15. مهربانی و دل نرمی از ویژگی های نیکوسیرتان است و سنگدلی گویای بدسرشتی است:
- مِنَ الکِرامِ تَکونُ الرَّحمَةُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 725): مهر و محبت از جوانمردی و بزرگ منشی است.
چنین گفت کز کردگار سپهر = دل ما پر از آفرین باد و مهر
خداوند کیوان و گردان سپهر = ز بنده نخواهد به جز داد و مهر
گذر نیست بر حکم گردان سپهر = هم ایدر بگسترد بایدت مهر
بدانی که ما راستی خواستیم = به مهر و وفا دل بیاراستیم
مرا آن زمان این سخن بُد درست = ز دل مهربانی نبایست شست
نباید که جز داد و مهر آوریم = وگر چین به کاری به چهر آوریم
دگر کو به درویش بر مهربان= بود راد و بی رنج روشن روان
به یزدان نَگِروَند و گردان سپهر = ندارد کسی بر تن خویش مهر
که دل را ز مهر کسی برگسل = کِجا نیستش با زبان راست دل
که دانی که بینام و آرایشست = که او از در مهر و بخشایشست
کسی را که او پروراند به مهر = بر آن کس نگردد به تندی سپهر
برِ ما شما را گشاده است راه = به مهریم بر مردمِ دادخواه
بِدان دار امّید کو را به مهر = سر از نیستی بردی اندر سپهر(فردوسی)
اگر بوَد دل مؤمن چو موم، نرم نهاد = تو موم نیستی ای دل که سنگ خارایی
هرآن زمان که ز تو مردمی برآساید = درست شد به حقیقت مردم آسایی(سعدی بوستان) از محبت تلخها شیرین شود = از محبت مسها زرین شود
از محبت دُردها صافی شود = از محبت دردها شافی شود
از محبت مرده زنده میکنند = از محبت شاه بنده میکنند
این محبت هم نتیجهٔ ی دانشست = کی گزافه بر چنین تختی نشست(مولوی، مثنوی معنوی)
- ماکانَ الرِّفقُ فی شَیءٍ إلاّ زانَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل79ص739): نرمی در کاری بکاربرده نشد مگر این که آن را آراسته و گران سنگ کرد.
که هر جای تندی نباید نمود = سر بی خرد را نباید ستود
که تیزی وتندی نیاید به کار= به نرمی برآید زسوراخ مار(فردوسی)
«حکایت:
به خشم از ملک بنده ای سر بتافت = بفرمود جستن کسش در نیافت
چو باز آمد از راه خشم و ستیز = به شمشیر زن گفت خونش بریز
به خون تشنه جلّاد نامهربان = برون کرد چون تشنه، دشنه زبان
شنیدم که گفت از دلِ تنگِ ریش = خدایا به حِلّ کردمش خون خویش
که پیوسته در نعمت و ناز و نام = در اقبال او بوده ام دوست کام
مبادا که فردا به خون مَنَش = بگیرند و خرّم شود دشمنش
مَلِک را چو گفتِ وی آمد به گوش = دگر دیگ خشمش نیاورد به جوش
بسی برسرش داد و بر دیده، بوس = خداوند رایت شد و طبل و کوس
به رِفق از چنان سهمگن جایگاه = رسانید دهرش بدان پایگاه
غرض زین حدیث آن که گفتار نرم = چو آب است بر آتش مردِ گرم
تواضع کن ای دوست با خصمِ تند = که نرمی کند تیغِ بُرَّنده کُند
نبینی که در معرض تیغ و تیر = بپوشند خَفتانِ(لباس رزم ابریشمی) صد تُو حریر»(بوستان سعدی)
از فرمایش امام علی در ذیل آگاه می شویم که: شما خیر و مهربانی نمی توانی از انسان فرومایه ببینی مگر جایی که در کوتاه مدت، برای او بهره ای بدهد یا از روی ترس به انجامش مجبور شود و الّا به طور ذاتی نمیتواند کاری که به درد مردم بخورد و آسایش زا باشد، انجام دهد! ناکس، ناکس است:
- لایَنصَحُ اللَّئیمُ أحَداً إلّا عَن رَغبَةٍ أو رَهبَةٍ فَإذا زالَتِ الرَّغبَةُ وَ الرَّهبَةُ عادَ إلیٰ جَوهَرِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل85ص858): انسان لئیم و ناکس دلسوزی برای کسی نمی کند مگر از بهر امیدی یا از روی ترس وقتی این دو تمام شود به ذات خود که پست فطرتی است برمی گردد.
یکی از نمونه های سنگدلی سخت گیری بی جا بر مردم است که فقط از فرومایگان برآید نه نرم دلان؛ ناکسان همیشه دنبال سختگیری بسی بی مورد بردیگرانند تا بتوانند آنان را زیر مهمیز خود درآورند که کار بسیارناجوانمردانه ایست. به قول فردوسی:
بَدی خود بدان تخمه در گوهر است = به بد کردن آن تخمه اندر تن است.
ز نادان نیابی جز از بتری = نگر سوی بیدانشان ننگری
و به قول مولوی در مثنوی معنوی:
جاهل ار با تو نماید همدلی = عاقبت زخمت زند از جاهلی
دوستی جاهل شیرین سخن = کم شنو کآن هست چون سمّ کُهن
نیکمردان شریف در جوهره ی وجودشان چنین رذلی نیست که دست از خوی نیکشان بر دارند و دنبال آفرینش سختی بر دیگران باشند بلکه دلسوزی، شیوه ی بزرگمنشی آنان است.
گر از حاکمان سختت آید سخن = تو بر زیردستان درشتی مکن
هر آن کس که جور بزرگان نبرد = نسوزد دلش بر ضعیفان خُرد
نکو گفت بهرام شه با وزیر = که دشوار با زیردستان مگیر(سعدی بوستان)
بنابراین: انسان پست فطرت اهل سختگیری و تنگی بر مردم است؛ غافل از این که: افزایش دشواری بر مردم، دام نامرئی ونادیدنی برای گرفتاری خود او خواهد بود به همین جهت امام علی ع فرمود:
- اَصحِبِ النّاسَ بِما تُحِبُّ أن یَصحَبوکَ تَأمَنهُم وَ یَأمَنوکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص 127): همانگونه که دوست داری مردم با تو همراه شوند با آنان همراه باش تا از تو در امنیت باشند و تو هم از آنان در امان باشی.
بدان گه شود شاد و روشن دلم = که رنج ستمدیدگان بگسلم
نخسبد کسی با دلی دردمند = که از درد او بر من آید گزند
خداوند پیروز یار تو باد= دل زیردستان شکار تو باد
هرآن کس که گشت ایمن او شاد شد = غم و رنج با ایمنی باد شد(فردوسی)
چو با دوست دشخوار گیری و تنگ = نخواهد که بیند تو را نقش و رنگ
تو نیکو روش باش تا بد سِگال = نیابد به نقص تو گفتن مجال
چو دشوارت آمد ز دشمن سخن = نگر تا چه عیبت کند آن مکن
جز آن کس ندانم نکوگوی من = که روشن کند بر من آهوی من
خویشتن را خیر خواهی، خیرخواه خلق باش = زآن که هرگز بد نباشد نفس نیک اندیش را(سعدی بوستان)
- مِنَ اللِّئامِ تَکونُ القَسوَةُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78ص725): سنگدلی(ستبردلی) از پست فطرتی یا سرشت بد و فرومایگی است.
- لالُؤمَ أشَدُّ مِنَ القَسوَةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص843)پستی ای بدتر از سنگدلی نیست. سیاه اندرون باشد و سنگدل = که خواهد که موری شود تنگدل(سعدی بوستان)
16. آبرو برای انسان با شرف اهمیت بسیار ارزشمندی دارد ولی ناکس خیر:
"آبرو" از دو بخش :"آب" و "رو" می باشد. "آب" که شفّاف و صاف و یک رنگ است و "رو" در اینجا به معنای چهره و صورت است. هر کسی، یک چهره سازی معنوی به طور ذاتی و فطرت ناخودآگاهش از همان دوران کودکی که بد و خوب را از نظر خود با گذر عمر تجربه کسب می کند و تشخیص می دهد، برای خود درست می کند. اگر برخلاف آنچه که در خیالش ساخته شده با او برخورد شود که نزد دیگران به رسوایی او منجر شود، به راه های گوناگون از خود عکس العملی نشان می دهد یا حداقل منزجر می شود و از رسواگر خویش، متنفر شده و اگر بتواند در صدد انتقام بر می آید. این هاله ی معنویِ نقاب مانند، برای انسان "آبرو" نام دارد. این آبرو برای انسان در طول عمرش ارزش افزا و سپر شرف و بزرگی به حساب می آید و سعی و تلاشش بر این است که آن را بیشتر کند تا اعتبار ارزشمندتری نزد دیگران داشته باشد.
اگر چه خداوند، این میل یا کشش را در ما نهادینه کرده است تا خویشتنداری خود از بدکرداری و با انجام کردارنیک از روی راستی و درستی به کمال در نزد خودش برسیم. اما سوراخ دعا را گم کرده ایم و به گمان خویش در نزد دیگران چهره سازی می کنیم. آنچه از کردار ما که باعث شرمساری یا احساس کوچک شدن از بزرگمنشی می شود، نتیجه ی آبرو ریختن است. اینقدر که انسان باشرف از آبرو ریزی و رسوایی هراسناک می شود از دست دادن ثروت برایش دردناک نیست. چون ثروت دوباره به دست می آید ولی آبرو ریخته را نمی شود جمع کرد.
در اسلام، همانگونه خون ریزی و کشت و کشتاریکدیگر بدون دلیل شرعی و نابودی ثروت دیگران حرام دانسته شده باید آبرو افراد نیز حفظ شود. تأکید پیامبراسلام ص در خطبه ی حجة الوداع بر حرمتِ خون، مال و آبروی مردم است:
- إِنَّ دِمَاءَکُم وَ أَموَالَکُم وَ أَعرَاضَکُم عَلَیْکُم حَرَامٌ(برگرفته از اینترنت):همانا خون شما، مال شما و آبروی شما بر شما حرام است و تجاوز به آن گناه بزرگی محسوب می شود و حق الناس است و خدا هم نمی بخشد.آبروی افراد هم با حرف زدن پشت سر آنان از بین می برند یا عده ای از خدا بی خبر عِرض و آبروی دیگران را با بوق و کرنا در جامعه نشر می دهند و از درِ تهمت و بهتان، شرف دیگران را آتش می زنند تا به هدف های خود برسند! البته زهی خیال باطل که نمی دانند چه پرونده ی کثیفی برای آخرت خود درست کرده اند. در قرآن هم نهی از غیبت و افترا شده است.
مریز آبروی برادر به کوی = که دهرت نریزد به شهر آبروی
به اندر حق مردم نیک و بد = مگو ای جوانمرد صاحب خرد(سعدی بوستان)
تشبیه قرآن کریم که غیبت و آبرویزی کسی را به خوردن گوش گوشت برادر مرده آورده است، گویای نفرت خداوند منزه و پاک از این گناه بسیارزشت و پلید است.
زبان کرد شخصی به غیبت دراز = بِدو گفت داننده ای سرفراز
که یاد کسان پیش من بدمکن = مرا بدگمان در حق خود مکن
مَدَر پرده بر یار شوریده حال = نه طیبت حرام است و غیبت حلال (سعدی بوستان)
در ضمن رفتار و کردار یا گفتار انسان، خود عاملی می شود برای آبروریزی. تمام کردار بد و زشتی که از فرومایگان سر می زند که به شماری از آنها بحث کریمان و لئیمان اشاره شد، چنین نقشی را برای آنان دارد و گویای پست فطرتی است.
به عنوان نمونه: خشم یا غضب، بیچاره کننده ی انسان و بی آبرو کردن ما در چشم مردم و گویای جنون آنی انسان؛ آتشی بر افروخته برجسم و جان ما؛ دشمن ترین دشمن و پشیمانی از کردار خشم آلود، دردی از انسان دوا نمی کند و آب رفته را به جوی باز نمی گرداند.
در اشعار شاهنامه فردوسی هم عمده، همین با توضیح بیشتر آمده است:
جهاندار و بیدار و فرهنگجوی = بماند همه ساله با آبروی
وگر نیکدل باشی و راهجوی = بوَد نزد هر کس تو را آبروی
هم از پیشهها آن گزین کاندروی = ز نامش نگردد نهان آبروی
به خور آن چه داری و بیشی مجوی = که از آز کاهد همی آبروی(فرد وسی)
طمع آبروی تَوَقَّر بریخت = برای دو "جو" دامنی دُر بریخت
قناعت سر افرازد ای مرد هوش = سر پر طمع بر نیاید ز دوش
چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی = چرا ریزی از بهر برف آبروی(سعدی بوستان)
سعدی در این چند بیت آز و طمع را عامل آبرو ریزی بیان می کند؛ همانگونه که احادیث پلشت و کردار زشت را از فرومایگی می داند از حرص و آزی که در انسان پیش می آید برای دو دانه جو، دامن دُرِّآبرومندی خویش را به فنا داده است؛ دو جو بی ارزش کجا و دامنی پر از دُرگرانبها با آن همه ارزش کجا؟ قناعت سربلندی می آورد و لی شخص طمعکار همیشه سرش همطراز شانه و دوشش، از خجالت و بی آبرویی به زیراست.وقتی تو می توانی برای نوشیدن آب از جوی آب بنوشی چرا برای به دست آوردن برف آبروی خود را میریزی؟ درباره ی آبروی ظاهری نیز که انسان "دورو" برای خود دست و پا می کند نکته ای را آورده که نتیجه ای برایش پیش نمی آورد ودردی را ازین ریاکاری برایش درمان نمی شود:
منه آبروی ریا را محل = که این آب در زیر دارد وَحَل(گِل و لای)(سعدی بوستان)
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت = حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو(حافظ دیوان)
بلایی که آز بر سرانسان می آورد به تجربه ثابت شده، برای طمعکار زیان آور است نه سودمند. هر کس با طمع به دنبال سود برآمد به خاک مذلّت نشست و دارایی اش، دود شد و بر هوا رفت. سعدی هم در این باره آورده است:
طمعِ خام که سودی بکنم = سود، سرمایه به یکبار بِبُرد(سعدی بوستان)
- مِنَ النُّبلِ أن یَبذُلَ الرَّجُلُ نَفسَهُ وَیَصونَ عِرضَهُ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 728): ازنشانه های بزرگی این است که جانش را بدهد تا آبرویش را نگهدارد.
- اَلکَریمُ مَن صانَ عِرضُهُ بِمالِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 103): جوانمرد آبرویش را با ثروتش نگه می دارد.
- اَللَّئیمُ مَن صانَ مالَهُ بِعِرضِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 103): انسان فرومایه آبرویش برای نگهداشتن مالش هزینه می کند.
- مِنَ اللُّؤمِ أن یَصونَ الرُّجُلُ مالَهُ و یَبذُلَ عِرضَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 731): از نشانه های پستی انسان این است که ثروتش را نگهدارد ولی آبرویش را زیر پاگذارد.
17. خوش اخلاقی شیوه ی جوانمردان و بداخلاقی روش بد گهران:
خوش اخلاقی یا گشاده رویی امری درونی است که بر چهره ی انسان آشکار می شود و تأثیری بر نگاه ما به دیگران و دیگران بر ما دارد. انگار در آن نیرویی نهفته است که مسیر کشش دیگران را برای انسان فراهم می کند و دل انسان ها را به هم نزدیک می گرداند. می توان گفت خوش اخلاقی از دلی فروتن برمی خیزد که افزون بر خوشرویی از گفتار نیک و نرم برخوردار است و از بدزبانی و زهرآلود پاک است. در ضمن آمیخته با مهر و شادی است که میخ محکم و استوارارتباط با دیگران و جسم و روان انسان است. کارایی آن دربهر برداری بهینه از امکانات موجود آشکار می شود که سرور جمعی را نیر فراهم می کند؛ جمعی روح افزا با آرامشی پر بها را پیش روی خود دارد. به حُسن خُلق توان کرد صید اهل نظر = به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را(حافظ)
اینک احادیث آن:
- اَلکَریمُ أبلَجُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص6): خوش سیرت گشاده روست.
- حُسنُ الأخلاقِ بُرهانُ کَرَمِ الأعراقِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل27ص379): اخلاق نیکو گویای ژن خوب و خوش ریشه ای انسان است.
شگفتی از این که حدیثی می گوید: اگر انسان دارای اخلاق خوبی باشد رزق و روزی ها بر شخص خوش اخلاق فرو می بارد و دوستانش به او اُنس می گیرند! حال چه ارتباطی بین اخلاق خوب و انس دیگران به انسان و بارش روزی های معنوی و مادی می شود خدا می داند؛ عقل ما به آن قد نمی دهد:
- حُسنُ الأخلاقِ یُدِرُّ الأرزاقَ و یُونِسُ الرِّفاقَ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 27ص379): خوش خلقی عامل فرو باریدن روزی ها و انس دوستان به انسان می شود.
- مَن ساءَ خُلقُهُ ضاقَ رِزقُهُ؛ مَن کَرُمَ خُلقُهُ إتَّسَعَ رِزقُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص639): هر کس بد اخلاق باشد روزی اش تنگ می شود؛ هرکس خوش اخلاق باشد روزیش گسترش پیدا می کند.
امام صادق ع نیز در جمله ای به طور شفاف فرموده است کسی که اخلاقش بد باشد، خودش را شکنجه می کند: مَن ساءَ خُلقُهُ عَذَّبَ نَفسَهُ(تحف العقول حرّانی با ترجمه ی علی اکبر غفاری ص381 حکم . مواعظ امام صادق ع؛ چاپ کتابفروشی اسلامیه تهران، 1400هـ قمری)
- یُستَدَلُّ عَلیٰ کَرَمِ الرَّجُلِ بِحُسنِ بِشرِهِ وَ بَذلِ بِرِّهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل88 ص864): جوانمردی انسان از گشاده رویی(خوش اخلاقی) و نیکی کردنش فهمیده می شود.
- یُستَدَلُّ عَلَی اللَّئیمِ بِسوءِ الفِعلِ وَ قُبح الخُلقِ وَ ذَمیمِ البُخلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88 ص864): از بدکرداری و اخلاق بد و زشت و بخل نکوهیده، پست فطرت بودن انسان فهمیده می شود.
- سوءُ الخُلقِ شُؤمٌ وَ الإسائَة إلَی المُحسِنِ لُؤمٌ (غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39 ص 437و 433) : بد اخلاقی زشت است و بدرفتاری با نیکوکار نکوهیده است.
- سوءُ الجِوارِ وَ الإسائة الی الأبرارِ مِن أعظَمِ اللُّؤمِ (غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص437) بدرفتاری با همسایگان و بدی رساندن به نیکان از بزرگترین پستی هاست.
- سوءُ الخُلقِ یوحِشُ القَریبِ وَ یُنَفِرُ البَعیدِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص435): کج خُلقی نزدیکان را می رماند و درغیر خویشان و بیگانگان، تنفرمی آفریند.
کبر یکسو نِه اگر شاهد درویشانی = دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی(سعدی بوستان غزلیات)
18. انسان نیکوسیَر راستگو است:
- صِدقُ الرَّجُلِ علیٰ قدر مُروءَتهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 44 ص 457): رایتی و درستی مرد به اندازه رادمردی اوست.
- مُرُوَّةُ الرَّجُلِ صِدقُ لِسانِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 80ص763): جوانمردی انسان به راستگویی اوست.
- مَن کانَ صَدوقاً لَم یَعدِمِ الکَرامَةَ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص631): هرکس راست گفتار و درست کردارباشد بزرگواری را گم نمی کند.
اگر پیشه دارد دلت راستی = چنان دان که گیتی بیاراستی
همه راستی کن که از راستی = بپیچد سر از کژّی و راستی
جزاز بندگی پیشه ی من مباد = جز از راست اندیشه ی من مباد
اگر سر بگردانم از راستی = فراز آید از هر سوی کاستی
نخواهم به گیتی جز از راستی = که خشم خدا آورد کاستی
مگردان سراز دین وز راستی = که خشم خدای آورد کاستی
ز کژی گریزان شود راستی = پدید آید از هر سوی کاستی
بماند به دو رادی و راستی = نکوبد درِکژّی و کاستی(فردوسی)
راستی موجب رضای خداست = کس ندیدم که گم شد از ره راست(سعدی گلستان)
به راه راست توانی رسید در مقصود = تو راست باش که هر دولتی که هست تراست
تو چوب راست برآتش دریغ میداری = کجا به آتش دوزخ برند مردم راست
سعدیا راست روان گوی سعادت بردند = راستی کن که به منزل نرسد کج رفتار
راستی پیشه گیر و ایمن باش = که رهاننده ی تو بس باشد
ره راست باید نه بالای راست = که کافر هم از روی صورت چو ماست
ره راست رو تا به منزل رسی = تو بر ره نه ای زین قِبَل واپسی(سعدی بوستان)
در کمان ننهند اِلّا تیر راست = این کمان را واژگون کژ تیرهاست
راست شو چون تیرو، وارَه از کمان = کز کمان هر راست بِجهَد بی گمان
راست کن اجزات را از راستان = سر مَکَش ای راست رَو زآن آستان
هر که با ناراستان همسنگ شد = در کمی افتاد و عقلش دَنگ داشت(جلال الدین بلخی)
19. انسان ناکس یا فرومایه، قبیح و زشت گفتارِبی شرم و ستیزه جوست:
- سُنَّةُ اللِّئامِ قُبحُ الکَلامِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل39ص432): روش همیشگی ناکسان سخنان زشت است.
زشت گفتاری و بددهنی ناکسان در سرشت بدشان نهفته است که در هنگام نیاز خود زبان را به آن آلوده می کنند.
در بعضی از مناطق، عامه ی مردم نوع گفتارشان، سَبُک و با فرومایگی دمساز است. به قول قدیمی ها، گفتاری چارباداری (چارپاداری) و "چاله مَیدانی" دارند. این نوع سخن گفتن را نمیتوان زشت گفتاری نامید بلکه اگر درنوع کلام آنان دقت شود، قصد بیان الفاظ زشت ندارند؛ نوع سخنشان این گونه است و همه نیز پذیرفته اند. بعضی مناطق نیز گفتاری ساده و بدون سنگینی در فهم و درک کلام شان دیده می شود؛ اگر چه عده ای دیگر از منطقه ای دیگر از گفتار بی آلایش آنان، برداشت غلط و اشتباهی دارند و می گویند: اینان ساده لوح هستند و از پیچیدگی دیگران و اهداف پنهانی آنها سر در نمی آورند در حالی که این گونه نیست؛ این ساده لوحان ظاهری که از گفتارشان چنین برداشتی شده است، انسان های زیرک و آگاهی هستند. درست است که نمک یا چاشنی کلامشان ظاهری ساده دارد ولی این مانع تیزهوشی و زیرکی و فراست آنان نمی شود. پس به این نتیجه می رسیم که این دو گروه از فرومایگان نیستند. اما فرومایگان گفتاری، کسانی هستند که وقتی سخن می گویند، روش شان، گفتارِزشت است به اصطلاح عامیانه : "بد دهن" هستند و در باره ی دیگران زشت گفتارند.
صاحب چنین کلامی در چشم مردم خوار و سبک خواهد شد. علتش هم به بددهنی اش برمی گردد. همانگونه که گفتارش سبک است و دون صفت، خودش نیز فرومایه خواهد شد.
به قول فردوسی باید توجه داشت، این گونه سخن گفتن را کنار گذاشت:
که گفتار خیره نیرزد به چیز = ازین در سخن خود نرانیم نیز
قصدمان بیان خوش گفتاری نیست که در این باره سخن بسیار است اما بد دهنی، گفتار بی هدف و بیهوده است و باعث سبکی می گردد به همین جهت به یک بیت دیگر از فردوسی بسنده می شود:
چو گفتار بیهوده بسیار گشت = سخن گوی درمردمی خوار گشت
ز بس زشت گفتار و کردار اوی = ز بیدادی و درد و آزار اوی
به پنجم به گفتار ناسودمند = تن خویش دارد بدرد و گزند
همان بیخرد کو نیابد خرد = پشیمان شود هم ز گفتار بد
به باد افره بی گناهان مکوش = به گفتار بدگوی مسپار گوش
پشیمانی آیدت زین کار خویش = ز گفتار ناخوب و کردار خویش
ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ = جهان کرد بر خویشتن تار و تنگ
- اللَّئیمَ لایَستَحیی(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص35): انسان بدسرشت (در رفتار و گفتار)شرم نمی کند.
در احادیثی آمده است کسانی که دروغگو هستند و حرص و آز دارند، شرم و حیا ندارند:
- لا حَیاءَ لِکَذّابٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص829): دروغگو بی حیاست.
- لاشیمَةَ إقبَحُ مِنَ الکِذبِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص839): هیچ روشی زشت تر از دروغ نیست.
- أذَلُّ النّاسِ مَن أهانَ النّاسِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 8ص189) پست ترین مردم کسی است که به دیگران اهانت کند.
- مَن إستهانَ بِالرِّجالِ قَلَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص624): هرکس به مردم اهانت کند
شخصیتش سبک و کم ارزش می شود.
انسان پست سرشت گرفتار ظاهر و باطن است به سخنی دیگر: نزد مردم خود را به گونه ای می آراید که او را قدیس زمان می پنداری و در پنهان و خلوت خود، غیر از جَلوَت خود است به گونه ای ست که اوصافش بوی تنفر می دهد. امام علی ع فرمود:
المُنافقُ لِنفسِهِ مُداهِنٌ وَ عَلَی النّاسِ طاعِنٌ(غررالحکم فصل1ص88): انسان دورو از خود جانبداری می کند و مردم را نکوهش می نماید.
همیشه در امور مختلف و پیش آمد ها دیگران را مقصر می داند . خود را مبرّا و پاک از هرچه بدی ست. ولی بدکنش و بدسیرت اگر سرزنش را بر خود روا هم نداند روزگار او را مورد نکوهش قرار خواهد داد. که فردوسی به آن اشاره دارد:
ازآن پس نکوهش نباید به کس = مکافات بد جز بدی نیست بس
وگر بدنشان باشی و بدکنش = ز چرخ بلند آیدت سرزنش
سری را کِجا مغز باشد بسی = گواژه نباید زدن بر کسی
زبان را نگهدار باید بُدن = نباید روان را به زهر آژدن(فردوسی)
- اللِّسانُ سَبُعٌ إن اَطلَقتَهُ عَقَرَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص42): زبان، درنده ای است؛ اگر رهایش کنی نیش می زند.
سری را کِجا مغز باشد بسی = گواژه نباید زدن بر کسی
زبان را نگهدار باید بُدن = نباید روان را به زهر آژدن
ز بهر پرستنده ی گرمگوی = نگردد جوانمرد پرخاشگوی
دگر آنک دارند آواز نرم = خرد دارد و شرم و گفتار گرم (فردوسی)
- سُنَّةُ اللِّئامِ اَلجُحودُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل39ص433): روش ناکسان ستیزه خویی است.
ستیزه نه نیک آید از نامجوی = بپرهیز و گرد ستیزه مپوی
به دانش دو دست ستیزه ببند = چو خواهی که از بد نیابی گزند(فردوسی)
"نقل است که مالک دینار گفت ای مسلمانان، هرگاه شما را در دل سیاهی و در بدن، گرانی و در رزق، تنگی آید، بدانید که از زبان زیانکار شماست. حرف عَبَث و هرزه و غیبت و بی معنا حرفی که نباید می گفت، گفته(جامع التمثیل، محمدعلی حبله رودی به تصحیح دکتر حسن ذوالفقاری ص 641، انتشارات معین، چاپ اول 1390).
نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرد = که از زبان بَتَر اندر جهان زیانی نیست(سعدی بوستان)
برعکس بی شرمی ناکسان، انسان های باشرف و بزرگمنش اهل شرم و حیا هستند. امام علی آن را نشانه ی ارجمندی می داند:
- عَلَیکَ بِالحَیاءِ فَإنَّهُ عُنوانُ النُّبلِ(غررالحکم فصل49ص477): شرم و حیا را برخود واجب بدان زیرا نشانه ی بزرگی ست.
20. رادمردان و نامردان هردو عجولند اما این کجا و آن کجا:
- مِن عَلاماتِ الکِرامِ تَعجیلُ المَثوبةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 728): از نشانه های بزرگواران شتاب در پرداخت پاداش به دیگران است.
چو نیکی نمایند پاداش کن = ممان تا شود رنج نیکی کهن(فردوسی)
- وَعدُ الکَریمِ نَقدٌ وَ تَعجیلٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل83ص780): انسان جوانمرد وعده اش نقد و با شتاب است.
- مِن عَلاماتِ اللُّؤمِ تَعجیلُ العُقوبَة(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78ص727): از نشانه های ناکسی شتاب در کیفر دادن به دیگران است.
دل ومغز را دور دار از شتاب = خرد را شتاب اندرآرد به خواب
شتاب و بدی کار آهرمن است = پشیمانی جان و رنج تن است
که آهسته دل، کم پشیمان شود = هم آشفته را هوش درمان شود
به هر کار بهتر درنگ از شتاب = بمان تا برآید بلند آفتاب
که دانا به هر کارسازد درنگ = سر اندر نیارد به پیکار و ننگ
سبکسار تندی نماید نخست = به فرجام کار اندُه آرَد درست
سبکسار مردم نه والا بوَد = وگر چه به تن سرو بالا بود (فردوسی)
حکیم طوس در بیتی نیز فرق پیر و جوان را چنین آورده:
ورا سال سی بُد مرا شست و هفت = نپرسید زین پیر و تنها برفت
وی اندرشتاب و من اندر درنگ = ز کردار ها تا چه آید به چنگ
21. جوانمردان از خطای دیگران چشم پوشی و پرده پوشی می کنند نه "پرده دَری" که کار نامردان است: با حکایتی از سعدی شروع کنیم که شیرینی کلامش دلربا باشد: یکی بر سر راهی، مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته؛ عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستَقبَحِ او نظر کرد. جوان از خواب مستی سر برآورد و گفت: إذا مَرُّوا باللَّغوِ مَرُّوا کِراماً!
إذا رَأیتَ أثیماً کُن ساتِراً وَ حَلیماً = یا مَن تُقَبِّحُ أمری لِمَ لا تَمُرُّ کَریماً
متاب ای پارسا روی از گنهکار = ببخشایندگی در وی نظر کن
اگر من ناجوانمردم به کردار = تو بر من چون جوانمردان گذر کن ...
گر گزندت رسد تحمُّل کن = که به عفو از گناه پاک شوی (سعدی گلستان)
جهان نمانَد و آثار معدلت مانَد = به خیر کوش و صلاح و سداد و عفو و کرم(سعدی بوستان)
- اَلکَریمُ یَتَغافَلُ وَ یَنخَدِعُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص19): انسان خوش سیرت خود را به چشم پوشی و گول خوردگی میزند (تا باعث شرمنده شدن فرد همراهش نشود).
- مِن أشرَفِ أفعالِ الکریمِ تَغافُلُهُ عَمّا یَعلَمُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل78 ص729): بزرگوارانه ترین کردار جوانمرد از آنچه درباره زشتیهای دیگران می داند، خود را به ندانستن بزند:
سر بردباران نیاید به خشم = ز نابودنیها بخوابند چشم
هرآن کس که او از گنهکار چشم = بخوابید و آسان فرو برد خشم،
فزونیش هر روز افزون شود = شتاب آورد دل پر از خون شود(فردوسی)
- عادَةُ النُّبَلاءِ: اَلسّخاءُ وَالکَظمُ وَالعَفوُ والحِلمُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل55ص499): خوی وروش بزرگمنشان: سخاوت، فروبردن خشم، گذشت از خطای دیگران و بردباری است.
به من دار گفت ای جوانمرد گوش = که دانم جوانمرد را پرده پوش
گنهکار را عذر نسیان بنه = چو زنهار خواهند زنهار ده
چو خشم آیدت بر گناه کسی = تأمّل کُنَش در عقوبت بسی
چون زَبَر دستیت بخشید آسمان = زیردستان را همیشه نیک دار
عذر خواهان را خطاکاری ببخش = زینهاری را به جان ده زینهار(سعدی بوستان)
نکات ظریفی را سعدی در این چند بیت آورده که برای حاکمان مناسب است به ویژه آنجا که میگوید ندیدم در زیر این فلک دوّار شهریاری بتواند دیو خشم خود را نگه دارد و بر دشمنش با خشم رفتار نکند و بردباری را به کار بندد:
صواب است پیش از "کُشِش" بند کرد = که نتوان سر کشته پیوند کرد
خداوند پیمان و رای وشکوه = زغوغای مردم نگردد ستوه
سر پر غرور از تحمّل تهی = حرامش بود تاج شاهنشهی
نگویم چو جنگ آوری پای دار = چوخشم آیدت عقل بر جای دار
تحمل کند هرکه را عقل هست = نه عقلی که خشمش کند زیر دست
چو لشکر برون تاخت خشم از کمین = نه انصاف ماند نه تقوا نه دین
ندیدم چنین دیو زیر فلک = که از وی گریزند چندین مَلِک
گنه بود مرد ستمکاره را = چه تاوان زن و طفل بیچاره را
وگر دانی اندر تبارش کسان = بر ایشان به بخشای و راحت رسان
چو خواهد که مُلک تو ویران کند = نخست از تو خلقی پریشان کند
اگر باشدش بر تو بخشایشی = رساند به خلق از تو آسایش
تکبّر مکن بر ره راستی = که دستت گرفتند و برخاستی
سخن سودمندست اگر بشنوی = به مردان رسی گر طریقت روی
نصیحت شنو؛ مردم دوربین، = نپاشند در هیچ دل تخم کین
اگر چه غالبی از دشمن ضعیف بترس = که تیر آه سحر با نشانه می آید(سعدی بوستان)
- أنفَذُ السَّهامِ دَعوَةُ المَظلومِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8ص181): با نفوذترین تیری که به هدف می نشیند، دعای ستمدیده است.
ستمدیده را اوست فریاد رس = منازید با نازِشِ او به کس(فردوسی)
ضرب المثلی است می گویند: "خدا کند آه موری، پای کوهی نباشد". پندپذیری هنر است اگر چنین کسی پیدا شود که این همه پند و نصیحت بزرگان را به کار بندد، جهان را گلستان می کند.
پندپذیر نبودن از خودسری یا خود بزرگ بینی است. خودسری و تکبر هم از نادانی سرچشمه می گیرد:
پند گفتن با جهول خوابناک = تخم افکندن بود در شوره خاک(مولوی مثنوی معنوی)
چنین داد پاسخ که گفتار بس = به کردار جویم همه دسترس(فردوسی)
به عبارت دیگر: "زبان گفتار، خاموش و زبان کردار، با هوش":
- إنَّ الوَعظَ الّذی لایَمُجُّهُ سَمعٌ وَ لایَعدِلُهُ نَفعٌ ما سَکَتَ عَنهُ لِسانُ القَولِ و نَطَقَ بِهِ لِسانُ الفِعلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل9ص232): پندی که گوش آن را بیرون نمی اندازد و سودی با آن برابری نمی کند، آن است که زبان گفتار، خاموش و زبان کردار، درباره اش به آن گویاست.
مولوی در مثنوی معنوی:
پند دادی گه به گفت و لحن و ساز = گه به فعل أعنی رکوعی با نماز
پند فِعلی، خلق را جذّاب تر = که رسد در جانِ هر با گوش و کَر
کسی را نصیحت مگو ای شگفت! = که دانی که در وی نخواهدگرفت(سعدی بوستان)
امام صادق ع هم می گوید: کونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَیرِ ألسِنَتِکُم...(اصول کافی کلینی، ج2 باب ورع ص104 چاپ أسوه 1376): مردم را با غیر زبانتان دعوت به دین نمایید...