دعـــــــــــــــــــــــــــــــــا

"خدایا دل ما را جایگاه خودت قرار ده و بر غیر خود ببند."

آمین ای آفریدگار جان و جهان! 

"أحَبُّ عبادِاللهِ الی الله أنفعُهُم لِعِبادِهِ": دوست داشتنی ترین فرد نزد خداآن فردی ست که برای بندگان خدا سودمندتر است.

 (نهج الفصاحه ح 86 و نهج الفصاحه موضوعی واژه ی "نفع"ح 1 ص 628) 

  این پست ثابت است مطلب جدید در پایین این قرار دارد

جاده پویم(شعر عاشقانه)

جاده پویم(شعر عاشقانه)

جاده پویم تا بیایم سوی تو/ ره بپویم تا ببویم بوی تو

عشق توشیرین ترین ها از عسل/ مهرورزی؛ من ترا گیرم بغل

خستگیِ ره ندارد خسته ام / چون ترا بینم به قلّه جسته ام

ای تو دریای محبت بهر من /قلب من شد پایگاه ناز من

شادی آور گشته ای تو، عشق جان! / در وجودم سوز عشقت را بخوان

دل پریشانم ز دوریت ثمن! / کی شود تا بینمت اندر چمن

سوزش دل در وجودت پر زند / بهر من دلسوزیت اختر زند

بس محبت داشتی، داری کنون / عشق تو من را رسانده تا جنون

وقت تنهایی وجودم فکر تو/ در دلم هستی و دائم ذکر تو

یاد تو آرامشم افزون کنم/ من ز فرّ تو دلم مجنون کنم

لیلی بی شیله و پیله بهر من / با وفا، بی حیله هستی بهر من

تو مصفّا عسل دنیاستی / شهد تو شیرینتر از حلواستی

نصرت الله قدر نازت را بدان / شکر این نعمت شبانه روز خوان

نصرت الله جمالی

10شهریور/ سنبله 1405

آتش عشق(شعر عاشقانه)

آتش عشق(شعر عاشقانه)

مکن گربه بر این احوال زارم/ ترا دارم به که باید سپارم؟

خدای لایزالِ حیّ داور /نگهدار تو باشد یار با فرّ

خدای مهربان عشق پرور/ نگهدار وجودش باش یکسر

دعایم را بگردان مستجابش/شیاطین را بران از دور بالَش

نمی خواهم که بدبختی نمایند/ دو چشمش را به اشک و خون نمایند

به شادیَش شوم من شاد و خندان / ز غم ها بگسلم هم شاد و خندان

به دل من دارمش عشق فراوان / بماند دائماً او شاد و خندان

خدایا تو به من دادی چو دلم را / مکن از من جدا تو دلبرم را

به شکرت من همیشه باشدم ذکر/ بمانَد در برم فکری کنم بکر

جمالی در برت گیرش دمادم/ نگردد او جدا، گردی تو در غم

غمش سوزد تو را چون آتش عشق / فرو ریزد ز تو بال و پرعشق

نصرت الله جمالی

10شهریور/ سنبله 1405

زیر بار عشق(شعر عاشقانه)

او بر سر کار است و من بر زیر بار عشق او = نمیتوان بیند چنین من زیر بار عشق او

او ظاهری از عشق را در سینه دارد چون دُری = لیکن نداند وزن بار من زیر بار عشق او

سنگینی عشقم به او خم کرده پشت روح من = ترسم که جسمم خم شود من زیر بار عشق او

"قوزی شود بالای قوز" این عشق "فر" و "زانه" ام = ریزانَدَم درراه او من زیر بار عشق او

ره دور و دیدارش چه سخت آید مرا، بینم رُخش = در آسمان بینم وِرا من زیر بار عشق او

آتش به جان من زده تا جان شده از بهر من = دل کندن جان از بدن من زیر بار عشق او

یا رب روا را دور کن تا جان بماند در برم = طاقت ندارم دوریش من زیر بار عشق او

ترک ورا ممکن مکن؛ دورش مکن از روح من = من بی جهت نامانده ام من زیر بار عشق او

دل نرمی اش دارم یقین ممکن نکن دل سنگی اش = نا گه بمیرم ناگهان من زیر بار عشق او

پیوند او مگسل ز من ای ذوالجلال ای ذو الجمال = ناگه شوم مدهوش عشق، من زیر بار عشق او

وقتی غروب آفتاب پر می کشد در آسمان = غم ریزد اندر پیکرم من زیر بار عشق او

او را رسان اند برم، من طاقتم شد طاقِ طاق = از داغی ای این عشق او؛ من زیر بار عشق او

تنهایی ام از عشق او طوفان به روحم می زند = ای نصرت الله زار زن از زیر بار عشق او

نصرت الله جمالی

9 شهریور/ سنبله 1405

نازت کنم(شعرعاشقانه)

نازت کنم(شعرعاشقانه)

در دل خوابی و من نازت کنم / ناز تو آرامشم آرد ترا نازت کنم

بَه چه خواب دلنشینی می‌روی/ دست در موهای مشکینت زنم نازت کنم

گرمی روی سرت در دست من/ لای موهایت رود نازت کنم

شاد می‌گردد دلم با ناز تو/ دلنوازی تو، به دل نازت کنم

تو گلی بی خار اندر قلب من/ قلب، شیدایت شده نازت کنم

هستی تو کهربای دلبری / دست بر موی سرت نازت کنم

بوسه بر چشمان پر خوابت زنم / با لبان بر گونه هات نازت کنم

گردنت را بوسه باران می کنم / با دو دستانم ترا نازت کنم

در برت گیرم ببویم موی تو/ شمعی پروانه ام نازت کنم

تو غزال تیز پای بیشه ای/ گردنت زیبای جان نازت کنم

کبک کوهی و دلم درپی ت روان/ در بغل گیرم ترا نازت کنم

ماه اندر آسمانی پر ز نور / روشنی بخش منی نازت کنم

آقتابی و بتابی بر دلم / جلوه نور خدا نازت کنم

نصرت الله کم نما اشکت روان/ نازنینم در برم نازت کنم

نصرت الله جمالی

8شهریور/ سنبله 1405

خنده در آینه(شعر عاشقانه) 

خنده در آینه(شعر عاشقانه)

من ترا در آینه دیدم که لبخندی زدی /

غنچه ی چشمت به‌سوی من چه لبخندی زدی!

خنده ی تیر کمانت آن چنان بر دل نشست/

تا کمند عشق آمد بَه چه لبخندی زدی

زآینه تیرت رها شد از نگاه سِحرِ تو/

بر گرفته یک نشانه‌ بَه چه لبخندی زدی

تیر را از مردمک کردی رها در آینه/

چشم من دیدش به قلبم بَه چه لبخندی زدی

از همان لحظه نشسته چشم تو در سینه ام/

برگذشته یک ده و شش بَه چه لبخندی زدی

آینه هر چه نمایان کرد از صدقت بگفت/

باورم شد در همان لحظه؛ چه لبخندی زدی

من شکارت گشته و چشم تو صیادم شده/

آینه گفته به من، جانا چه لبخندی زدی

نصرت الله در بر خود گیر دلبر را چنان/

آینه از راستی گوید؛ چه لبخندی زدی

نصرت الله جمالی

۷شهریور / سنبله 1405

غمگسار (شعر عاشقانه)  

غمگسار (شعر عاشقانه)

تویی مونسم غمگسار دلم/ شریک خوشی و غمم همدلم

فراز دلم جایگاه تو شد/ تو باران مهری پگاه تو شد

بیا در برم از سحرگاه به صبح/ تو باشی برم از دل شب به صبح

نگاه دو چشمت غمم را زدود/ همیشه به تو دل سپردم درود

صداقت ز روح و دلت آشکار/ تو دلسوز جانم شدی ای نگار

سراسر حیایی و پاکی چو آب / کمندت گرفته مرا چون حباب

ایا نصرت‌الله سپاس خدا / همیشه به جا شکر حق را نما

نصرت‌الله جمالی

7 شهریور/سنبله 1405

تا زنده هستم(شعر عاشقانه)

تا زنده هستم (شعر)
نگهدار تو ام تا زنده هستم / فداکار تو ام تا زنده هستم
بیاویزم به تو تا زنده هستم / هوا دار تو ام تا زنده هستم
ترا چون چشم خود باشم نگهدار/دل و قلب منی تا زنده هستم
تو قلب و چشم و عمر من شدی تو/ هم آوای تو ام تا زنده هستم
جمالی گشته ام فرزانه ام را/ به شادیش شادی ام تا زنده هستم
نصرت الله جمالی
3 شهریور/ سنبله 1405

رخ خندان تو(شعر عاشقانه)

رخ خندان تو (شعر)
کی شود تا من ببینم آن رخ خندان تو / خنده ی زیبا و آن شادابی و دندان تو
وقت خنده چهره ات وا میشود چون گل به شاخ / آخ از دیدار آن سیری ندارم آخ آخ
آه پر سوزی بر آید از دل پر راز من/ تا ببینیم چهره ات، گلساره ی گل ناز من
سیری از دیدار آن رخ نیست در قاموسِ عشق/ گشته ققنوس وجودم چهره ات ناموسِ عشق
رخ نما هر ساعتی فرصت مهیا شد برت/ تا ببینم آن جمالت آه من آید برت
دیدن تو، آن نسیم دلنواز صبحگه / نصرت الله شاد گردد از نگاهت گه به گه
نصرت الله جمالی
31 امرداد/اسد 1405

135(حکایت های ملا جماال)کشتن گرگ قهّار

135(حکایت های ملا جماال)کشتن گرگ قهّار
دوست خونپیچی ما غلامعلی زین الدین فرزند درویش چنین حکایت کرد که دوران بچگی نزد اربابی گله دار به نام محمد میرصانعی چوپانی می کردم. غالبا هر روز گرگ به گله ی ما میزد و سگ های گله از گرگ واهمه داشتند و حریف او نمی شدند. رفیق چوپان ما که چندسالی از من بزرگتر بود او هم مثل سگ هایمان کاری به کار گرگ نداشت. من گاهی جلو گرگ را می گرفتم که نزدیک بود به من حمله کند. یک روز که سیدمیرصانعی آمد به او واقعه ی حمله ی گرگ را گفتم و ادامه دادم که من می خواهم از نزد شما بروم. او در جواب من گفت گرگ از گله من می خورد از تو که نمی خورد! نمیگذارم بروی . من هم دلم سوخت در بیابان پای سنگی نشستم با زبان بچگی، خدا را خطاب قرار دادم، گفتم: خدایا آیا تو هم زورت به گرگه نمی رسد! تا کنون 14 گوسفند چاق از ما برده است و دوسه بار نیز به خودم حمله کرده است.
حد اقل حدود بیست دقیقه بعد یک ماشین جیب به طرف گله ی ما آمد؛ پیاده شده و آدرس شکار اینجا کجا گیر می آید؟ را از ما پرسیدند. هردو نفر از خامه ای های خوانسار بودند و از قبل مرا نیز می شناختند! به آنها گفتم شکار چقدر گوشت دارد در جواب گفت: بیست تا بیست وچهار کیلو. به آنها گفتم این منطقه "دوتو عبدالله خان" است؛ آنجای کوه که برفی است گرگ محل استراحتش است. شما اگر این گرگ را بکشید من یک گوسفند چهل کیلویی به شما می دهم! آنها خوشحال شدند و به طرف محل گرگ در کوه حرکت کردند و اندک زمانی با تفنگ دولول از دو طرف گرگ را به گلوله بستند و جسدش را در سرازیری آوردند. سگ های ما حتا به مرده ی گرگ هم نزدیک نشدند. ما طبق وعده ای که داده بودم یک قوچ چاق را سربریدیم وبه آنها هدیه کردیم. اربابمان پس از شنیدن واقعه بسیار شاد شد. اگر گرگ به گوسفندان ما ظلم نکرده بود به این بلا گرفتار نمیشد خون ریخت و خونش را ریختند و سوختن دل ما با دعا به فریادرس بیچارگان، نتیجه ی حذف گرگ قهار در منطقه گردید.

"بیا نزد من" غزلی عاشقانه

"بیا نزد من" غزلی عاشقانه:

ای گل من ای گل من تو بیا نزد من = این همه تو ناز مکن تو بیا نزد من

دوری تو بهر دلم آتش خرمن است= ای که تویی ناز دلم تو بیا نزد من

ای تو وجود و دل من غم تو در سرم = یار کجایی تو بگو تو بیا نزد من

شور جمالت به سرم غم سوزی گذاشت = زود بیا زود بیا تو بیا نزد من

آتش عشقت به دلم چنبره زد چو مار= کشته دلم را تو بیا، تو بیا نزد من

شمع وجودم که رسیده به خط آخرش = دیر نیا دیر نیا تو بیا نزد من

روشنی شمع منی صنما در برم = روح و روانم صنما تو بیا نزد من

شاد نما تا به جمالت دل من زنده است = جاده بکوب و تو بیا تو بیا نزد من

جانِ جمالی تو مکن عشوه ات بیش ازین = اشک زده حلقه به چشم تو بیا نزد من

نصرت الله جمالی

26 امرداد/ اسد1405

عشق گل و بلبل (شعر)

عشق گل و بلبل(شعر)

گرفتار گلت گشتم زمانی / به شانزده سال گذشته این زمانی

عجب عشقی پدیدآمد برایم / ندیدم مثل تو یاری برایم

تو گل، من بلبل گل شاخه ی تو/ زنم آواز هم بر شاخه ی تو

گهی آواز من شد ناله ی غم / ز بس دورم ز تو ای ماه همدم

شریفی و بزرگی و عزیزی/ دل من را ربودی و لذیذی

تو فرزانه ز هوش و عقل، تکناز / ز دانش بهره مندی و شدی ناز

گرفتارم نمودی سالیانی / وفایت دل ربوده ماه مانی

تو دلسوزی برایم مادرانه / صبوری، مؤمنی با مهربانه

ایا ای نصرت الله جمالی/ به فرزانه نما شکر ای جمالی

خدا را شکر گو دائم به نازت/ بماند بهر تو این گل به جانت

نصرت الله جمالی

24 امرداد/ اسد 1405

134(حکایت های ملا جمال)کارمای تهمت

134(حکایت های ملا جمال)کارمای تهمت

در مسقط الرأس حقیر حدود 85 سال پیش، دختری عروس خانواده ای شد. به عللی مورد تهمت دو برادر بزرگتر خانواده ی شوهرش قرار گرفت. وصلت ازدواج او به طلاق منجر شد. آبروی ریزی صورت گرفت. چون بی گناه بود، پدرش شبها میرفت نزد منبر در مسجد و به درگاه خدا انابه و گریه می کرد. آندو برادر یکی، بچه ی لال نصیبش شد و دخترش هم که نوجوان شد یک نفر گولش زد و حامله شد که بچه اش را سقط کردند. یکی دیگر هم دختر خل وچل و لالی نصیبش گردید. آن دخترتهمت زده شده هم با یک نفر دیگر ازدواج کرد. سعی نمایید نه عیب کسی را بگیرید نه تهمت به کسی بزنید.

 غزل عاشقانه "بر در درآ"

غزل عاشقانه "بر در درآ"

تا به کی رنج جدایی در دلم لانه زند = صبر من گشته تمام ای نازنین بر در درآ

غصه ی درد فراقت، غرق غم کرده مرا ≈ ای صنم از کنج خانه بینمت بر در درآ

دل شده دیوانه بوی وجودت در مشام = بو کشم تا گشته خاموش ای صنم بر در درآ

مرگ آسان و فرافت زجر عالَم سوز شد= نازنینم! رحم فرما لحظه ای بر در درآ

دوریت از بهر من چون زهر کشتار من است = پادزهرش دیدنت باشد گلم بر در درآ

دل که شد دیوانه دلسوزیت از بهر من = کی بُوَم لایق برایت لحظه ای بر در درآ

گر چه دورم از تو ای عشقِ جهان سوزم بدان = شعله ی عشقت بسوزاند مرا بر در درآ

ناله ام آتش به گیتی میزند تا اشک و آه = از پی اش آید به افلاک خدا بر در درآ

کی شود تا بر وصالت دست یابم عشق من = لیک رقصان آ به سویم لحظه ای بر در درآ

نصرت الله! ترک جان کردن بَتَرجان دادن است = رخ نما فرزانه جانم! لحظه ای بر در درآ

نصرت الله جمالی

22 اَمرداد/ اسد 1405

133(حکایت های ملا جمال ) گَرد زمین وقفی

133(حکایت های ملا جمال ) گَرد زمین وقفی

دوستی دارم به نام غلامعلی زین الدین اهل خونپیچ، داستانی از مرحوم پدر بزرگش(حاج اصغر) تعریف کرد که: من بچه بودم پدر بزرگم مقداری نقل و نبات به من داد، می گفت اینجا بنشین؛ وقتی ورزآب هارا آوردند مرا خبر کن(گاو نر که برای زمین کشاوزی در قدیم کار تراکتور امروزی را انجام می داد به آن وَرز آَو- ورزَو- می گفتند). میدیدم پدر بزرگم جارویی می گرفت و گرد و خاک های روی تن ورزَو ها را و خیش و یوغ شان را با جارو، بیرون حیاط می تکاند و گردگیری می کرد. یک روز به او گفتم بابا این چکاری است که انجام می دهی؟ گفت این ورزوها را با دستگاه شخم زنی می برند و زمین وقفی را شخم میزنند. اگر این گردو غبار به خانه من بیاید برکت از خانه ما رخت بر می بندد.

روش شهریاری در شاهنامه در راستای قرآن و حدیث

روش شهریاری در شاهنامه در راستای قرآن و حدیث:

آفرینش شادی برای جامعه، دل ربایی شهریار:

امنیت، آرامش آور است و آرامش، شادی را به ارمغان می آورد. چیزی که جامعه به آن نیاز دارد، شادی است. نیازاست شهریار، همّت خود را برای ایجاد شادی عمومی متمرکزنماید که برنامه هایش برای مردم شادی آفرین باشد. بسیاری از آن چه حکومت برای آفرینش شادی در دل مردم هزینه می کند، باعث می شود تا از هزینه های سرسام آوری که با داشتن غم و اندوهشان برای حکومت پدید می آورند، پیشگیری نماید. یکی از موارد ستم همین است که مردم در زنجیرِ اندوه و رنج، گرفتار باشند.

پس شهریار،آن چه را برای آفرینش شادی در دل مردم هزینه می کند، جلوگیری از خسارت های جبران ناپذیر در آینده خواهد بود. در اصل "إدخالُ السُّرور" همانند ستون با عظمت، توانا، پابرجا و "بُنیانٌ مَرصوصی" است که یک سازه ی دارای استحکام قوی، پایدار، مانا و سُربین در قلب و دل مردم پدید می آورد که سیل و طوفان بینان کَن، نمی تواند آن را تکان دهد تا چه برسد به این که فرو ریزاند.

إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ(آیه ی4 سوره ی صف):

خدا کسانی را دوست دارد که با صف شدن در راه او می رزمند طوری هستند که گویی سازه ای پولادین و استوارند.

وارد کردن افسون شادی یا "سرور" در دل مردم یک"ستون" پولادین و قدرتمندی است، مانند سدّی که ذوالقرنین درمقابل "یأجوج و مأجوج" بنا کرد.(اشاره به آیات 98-93 سوره ی کهف)

آیا با نگاه دو چشم انسان در طبیعت و موجودات زنده اش، از کوه و دشت، دمن و صحرا، درختان و سبزه زارها؛ گیاهان و میوه های رنگارنگ، یا آب دریا ها با موجوداتش؛ آسمان و رنگ جذابش، جز زیبایی که آفرینش پروردگار است چیزی که تنفر آفرین باشد، دیده می شود؟ این آفرینش زیبا فقط برای توجه به خدا و شادی آفرین برای مردم خلق شده است.

در سوره ای اعراف آیه ی32 می فرماید: چه کسی این زیبایی ها را برای مردم حرام کرده است؟ در پاسخ می گوییم فقط خشکه مقدسان گریه آفرینِ تندرو می توانند؛ کس دیگری زورش به تحریم کردن آن برای مردم نمی رسد! زیبایی شادی آفرین است:

قُل مَن حَرَّمَ زِينَةَ اللهِ الَّتی أَخرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزقِ...: بگو: زیبایی های خدا و روزی های پاکیزه ای را که برای بندگانش پدید آورد، چه کسی حرام کرده؟...

آوردن شادی برای مردم که گفتیم:" إدخالُ السُّرور"، "ستونی" است سُربین. در آغاز، تدبیر می خواهد؛ سپس امکانات لازم. نباید "آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچّی" باشد. مَردِ امکانات، تدبیر است.

امام علی می فرماید:

- حُسنُ التَّدبیرِ یُنمی قَلیلَ المالِ وَ سوءُ التَّدبیرِ یُفنی کَثیرَهُ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل27ص377): حُسن تدبیر، ثروت کم را زیاد می کند و سوء تدبیر، هزینه زیاد ببار می آورد.

تدبیر از دُبُرگرفته شده، دُبُر به معنای پُشت و عقبه و نهایت کاری را در نظر آوردن که اگر چنین کاری را انجام دهم چه نتیجه ای ببار می آورد؟ این راهی که برای انجام کاری برگزیده ام فرجام درستی را به من ارائه خواهد داد یا نه؟ سبک سنگین کردن روش یک کار تا به نتیجه و میوه ی آن دست یابیم می شود: "تدبیر".

بنابراین گام نخست در فرمانروایی، روش خردمندانه برای پدیدآوردنِ شادی و رسیدن به آن، برای مردم است. چون هنگامی که شادی نباشد به قول عامیانه، "جنگ اعصاب" رخ می دهد؛ نافرمانی های اجتماعی، یقه ی حکومت را می گیرد؛ در این صورت خرد هم درست کار نمی کند. امام علی ع این نکته را در احادیث، فردوسی در شاهنامه یادآوری کرده است:

بکوشید تا رنجها کم کنید = دل غمگنان شاد و بی‌غم کنید

چو شادی بکاهی بکاهد روان = خرد گردد اندرمیان ناتوان:

- اَلغَمُّ یَقبِضُ النَّفسَ وَ یَطوِی الإنبِساطَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص89): غم و اندوه وجود انسان را در هم می کِشد و شادی و آرامش انسان را در هم می پیچاند.

ز شادی جوان شد دل مرد پیر= به چشمه درون آبها گشت شیر:

- اَلسُّرورُ یَبسُطُ النَّفسَ وَ یُثیرُ النِّشاطَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص89): شادی وجود انسان را باز و منبسط می گرداند و خوشی را برمی انگیزاند.

مدار ایچ اندیشه ی بد به دل = همه شادی آرای و غم برگسل

به شادی بباش و به نیکی بمان = ز خوبی مپرداز دل یک زمان

اگر دل توان داشتن شادمان = به شادی چرا نگذرانی زمان؟

به خوشی بناز و به خوبی ببخش = مکن روز را بر دل خویش رخش

برفتند شادان دل و خوش منش = پر از آفرین لب ز نیکی کنش

جهان خوش بود بردل نیک خوی = نگردد بگرد در آرزوی

کسی کو به گنج و درم ننگرد = همه روز او بر خوشی بگذرد

همه روی پالیز بی خو کنم = ز شادی تن خویش را نو کنم

بکوشید تا مهر و داد آورید = به شادی مرا نیز یاد آورید

کسی کو جوانست شادی کنید = دل مردمان جوان مشکنید

پیامبر اسلام ص: در باره جوانان سفارش فرموده است که آنان دل نازکند مواظب باشید با آنان به بهترین شکل رفتار کنید: أوصىٰ رسولُ الله ص؛ فَقال: أوصیكُم بِالشَّبابِ خَیرًا، فإنَّهُم أرَقُّ أفئِدَةٍ (منبع اینترنت) امام علی ع هم به روش دیگری جوان پروری را بیان فرموده است:

- جَهلُ الشّبابِ مَعذورٌ وَ عِلمُهُ مَحقورٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل26ص372): نادانی جوان عذرش پذیرفتی؛ آگاهی و دانشش کم است.

از این دو حدیث بر می آید که دستگاه دادِ شهریار در برخورد با جوانان باید نهایت رأفت، مهربانی، تدبیر یا دور اندیشی را مراعات و به کاربَرَد و به آنان نیکی اش را افزایش دهد.

چو خوشنود داری جهان را به داد = توانگر بمانی و از داد شاد

دراحادیث بزرگان اسلام هم سفارش های زیادی به شاد کردن انسانها آمده است که چند نمونه از آنها جهت یادآوری:

پیامبر اکرم ص فرمود:

- إِنَّ أَحَبَّ الأَعمَالِ إِلَی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِدخَالُ السُّرورِ عَلَی المُؤْمِنِینَ(اصول كافى محمدبن یعقوب کلینی، ج2باب ادخال السرور، چاپ اسوه، سال 1376): همانا شاد کردن مؤمنان، دوست داشتنی ترین کارها در نزد خدای متعال است.

که بیان عامیانه ی آن: إدخال السُّرور،إدخال السُّتون فی قلبِ المؤمن است! زیرا دل مردم شاد شده به بانی شادی ایجاد کن، گرایشی ماندگار می سازد.

- مَن سَعى فی حاجَةِ أخیهِ المُؤمنِ فَكَأنّما عَبدَ الله َ تِسعَةَ آلافِ سَنةٍ ، صائماً نَهارَهُ؛ قائماً لَیلَهُ( بحار الأنوارج 74 / 315) این حدیث در" سفینة البحار" شیخ عباس قمی چنین آمده است:

- مَن قَضىٰ أخاهُ المؤمنَ حاجَةً کانَ کَمَن عَبَدَ الله َ تِسعَةَ آلافِ سَنةٍ ؛ صائماً نَهارَهُ؛ قائماً لَیلَهُ(سفینة البحارج1 ص841 زیر واژه ی "حوج" انتشارات آستان قدس رضوی چاپ دوم 1388):

پیامبر خدا صلى الله علیه و آله : كسى كه در راه برآوردن نیاز برادر مؤمن خود بكوشد، چنان است كه نُه هزار سال با روزه گرفتن و شب زنده دارى، خدا را عبادت كرده باشد.

امام باقرع:

- ...مَا عُبِدَ اللهُ بِشَیءٍ أَحَبَّ إِلَی اللهِ مِن إِدخَالِ السُّرُورِعَلَی المُؤْمِنِ(اصول کافی محمدبن یعقوب کلینی، ج2باب ادخال السرور ص218، چاپ اسوه، سال 1376): دوست داشتنی ترین عبادت و فرمانبرداری برای خدا چیزی جز شاد کردن مؤمن نیست.

امام صادق ع:

- مِنْ أَحَبِّ الأَعمَالِ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِدخَالُ السُّرُورِ عَلَی المُؤْمِنِ إِشبَاعُ جَوعَتِهِ أَو تَنفِیسُ کُربَتِهِ أَو قَضَاءُ دَینِهِ(اصول کافی محمدبن یعقوب کلینی، ج 2باب ادخال السرورص 222چاپ اسوه، سال 1376): از محبوب ترین کارها در پیشگاه خدای بلند مرتبه، شاد کردن برادر مؤمن با سیرکردنش از گرسنگی؛ از بین بردنِ غم و اندوه، گرفتاری او یا پرداخت بدهکاری اش است.

امام علی ع:

- مِن كَفَّاراتِ الذُّنوبِ العِظَامِ، إِغَاثَةُ المَلهُوفِ وَ التَّنفِیسُ عَنِ المَكروبِ ( حکمت 24 نهج البلاغه صبحی صالح و نهج البلاغه فیض الاسلام ص1097): از كفّاره ی گناهان بزرگ، فریاد خواه را به فریاد رسیدن، و غمگین را آسایش بخشیدن است.

تمام این احادیث بنایشان زدون و غم و اندوه و رفع گرفتاری از مردم است که چه ارزش گرانقدری برای بزرگان جامعه دارد و شادی آفرینی برای دیگران را عاملی برای شاد شدن خودشان می داند. فردوسی نیز همین نکات را در شاهنامه آورده است. نکات مهمّ این اشعارِ "شادی و سُرور"، یکی تکیه ی فردوسی بر روی "داد" است که هم به معنای عدالت و هم به معنای بخشش و دهش است و دیگری مهرورزی است که این دو را خواست خدا از انسان می داند. وقتی براثر امنیت، شادیِ آسایش پدید آید، همین شادی دو طرفه خواهد بود؛ هم شاد شونده و هم شاد کننده. وقتی شهریار با داد و دهش رفتار کند، هم آبادانی کشورفراهم می شود و هم حکومت جای پای محکمی برای ماندگاری به خاطر خرسند کردن مردم برای خود در دل آنان ایجاد می کند و ادخال الستون فی قلب المؤمن را به انجام رسانده است ولی اگر چنین زمینه ای را برای مردم فراهم نکند به خاطر بدبخت بودن و دردِ درونی مردم، دچار گزند خواهد شد که خود می داند از کجا این آسیب به او وارد می شود یعنی نتیجه ی رفتار خود را می بیند یا آن چه را کاشته، درو می کند:

کنون هرچ خواهیم کردن ز داد = بکوشیم وز داد باشیم شاد

گر ایمن کنی مردمان را بداد = خود ایمن بخسبی و از داد، شاد

جهان را چو آباد داری بداد = بود تخت آباد و دهر از تو شاد

دل زیردستان ما شاد باد = هم از دادِ ما گیتی آباد باد

به داد و دهش گیتی آباد دار= دل زیردستانِ خود شاد دار

رسول اکرم ص: ارزش این کار را برابر با مسرور کردن خدا و رسولش دانسته و می فرماید: مَن سَرَّ مُؤمِناً فَقَد سَرَّنِی وَ مَن سَرَّنِی فَقَد سَرَّ اللهَ(اصول كافی کلینی، ج2 باب ادخال السرور چاپ اسوه، سال 1376): هرکس انسان خداباوری را شاد نماید، مرا شاد کرده و هرکس مرا شاد کند، خدا را شاد نموده است.

مبادا ز گیتی کسی مستمند = که از درد او بر من آید گزند:

رسیدگی به مُفلسان و مستمندان و زدودن فقر و فلاکت از آنان، امر مهمی در کشور داری و زمینه ی رفاه وآسایش را برای آنان فراهم کردن است؛ نه این که این ضرب المثل به انجام رسد: " شیطان با مخلصان بر نمی آِید و سلطان با مفلسان".

این ضرب‌المثل، گویای واقعیتی است که در طول تاریخ از انجام عمل نکردن به وعده های قدرتمداران اشاره دارد. همانطور که "حافظ شیرازی" هم گلایه دارد که "هزار وعده ی خوبان یکی وفا نشود".

کسانی که در جایگاه‌ِ قدرت قرار می‌گیرند، به طورمعمول مفلسان و نیازمندان را به وادی فراموشی می سپارند که "المُفلِسُ فی اَمانِ الله"! درحالی که المفلس فی امان الله یعنی عوامل امنیتی زمامدار، اگر مفلسی حرفی بر ضد حکومت زد، نباید با او گلاویزشوند و گیردهند.این ضرب‌المثل با طعنه به کسانی است که شعار "خدمت به مردم" را برای رسیدن به قدرت می دهند و از گرفتاری مردم غافل می‌شوند و نشان‌دهنده ی نفاق و دورویی در بازار بورس قدرت است که ابتدا برای جلب اعتماد مردم نادار و ضعیف، وعده‌های ماه عسلی می دهند! واما وقتی بر سریر قدرت تکیه زدند در دفترطلاق حضور می یابند و فراموشی می گیرند که چه وعده ای داده اند.این نکته بر می گردد به سرشت پاک نهادی انسان یا برسیرتی او. این نظر فردوسی است با این بیت که طرف، گداصفت باشد یا بزرگ زاده:

اگرگوهرتن بود با نژاد = جهان زو شود شاد او نیز شاد

خنک شاه با داد و یزدان پرست = کزو شاد باشد دل زیردست

کسی باشد از بخت پیروز و شاد = که باشد همیشه دلش پر ز داد

دگر شاد کردن دل مستمند = توانگر کنم تا نماند به رنج

کسی را که پیشه به جز داد نیست = چُنو در دو گیتی دگر شاد نیست

چو از خویشتن نامور داد داد = جهان گشت ازو شاد و او از تو شاد

چنین داد پاسخ که هرکس که داد = بداد از تن خود همو بود شاد

که هر کس که در شاهی او داد داد = شود در دو گیتی ز کردار شاد

هرآن کس که او شاد شد از خرد = جهان را به کردار بد نسپرد

تهی‌دست را مایه دادی بسی = بدو شاد کردی دل هرکسی

خردمند را شاد و نزدیک دار = جهان بر بد اندیش تاریک دار

بیشترین نکته ای که فردوسی برشاد کردن مردم تکیه می کند غیر از فقرزدایی و امنیت، عدل و داد است. روشن است که هَمِّ شهریار باید بر این اصل بنیادین استوار باشد تا گسترش عدالت را از مهمترین واجبات خود برای کشورداری بداند.

رادمرد و نامرد یا کریم و لئیم(ویرایش دوم قسمت ششم؛آخر)

قسمت6

22. انسان خوش سیرت خود بزرگ بینی و خودپسندی ندارد ولی بدگهران این چنینند

- کَفیٰ بِالمَرءِ فَضیلَةً أن یَنقُصَ نَفسَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل65ص558): از بزرگمردی همین بس که خود را کوچک پندارد.

کسی کو فروتن‌تر و رادتر = دل دوستانش بدو شادتر(فردوسی)

- کَفیٰ بِالمَرءِ رَذیلَةً أن یُعجِبَ بِنَفسِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل65ص557): از پستی انسان همین بس که خودپسند باشد.

رادمردان فروتنی می کنند ولی ناکسان برخود گمان برتری می برند؛ به قول معروف: خود را گم می کنند چون از جایگاه پَستی به جایگاه برتری از گذشته ی خود می رسند و به قول معروف دیگری: خدا را بنده نیستند!
برای شناخت روحیه و روان افراد، کردار و منش انسان بازگو کننده ذات اوست:

"از کوزه همان برون تراود که در اوست"

اگرانسان پست فطرت و ناکس بیش از جایگاهش به مقامی برسد، تغییرحالت و رویه ی برخورد با منشی، متکبرانه می دهد که ستم پایه ی آن است.

- اللَّئیمُ إذا بَلَغَ فَوقَ مِقدارِهِ تَنَكَّرَت أحوالُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص73): اگر فرومایه بیش از ارزشش بالا رود، خود را گم می کند.

پس یكی از نشانه های فرومایگان یا ناکسان این است كه اگر بیش از حد معمول به برتری رسند، گمان می كنند: باید افراد پایین تر از خود را، نفهم تر از خود و خود را داناتر و از همه جهت، شایسته تر از دیگران فرض كنند. داشتن چنین روحیه ای گویای رذالت باطنی ست كه خود را گم كرده و جایگاه خویش را فراموش نموده است. حدیثِ پیشین پست فطرت را معرفی می کند. فردوسی در این بیت آورده است:

ز نیکی فرومایه را دور دار = به بیدادگر مرد مگذار کار

ستایش نیابد سرسفله مرد = برِ سفله گان تا توانی مگرد

- كُلَّمَا ارتَفَعَت رُتبَةُ اللَّئیمِ نَقَصَ النّاسُ عِندَهُ وَالكَریمُ ضِدُّ ذٰلِکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 68ص570): فرومایه، هراندازه جایگاه بالاتری روَد، مردم در پیشگاهش خُردتر دیده می شوند ولی بزرگمرد برعکس اوست.

به عینِ عُجب و تکبّر نگه به خلق مکن = که دوستان خدا ممکنند دراَوباش

بر این زمین که تو بینی ملوک طبعانند = که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش

کرم کنند و نبینند بر کسی منَّت = قفا خورند نجویند با کسی پرخاش

ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند = نه دست کَفچِه کنند از برای کاسه ی آش(سعدی بوستان)

- لاخُلقَ أقبَحُ مِنَ الکِبرِ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص840): هیچ خویی زشت تر از خودپسندی و خودبزرگ بینی نیست.

- مَن تکبَّرَعَلَی النّاسِ ذَلَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص627): هرکس بر مردم بزرگی فروشد خوار می گردد.

- لَیسَ لِلحَقور اُخُوَّةٌ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل73ص594): برادری ندارد کسی که دیگران را حقیر و کوچک پندارد.

به دولت کسانی سر افراختند = که تاج تکبُّر بینداختند

تکبّرکند مردِ حشمت پرست = نداند که حشمت به حلم اندر است

زخاک آفریدت خداوند پاک = پس ای بنده افتادگی کن چو خاک

تواضع کند هوشمندِ گزین = نهد شاخ پر میوه سر بر زمین

بلندیت باید تواضع گزین = که آن بام را نیست سَلَّم جز این

دعوا مکن که برترم از دیگران به علم = چون کبر کردی از همه دونان فروتری

علم است آدمیت است و جوانمردی و ادب = ور نی ددی به صورت انسان مصوری(سعدی بوستان)

23. بدگویی پشت سر دیگران روش فرومایگان است:

- من أقبَحِ اللّومِ غَیبَةُ الأخیارِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل78ص728): زشت ترین ناکسی پشت سر نیکمردان سخن گفتن است.

- ألأمُ النّاسِ المُغتابُ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل8ص177): پست ترین انسان کسی است که پشت سر دیگران حرف می زند.

- لامُرُوَّةَ لِمُغتابٍ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص829): غیبت کننده جوانمرد نیست.

"آورده اند که شخصی یکی از بزرگان دین را غیبت کرده بود و گمان بد برده. آن شخص بزرگ در عالم مکافشه دریافت. در ساعت کیسه زری در میان طبق خرما نهاده و برای او فرستاد. آن شخص طبق خرما بگرفت؛ در میان آن کیسه ی زری بدید. در ساعت در خدمت آن بزرگ آمده گفت: یا مولانا من به چه سبب به این إنعام و احسان سرافراز شدم ؟ آن عالم دانشمند گفت که: ثواب بسیاری برای من ذخیره کرده ای. در عوض آن خواستم دهن تو را شیرین کنم و إحسان کنم. آن مرد خجل و منفعل شد و عذر از او خواست و حلّیّت حاصل کرد و از غیبت و بد گمانی توبه کرد."(جامع التمثیل، محمدعلی حبله رودی به تصحیح دکتر حسن ذوالفقاری ص 642؛ انتشارات معین1390).

سه کس را شنیدم که غیبت رواست = وز این درگذشتی چهارم خطاست

یکی پادشاهی ملامت پسند = کزو بر دل خلق بینی گزند

حلال است ازو نقل کردن خبر = مگر خلق باشند ازو بر حذر

دوم پرده بر بی حیایی مَتَن = که خود می درد پرده ی خویشتن

زحوضش مدار ای برادر نگاه = که او می درافتد به گردن به چاه

سوم کج ترازوی ناراست خوی = ز فعل بدش هر چه دانی بگوی(سعدی بوستان)

گوشت های بندگان حق خوری = غیبت ایشان کنی کیفر بری(مولوی مثنوی معنوی)

24. پیوند با خویشان روش خوش سیرتان است نه بدگهران:

- مِنَ الکَرَمِ صِلَةُ الرَّحِمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78ص725): رابطه نیکو با خویشاوندان نشانه جوانمردی است.

- لَیسَ مِنَ الکَرَمِ قَطیعَةُ الرَّحَمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل73ص594): کسی که قطع رحم می کند یا از خویشانش می بُرد جوانمردی ندارد

- صِلَةُ الأرحامِ مِن أفضَلِ شِیَمِ الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل44ص459): پیوند با خویشان بالاترین روش های نیک سیرتان است.

- صِلَةُ الرَّحِمِ مِن أحسَنِ الشِّیَمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل44ص 455): رابطه نیکو با خویشاوندان از بهترین روش هاست.

- أوفَرُ البِرِّ صِلَةُ الرَّحِمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8ص182): افزونترین نیکی ارتباط با خویشان است.

- صِلَةُ الأرحامِ تُثمِرُ الأموالَ وَ تُنسِئُ فِی الآجالِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل44ص456): پیوند با خویشان ثروت ها را با افزایش روبه رو می کند ومرگ ها را به پس می راند.

- صِلَةُ الرَّحِمِ مَثراةٌ فِی الأموالِ مَرفَعَةٌ للآجال(غررالحکم ترجمه انصاری فصل44 ص458): ارتباط با خویشان ثروت را افزایش می دهد و مرگ ها پس می راند.

- مَن جَفا أهلَ رَحِمِهِ فَقَد شانَ کَرَمُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص723): هرکس به خویشاوندانش جفا کند بزرگی و جوانمردیش را خراب کرده است.

رو بپرسیدن بر خویشان خویش = تا که گردد مدتِ عمرِ تو بیش

هر که گرداند ز خویشاوند رو = بی گمان نقصان پذیرد عمر او (عطار نیشابوری اینتر نت)

ملااحمد نراقی در کتاب "معراج السعاده" احادیثی در باره صله ی رَحِم از امام صادق آورده است: که صله رحم حساب روز قیامت را آسان می کند و صله ی رحم است که عمر را طولانی می کند و از بدی ها آدمی را محافظت می نماید و فرمود که صله ی رحم و نیکی به همسایگان خانه ها را آباد می کند و عمرها را زیاد می کند و نیز از آن حضرت منقول است که نمیدانم چیزی را که عمر را زیاد کند مگر صله رحم. حتیٰ این که می شود که ازعمرکسی سه سال باقی مانده باشد و صله رحم به جا آورد، خدا عمر اورا سی سال زیاد کند و سی و سه سال بگرداند و می شود که از عمر کسی سی و سه سال باقی مانده باشد و قطع صله رحم نماید خدای سی سال عمر او را کم کند و سه سال بگرداند... مراد از رَحِم...هر خویشی نسبی است که به خویشی معروف باشد اگر چه نسبت بسیار دوری داشته باشد و مَحرَمیَّتی در میان نباشد.(پایان سخن ملا احمد نراقی معراج السعاده ص170و 169؛ قطع وزیری به خط حسن هریسی درسال 1325چاپ اسلامیه طهران)

25. رادمردان از رشک وَرزی به دورند و فرومایگان حسودند:

- اَلکَریمُ بَریءٌ مِنَ الحَسَدِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص32): رادمرد از رشک و حسد داشتن برمردم، بیزار است.

«مناجات

... وز حسودی بازشان خر ای کریم = تا نباشند از حسد دیو رجیم

... در نعیم فانی مال و جسد = چون همی سوزند عامه از حسد ...

پس در این مردارزشت بی وفا = این همه رشک است و خصم است و جفا

آن شیاطین خود حسود کهنه اند = یک زمان از رهزنی خالی نِه اند

وآن بنی آدم که عصیان کِشته اند = از حسودی نیز شیطان گشته اند»(مولوی مثنوی معنوی)

- سِلاحُ اللُّؤمِ اَلحَسَدُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص432): رشک بر دیگران ابزار پست فطرتی است.

- اَلحَسَدُ یُذیبُ الجَسَدَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص 33): حسد بدن را آب می کند.

- إیّاکَ وَالحَسَدَ فَإنَّهُ شَرُّ شیمَةٍ وَ أقبَحُ سَجِیَّةٍ وَ خَلیقَةُ إبلیسَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل5ص 148): از رشک و حسد دوری کن که بدترین و زشتترین روش؛ و خوی وخصلت ابلیس است.

- مَن کَثُرَحَسَدُهُ طالَ کَمَدُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص655): هرکس حسادتش بسیار باشد اندوهش طولانی است.

بی مناسبت نیست در اینجا داستان "سه بخیل و کیسه ی زر" آورده شود:

آورده اند شخصی بخیل ترک وطن خود کرده روی به بیابان نهاد؛ از اتفاق به دو نفر دیگر نیز برخورد کرد. این سه نفر هم جنس هم بودند؛ هریک که داستان خود گفتند، همه سه تن بودند با یک اندیشه: هریک ناراحت از احسان دیگران به مردم که حسادت شان گرفته بود یکی شان گفت پیوسته در آتس حسد می سوختم که کسی به کسی احسان کند هر لحظه آتس حسد شعله ور می شد برای همین جهت جلای وطن کردم. درد دلشان را در راهی که می رفتند بازگو کردند تا در راه کیسه زری یافتند! از بخل و حسادتی که داشتند نتوانستند زر را باهم قسمت کنند هر یک دوست داشت همه اش مال خودش باشد. نزاع بالاگرفت. شبی با گرسنگی و تشنگی به سر بردند؛ خورد و خواب بر ایشان حرام شده بود. از قضا پادشاه آن دیار به عزم شکار برآمده بود. آن سه تم را دیدن نشسته اند! شاه یکی را فرستاد تا درباره آنان تحقیق کند؛ برگشت و گفت این سه تن، صفت بخل و حسد باعث شده سر به بیابان گذارند؛ خریطه ی زری یافته اند بر سر آن به نزاع برآمده و هیچ یک راضی نمی شود دیگری از آن بهره ببرد. شاه از این شکار به وجد آمد و از اسب پیاده شد و آنان را آوردند. شاه گفت هر یک صفت خویش باز گوید در چه مرتبه اید تا زر بین شما قسمت کنم! یکی عرض کرد یا مَلِک حسد بنده به این مرتبه باشد که هرگز نخواهم در حق کسی احسان کنم که مبادا دل خوش و آسوده شود! دیگری گفت مرتبه ی من در حدّی است که نمی خواهم یکی به دیگری احسان کند که او خوشحال شود! سومی گفت ادعای شما بی جاست! من چنانم که نمی خواهم کسی در حق من نیکی کند تا چه برسد به دیگری! مَلِک انگشت تحیر به دندان گرفت و از گفته ی این تبه کاران در شگفت ماند. ملک گفت این زر بر شما حرام است و عقوبت لازم که گفته اند: "ستم بر ستم پیشه عدل است و داد"... پس بفرمود تا شخص اول را سر و پای برهنه بی زاد و توشه با دست بسته رها کنند. حسود دوم را به تیغ بی دریغ سرش برداشته و از بخل و حسد خلاص کنند و سومی را برهنه کرده، با دست بسته در پشت و روغن بر بدنش مالیده تا در آفتاب بعد مدتی با زاری به هلاکت افتد.

آن درد که درمان نپذیرد حسد است = آیین حسد قاعده ی دیو و دد است

(با کوتاه کردن داستان جامع التمثیل ص214؛ اثر محمدعلی حبله رودی به تصحیح دکتر حسن ذوالفقاری انتشارات معین1390 و روشن است که خریطه ی زر به دست مبارک شاه افتاد! و حسودان از آن بی بهره و جان بر بی خردی خود از دست دادند).

انسان حسود وقتی کسی را دل یک نفر به جای خود مشاهده کند هیچ وقت در او زبان به نیکی نگشاید بلکه همیشه از بدی های خود ساخته اش در باره او دهان گشاید که بتواند او را در ذهن طرف خراب نماید تا بلکه خودش به او نشیند! مگر داستان حسنک وزیر را در زمان منصور غزنوی در بیهقی نخوانده اید که ازحسادت آن "فضل" پست فطرت به دار آویخته شد و مادر حسنک درباره ی پسرش گفت محمود غزنوی عزت این جهانش بخشید و منصور غزنوی عزت آن جهانش! حسودی که بیند به جای خودم = کجا بر زبان آورد جز بدم (سعدی بوستان)

در بوستان حسادت حاکم یمن بر حاتم طایی را بخوانید تا بدانید حسود تا کشتن شخص حسادت شده پیش می رود تا خود جای او را در "آوازه" بگیرد:

حسد مرد را بر سر کینه داشت = یکی را به خون خوردنش برگماشت(کلیات سعدی نسخه ی محمدعلی فروغی باب دوم در احسان به کوشش محمدصدری ویرایش2ص223، تهران نشر نامک؛ 1380)

26. یکی از میوه های توکل برخدا به بزرگواری و جوانمردی رسیدن است:

- مَن تَوَکَّلَ عَلَی اللهَ هانَت لَهُ الصِّعابُ و تَسَهَّلَت عَلَیهِ الأسبابُ وَ تَبَوَّءَ الخَفضَ وَ الکَرامَةَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص706): هرکس خدا را پشتبان خود قرار دهد، سختی و دشواری ها بر او سبک شود و ابزار زندگی برایش آسان گردد و در آسایش و بزرگواری قرار گیرد.

بنده دگر بر که کند اعتماد = گر نکند بر کرم ذوالجلال(سعدی بوستان)

گفت آری گر توکل رهبراست = این سبب هم سنت پیغمبراست

گفت پیغمبر به آواز بلند = با توکل زانوی اشتر ببند

رمز الکاسب حبیب الله شنو = از توکل در سبب کاهل مشو

گر توکل می‌کنی در کار کن = کِشت کن پس تکیه بر جبّار کن

هین توکل کن ملرزان پا و دست = رزق تو بر تو ز تو عاشق‌تراست

آن که گندم را زه خود روزی دهد = کی توکّلهات را ضایع نهد(مولوی جلال الدین بلخی مثنوی معنوی)

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست = راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش(حافظ دیوان)

« در یأس از خلق و توکل بر خدا:

نماند هیج کریمی که پای خاطر من = ز بند، حادثه ی روزگار بگشاید

خیال بود مرا کان غرض که مقصود است = حصول آن غرض از شهریار بگشاید

بدان هوس، برِ سلطان کامران رفتم = که از عطایِ وِیَم کار و بار بگشاید

ز پیش شاه و وزیرم دری گشاده نشد = مگر ز غیب، دری کردگار بگشاید

عبید! حاجت از آن در طلب که رحمت او = اگر ببندد یک در، هزار بگشاید»

او توکل کننده را در تعریفات ملّای دو پیازه چنین آورده و معنا کرده: المُتَوَکّل : چشم بر در! (عبید زاکانی، کلیات، مقطعات و تعریفات، انتشارات زوار تهران، 1343)

به یزدان پناهید و فرمان کنید = روان را به مهرش گروگان کنید

همانست رای و همینست راه = به یزدان گرای و به یزدان پناه

ز گیتی به یزدان پناهید و بس = که دارنده اویست و فریادرس(فردوسی)

27. پرهیزگاری نشانه ی جوانمردی است:

- مَنِ اتَّقیٰ ربَّهُ کانَ کَریماً(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص646): هرکس از پروردگارش پروا داشته باد بزرگوار است.

به نظر، پیشکردارِ پرهیزگاری از گناه، تصمیم بر پاک کردن بدی ها از پرونده های: پندار، گفتار، کردار و رفتاریک انسان است که با توبه به پیشگاه آفریدگار جهانیان و پاک کردن آنها با گریه و بازگشت فروتنانه از آنها پدید می آید؛ اشک چشمان، بدی ها را از درون پرونده ی ما می شوید به شرط این که با اندیشیدن در باره ی علم و دانش و آگاهی از قدرت آفریدگار یکتای جهان هستی با نگاه به نعمت های خدادادی و تفکر ژرف به چگونگی آفرینشِ این همه نعمت درونی خودمان و نعمت های درپیرامونمان و بیرون از وجودمان به سیطره ی پروردگارمهربان بر خود پی ببریم و بزرگی و عظمت وجودش را با ذره ذره ی هستی خود لمس کنیم. از اینجا، گام پرهیزگاری برداشته می شود.

در کمترین صنع تو مدهوش مانده ایم = ما خودکجا و وصف خداوندِ آن کجا؟

خود، دست و پای فهم بلاغت کجا رسد = تا در بحار وصف جلالت کند شنا؟

خواهندگانِ درگهِ بخشایش تو اند = سلطانِ در سُرادق و درویشِ در عبا

یارب خلافِ امر تو بسیار کرده ایم = وُ امّید بسته از کرَمت عَفوِ مامَضیٰ

أنشَأتَنا بِلُطفِکَ یا صانعَ الوجود = فَاغفِرلَنا بِفَضلِکَ یا سامع الدُّعا:

[ای سازنده هستی! مارا به لطف و مهربانی ات آفریده ای؛ با فضل و بخششت ببخش گناهان ما را ای شنونده خواهش ها و دعا!]

یا رب به لطف خویش گناهان ما بپوش = روزی که رازها فُتَد از پرده بر مَلا

ما بندگان حاجتمندیم و تو کریم = جاجت همیشه پیش کریمان بوَد روا(سعدی بوستان)

ز فرمان یزدان نگردد سرش = سرشت بدی نیست هم گوهرش

برین همنشان ست پرهیز نیز = که نفروشد او راه یزدان به چیز

اگر گوهر تن بود با نژاد = جهان زو شود شاد او نیز شاد(فردوسی)

پرهیزگار باش که دادار آسمان = فردوس جای مردم پرهیزگار کرد

کریم عَزَّوَ جَلّ غیبدان و مُطَّلِع است = گرش بلند بخوانی و گر به خُفیه و راز(سعدی بوستان) این همه إتَّقوا إتَّقوا که قرآن آمده همه دَقُّ الباب پرهیز از بدکاری و رفتن به سمت نیکوکاری برای آفریگار جهانیان است.

28. بدگمانی و پندار بد درباره مردم از ناکسی است:

بد گمانی هم درد بی درمانی است؛ زمینه ی پرورش آن در کویر پر از طوفانِ بدرفتاری افرادی در ضمیر انسان پدید می آید وقتی بیشتر دیدارها و نتیجه های کردارها همه بد از بدترباشد، جایی برای خوشبینی باقی نمی ماند. این را بدسگالان پدید می آورند و انسان آن را به همه تسرّی می دهد. ولی در کلّ، آنان که خوی و خصلت بدسیرتی دارند چون گوهره ی وجودشان بدسرشتی است "کافر همه را به کیش خود پندارد" و همیشه شرّ و بدی و زشتی پشت سرهم به بار می آورند. از امام علی در حکمت 114نهج البلاغه ی صبحی صالح آورده شده:

- إِذَا اسْتَوْلَى الصَّلَاحُ عَلَى الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ، ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حَوْبَةٌ، فَقَدْ ظَلَمَ؛ وَ إِذَا اسْتَوْلَى الْفَسَادُ عَلَى الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ، فَأَحْسَنَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ، فَقَدْ غَرَّرَ:

چون نیكوكارى بر زمانه و مردم آن چیره گردد و كسى به دیگرى گمان بد برد، كه از او کردار زشت و رسوایی، آشكار نشده، ستم كرده است. و اگر بدكارى بر زمانه و مردم آن غالب شود و كسى به دیگرى گمان نیك برد خود را فریفته است.

ضرب المثل هایی نیز وارد شده: در کتاب جامع التمثیل حرف "ظ" آمده است: "ظنِّ بد بر کس مبرتا بد نگردی پیش خلق" یا " ظن بد بردن به مردم محو گردد خیر تو"

- سوءُ الظَّنِّ بِمَن لا یَخونُ مِن اللُّؤمِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص433): بدگمانی به کسی که خیانت نکرده از فرومایگی شخص بدگمان است.

- سوءُ الظَّنِّ یُفسِدُ الأُمورَ وَ یَبعَثُ عَلَی الشُّرورِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص433): بدگمانی به دیگران کارها را درهم می ریزد و نابود می کند و بدی ها را برمی انگیزاند.

مرا شیخ دانای مرشد شهاب = دو اندرز فرمود بر روی آب

یکی آن که در نفس، خوش بین مباش = دگر آن که درجمع بدبین مباش (سعدی اینترنت)

کرا زشتخویی بود در سرشت = نبیند ز طاووس جز پای زشت

کسی را که نزدیک ظنَّت بد اوست = چه دانی که صاحب ولایت خود اوست(سعدی بوستان)

"آورده اند که لقمان حکیم به پسر خود گفت بدان که من جهارصد پیغمبر دیده ام و خدمت کرده ام و هفتصد سال حکمت آموختم.. از آن همه چها جیز اختیار کردم:

اوّل: آن که زبان را از غیبت و فحش و هرزه و بیهوده محافظت باید کرد؛...

دویّم: آن که چشم خود از حرام و حرم مسلمانان نگاه داری...

سوّم: شکم خود از حرام باید نگاه باید داشت که آخر مرگ است و عذاب مال حرامی که خورده ای...

چهارم: آن که دل خود رااز گمان بد به مردم نگاه داری که ظَنَنتُم ظَنَّ السّوءِ وَ کُنتُم قَوماً بوراً-فتح: 12- وبدترین گناه از این جهار عضو خیزد- پایان سخن لقمان-

بدان که حُسنِ ظنّ از حسن ایمان است و سلامت نفس است. پس یکی از شما از برادران مؤمن خصلتی دیدید آن را تأویل کنید و صلاح کنید و نیکو انگارید تا در دل بد گمان نشوید." )با تلخیص: از جامع التمثیل ص641و640؛ اثر محمدعلی حبله رودی به تصحیح دکتر حسن ذوالفقاری انتشارات معین1390)

امام علی فرمود:

- إیّاکَ أن تَسیئَ الظَّنَّ فَإنَّ سوءَ الظَّنِّ یُفسِدُ العِبادَةَ وَ یُعَظِّمُ الوِرزَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل5ص154): از بدگمانی بپرهیززیرا بدگمانی عبادت و فرمانبرداری از خدا را نابود می کند و گناهان را بزرگ می نماید.

شیخ بهایی (در کشکول، ترجمه عزیزالله کاسب ص589؛ انتشارات گلی تهران 1379) آورده است: ابن جوزی از شقیق بلخی نقل کرده، که به سال 149 به قصد حج برخاستم و به "قادسیه" فرود آمدم. در آنجا جوانی دیدم زیبا روی؛ گندمگون، جامه ای پشمین پوشیده با روپوشی در بر و نعلینی برپا که در جایی کنار از مردم نشسته بود. با خود گفتم این جوانی ست از صوفیان که خواهد تا بر دوش دیگران باشد! به خدا که نزد او روم و نکوهشش کنم و آنگاه به او نزدیک شدم؛ چون مرادید که به سوی او می آیم، گفت ای شقیق! إجتَنِبوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إنَّ بَعضَ الظَّنِّ إثمٌ: از گمان های بسیاری بپرهیزید همانا بعضی از گمان ها گناه است. و به خویش گفتم این جوان از بندگان نیکوکار است. خویش را به او رسانم و از وی بپرسم که ازچشم من پنهان شد. و چون به "واقصه" فرود آمدیم، دیدم نماز می خواند و اعضایش می لرزید و اشکش می ریخت. گفتم به نزد او روم عذر بخواهم و او نمازش کوتاه کرد و مرا گفت ای شفیق!: إنّی لَغَفّارٌ لِمَن تابَ وَ آمنَ و عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهتَدیٰ: هما نا من برکسی که از گناهش توبه کند و ایمان آورد و کردار نیک انجام دهد سپس هدایت شود درخواهم گذشت. و به خویش گفتم این از ابدال است که دوبار از ضمیر من سخن گفت. و چون به "زباله " فرود آمدیم او بر سر چاه ایستاده بود و مشکی به دست داشت و آب می خواست که مشک از دست او به چاه افتاد آنگاه نگاهی به آسمان کرد و گفت: آنگاه که تشنه شوم، تو پروردگار منی و نیز آنگاه که گرسنه شوم، ای سرور من! کسی جز تو ندارم. شقیق گفت خدارا سوگند! دیدم که آب از چاه برآمد و او مشک خود برگرفت و پر کرد و وضو ساخت و چهار رکعت نماز کرد. سپس به پُشته ی شنی که آنجا بود نزدیک شد و مُشتی برگرفت و در مشک ریخت و نوشید. او را گفتم از آنچه پروردگار روزیت کرده، مرا نیز بده!

گفت ای شقیق! پیوسته از خدا مارا نعمت های آشکار و پنهان است. گمان خویش به خدایت نیکو ساز. آنگاه از مشک مرا نوشاند؛ که گویی مزّه ای از شکر و آرد بریان شده داشت. که تا به حال لذیذتر و خوش بوتر از آن نخورده بودم؛ سپس او را ندیدم تا به مکه رسیدیم که نیمه شبی او را در کنار گنبد "میزاب" دیدم که به زاری و گریه نماز می خواند و چون فجر دمید نماز و طواف کرد و بیرون رفت و من نیز از پی او رفتم مکه با او حواشی و اموال وغلامان دیدم. برخلاف وضعی که او را در راه دیده بودم، مردم پیرامون او می گشتند و بر وی سلام می کردند و تبرُّک می جستند. من از آنان پرسیدم که این کیست؟ گفتند "موسی بن جعفر الکاظم ع . [با خود] گفتم اگر این برتری وشگفتی ها از کسی جز او بود به شگفتی می ماندم! (پایان سخن شیخ ابوالفرج بن جوزی.با تغییر اندک نوشته ی مترجم)

اگر بدگمانی گشاید زبان = تو تندی مکن هیچ با بدگمان(فردوسی) این هم نوعی بدگمانی از روی ناآگاهی:

امیر ما عسل از دست خلق می نخورَد = که زهر در قدحِ انگُبین تواند بود

عجب که در عسل از زهر می کند پرهیز = حذر نمی کند از تیرِآهِ زهرآلود(سعدی بوستان)

29. امید به زندگی بهتر با فرومایگان بر باد می رود:

وقتی فرومایگان و ناکسان بر مصدر امور نشینند چون رفتارشان بر ضد بهینه شدن زندگی مردم است، امید به وضعیت بهترشدن فردا از دیروز، بر باد می رود.

- اذا سادَ السَّفَلُ خابَ الأمَلُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل17ص312): هنگامی که فرومایگان سروری یابند، امید و آرزو از بین برود(امید به خیر و خوشی بر باد رود.)

همیشه خردمند و امیدوار = نبیند جز از شادی روزگار

امیدم چنانست کز کردگار = نباشی جز از شاد و بِه روزگار

پرامید دارد دل نیک‌مرد = دل بدکنش را پر از بیم و درد(فردوسی)

- مَن لا عَقلَ لَه لا تَرتَجیهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص633): به شخص بی خرد امید نداشته باش.

حکایت: یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه از و برکَنَند و از ده به در کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت سگان در قفای وی افتادند! خواست تاسنگی بردارد و سگان را دفع کند، درزمین یخ گرفته بود! ؛ عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت، جامه ی خود میخواهم اگر انعامی فرمایی...

امیدوار بوَد آدمی به خیر کسان = مرا به خیر تو امید نیست شرمرسان

سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.(سعدی گلستان) نصرت الله جمالی 2خرداد /جوزا 1405خورشیدی

رادمرد و نامرد یا کریم و لئیم(ویرایش دوم قسمت پنجم)


15. مهربانی و دل نرمی از ویژگی های نیکوسیرتان است و سنگدلی گویای بدسرشتی است:

- مِنَ الکِرامِ تَکونُ الرَّحمَةُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 725): مهر و محبت از جوانمردی و بزرگ منشی است.

چنین گفت کز کردگار سپهر = دل ما پر از آفرین باد و مهر

خداوند کیوان و گردان سپهر = ز بنده نخواهد به جز داد و مهر

گذر نیست بر حکم گردان سپهر = هم ایدر بگسترد بایدت مهر

بدانی که ما راستی خواستیم = به مهر و وفا دل بیاراستیم

مرا آن زمان این سخن بُد درست = ز دل مهربانی نبایست شست

نباید که جز داد و مهر آوریم = وگر چین به کاری به چهر آوریم

دگر کو به درویش بر مهربان= بود راد و بی رنج روشن روان

به یزدان نَگِروَند و گردان سپهر = ندارد کسی بر تن خویش مهر

که دل را ز مهر کسی برگسل = کِجا نیستش با زبان راست دل

که دانی که بی‌نام و آرایشست = که او از در مهر و بخشایشست

کسی را که او پروراند به مهر = بر آن کس نگردد به تندی سپهر

برِ ما شما را گشاده است راه = به مهریم بر مردمِ دادخواه

بِدان دار امّید کو را به مهر = سر از نیستی بردی اندر سپهر(فردوسی)

اگر بوَد دل مؤمن چو موم، نرم نهاد = تو موم نیستی ای دل که سنگ خارایی

هرآن زمان که ز تو مردمی برآساید = درست شد به حقیقت مردم آسایی(سعدی بوستان) از محبت تلخها شیرین شود = از محبت مسها زرین شود

از محبت دُردها صافی شود = از محبت دردها شافی شود

از محبت مرده زنده می‌کنند = از محبت شاه بنده می‌کنند

این محبت هم نتیجهٔ ی دانشست = کی گزافه بر چنین تختی نشست(مولوی، مثنوی معنوی)

- ماکانَ الرِّفقُ فی شَیءٍ إلاّ زانَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل79ص739): نرمی در کاری بکاربرده نشد مگر این که آن را آراسته و گران سنگ کرد.

که هر جای تندی نباید نمود = سر بی خرد را نباید ستود

که تیزی وتندی نیاید به کار= به نرمی برآید زسوراخ مار(فردوسی)

«حکایت:

به خشم از ملک بنده ای سر بتافت = بفرمود جستن کسش در نیافت

چو باز آمد از راه خشم و ستیز = به شمشیر زن گفت خونش بریز

به خون تشنه جلّاد نامهربان = برون کرد چون تشنه، دشنه زبان

شنیدم که گفت از دلِ تنگِ ریش = خدایا به حِلّ کردمش خون خویش

که پیوسته در نعمت و ناز و نام = در اقبال او بوده ام دوست کام

مبادا که فردا به خون مَنَش = بگیرند و خرّم شود دشمنش

مَلِک را چو گفتِ وی آمد به گوش = دگر دیگ خشمش نیاورد به جوش

بسی برسرش داد و بر دیده، بوس = خداوند رایت شد و طبل و کوس

به رِفق از چنان سهمگن جایگاه = رسانید دهرش بدان پایگاه

غرض زین حدیث آن که گفتار نرم = چو آب است بر آتش مردِ گرم

تواضع کن ای دوست با خصمِ تند = که نرمی کند تیغِ بُرَّنده کُند

نبینی که در معرض تیغ و تیر = بپوشند خَفتانِ(لباس رزم ابریشمی) صد تُو حریر»(بوستان سعدی)

از فرمایش امام علی در ذیل آگاه می شویم که: شما خیر و مهربانی نمی توانی از انسان فرومایه ببینی مگر جایی که در کوتاه مدت، برای او بهره ای بدهد یا از روی ترس به انجامش مجبور شود و الّا به طور ذاتی نمیتواند کاری که به درد مردم بخورد و آسایش زا باشد، انجام دهد! ناکس، ناکس است:

- لایَنصَحُ اللَّئیمُ أحَداً إلّا عَن رَغبَةٍ أو رَهبَةٍ فَإذا زالَتِ الرَّغبَةُ وَ الرَّهبَةُ عادَ إلیٰ جَوهَرِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل85ص858): انسان لئیم و ناکس دلسوزی برای کسی نمی کند مگر از بهر امیدی یا از روی ترس وقتی این دو تمام شود به ذات خود که پست فطرتی است برمی گردد.

یکی از نمونه های سنگدلی سخت گیری بی جا بر مردم است که فقط از فرومایگان برآید نه نرم دلان؛ ناکسان همیشه دنبال سختگیری بسی بی مورد بردیگرانند تا بتوانند آنان را زیر مهمیز خود درآورند که کار بسیارناجوانمردانه ایست. به قول فردوسی:

بَدی خود بدان تخمه در گوهر است = به بد کردن آن تخمه اندر تن است.

ز نادان نیابی جز از بتری = نگر سوی بی‌دانشان ننگری

و به قول مولوی در مثنوی معنوی:

جاهل ار با تو نماید همدلی = عاقبت زخمت زند از جاهلی

دوستی جاهل شیرین سخن = کم شنو کآن هست چون سمّ کُهن

نیکمردان شریف در جوهره ی وجودشان چنین رذلی نیست که دست از خوی نیکشان بر دارند و دنبال آفرینش سختی بر دیگران باشند بلکه دلسوزی، شیوه ی بزرگمنشی آنان است.

گر از حاکمان سختت آید سخن = تو بر زیردستان درشتی مکن

هر آن کس که جور بزرگان نبرد = نسوزد دلش بر ضعیفان خُرد

نکو گفت بهرام شه با وزیر = که دشوار با زیردستان مگیر(سعدی بوستان)

بنابراین: انسان پست فطرت اهل سختگیری و تنگی بر مردم است؛ غافل از این که: افزایش دشواری بر مردم، دام نامرئی ونادیدنی برای گرفتاری خود او خواهد بود به همین جهت امام علی ع فرمود:

- اَصحِبِ النّاسَ بِما تُحِبُّ أن یَصحَبوکَ تَأمَنهُم وَ یَأمَنوکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص 127): همانگونه که دوست داری مردم با تو همراه شوند با آنان همراه باش تا از تو در امنیت باشند و تو هم از آنان در امان باشی.

بدان گه شود شاد و روشن دلم = که رنج ستمدیدگان بگسلم

نخسبد کسی با دلی دردمند = که از درد او بر من آید گزند

خداوند پیروز یار تو باد= دل زیردستان شکار تو باد

هرآن کس که گشت ایمن او شاد شد = غم و رنج با ایمنی باد شد(فردوسی)

چو با دوست دشخوار گیری و تنگ = نخواهد که بیند تو را نقش و رنگ

تو نیکو روش باش تا بد سِگال = نیابد به نقص تو گفتن مجال

چو دشوارت آمد ز دشمن سخن = نگر تا چه عیبت کند آن مکن

جز آن کس ندانم نکوگوی من = که روشن کند بر من آهوی من

خویشتن را خیر خواهی، خیرخواه خلق باش = زآن که هرگز بد نباشد نفس نیک اندیش را(سعدی بوستان)

- مِنَ اللِّئامِ تَکونُ القَسوَةُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78ص725): سنگدلی(ستبردلی) از پست فطرتی یا سرشت بد و فرومایگی است.

- لالُؤمَ أشَدُّ مِنَ القَسوَةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص843)پستی ای بدتر از سنگدلی نیست. سیاه اندرون باشد و سنگدل = که خواهد که موری شود تنگدل(سعدی بوستان)

16. آبرو برای انسان با شرف اهمیت بسیار ارزشمندی دارد ولی ناکس خیر:

"آبرو" از دو بخش :"آب" و "رو" می باشد. "آب" که شفّاف و صاف و یک رنگ است و "رو" در اینجا به معنای چهره و صورت است. هر کسی، یک چهره سازی معنوی به طور ذاتی و فطرت ناخودآگاهش از همان دوران کودکی که بد و خوب را از نظر خود با گذر عمر تجربه کسب می کند و تشخیص می دهد، برای خود درست می کند. اگر برخلاف آنچه که در خیالش ساخته شده با او برخورد شود که نزد دیگران به رسوایی او منجر شود، به راه های گوناگون از خود عکس العملی نشان می دهد یا حداقل منزجر می شود و از رسواگر خویش، متنفر شده و اگر بتواند در صدد انتقام بر می آید. این هاله ی معنویِ نقاب مانند، برای انسان "آبرو" نام دارد. این آبرو برای انسان در طول عمرش ارزش افزا و سپر شرف و بزرگی به حساب می آید و سعی و تلاشش بر این است که آن را بیشتر کند تا اعتبار ارزشمندتری نزد دیگران داشته باشد.

اگر چه خداوند، این میل یا کشش را در ما نهادینه کرده است تا خویشتنداری خود از بدکرداری و با انجام کردارنیک از روی راستی و درستی به کمال در نزد خودش برسیم. اما سوراخ دعا را گم کرده ایم و به گمان خویش در نزد دیگران چهره سازی می کنیم. آنچه از کردار ما که باعث شرمساری یا احساس کوچک شدن از بزرگمنشی می شود، نتیجه ی آبرو ریختن است. اینقدر که انسان باشرف از آبرو ریزی و رسوایی هراسناک می شود از دست دادن ثروت برایش دردناک نیست. چون ثروت دوباره به دست می آید ولی آبرو ریخته را نمی شود جمع کرد.

در اسلام، همانگونه خون ریزی و کشت و کشتاریکدیگر بدون دلیل شرعی و نابودی ثروت دیگران حرام دانسته شده باید آبرو افراد نیز حفظ شود. تأکید پیامبراسلام ص در خطبه ی حجة الوداع بر حرمتِ خون، مال و آبروی مردم است:

- إِنَّ دِمَاءَکُم وَ أَموَالَکُم وَ أَعرَاضَکُم عَلَیْکُم حَرَامٌ(برگرفته از اینترنت):همانا خون شما، مال شما و آبروی شما بر شما حرام است و تجاوز به آن گناه بزرگی محسوب می شود و حق الناس است و خدا هم نمی بخشد.آبروی افراد هم با حرف زدن پشت سر آنان از بین می برند یا عده ای از خدا بی خبر عِرض و آبروی دیگران را با بوق و کرنا در جامعه نشر می دهند و از درِ تهمت و بهتان، شرف دیگران را آتش می زنند تا به هدف های خود برسند! البته زهی خیال باطل که نمی دانند چه پرونده ی کثیفی برای آخرت خود درست کرده اند. در قرآن هم نهی از غیبت و افترا شده است.

مریز آبروی برادر به کوی = که دهرت نریزد به شهر آبروی

به اندر حق مردم نیک و بد = مگو ای جوانمرد صاحب خرد(سعدی بوستان)

تشبیه قرآن کریم که غیبت و آبرویزی کسی را به خوردن گوش گوشت برادر مرده آورده است، گویای نفرت خداوند منزه و پاک از این گناه بسیارزشت و پلید است.

زبان کرد شخصی به غیبت دراز = بِدو گفت داننده ای سرفراز

که یاد کسان پیش من بدمکن = مرا بدگمان در حق خود مکن

مَدَر پرده بر یار شوریده حال = نه طیبت حرام است و غیبت حلال (سعدی بوستان)

در ضمن رفتار و کردار یا گفتار انسان، خود عاملی می شود برای آبروریزی. تمام کردار بد و زشتی که از فرومایگان سر می زند که به شماری از آنها بحث کریمان و لئیمان اشاره شد، چنین نقشی را برای آنان دارد و گویای پست فطرتی است.
به عنوان نمونه: خشم یا غضب، بیچاره کننده ی انسان و بی آبرو کردن ما در چشم مردم و گویای جنون آنی انسان؛ آتشی بر افروخته برجسم و جان ما؛ دشمن ترین دشمن و پشیمانی از کردار خشم آلود، دردی از انسان دوا نمی کند و آب رفته را به جوی باز نمی گرداند.

در اشعار شاهنامه فردوسی هم عمده، همین با توضیح بیشتر آمده است:

جهاندار و بیدار و فرهنگ‌جوی = بماند همه ساله با آبروی

وگر نیک‌دل باشی و راه‌جوی = بوَد نزد هر کس تو را آبروی

هم از پیشه‌ها آن گزین کاندروی = ز نامش نگردد نهان آبروی

به خور آن چه داری و بیشی مجوی = که از آز کاهد همی آبروی(فرد وسی)

طمع آبروی تَوَقَّر بریخت = برای دو "جو" دامنی دُر بریخت

قناعت سر افرازد ای مرد هوش = سر پر طمع بر نیاید ز دوش

چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی = چرا ریزی از بهر برف آبروی(سعدی بوستان)

سعدی در این چند بیت آز و طمع را عامل آبرو ریزی بیان می کند؛ همانگونه که احادیث پلشت و کردار زشت را از فرومایگی می داند از حرص و آزی که در انسان پیش می آید برای دو دانه جو، دامن دُرِّآبرومندی خویش را به فنا داده است؛ دو جو بی ارزش کجا و دامنی پر از دُرگرانبها با آن همه ارزش کجا؟ قناعت سربلندی می آورد و لی شخص طمعکار همیشه سرش همطراز شانه و دوشش، از خجالت و بی آبرویی به زیراست.وقتی تو می توانی برای نوشیدن آب از جوی آب بنوشی چرا برای به دست آوردن برف آبروی خود را میریزی؟ درباره ی آبروی ظاهری نیز که انسان "دورو" برای خود دست و پا می کند نکته ای را آورده که نتیجه ای برایش پیش نمی آورد ودردی را ازین ریاکاری برایش درمان نمی شود:

منه آبروی ریا را محل = که این آب در زیر دارد وَحَل(گِل و لای)(سعدی بوستان)

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت = حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو(حافظ دیوان)

بلایی که آز بر سرانسان می آورد به تجربه ثابت شده، برای طمعکار زیان آور است نه سودمند. هر کس با طمع به دنبال سود برآمد به خاک مذلّت نشست و دارایی اش، دود شد و بر هوا رفت. سعدی هم در این باره آورده است:

طمعِ خام که سودی بکنم = سود، سرمایه به یکبار بِبُرد(سعدی بوستان)

- مِنَ النُّبلِ أن یَبذُلَ الرَّجُلُ نَفسَهُ وَیَصونَ عِرضَهُ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 728): ازنشانه های بزرگی این است که جانش را بدهد تا آبرویش را نگهدارد.

- اَلکَریمُ مَن صانَ عِرضُهُ بِمالِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 103): جوانمرد آبرویش را با ثروتش نگه می دارد.

- اَللَّئیمُ مَن صانَ مالَهُ بِعِرضِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 103): انسان فرومایه آبرویش برای نگهداشتن مالش هزینه می کند.

- مِنَ اللُّؤمِ أن یَصونَ الرُّجُلُ مالَهُ و یَبذُلَ عِرضَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 731): از نشانه های پستی انسان این است که ثروتش را نگهدارد ولی آبرویش را زیر پاگذارد.

17. خوش اخلاقی شیوه ی جوانمردان و بداخلاقی روش بد گهران:

خوش اخلاقی یا گشاده رویی امری درونی است که بر چهره ی انسان آشکار می شود و تأثیری بر نگاه ما به دیگران و دیگران بر ما دارد. انگار در آن نیرویی نهفته است که مسیر کشش دیگران را برای انسان فراهم می کند و دل انسان ها را به هم نزدیک می گرداند. می توان گفت خوش اخلاقی از دلی فروتن برمی خیزد که افزون بر خوشرویی از گفتار نیک و نرم برخوردار است و از بدزبانی و زهرآلود پاک است. در ضمن آمیخته با مهر و شادی است که میخ محکم و استوارارتباط با دیگران و جسم و روان انسان است. کارایی آن دربهر برداری بهینه از امکانات موجود آشکار می شود که سرور جمعی را نیر فراهم می کند؛ جمعی روح افزا با آرامشی پر بها را پیش روی خود دارد. به حُسن خُلق توان کرد صید اهل نظر = به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را(حافظ)

اینک احادیث آن:

- اَلکَریمُ أبلَجُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص6): خوش سیرت گشاده روست.

- حُسنُ الأخلاقِ بُرهانُ کَرَمِ الأعراقِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل27ص379): اخلاق نیکو گویای ژن خوب و خوش ریشه ای انسان است.

شگفتی از این که حدیثی می گوید: اگر انسان دارای اخلاق خوبی باشد رزق و روزی ها بر شخص خوش اخلاق فرو می بارد و دوستانش به او اُنس می گیرند! حال چه ارتباطی بین اخلاق خوب و انس دیگران به انسان و بارش روزی های معنوی و مادی می شود خدا می داند؛ عقل ما به آن قد نمی دهد:

- حُسنُ الأخلاقِ یُدِرُّ الأرزاقَ و یُونِسُ الرِّفاقَ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 27ص379): خوش خلقی عامل فرو باریدن روزی ها و انس دوستان به انسان می شود.

- مَن ساءَ خُلقُهُ ضاقَ رِزقُهُ؛ مَن کَرُمَ خُلقُهُ إتَّسَعَ رِزقُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص639): هر کس بد اخلاق باشد روزی اش تنگ می شود؛ هرکس خوش اخلاق باشد روزیش گسترش پیدا می کند.

امام صادق ع نیز در جمله ای به طور شفاف فرموده است کسی که اخلاقش بد باشد، خودش را شکنجه می کند: مَن ساءَ خُلقُهُ عَذَّبَ نَفسَهُ(تحف العقول حرّانی با ترجمه ی علی اکبر غفاری ص381 حکم . مواعظ امام صادق ع؛ چاپ کتابفروشی اسلامیه تهران، 1400هـ قمری)

- یُستَدَلُّ عَلیٰ کَرَمِ الرَّجُلِ بِحُسنِ بِشرِهِ وَ بَذلِ بِرِّهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل88 ص864): جوانمردی انسان از گشاده رویی(خوش اخلاقی) و نیکی کردنش فهمیده می شود.

- یُستَدَلُّ عَلَی اللَّئیمِ بِسوءِ الفِعلِ وَ قُبح الخُلقِ وَ ذَمیمِ البُخلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88 ص864): از بدکرداری و اخلاق بد و زشت و بخل نکوهیده، پست فطرت بودن انسان فهمیده می شود.

- سوءُ الخُلقِ شُؤمٌ وَ الإسائَة إلَی المُحسِنِ لُؤمٌ (غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39 ص 437و 433) : بد اخلاقی زشت است و بدرفتاری با نیکوکار نکوهیده است.

- سوءُ الجِوارِ وَ الإسائة الی الأبرارِ مِن أعظَمِ اللُّؤمِ (غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص437) بدرفتاری با همسایگان و بدی رساندن به نیکان از بزرگترین پستی هاست.

- سوءُ الخُلقِ یوحِشُ القَریبِ وَ یُنَفِرُ البَعیدِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص435): کج خُلقی نزدیکان را می رماند و درغیر خویشان و بیگانگان، تنفرمی آفریند.

کبر یکسو نِه اگر شاهد درویشانی = دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی(سعدی بوستان غزلیات)

18. انسان نیکوسیَر راستگو است:

- صِدقُ الرَّجُلِ علیٰ قدر مُروءَتهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 44 ص 457): رایتی و درستی مرد به اندازه رادمردی اوست.

- مُرُوَّةُ الرَّجُلِ صِدقُ لِسانِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 80ص763): جوانمردی انسان به راستگویی اوست.

- مَن کانَ صَدوقاً لَم یَعدِمِ الکَرامَةَ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص631): هرکس راست گفتار و درست کردارباشد بزرگواری را گم نمی کند.

اگر پیشه دارد دلت راستی = چنان دان که گیتی بیاراستی

همه راستی کن که از راستی = بپیچد سر از کژّی و راستی

جزاز بندگی پیشه ی من مباد = جز از راست اندیشه ی من مباد

اگر سر بگردانم از راستی = فراز آید از هر سوی کاستی

نخواهم به گیتی جز از راستی = که خشم خدا آورد کاستی

مگردان سراز دین وز راستی = که خشم خدای آورد کاستی

ز کژی گریزان شود راستی = پدید آید از هر سوی کاستی

بماند به دو رادی و راستی = نکوبد درِکژّی و کاستی(فردوسی)

راستی موجب رضای خداست = کس ندیدم که گم شد از ره راست(سعدی گلستان)

به راه راست توانی رسید در مقصود = تو راست باش که هر دولتی که هست تراست

تو چوب راست برآتش دریغ میداری = کجا به آتش دوزخ برند مردم راست

سعدیا راست روان گوی سعادت بردند = راستی کن که به منزل نرسد کج رفتار

راستی پیشه گیر و ایمن باش = که رهاننده ی تو بس باشد

ره راست باید نه بالای راست = که کافر هم از روی صورت چو ماست

ره راست رو تا به منزل رسی = تو بر ره نه ای زین قِبَل واپسی(سعدی بوستان)

در کمان ننهند اِلّا تیر راست = این کمان را واژگون کژ تیرهاست

راست شو چون تیرو، وارَه از کمان = کز کمان هر راست بِجهَد بی گمان

راست کن اجزات را از راستان = سر مَکَش ای راست رَو زآن آستان

هر که با ناراستان همسنگ شد = در کمی افتاد و عقلش دَنگ داشت(جلال الدین بلخی)

19. انسان ناکس یا فرومایه، قبیح و زشت گفتارِبی شرم و ستیزه جوست:

- سُنَّةُ اللِّئامِ قُبحُ الکَلامِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل39ص432): روش همیشگی ناکسان سخنان زشت است.

زشت گفتاری و بددهنی ناکسان در سرشت بدشان نهفته است که در هنگام نیاز خود زبان را به آن آلوده می کنند.

در بعضی از مناطق، عامه ی مردم نوع گفتارشان، سَبُک و با فرومایگی دمساز است. به قول قدیمی ها، گفتاری چارباداری (چارپاداری) و "چاله مَیدانی" دارند. این نوع سخن گفتن را نمیتوان زشت گفتاری نامید بلکه اگر درنوع کلام آنان دقت شود، قصد بیان الفاظ زشت ندارند؛ نوع سخنشان این گونه است و همه نیز پذیرفته اند. بعضی مناطق نیز گفتاری ساده و بدون سنگینی در فهم و درک کلام شان دیده می شود؛ اگر چه عده ای دیگر از منطقه ای دیگر از گفتار بی آلایش آنان، برداشت غلط و اشتباهی دارند و می گویند: اینان ساده لوح هستند و از پیچیدگی دیگران و اهداف پنهانی آنها سر در نمی آورند در حالی که این گونه نیست؛ این ساده لوحان ظاهری که از گفتارشان چنین برداشتی شده است، انسان های زیرک و آگاهی هستند. درست است که نمک یا چاشنی کلامشان ظاهری ساده دارد ولی این مانع تیزهوشی و زیرکی و فراست آنان نمی شود. پس به این نتیجه می رسیم که این دو گروه از فرومایگان نیستند. اما فرومایگان گفتاری، کسانی هستند که وقتی سخن می گویند، روش شان، گفتارِزشت است به اصطلاح عامیانه : "بد دهن" هستند و در باره ی دیگران زشت گفتارند.
صاحب چنین کلامی در چشم مردم خوار و سبک خواهد شد. علتش هم به بددهنی اش برمی گردد. همانگونه که گفتارش سبک است و دون صفت، خودش نیز فرومایه خواهد شد.
به قول فردوسی باید توجه داشت، این گونه سخن گفتن را کنار گذاشت:
که گفتار خیره نیرزد به چیز = ازین در سخن خود نرانیم نیز
قصدمان بیان خوش گفتاری نیست که در این باره سخن بسیار است اما بد دهنی، گفتار بی هدف و بیهوده است و باعث سبکی می گردد به همین جهت به یک بیت دیگر از فردوسی بسنده می شود:
چو گفتار بیهوده بسیار گشت = سخن گوی درمردمی خوار گشت

ز بس زشت گفتار و کردار اوی = ز بیدادی و درد و آزار اوی

به پنجم به گفتار ناسودمند = تن خویش دارد بدرد و گزند

همان بیخرد کو نیابد خرد = پشیمان شود هم ز گفتار بد

به باد افره بی گناهان مکوش = به گفتار بدگوی مسپار گوش

پشیمانی آیدت زین کار خویش = ز گفتار ناخوب و کردار خویش

ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ = جهان کرد بر خویشتن تار و تنگ

- اللَّئیمَ لایَستَحیی(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص35): انسان بدسرشت (در رفتار و گفتار)شرم نمی کند.

در احادیثی آمده است کسانی که دروغگو هستند و حرص و آز دارند، شرم و حیا ندارند:

- لا حَیاءَ لِکَذّابٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص829): دروغگو بی حیاست.

- لاشیمَةَ إقبَحُ مِنَ الکِذبِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص839): هیچ روشی زشت تر از دروغ نیست.

- أذَلُّ النّاسِ مَن أهانَ النّاسِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 8ص189) پست ترین مردم کسی است که به دیگران اهانت کند.

- مَن إستهانَ بِالرِّجالِ قَلَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص624): هرکس به مردم اهانت کند

شخصیتش سبک و کم ارزش می شود.

انسان پست سرشت گرفتار ظاهر و باطن است به سخنی دیگر: نزد مردم خود را به گونه ای می آراید که او را قدیس زمان می پنداری و در پنهان و خلوت خود، غیر از جَلوَت خود است به گونه ای ست که اوصافش بوی تنفر می دهد. امام علی ع فرمود:
المُنافقُ لِنفسِهِ مُداهِنٌ وَ عَلَی النّاسِ طاعِنٌ(غررالحکم فصل1ص88): انسان دورو از خود جانبداری می کند و مردم را نکوهش می نماید.

همیشه در امور مختلف و پیش آمد ها دیگران را مقصر می داند . خود را مبرّا و پاک از هرچه بدی ست. ولی بدکنش و بدسیرت اگر سرزنش را بر خود روا هم نداند روزگار او را مورد نکوهش قرار خواهد داد. که فردوسی به آن اشاره دارد:

ازآن پس نکوهش نباید به کس = مکافات بد جز بدی نیست بس

وگر بدنشان باشی و بدکنش = ز چرخ بلند آیدت سرزنش

سری را کِجا مغز باشد بسی = گواژه نباید زدن بر کسی

زبان را نگهدار باید بُدن = نباید روان را به زهر آژدن(فردوسی)

- اللِّسانُ سَبُعٌ إن اَطلَقتَهُ عَقَرَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص42): زبان، درنده ای است؛ اگر رهایش کنی نیش می زند.

سری را کِجا مغز باشد بسی = گواژه نباید زدن بر کسی

زبان را نگهدار باید بُدن = نباید روان را به زهر آژدن

ز بهر پرستنده ی گرمگوی = نگردد جوانمرد پرخاشگوی

دگر آنک دارند آواز نرم = خرد دارد و شرم و گفتار گرم (فردوسی)

- سُنَّةُ اللِّئامِ اَلجُحودُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل39ص433): روش ناکسان ستیزه خویی است.

ستیزه نه نیک آید از نامجوی = بپرهیز و گرد ستیزه مپوی

به دانش دو دست ستیزه ببند = چو خواهی که از بد نیابی گزند(فردوسی)

"نقل است که مالک دینار گفت ای مسلمانان، هرگاه شما را در دل سیاهی و در بدن، گرانی و در رزق، تنگی آید، بدانید که از زبان زیانکار شماست. حرف عَبَث و هرزه و غیبت و بی معنا حرفی که نباید می گفت، گفته(جامع التمثیل، محمدعلی حبله رودی به تصحیح دکتر حسن ذوالفقاری ص 641، انتشارات معین، چاپ اول 1390).

نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرد = که از زبان بَتَر اندر جهان زیانی نیست(سعدی بوستان)

برعکس بی شرمی ناکسان، انسان های باشرف و بزرگمنش اهل شرم و حیا هستند. امام علی آن را نشانه ی ارجمندی می داند:

- عَلَیکَ بِالحَیاءِ فَإنَّهُ عُنوانُ النُّبلِ(غررالحکم فصل49ص477): شرم و حیا را برخود واجب بدان زیرا نشانه ی بزرگی ست.

20. رادمردان و نامردان هردو عجولند اما این کجا و آن کجا:

- مِن عَلاماتِ الکِرامِ تَعجیلُ المَثوبةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 728): از نشانه های بزرگواران شتاب در پرداخت پاداش به دیگران است.

چو نیکی نمایند پاداش کن = ممان تا شود رنج نیکی کهن(فردوسی)

- وَعدُ الکَریمِ نَقدٌ وَ تَعجیلٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل83ص780): انسان جوانمرد وعده اش نقد و با شتاب است.

- مِن عَلاماتِ اللُّؤمِ تَعجیلُ العُقوبَة(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78ص727): از نشانه های ناکسی شتاب در کیفر دادن به دیگران است.

دل ومغز را دور دار از شتاب = خرد را شتاب اندرآرد به خواب

شتاب و بدی کار آهرمن است = پشیمانی جان و رنج تن است

که آهسته دل، کم پشیمان شود = هم آشفته را هوش درمان شود

به هر کار بهتر درنگ از شتاب = بمان تا برآید بلند آفتاب

که دانا به هر کارسازد درنگ = سر اندر نیارد به پیکار و ننگ

سبکسار تندی نماید نخست = به فرجام کار اندُه آرَد درست

سبکسار مردم نه والا بوَد = وگر چه به تن سرو بالا بود (فردوسی)

حکیم طوس در بیتی نیز فرق پیر و جوان را چنین آورده:

ورا سال سی بُد مرا شست و هفت = نپرسید زین پیر و تنها برفت

وی اندرشتاب و من اندر درنگ = ز کردار ها تا چه آید به چنگ

21. جوانمردان از خطای دیگران چشم پوشی و پرده پوشی می کنند نه "پرده دَری" که کار نامردان است: با حکایتی از سعدی شروع کنیم که شیرینی کلامش دلربا باشد: یکی بر سر راهی، مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته؛ عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستَقبَحِ او نظر کرد. جوان از خواب مستی سر برآورد و گفت: إذا مَرُّوا باللَّغوِ مَرُّوا کِراماً!

إذا رَأیتَ أثیماً کُن ساتِراً وَ حَلیماً = یا مَن تُقَبِّحُ أمری لِمَ لا تَمُرُّ کَریماً

متاب ای پارسا روی از گنهکار = ببخشایندگی در وی نظر کن

اگر من ناجوانمردم به کردار = تو بر من چون جوانمردان گذر کن ...

گر گزندت رسد تحمُّل کن = که به عفو از گناه پاک شوی (سعدی گلستان)

جهان نمانَد و آثار معدلت مانَد = به خیر کوش و صلاح و سداد و عفو و کرم(سعدی بوستان)

- اَلکَریمُ یَتَغافَلُ وَ یَنخَدِعُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص19): انسان خوش سیرت خود را به چشم پوشی و گول خوردگی میزند (تا باعث شرمنده شدن فرد همراهش نشود).

- مِن أشرَفِ أفعالِ الکریمِ تَغافُلُهُ عَمّا یَعلَمُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل78 ص729): بزرگوارانه ترین کردار جوانمرد از آنچه درباره زشتیهای دیگران می داند، خود را به ندانستن بزند:

سر بردباران نیاید به خشم = ز نابودنیها بخوابند چشم

هرآن کس که او از گنهکار چشم = بخوابید و آسان فرو برد خشم،

فزونیش هر روز افزون شود = شتاب آورد دل پر از خون شود(فردوسی)

- عادَةُ النُّبَلاءِ: اَلسّخاءُ وَالکَظمُ وَالعَفوُ والحِلمُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل55ص499): خوی وروش بزرگمنشان: سخاوت، فروبردن خشم، گذشت از خطای دیگران و بردباری است.

به من دار گفت ای جوانمرد گوش = که دانم جوانمرد را پرده پوش

گنهکار را عذر نسیان بنه = چو زنهار خواهند زنهار ده

چو خشم آیدت بر گناه کسی = تأمّل کُنَش در عقوبت بسی

چون زَبَر دستیت بخشید آسمان = زیردستان را همیشه نیک دار

عذر خواهان را خطاکاری ببخش = زینهاری را به جان ده زینهار(سعدی بوستان)

نکات ظریفی را سعدی در این چند بیت آورده که برای حاکمان مناسب است به ویژه آنجا که میگوید ندیدم در زیر این فلک دوّار شهریاری بتواند دیو خشم خود را نگه دارد و بر دشمنش با خشم رفتار نکند و بردباری را به کار بندد:

صواب است پیش از "کُشِش" بند کرد = که نتوان سر کشته پیوند کرد

خداوند پیمان و رای وشکوه = زغوغای مردم نگردد ستوه

سر پر غرور از تحمّل تهی = حرامش بود تاج شاهنشهی

نگویم چو جنگ آوری پای دار = چوخشم آیدت عقل بر جای دار

تحمل کند هرکه را عقل هست = نه عقلی که خشمش کند زیر دست

چو لشکر برون تاخت خشم از کمین = نه انصاف ماند نه تقوا نه دین

ندیدم چنین دیو زیر فلک = که از وی گریزند چندین مَلِک

گنه بود مرد ستمکاره را = چه تاوان زن و طفل بیچاره را

وگر دانی اندر تبارش کسان = بر ایشان به بخشای و راحت رسان

چو خواهد که مُلک تو ویران کند = نخست از تو خلقی پریشان کند

اگر باشدش بر تو بخشایشی = رساند به خلق از تو آسایش

تکبّر مکن بر ره راستی = که دستت گرفتند و برخاستی

سخن سودمندست اگر بشنوی = به مردان رسی گر طریقت روی

نصیحت شنو؛ مردم دوربین، = نپاشند در هیچ دل تخم کین

اگر چه غالبی از دشمن ضعیف بترس = که تیر آه سحر با نشانه می آید(سعدی بوستان)

- أنفَذُ السَّهامِ دَعوَةُ المَظلومِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8ص181): با نفوذترین تیری که به هدف می نشیند، دعای ستمدیده است.

ستمدیده را اوست فریاد رس = منازید با نازِشِ او به کس(فردوسی)

ضرب المثلی است می گویند: "خدا کند آه موری، پای کوهی نباشد". پندپذیری هنر است اگر چنین کسی پیدا شود که این همه پند و نصیحت بزرگان را به کار بندد، جهان را گلستان می کند.

پندپذیر نبودن از خودسری یا خود بزرگ بینی است. خودسری و تکبر هم از نادانی سرچشمه می گیرد:

پند گفتن با جهول خوابناک = تخم افکندن بود در شوره خاک(مولوی مثنوی معنوی)

چنین داد پاسخ که گفتار بس = به کردار جویم همه دسترس(فردوسی)

به عبارت دیگر: "زبان گفتار، خاموش و زبان کردار، با هوش":

- إنَّ الوَعظَ الّذی لایَمُجُّهُ سَمعٌ وَ لایَعدِلُهُ نَفعٌ ما سَکَتَ عَنهُ لِسانُ القَولِ و نَطَقَ بِهِ لِسانُ الفِعلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل9ص232): پندی که گوش آن را بیرون نمی اندازد و سودی با آن برابری نمی کند، آن است که زبان گفتار، خاموش و زبان کردار، درباره اش به آن گویاست.

مولوی در مثنوی معنوی:

پند دادی گه به گفت و لحن و ساز = گه به فعل أعنی رکوعی با نماز

پند فِعلی، خلق را جذّاب تر = که رسد در جانِ هر با گوش و کَر

کسی را نصیحت مگو ای شگفت! = که دانی که در وی نخواهدگرفت(سعدی بوستان)

امام صادق ع هم می گوید: کونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَیرِ ألسِنَتِکُم...(اصول کافی کلینی، ج2 باب ورع ص104 چاپ أسوه 1376): مردم را با غیر زبانتان دعوت به دین نمایید...

رادمرد و نامرد یا کریم و لئیم(ویرایش دوم قسمت چهارم

قسمت چهارم

10. خوش سیرتان اهل دادگری و انصاف هستند و بدسیرتان اهل جور و ستم:

پیداکردن اهل داد و انصاف در امروزه ی دنیا، مثل پیدا کردن سوزن در انبارپر از کاه است! ولی ستم مانند نقل و نبات همه جا رواج دارد مگر به ندرت عدالتی در گوشه ای از دنیا پیدا شود.

- مِن عَلاماتِ النَّبلِ اَلعَمَلُ بِسُنَّةِ العَدلِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل78ص731): از نشانه های بزرگواری به عدل و داد رفتار کردن است.

- مِن عَلاماتِ العَقلِ اَلعَمَلُ بِسُنَّةِ العَدلِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل78ص734): از نشانه های خردمندی به عدل و داد رفتار کردن است.

انسان هایی که اهل خرد و کمال، نیستند، پا را از گلیم خود دراز تر می کنند؛ حدّ خود را نمی شناسند وقتی خداوند سر نخی را به آنها داد، وقتی بر مصدر امری قرار گرفتند، وقتی به پست و مقامی رسیدند؛ وقتی به مال و منالی دست یافتند؛ وقتی کسی شدند و در بین سر ها سری در آوردند، راه درست را کنار می گذارند تا به خیال خود بتوانند بیشتر بمانند یا کس و کارشان بعد از آنها به نان و نوایی برسند. این جاست که به ظلم و ستم، دست یازند.

- الظالمُ لَئیمٌ(غررالحکم فصل1ص همان ح 75): ستمگر فرومایه و رذل است.

از پیامبر اکرم (ص) نیز در تحف العقول تر جمه و تصحیح علی اکبرغفاری - کلمات قصار- نشانه ی انسان ستم پیشه چنین آمده است:
عَلامةُ الظّالمِ اَربَعَةٌ: یظلِمُ مَن فوقَهُ بِالمَعصیَةِ وَ یَملِكُ مـَن دونَه بِالغَلَبَةِ وَ یِبغِضُ الحَقَّ وَ یُظهِرُ الظُّلمَ :

ظالم چهار نشانه دارد: 1ـ با نافرمانى به بالادست خود، ستم می كند؛ 2ـ به زیـر دستـش بـا چیرگی فـرمـان می راند؛ 3ـ کینه توزی نسبت به حق دارد؛ 4ـ و آشكـارا ستم روا می دارد.
چه کسی از خدا بالادست تر برای انسان زورمدار و قلدر صفت؟ خیلی باید جرأت شیظانی داشت که بر ضد فرمان خدا حرکت کرد!
انسان هایی که ستم می کنند به این حدیث پیامبر توجه کنند که آن حضرت با استناد به آیات قرآن، کمک و یاری خداوند بر ستمدیده را حُکم و قضای حتمی یا جبر قطعی آفریدگار جهان می داند و چکش خور هم ندارد که غیر از این شود؛ امری قطعی است که صد در صد انجام خواهد شد. متن آیه قرآن آن را با دو تأکید ("..."نَّ") آورده است:
ایّاکَ وَالبَغیَ فإنّ الله قَضیٰ: أنَّهُ مَن " بُغِیَ عَلَیهِ لَیَنصُرَنَّهُ الله [آیه ی 60 سوره ی حج] " وَ قال: " أیُّهَا النّاسُ إنَّما بَغیُکُم عَلیٰ أنفُسِکُم[آیه 23سوره ی یونس].(تحف العقول با ترجمه ص 34): از تجاوز و ستم دوری گزین زیرا حکم خداست که: هرکس بر او ستمی رود به طور حتم خداوند به او کمک خواهد کرد و خداوند فرموده: تجاوز و ستم(بر دیگران را در واقع) بر خود می کنید. در دنباله همین فرمایش رسول خدا ص هشدار عجیبی را مطرح فرموده که:

إنَّكُم سَتَحرِصونَ عَلَى الإمارَةِ ، ثُمَّ تَكونُ علیکم حَسرَةً وَ نَدامَةً، فَنعْمَتِ المُرْضِعَةُ ، و بِئْسَتِ الفاطِمَةُ.: همانا[بعد از من] به زودی آزمند "فروانروا" شدن به سرتان می زند سپس گرفتار افسوس و پشیمانی می شوید.[این امارت و شهریاری] خوب شیردهی ست ولی بد شیر پرورده ای ست! بد شیر پروردگی را تاریخ بعد از پیامبر نشان داد که پیشگویی آن حضرت درست از آب درآمد. باعث نخوت و بزرگ منشی و افزون طلبی برای بعضی از سردمداران جامعه گردید و سر از ستمگری و خونریزی گردید. (حدیث" ستحرصون..." در صحاح نیز آمده است منبع اینترنت)

امام علی ع در نامه اش به مالک اشتر:

- فَاِنَّ اللهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبّارٍ: خداوند جباران را خوار می کند.

وَ یُهینُ کُلَّ مُختالٍ: خداوند گردن فرازان را در چشم مردم خوار و سبک می کند

وَ مَن ظَلَمَ عِبادَاللهِ کانَ اللهُ خَصمَهَ دونَ عِبادِهِ وَ مَن خاصَمَهُ أدحَضَ حُجَّتَهُ وَ کانَ لِلهِ حَرباً...: هرکس به مردم ستم کند خداوند از طرف بندگانش دشمن او می شود و دلیل ستمگر را برای ستمی که بر مردم روا داشته، نپذیرد چون در واقع با خدا سر جنگ دارد...

وَلَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْيِيرِ نِعْمَةِ اللهِ وَتَعْجِيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَة عَلَى ظُلْم، فَإِنَّ اللهَ سَمِيعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِينَ وَهُوَ لِلظَّالِمِينَ بِالْمِرْصَادِ: و چيزى چون ستمكارى نعمت خدا را دگرگون نمى ‏كند، و كيفر او را نزديك نمى‏ سازد، كه خدا دعاى ستمديدگان را مى‏ شنود و در كمين ستمكاران است. (نهج البلاغه نامه ی 53- مالک اشتر):

نکته ای که در این باره به ذهن حقیر رسید این است که: با توجه به تأکید قرآن وحی آفریدگار جهانیان و سخنان منبعث از قرآن پیامبر اسلام و امام علی، کارگزاران امنیتی حکومت باید نهایت دقت در رفتار با مردم را در نظر گیرند که خدای ناکرده ستمی بر آنها از طرفشان بر مردم روا و صورت نگیرد که دامن خودشان را می گیرد و نتیجه ی آن در دنیا و آخرت بدون شک و تردید به خودشان برمی گردد.

فردوسی نیز ستم را "نامه ی نوشته شده ی عزل ستمگر" می داند و او را اهل دوزخ می شمارد:
اگر پشه از شاه یابد ستم = روانش به دوزخ بماند دژم

تن خویش را شاه بیدادگر = جز از گور و نفرین نیارد به سر

چنین همچو شد شاه بیدادگر= جهان زو شود زود زیر و زبر

چو بیدادگر شد شبان با رمه = بدو بازگردد بدیها همه

ستم، نامه ی عزل شاهان بوَد = چو درد دل بیگناهان بوَد

- أعِن تُعَن (غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص109): یاری کن تا یاریت کنند.

و این شاعر دل سوخته از ستمِ ستم پیشگان، زبان به نصیحت می گشاید که آزاد مرد با ستم هم تسلیم نمی شود و برای درهم و دینار دنیا بر دیگران ستم مکنید و ره رستگاری را ظلم نکردن و واهمه از خدا داشتن می داند:
میازار کس را که آزاد مرد = سر اندر نیارد به آزار و درد
میازار کس را ز بهر درم = مکن تا توانی بکس بر ستم
بترس از خدا و میازار کس = ره رستگاری همین است و بس
سعدی نیز در باب دوم بوستان همین ها را به شعر آورده است
مکن خیره! بر زیر دستان ستم = که دستی ست بالای دست تو هم ( خیره: ای خیره سر! )

مزن بر سر نا توان دست زور = که روزی به پایش در افتی چو مور
اگر زیر دستی درآید زپای = حذر کن زنالیدنش بر خدای
گرفتم زتو ناتوان تر بسی ست = توانا تر از تو هم آخر کسی ست
نظامی گنجوی نیز دل پری از ستم دارد و شاید در بین شعرا بعد از سعدی و فردوسی بیشتر از همه در این باره سخن گفته باشد. او تجاوز و ستم را باعث کوتاهی عمر و زوال می داند و دعای ستمدیده را تیر سحرگاهی قلمداد می کند:
رها کن ستم را به یکبارگی = که کم عمری آرد ستمکارگی
کسی کین ستم خیزد از نام او = بدین روز باشد سرانجام او
رسم ستم نیست جهان یافتن = ملک به انصاف توان یافتن
تیغ ستم دور کن از راهشان = تا نخوری تیر سحرگاهشان
حافظ نیز معتقد است ستم بر قرار نمی داند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ = که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
پروین اعتصامی نیز ستم کردن را همچون زهری می داند که ستمگر خود می نوشد و گمان می کند شهد و شربت و شیرینی نوش جان می کند و سفارش اش این است که ظلم و ستم را باید کنار گذاشت که این روش نیش زدن عقرب و اژدها به انسان بر می گردد ؛ اگر نمی پسندی پس بر دیگران روا مدار .
با درافتادگان، ستم کردن = زهر را جای شهد نوشاندن
گر ستم از بهر خویش می‌نپسندی = عادت کژدم مگیر و پیشه‌ی ثعبان
(بعضی از اشعار بر گرفته از سایت بزرگترین مجموعه شعر پارسی)
ولی افسوس که گوش شنوایی در طول تاریخ نبوده و نیست و به قول مولوی:
شُبهه می انگیزد آن شیطان دون = در فتند این جمله کوران سر نگون

در پایان نیز به جمله ای از امام علی ع بسنده می کنیم:

رأسُ الجَهلِ الجَورُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل34ص412): ریشه ی نادانی ستمگری ست.

ستمگری هم که از دشمنی سرچشمه می گیرد:

- رَأسُ الجَهلِ مُعاداةُ النّاسِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل34ص412): ریشه ی نادانی دشمنی با مردم است.

از طرف دیگر اساس و ریشه ی خردمندی را نیز امام علی ع، رفاقت با مردم می داند ولی هستند انسان نماهایی که می خواهند اهدافشان را با دشمنی کردن با مردم به دست آورند که اوضاع را بر ضد خود بدتر می کنند:

- رَأسُ العَقلِ اَلتَّوَدُّدُ إلَی النّاسِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل34ص412): اساس و ریشه ی خردمندی، دوستی با مردم است.

- اَلإنصافُ شیمَةُ الأشرافِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص22): عدل و انصاف داشتن روش بزرگمنشان است.

- ما جارَ الشَّریفُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل79ص743): انسان بزرگوار ستم نمی کند.

گر ایمن کنی مردمان را بداد = خود ایمن بخسبی و از داد شاد

جهان را چو آباد داری بداد = بود تخت آباد و دهر از تو شاد

هنر باید از مرد و فر و نژاد = کفی راد دارد دلی پر ز داد(فردوسی)

- لا یَنتَصِفُ الکَریمُ مِنَ اللَّئیمِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل86ص864) از انسان بدگهر، عدل و انصافی در برخورد با خوش گهر یا جوانمرد نیست.

- دَولَةُ الأَوغادِ مَبنیَّةٌ عَلَی الجَورِ وَ الفَسادِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل31ص402): دولت فرومایگان ساختارش بر ستمکاری و فساد است.

اگر دولتی در رفع ستم و فساد کوشا نباشد دارای صفت‌ پست فطرتی و فرومایگی خواهد شد. این صفت را امیرالمؤمنین به آن داده است.

منه در دلت دشمنی بر کسی= که دل را تباهی رساند بسی(خود)

انسان نباید با دیدِ دشمنی به دیگران نگاه کند تا در دلش بدبینی و ستیزه گری نسبت به آنان پدید آید. این حالت او را از رفق و مدارا و نرمی با دیگران باز می دارد و برایش تباهی و فساد دل را می آفریند و او و دیگران را نسبت به هم "دورو" و منافق بار می آورد. سلامت انسان از درون و برون به این بستگی دارد که همت نماید و دریچه ی خصومت را در دل خود ببندد زیرا امام محمدباقر(ع) می فرماید:

إیّاکُم وَ الخُصومَةَ ؛ فإنَّها تُفسِدُ القَلبَ وتُورِثُ النِّفاقَ:‌ از دشمنی و ستیزه جویی بپرهیزید که قلب را تباه و درویی را پدید می آورد.(منتخب میزان الحکمة: ص۳۶۰چاپ12؛ انتشارات دارالحدیث قم؛1391)

نفاق درونی شود آشکار= شوی یک منافق در این روزگار(خود)

زهی جو فروشان گندم نمای = جهانگردِ شَبکوکِ(سالوس) خرمن گدای

مبین در عبادت که پیرند و سست = که در رقص و حالت جوانند و چُست

چرا کرد باید نماز از نشست = چو در رقص بر می توانند جَست

نه پرهیز کار و نه دانشورند = همین بس که دنیا به دین می خورند(سعدی بوستان)

- دُوَلُ اللِّئامِ مِن نَوائِبِ الأیّامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل31ص402): دولت یافتن ناکسان از گرفتاری های روزگار است.

- دُوَلُ اللِّئامِ مَذَلَّةُ الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل31ص402): دولت پست فطرتان باعث خواری خوش سیرتان است.

- شَرُّ النّاسِ مَنِ ادَّرَعَ اللُّؤمَ و نَصَرَ الظَّلومَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل40ص447): بدترین مردم کسی است که لباس ناکسی بر تن کند و به ستم پیشه کمک کند.

به هر کار با هر کسی داد کن = ز یزدان نیکی دهش یاد کن

نه مردی بود خیره آشوفتن = به زیر آندر آورده را کوفتن

که هر کس که بیداد گوید همی = به جز دود زآتش نجوید همی(فردوسی)

مروّت نباشد بر افتاده، زور؛ = بَرَد مرغ دون، دانه از پیش مور

چو بیداد کردی توقع مدار = که نامت به نیکی رود در دیار

ترا چاره از ظلم برگشتن است = نه بیچاره ی بی گنه کشتن است

نماند ستمکارِ بد روزگار = بماند براو لعنت پایدار

چنان زی که ذکرت به تحسین کنند = چو مُردی، نه بر گور، نفرین کنند(سعدی بوستان)

گاوان و خران بار بردار = به زآدمیانِ مردم آزار(گلستان سعدی)

11. انسان پست فطرت اگر قدمی برای کسی بردارد یا دِرَمی هزینه کند اهل منت گذاشتن است:

- اَللَّئیمُ مَن کَثُرَ إمتِنانُهُ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل44): فرومایه کسی است که به خاطر کاری که برای کسی انجام داده آن را بسیار به رُخ او بکشد.

- اَلتَّکَرُّمُ مَعَ الإمتِنانِ لُؤمٌ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص33): بخشش با مِنّت یا به رخ کشیدنِ طرف، نشانه ی فرومایگی است.

فردوسی نکته ی ظریفی را در بخشش می آورد که خداوند در قرآن (سوره ی بقره آیه ی264)بیشتر از آن را یادآوری می کند: اگر به کسی صدقه دادید بر او منت ننهید و اورا اذیت و آزار نرسانید (انتظار پاداش از او نداشته باشید) منت و آزار در چنین مواردی بر می گردد به انسان که توقع دارد بخشش گیر به جای بخشش او، نظر خاصی را برایش داشته باشد .

ز بخشش هرآن کس که جوید سپاس = نخواندش بخشنده، یزدان شناش

کسی که چیزی را به کسی می بخشد نباید از او انتظار سپاس و تشکر را داشته باشد. اگر چنین آدمی باشد، خداشناس اورا بخشنده نمی داند.

ستاننده گر ناسپاس است نیز= سزد گر ندارد کس او را به چیز(فردوسی)

12. رادمردان از غذا دادن به دیگران خوشنودند؛ نامردان از غذاخوردن خود، لذت می برند:

- لَذَّةُ الکِرامِ فِی الإطعامِ وَ لَذَّةُ اللِّئامِ فِی الطَّعامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 76ص610) : جوانمردان ازغذا دادن به دیگران خوششان می آید و ناکسان از این که خودشان بخورند لذت می برند.

چو مردان ببر رنج و راحت رسان = مُخَنَّث خورد دسترنج کسان

بگیر ای جوان دست درویش پیر = نه خود را بیفکن که دستم بگیر

خدارا بر آن بنده بخشایش است = که خلق از وجودش در آسایش است

بسا مفلس بی نوا سیر شد = بسا کار منعم زَبَر زیر شد(سعدی بوستان)

نیم نانی گر خورد مرد خدا = بذل درویشان کند نانی دگر(سعدی گلستان)

13. روحیه ی جوانمردان سپاسگزاری و ناکسان ناسپاسی است:

- اَلکَریمُ یَشکُرُ القَلیلَ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص42): جوانمرد اگر چیز کمی هم داده شود هم سپاسگزاری می کند.

- اَللَّئیمُ یَکفُرُ الجَزیلَ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص42): ناجوامرد اگر چیز بسیاری هم بگیرد ناسپاسی می کند. عمری را در کمک کردن به فرد یا افرادی گذرانده ای؛ او را از کوچکی بزرگ کرده ای؛ در هنگام ناداری او را از سختی های زندگی نجات داده ای؛ زمینه ی استخدام او را در محیط کار فراهم کرده ای؛ کسی ست که در انتخابش شرکت کرده و به او رأی داده ای تا برنده شود؛ در محیط علمی او را به زیورعلم آراسته ای؛ حق استادی برگردن او داری؛ پل شدی تا او از روی شما بگذرد و به قله ی رفیع برتری رسد به جای این که او شما را روی چشم خود بگذارد، می خواهد چشمانتان را در آورد! انسان فرومایه خیرش به کس نمی رسد. کسی که پاسخ نیکی دیگران را با بدی می دهد آیا می شود به خیر او امید بست؟ غیر ممکن است دارای چنین روحیه ای باشد یا در آینده نیکوکارشود. حاشا وکَلّا. پرتو نیکان نگیرد هرکه بنیادش بد است = تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است(سعدی).
اگر گردو بر گنبد مسجدی قرار گرفت، می شود بر نیکویی کردن ناکس، امیدوار بود. انسان نااهل، ابدا؛ همیشه نامردی از سفله گان برآید و به قول معروف اگر دستت را تا آرنج در عسل کنی و در دهان او بگذاری، دستت را گاز می گیرد. این می شود پست فطرتی، ناکسی و فرومایگی.

سر ناکسان را برافراشتن،= وز آنان امید بهی داشتن،
سر رشته ی خویش گم کردن است؛ = به جیب اندرون مار پروردن است(فردوسی شاهنامه)
سعدی نیز از ناکسان می نالد:
گربه ی مسکین اگر پرداشتی = تخم گنجشک از زمین برداشتی
آن دوشاخ گاو اگر خر داشتی = یک شکم در آدمی نگذاشتی)برگرفته از کتاب دوازده هزار مثل فارسی؛ دکتر ابراهیم شکور زاده بلوری انتشاراتآستان قدس رضوی چاپ دوم، سال1384)
به جای سپاس از خوش خدمتی های انسان، برعکس از درِ ناسپاسی و از پشت خنجر زدن بر می آید. خدمت های انسان را حقی برای خود می پندارد که وظیفه اش بوده به من خدمت کند. اگر خوبی هایت را به یادش آوری جوابت چیزی جز«خوب بود کمکم نکنی! خوب بود جبهه نروی!» نخواهد بود. نه تنها به شما خدمت نمی کند بلکه باکینه وظیفه ی خود می داند بر ضد تو قدم بردارد؛ قلم بزند و تا می تواند مانند یک دشمن رفتار کند! این روش فرومایگان و بدگوهران است :
"
اِتَّقِ شَرَّ مَن اَحسَنتَ اِلَیه": مواظب باش کسی را که به او نیکی کرده ای به تو آسیب نرساند.(امثال و حکم – دهخدا اینترنت؛ این ضرب المثل عربی معنای همان فرمایش اللئیم یکفر الجزیل است).

صائب تبریزی:

با هرکه دوستی خود اظهار می‌کنم = خوابیده ‌دشمنی است که بیدار می‌کنم
مولانا جلال الدین بلخی می گوید:
گفت حق است این ولی ای سیبویه = اِتَّقِ شَرَّ مَن اَحسَنتَ اِلَیه

مولوی در دیوان شمس گوید:

گستاخ مکن تو ناکسان را = در چشم میار این خسان را

نظامی در این باره گوید سخن:
سگ صلح کند به استخوانی = ناکس نکند وفا به جانی

ناصرخسرو نیز آورده است:
ناکس به تو جز محنت وخواری نرساند = گر تو به مثل بر فلک ماه رسانیش

رهی معیری:

من نگویم ترک آیین مروّت کن ولی = این فضیلت، با تو خلق سفله را دشمن کند

تار و پودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت= هرکه همچون شمع، بزم دیگران روشن کند

وفتی سفارش های امام صادق به عُنوان بصری را می خواندم، جمله ای داشت که: عنوان! پل نشو که دیگران از تو بگذرند: وَ لَا تَجْعَلْ رَقَبَتَک لِلنَّاسِ جِسْراً(مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، علی بن حسن طبرسی، ص 326): گردنت را برای دیگران پل مکن. البته منظور امام این بوده است که ابزار دست عباسیان نشو؛ نه این که به مردم خدمت نکن.
نباید ناکسان را کسی دانست و به آنان خدمت کرد و پلی برای عبور آنان شد.

قرآن (در سوره ی الرَّحْمن آیه ی 60 ) بر عکس نظر و عمل فرومایگان و پست فطرتان می فرماید: آیا جزاى نیکى جز نیکى است:هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ ؟
در پایان هم به شعری از سنایی غزنوی بسنده می کنیم:
که نکرده ست خس وفا با کس = سگ به گاه وفا به از ناکس

- کُفرُالنِّعمَةِ لُؤمٌ...(غررالحکم ترجمه انصاری فصل69ص574): کفران نعمت خدا (یا نادیده گرفتن بخشش و داده ی یک نفر به دیگری) از ناکسیِ گیرنده حکایت می کند...

کزین بگذری سِفله آن را شناس = که از پاک یزدان ندارد سپاس

دریغ آیدش بهره ی تن ز تن = شود زآرزوها ببندد دهد

ستایش نیابد سر سفله مرد = بر سفله گان تا توانی مگرد

ستاننده گر ناسپاست نیز= سزد گر ندارد کس او را به چیز (فردوسی شاهنامه)

مکن با بدان نیکی ای نیک بخت = که در شوره، نادان نشاند درخت

نگویم مراعات مردم نکن = کرم پیش نامردمان گم مکن(سعدی بوستان)

- کُفرُالنِّعمَةِ لُؤمٌ...(غررالحکم ترجمه انصاری فصل69ص574): کفران نعمت خدا(یا نادیده گرفتن بخشش و داده ی یک نفر به دیگری) از ناکسی گیرنده حکایت می کند...

کزین بگذری سفله آن را شناس = که از پاک یزدان ندارد سپاس

دریغ آیدش بهره ی تن ز تن = شود زآرزوها ببندد دهد

ستایش نیابد سر سفله مرد = بر سفله گان تا توانی مگرد

ستاننده گر ناسپاست نیز= سزد گر ندارد کس او را به چیز

تو آن کن زخوبی که او باتو کرد = به پاداش پیچد دل راد مرد (فردوسی)

به ناکردن شکر شکر پروردگار = شنیدم که برگشت ازو روزگار

گر انصاف خواهی سگ حق شناس = به سیرت به از مردم ناسپاس

چو خود را قوی حال بینی وخوش = به شکرانه بار ضعیفان بکش

نعمتت بار خدایا ز عدد بیرون است = شکر انعام تو هرگز نکند شکر گزار

شکر نعمت را نکویی کن که حق = دوست دارد بندگان حقگزار

سپاس بار خدایی که شکر نعمت او = هزار سال کم از حقِّ بوَد یک دَم(سعدی بوستان)

14. رادمرد شکیبا و بردبار است:

- اَلکَرَمُ حُسنُ الإصطِبارِ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص37): جوانمردی، خوب شکیباییِ داشتن است.

- اَلکَرَمُ إحتِمالِ الجَریرَةِ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص33): رادمنشی، شکیبایی ورزیدن و بردباری نسبت به آزار مردم است(شکیبایی در رنج بر دوش کشیدن اذیت و آزار دیگران نشانه ی جوانمردی است.)

وقتی انسان شکیبا باشد گوش شنوایی برای دردِ دل مردم دارد که بتواند مشکلاتشان را از دوش آنان بردارد و زمینه ی آسایش را برایشان فراهم نماید. این حدیث امام علی ع همین نکته را دربردارد:

- مِنَ السّودَدِ اَلصَّبرُلإستِماعِ شَکوَی المَلهوفِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78ص735): از ریاست و بزرگواری شکیبا بودن برای شنیدن دردِ دل و شکایت ستمدیده است.

حال که سخن به اینجا کشیده شد: بعضی روحیه ی شنیدن سخن دیگران را ندارند حتا اگر به نفعشان سخن گویید، گوش شنوایی در این زمینه ندارند مگر چابلوسانه در خدمتشان باشید. به همین جهت ناشنیده گرفتن اندرز، کار ناکسان است، شنونده نصیحت نیستند. افرادی هستند که اگر پند و اندرزی به آنان داده شود، حاضر به پذیرش آن نیستند.

فردوسی معتقد است: انسان های نادان و "خیره سر" دارای چنین صفتی هستند؛ حتا احتمال اشتباه کردن را به خود نمی دهند. نپذیرفتن پند و اندرز از دیگران باعث پشیمانی خواهد شد. که در اشعار فردوسی هویداست. این نوع انسان ها در هر قشری پیدا می شوند بی سواد تا تحصیل کرده، استاد تا دانش پژوه، مدیر تا کارمند و راننده تا خرچران؛ گرفتاری عجیبی ست که گریبان همه را گرفته است. پیامبراسلام ص در اوصاف انسان نادان فرمود:" وَ اِن رَأیٰ فَضیلةً اَعرَضَ وَ اَبطَأَ عَنها": اگر فضیلت و چیز بهتری به آنها عرضه شد از آن رخ بتابد و کُندی کند. (تحف العقول به تصحیح علی اکبر غفاری ص30- 29چاپ اسلامیه، تهران سال1400هـ قمری)

ز پند من ار مغزتان شد تهی = همی از خردتان نبود آگهی

بسی دادمش پند و سودش نکرد = دلش خیره بینم همی روی زرد

ز پند و خرد گر بگردد سرش = پشیمانی آید ز گیتی برش

چنان دان که نادان ترین کس توی = اگر پند دانندگان نشنوی

مُرُوَّةُ الرَّجُلِ فی إحتِمالِ عَثَراتِ إخوانِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل80 ص763): جوانمردی انسان در بردباری لغزش های برادارانش است.

- مِنَ الکَرَمِ اِحتِمالُ جِنایَةِ الإخوانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل78ص726): بدی و گناه برادران را تحمل کردن نشانه رادمردی انسان است.

به قول سعدی حشمت و بزرگی در بردباری است:«نداند که حشمت به حلم اندر است»

تحمُّل چو زهرت نماید نخست = ولی شهد گردد چو در طبع رُست(سعدی بوستان)

در حدیثی از امام علی آمده است بردباری برتر، آن است که انسان خود را به ندانستن بزند:

- لا حِلمَ کَالتَّغافُلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص832): هیچ بردباری مانند خود را نادیده گرفتن درگناه و بدی دیگران نیست.

- نِصفُ العاقِلِ إحتِمالٌ وَ نِصفُهُ تَغافُلٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل82ص775): نیمی از خردمند بردباری و نیم دیگرش چشم پوشی و نادیده گرفتن است.

- اَلعَقلُ أنَّکَ تَقتَصِدُ فَلاتُسرِف؛ تَعِد فَلا تُخلِف؛ وَإذا غَضِبتَ حَلُمتَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص99): خردمندی آن است که میانه روی پیشه کنی و از حدّ میانه تجاوز ننمایی؛ وعده می دهی واپس نمانی؛ و خشمناک می شوی بردباری پیشه کنی.

- اَلحَلیمُ یُعلی هِمَّتَهُ فیما جُنِیَ عَلَیهِ مِن طَلَبِ سوءِ اَلمُکافاةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص90): انسان بردبار اراده اش را بلند و بالا می برد تا نخواهد بدی و ستمی که بر او رفته با سزای بد جبران کند.

ز هشیار عاقل نزیبد که دست = زند در گریبان نادان مست

هنرور چنین زندگانی کند = جفا بیند و مهربانی کند(سعدی بوستان)

- لا عِزّ أرفَعُ مِنَ الحِلمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص839): هیج سربلندی به بلندای بردباری نمی رسد.

- إکظِمِ الغَیظَ تَزدَد حِلماً(غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص110): خشم آوردن را فرو بر تا بردباریت را بیافزایی.

چنین داد پاسخ که چون بردبار = بود مرد نایدش افسون به کار

خردمند کو دل کند بردبار = نباشد به چشم جهاندار خوار

دگر بردباری و بخشایشست = که تن را بدو نام و آرایشست

سر بردباران نیاید به خشم = ز نابودنیها بخوابند چشم

نگر تا نباشی به جز بردبار = که تندی نه خوب آید از شهریار

سر مردمی بردباری بود = چو تندی کند تن به خواری بود (فردوسی)

تو گر خشم بر وی نگیری رواست = که خود خویِ بد، دشمنش در قفاست(سعدی بوستان)

رادمرد و نامرد یا کریم و لئیم (ویرایش دوم قسمت سوم)

6. انسان پست فطرت برعکس نیکوسیرتان، نیرنگبازاست؛ برخلاف عهد و پیمان و وعده اش رفتار می کند:

بد سرشتان حد و مرزی را برای نیرنگبازی و نقشه کشی برای عهدشکنی خود ندارند "هرلحظه به شکلی بت عیار" می شوند و در صحرای بدی ها سیر می کنند تا بتواند بیشتر به وادی دوزخ درآیند! دروازه ی توجیه کردار خود تا پهنای آسمان می گسترانند که خود را مبرّا کنند بلکه تیرشان به هدف بخورد.

از روش های انسان ناکس و رذل، خیانتکاری و دغلبازی است؛ هرکجا که توان دغل بازی و تبهکاری پیدا کند، انجام خواهد داد. این سرشت سفله گان است. دست شان برای فساد و تباهی، سِریشُم دارد و به آن چسبیده است. حیله گری و مزوِّر بودن راهی به وادی ایمان ندارد. این روش جز نکبت و بد نامی چیزی برای این گروه از انسان ها ندارد.

- وَعدُ اللَّئیمِ تَسویفٌ وَ تَعلیلٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل83ص780): وعده ی ناکس وقت کشی و بهانه تراشی است.

- اللَّئِیمُ إِذَا قَدَرَ أَفحَشَ وَإِذَا وَعَدَ أَخلَفَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص58): فرومایه هروقت توان مالی یا زور پیدا کند به زشتی روی آورد و هرگاه وعده دهد به آن عمل نمی کند.

چو پیمان آزادگان بشکنی = نشان بزرگی به خاک افگنی

ولیکن سرشت بد و خوی بد = تو را نگذراند به راه خرد(فردوسی)

نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان = مکن، کز اهل مروّت نیاید این کردار(سعدی بوستان)

- اَلمَکرُ سَجیَّةُ اللِّئامِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص24): فریبکاری خوی و روش فرومایگان است.

- اَلغَدرُ شیمَةُ اللِّئامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص14): پیمان شکنی و خیانت، کار فرومایگان است.

که چون بدگُهر پرورم لاجرم = خیانت روا داردم در حرم(سعدی بوستان)

- اَلغِشُّ مِن أخلاقِ اللِّئامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص46): دغلکاری و خیانت، کار بدسیرتان فرومایه است.

- اَللُّئیمُ یوجبُ الغِشَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص28): ناکسی باعث فریبکاری است.

فردوسی هم در شاهنامه آورده است راه حیله گری راه خدا نیست:

ز نیرنگ وز تنبل و جادویی = ز کردار کژی وز بدخویی

به موبد چنین گفت پس شهریار= که دل رابه نیرنگ رنجه مدار

سخن جز به یزدان و از دین مگوی = ز نیرنگ جادو شگفتی مجوی

مولانا جلال الدین بلخی در مثنوی معنوی:

تا كنون كردى چنین، اكنون مكن = تیره كردى آب را، افزون مكن
تیرگی آفرینند و تاریکی افزا؛ اهل دوز و کلَکند. هرچه از دستشان برآید، انجام می دهند تا به اهداف خیانت پیشگی خود برسند. تا به توانند برسر دیگران کلاه می گذارند. در اصل برای همین زندگی می کنند. راه های دوز و کلک را خوب بلدند. هرکسی را برایش نسخه ی مخصوصی می پیچند که بتوانند با او از درِ مکر و خدعه وارد شوند.

مولوی بلخی نیز به ما هشدار داده است: ما فریب چرب زبانی دغلکاران را نخورده و در شناخت آنها همت به خرج دهیم.
آدمی خوارند اغلب مردمان = از سلام علیک شان کم جو امان
خانه ی دیو است دلهای همه = کم پذیر از دیو مردم دمدمه
دم دهد گوید ترا ای جان دوست = تا چو قصابی كشد از دوست پوست
دم دهد تا پوستت بیرون کشد = وای آن کز دشمنان افیون کشد
سر نهد بر پای تو قصاب وار= دم دهد تا خونت ریزد زار زار(کتاب مثنوی معنوی ص ۲۳۳- ۲۳۲چاپ انتشارات جاویدان سال ۱۳۵۷)
سعدی نیز در این باره آورده است.
سیم دغل خجالت و بدنامی آورد = خیز ای حکیم تا طلب کیمیا کنیم (بعضی اشعار این بخش برگرفته از سایت بزرگترین مجموعه شعر فارسی)

همان گونه که از سخن حضرت امیر و فردوسی برداشت می شود: غش و دغلبازی، حیله گری و مکاری با دیگران معنا می دهد. این روحیه که با دوز و کلک با دیگران برخورد شود از انسان خداگرا نیست. بلکه از هواپرستان و دنیا طلبان است که به هر وسیله ای تمسک پیدا می کنند تا بتوانند برسر دیگران کلاه بگذارند و پوستینی برای خود تهیه کنند تا رقیبان خود را از دور خارج کنند. انتظارکار بی دغل از این گروه، خواستی کوته فکرانه است.

از فردوسی چنین ذکر شده که نباید انسان فریبکار باشد زیرا نتیجه نیرنگش به خودش برمی گردد:

بسی گشته ام در فراز و نشیب = نیم مرد گفتار و بند و فریب

منه با جوانی سر اندر فریب = گر از چرخ گردان نخواهی نهیب

چرا ساختی بند و مکر و فریب = همانا بدیدی به تنگی نشیب

- مِن عَلاماتِ اللُّؤمِ اَلغَدرُ بالمَواثیقِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل78ص727): از نشانه های پستی و ناکسی پیمان شکنی در باره پیمان های پذیرفته شده است.

- إیّاکَ وَ الخَدیعَةَ فَإنَّ الخَدیعَةَ مِن خُلقِ اللّئیمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل5ص153): از خدعه و نیرنگ بپرهیز زیرا نیرنگ از اخلاق انسان های بدسرشت است.

7. نیکوسیرتان اهل عفو و گذشت نسبت به خطاهای دیگرانند ولی بدسیرتان اهل کینه و انتقام:

- اَلمُبادَرَةُ إلَی العَفوِ مِن أخلاقِ الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص60): روش بزرگمنشان به عفو و بخشش دیگران پیشی گرفتن است.

هر آن کس که پوزش کند بر گناه = تو بپذیر و کین گذشته مخواه

گناه از گنهکار بگذاشتن = پی مردمی را نگه داشتن(فردوسی)

- مُعاجَلَةُ الذُّنوبِ بِالغُفرانِ مِن أخلاقِ الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل80ص768): شتاب در بخشش گناهان دیگران از روش کریمان است.

-اَلعَفوُتاجُ المَکارِمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص21): عفو و بخشش، دیهیم و سرآمد نیکی های بزرگوارانه است.

- اَلمُبادَرَةُ إلَی الإنتِقامِ مِن شِیَمِ اللِّئامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص60): از روش های پست فطرتان پیش تازی برای انتقام گرفتن است.

- مُعاجَلَةُ الإنتِقامِ مِن شِیَمِ اللِّئامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل80ص768): شتاب برای انتقام گرفتن روش پست فطرتان است.

- لا یكونُ الكَریمُ حَقوداً(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص835): جوانمرد، كینه توز و بدخواه نمی باشد.

- اَللَّئیمُ إذا أَعطىٰ حَقَدَ وَ إذا اُعطِیَ جَحَدَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص58): ناکس هرگاه چیزی به کسی بدهد، كینه ورزد و هرگاه به او چیزی داده شود، حاشا می کند.

- ألأَمُ الخُلقِ ألحِقد(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8ص178): فرومایه ترین روش کینه توزی است.

- بِئسَ العَشیرُ اَلحَقودُ(غرر الحكم ترجمه انصاری فصل20ص341): کینه توز بد خویشاوندی است.

- مَن زَرَعَ الأحَنَ حَصَدَ المِحَنَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص718) : هرکس کینه در دل بکارد رنج و اندوه را درو می کند.

کینه ، بر دشمنان انسان می افزاید و از جمعی، افرادی را منها می کند پس تا می توان باید "لطف" را به کار گرفت که چار ساز و جوانمردی را پرچم. سعدی هم گفته است:

رفتگان را لطف باز آرند = نه به جنگش بتر بیازارند

عدو را به الطاف گردن ببند = که نتوان بریدن به تیغ این کمند

اگر تند باشی به یکبار و تیز = جهان از تو گیرند راه گریز

چو با دوست دشخوارگیریّ وتنگ = نخواهد که بیند ترا نقش و رنگ

به لطفی که دیدست پیل دمان = نیارد همی حمله بر پیلبان(سعدی بوستان)

دگردیو کین است پر خشم و جوش = ز مردم بتابد گهِ خشم هوش

وگر کینه از مغز بیرون کنی = به مهر اندر این کشور افسون کنی(فردوسی)

8. روش رادمردان رفتار نیکوست:

بالاتر از آن به کسانی که به او بدی کرده اند نیز نیکی می کنند:

- اَلکَریمُ مَن جازَی الإسائَةَ بِالإحسانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص64): جوانمرد کسی است که در جواب بدی دیگران، به نیکی پاداش می دهد.

بکوشید و خوبی به کار آورید = چو دیدند "سرما" بهار آورید

مکافات بد، گر کنی نیکوی = به گیتی درون داستانی شوی

نگیرد ترا دست جز نیکوی = گر از پیر دانا سخن بشنوی (فردوسی)

کسی نیک بیند به هردو سرای = که نیکی رساند به خلق خدای

نکویی کن امسال چون دِه تُراست = که سال دگر دیگری دهخداست

کرم پای دارد نه دیهیم و تخت = بده کز تو این مانَد ای نیکبخت

نکوکاری از مردم نیک رای = یکی را به ده می نویسد خدای(سعدی بوستان)

هرکه بِخراشَدَت جگر به جفا = هم چو کان کریم، زر بخشش

کم مباش از درختِ سایه فِکَن = هرکه سنگت زنَد، ثمر بخشش

ازصدف یادگیر نکته ی حلم = هر که سر بُرَّدَت، کمر بخشش(حافظ)

- مَن احسَنَ اِلیَ النّاسِ حَسُنَت عَواقِبُهُ وَ سَهَّلَت لَهُ طَرائِقُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 686) هرکس به مردم خوبی کند، سرانجامش به خوبی گراید و راه های زندگی اش برایش آسان شود:

جوانمردی و لطف است آدمیت = همین نقش هیولایی مپندار

چو انسان را نباشد فضل و احسان = چه فرق از آدمی تا نقش دیوار

به دست آوردن دنیا هنر نیست = یکی را گر توانی دل به دست آر

خواهی که خدای برتو بخشد = با خلق خدای کن نکویی(سعدی گلستان)

- اَلکَریمُ مَن بَدَأَ بِإحسانِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص33): جوانمرد کسی است که آغازبه نیکی نماید.

- عادَةُ الکِرامِ حُسنُ الصَّنیعَةِ (غررالحكم ترجمه انصاری فصل53ص493): روش خوش سیرتان نیکوکاری است.

- لِلکِرامِ فَضیلَةُ المُبادَرَةِ إلیٰ فِعلِ المَعروفِ وَإسداءُ الصَّنایعِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل71ص583): پیشدستی به کردار نیک و گسترش خوبیها برای نیکمردان، برتری است.

- الکَریمُ مَن بَذَلَ إحسانَهُ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص44): بزرگوار کسی است که رایگان و بدون چشمداشت به دیگران نیکی کند.

- نِعمَ زادُ المعادِ اَلإحسانُ إلَی العِبادِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل81ص772): نیکی کردن به مردم خوب توشه ای برای آخرت است.

- مَن لَم یَرحَمِ النّاسَ مَنَعَهُ اللهُ رَحمَتَه(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77ص700): هر کس به مردم رحم نکند خداوند او را مهر و محبتش باز دارد.

- اَلکَریمُ یُجمِلُ المَلَکَةَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص26): جوانمرد همیشه سیمای خوب نشان می دهد.

- اَلکَرَمُ مَلِکُ اللِّسانِ وَ بَذلُ الإحسانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص54): جوانمردی، زبان را فرمانروا بودن (جلوحرف مفت زدن خود را گرفتن) و به مردم نیکویی کردن است.

- یُستَدَلّ عَلیٰ مُرُوَّةِ الرَّجُلِ بِبَثِّ المَعروفِ وَ بَذلِ الإحسانِ و تَرکِ الإمتِنانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88ص865): بررادمردی مرد به گسترش خوبی ها و نیکی به کاربردن و پرهیز از منت نهادن، پی برده می شود.

به پاداش نیکی بیابی بهشت = بزرگ آنک او تخم نیکی بکشت

به گیتی درآن کوش چون بگذری = سرانجام نیکی بر خود بری

همه دست پاکی و نیکی بریم = جهان را به کردار بد نشمریم

پشیمان نشد هر که نیکی گزید = که بد آب دانش نیارَد مَزید

همه نیکویی ها ز یزدان شناس = مباش اندرین تاجور ناسپاس

که دارد همی شرم و دین و خرد = ز کردار نیکی همی "بر" خورد

به نیکی گرای و به نیکی بکوش = به هرنیک و بد پند دانا نیوش

ز دارنده بر جان آن کس درود = که از مردمی باشدش تار و پود (فردوسی)

- أحسِن إلَی المُسیءِ تَملِکُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص109):به بدکردار نیکی کن تا او را به دست آوری و مالکش گردی.

ره نیکمردان آزاده گیر = چو استاده ای دست افتاده گیر

بد و نیک را بذل کن سیم و زر = که این کسب خَیر است و آن دفع شر (سعدی بوستان)

از همه مهمتر تأثیر نیکی است که عاملی بس مهم و والا در گردآوردن مردم بر دور نیکوکار است: کس نبیند که تشنگان حجاز = بر سر آبِ شور گردآید

هرکجا چشمه ای بُوَد شیرین = مردم و مرغ و مور گرد آید (سعدی گلستان)

مرغ جایی که علف بیند و چیند گردد = مرد صاحب نظر آنجا که وفا بیند و جود

سفله، گو، روی مگردان که اگر قارون است = کس ازو چشم ندارد کرم نامعهود(سعدی بوستان مواعظ)

9. جوانمرد از کردار زشت و پلشت دوری می گزیند ولی فرومایگان غرق در زشتی ها:

- اَلکَرَمُ حُسنُ السَّجیَّةِ وَ اجتِنابُ الدَّنیَّةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص63): بزرگواری و شرافت، خوش رفتاری و دوری از رفتارپَست است.چو در غیب، نیکو نهادت سرشت = نیاید ز خوی تو، کردار زشت(سعدی بوستان)

- اَلکَریمُ مَن تَجَنَّبَ المَحارِمَ و تَنَزَّهَ عَنِ العُیوبِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص60): جوانمرد از کار حرام کناره گیری می کند و از زشتی ها پاک است

- اَمُروءَةُ تَمنَعُ مِن کُلِّ دَنیَّةٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص55): مردانگی انسان را از هر فرومایگی و پَستی باز می دارد.

- اَللُّؤمُ رأسُ الشَّرِّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص22): فرومایگی سر و اساس بدترین هاست.

- اللُّؤمُ جِماعُ المَذامِّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص24): ناکس، گردآورنده عیب ها و نکوهش هاست.

- سوءُ الفِعلِ دَلیلُ لُؤمِ الأصلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل39ص433):کردار بد، گویای پستى و زشت نهادی (بنیاد بد) است.

ریشه ی بدکرداری فرومایگی ست بدی و خوبی که در عرف مردم وجود دارد اگر چه گفته می شود از اعتباریات است ولی باورکردنی نیست زیرا با سرشت و فطرت انسانی تطابق ندارد. بدی و خوبی این نیست که عده ای چیزی را بد بدانند و عده ای دیگر همان را خوب بدانند. بدی و خوبی نزد همه انسان ها یکی ست مگر این که بر اثر عادت یا اعتیاد به چیز بد انسان را گرفتار کند یا عشق به چیز بدی انسان را کور نماید که دیگر حُسن و قبح عقلی دراینجا فاتحه اش خوانده شده است. اگر قرار باشد که این دو در دایره ی حسن و قبح عقلی قرار داشته باشند، عقل نیز در همه ی انسان ها هست و عقل، بد را بد می داند و خوب را خوب. همه در ذات خود می دانند چه چیزی، خوب و چه چیزی بد شمرده می شود؟
نمی دانیم چرا عده ای بد می کنند! یا نمی دانند بد می کنند؛ یا آن را توجیه می کنند و بد نمی پندارند. اینان چگونه با این که می دانند بد بد است آن را انجام می دهند و ککشان هم نمی گزد. به عنوان مثال که اصطلاح شده کسی "مال دیگران را می خورد و یک لیوان آب سرد هم روش(رویش )" یعنی انگار وجدانی ندارد که بد کرده است و نسبت به آن بی خیال.
این گونه بودن به ژن نا اهل بودن، ناکسی و فرومایگی سفله گان بر می گردد که براثر عادت گرفتار شده اند.
در مثل پارسی داریم که "از مار نزاید جز ماربچه"
نباشد مار را بچّه به جز مار= نیارد شاخ بد جز تخم بد بار (اسعد گرگانی)

ابراگر آب زندگی بارد = هرگز از شاخ بید "بر" نخوری
با فرومایه روزگار مبَر = از نی بوریا شکر نخوری (سعدی گلستان باب اول در سیرت پادشاهان حکایت چهارم)
فردوسی نیز قشنگ گفته است:
ز بد اصل چشم بهی داشتن = بُوَد خاک در دیده انباشتن

ز بد گوهران بد نباشد عجب = سیاهی نشاید بُریدن ز شب

بدی خود بدان تخمه درگوهر است / به بدکردن آن تخمه اندر خور است

سعدی نیز همین مطلب را آورده است :
گرگ زاده گرگ شود = گرچه با آدمی بزرگ شود ( برگرفته از دوازده هزار مثل فارسی دکتر ابراهیم شکور زاده ، انتشارات آستان قدس رضوی، 1384)

پس شهریار باید از تشکیل حلقه ی فرومایگان بر دور خود هوشیار باشد زیرا اینان حکومتش را بر باد خواهند داد:

ز دستور بد گوهر و گفت بد = تباهی به دیهیم شاهی رسد(فردوسی شاهنامه)

هر آن کس که او گم کند راه خویش = بد آید بداندیش را کار خویش

ازین پس تو ایمن مشو از بدی = که پاداش پیش آیدت ایزدی

تو پاداش آن نیکویی بد کنی! = چنان دان که بد با تن خود کنی

اگر بدکنی جز بدی ندروی = شبی در جهان شادمان نغنوی

تو پدرود باش ای بد اندیش مرد = بد آید به رویت ز بد کارکرد

ببخشای بر مردم مستمند = ز بد دور باش و بترس از گزند

نباید که گردد به گرد تو بد = کزان بد ترا بی گمان بد رسد

ز کردار بد بر تنش بد رسید = مجو ای پسر "بندِ بد" را کلید

چو جویی بدانی که از کار بد = به فرجام بر بد کنش بد رسد(فردوسی)

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات = که واجب شد طبیعت را مکافات

سپهر آیینه عدل است شاید = که هرچ آن از تو بیند وا نماید

منادی شد جهان را هرکه بد کرد = نه با جان کسی با جان خود کرد(نظامی؛ خمسه؛ خسرو و شیرین؛ اینترنت)

- اَللُّؤمُ قَبیحٌ فَلاتَجعَلهَ لُبسَکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص49): فرومایگی زشت است آن را جامه ی خود مساز.

- اَلُّلؤمُ مُضادٌّ لِسائِرِ الفَضائِلِ، وَ جامِعٌ لِجَمیعِ الرَّذائِلِ وَ السَّوءاتِ وَالدَّنایا(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص104): ناکسی برضدّ تمام خوبی ها و دربرگیرنده تمام زشتی ها و بدی ها و پستی هاست.

- إیّاکَ وَ الإسائَةَ فَإنَّها خُلقُ اللِّئامِ وَ إنَّ المُسیئَ لَمُتَرَدٍّ فی جَهَنَّمَ بِإسائَتِهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل5 ص150): بر تو باد به دوری از بدی زیرا این روش ناکسان است. زشت کردار هم به خاطر بدی هایش درجهنم می افتد.

یکی از زشتی ها بخل ورزی است این از صفات بارز لئیمان است:

- لاسَوئَةَ أسوَءُ مِنَ الشُّحِّ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص838): هیچ زشتی بالاتر از بخل نیست.

- لامُرُوَّةَ لِبَخیل(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص829): انسان بخیل رادمرد نیست.

- لامُرُوَّةَ مَعَ الشُّحّ (غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص833): با بخل جوانمردی نیست.

- لاأذَلَّ مِن طامِعٍ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص837): از طمعکار کسی خوارترو ذلیلتر نیست.

- لاحَیاءَ لِحَریصٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص832): کسی که آز و طمع دارد شرم و حیا ندارد.

- لاشیمَةَ أذَلُّ مِنَ الطَّمَعِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص839): هیچ روش ناپسندی خوارکننده تر از آز نیست.

دل مرد مطمع بود پر ز درد = به گرد طمع تا توانی مگرد

چنین داد پاسخ که آز و نیاز = دو دیوند بد‌گوهر و دیر‌ساز

نگر تا ز کردار بد گوهرت = چه آرد جهان آفرین بر سرت

و گر آزمندیست و اندوه و رنج = شدن تنگدل در سرای سپنج

و گر آز گیرد سرت را به دام = بر آری یکی تیغ تیز از نیام

کسی کو به نام بلندش نیاز = نباشد؛ چه گردد همی گرد آز(فردوسی)

سعدی نیز آورده است:

دیده ی اهل طمع به نعمت دنیا = پُر نشود همچنانکه چاه به شبنم

سگی را چون کلوخی بر سر آید = ز شادی بر جهد کین استخوانی است

وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند = لئیم الطبع پندارد که خوانی است(سعدی گلستان)