زهر دلتنگی(شعر عاشقانه)

نیستی در وادی من ای شکار لحظه ها
پا نهادی در رکاب و رفته ای ای با وفا!
ناگهان پنهان شدی از چشم و گشتی یک سراب
دیده ام شد خسته و دیگر ندیدم مه لقا
هر کجا سو سو زدم تا ببینمت اما نشد
آب گشتی، در زمین، رفتی فرو، زودی برآ
تشنه کامم بر جمالت ای صنم، دوری نکن
ساغرم هستی به من رحمی نما، رحمی نما
فکر بگریزی مکن، شب را کنارم ناز باش
شب دراز است و قلندر مست دیدار و لقا
ره دراز و روز کوتاه و مسیرِ سنگلاخ
تا رسیدن، عمر باشد در گذر بادِ هوا
زهر دلتنگی جگر سوز است و آتش در تنور
کی سرآید این فراق خون جگر، آغوش ما
آه از شوریده بختیِ من و دوری تو
اسب زین کرده سواری کن به نزدِ من بیا
ناله ی زارم نگر اندر فراق خود همی
گوش جان بسپار و بشنو آه من ای با صفا
هر زمان شد فرصتی آن را غنیمت دان به من
تا ز دیدارت برم من لذت عشق و وفا
نصرت الله جمالی
۳ امرداد ماه ۱۴۰۳