دروغ در شاهنامه ی فردوسی
دروغ در برابر راستی و درستی؛ راستگویی در مقابل دروغگویی است. دروغ گفتاری است که با دیگران سرو کار داریم و برای فریب دادن آنان، مطلب یا نکته ی خلاف واقع یا خلاف حقی را بیان می کنیم تا طرفِ خود را دچار سر درگمی نموده که نفهمد در حال فریب خوردن است و باور کند که داریم به او سخن راست می گوییم. ریاکاری یا دارای دو چهره بودن هم در واقع "دروغِ کرداری" است که انسان خود را درظاهردرستکار نشان می دهد ولی باطنش غیرازآن است. دروغ هم قبح عقلی دارد و هم ادیان و مذاهب آن را مذموم و ناپسند می دانند. از دید ادیان به ویژه اسلام، انسان دروغگو را در برابر حق الناس مسئول می داند و گناه کبیره نام گذاری شده است.
در غرر الحکم ص 220 از امام علی آمده که : شَرُّ الأخلاقِ الكذبُ و النِّفاقُ: بدترين نوع اخلاق دروغگويى و دورويى است.
از امام موسی کاظم:
لِهشامٍ و هُو يَعِظُهُ: إنّ العاقِلَ لا يَكذِبُ و إن كانَ فيهِ هَواهُ (خصائص خاتم النبيّين : باب 3776)
امام كاظم در اندرز به هشام فرمود : خردمند دروغ نمى گويد، اگر چه میل وخواسته او در آن باشد.
امام سجاد:
اَلمنافقُ اِنْ حَدَّثَكَ كَذَّبَكَ و اِنْ وَعَدَكَ اَخلَفَكَ و إنِ ائْتَمَنْتَهُ خانَكَ و اِنْ خالَفتهُ اِغتابَكَ.
منافق کسی است هرگاه با تو حرف میزند دروغ میگوید و اگر به تو وعده میدهد خُلف وعده میکند، هر وقت امانت به او سپردی به تو خیانت مینماید و چنانچه با او مخالفت کنی در پشت سر، تو را غیبت میکند. (بحار، ج ٧٢، ص ٢٠٥(
امام علی:
بِالكِذبِ یَتزَیَّنُ أهلُ النِّفاقِ.
انسان های منافق با گفتاردروغ، كارهای خود را زیبا و نیكو جلوه میدهند. (فهرست غرر، ص ٣٤٤)
لِلمُنافِقِ ثَلاثُ عَلاماتٍ: اِذا حَدَّثَ كَذِبَ و اِذا وَعَدَ أَخلَفَ و إذا اؤْتُمِنَ خانَ.
آدم منافق سه علامت دارد: در سخن دروغ میگوید؛ وقتی "وعده" می دهد بر خلاف آن عمل می کند و در امانت خیانت مینماید. (الشهابفیالحِکَمِ والآداب، ص ٨٥)
در این باره سراغ کتاب شاهنامه می رویم تا بدانیم از منظر حکیم ابوالقاسم فردوسی چگونه است:
فردوسی "راستی" و راستگویی را بهترین و برترین کار و بدترین کار را کج اندیشی و کژروی و کژگفتاری یا همان دروغگویی می داند و کسی که دروغگوست انسان درمانده و بدبختی است که به جای درستکاری، کژراهه را برگزیده و ستمگر و دشمن بشریت است. با راستی و درستکاری می توان به پیشرفت مادی و معنوی رسید ولی با خیره سری، دنبال کج اندیشی و ناراستی رفتن، باعث پسماندگی و دچار کاستی شدن و درجازدن می شویم که همه چیز را از دست خواهیم داد.
بنابراین نتیجه می گیرد که با دروغگو و بداندیش و کژاندیش همنشین نباید شد و دوستی با دروغگو و کژ اندیش درست نیست.
به گیتی به از راستی پیشه نیست = ز کژی بَتَر هیچ اندیشه نیست
سخن گفتن کژ ز بیچارگی است = به بیچارگان بر، بباید گریست
هرآن کو بگردد به گرد دروغ = ستمکاره خوانیمش و بی فروغ
هرآنکس که او پیشه گیرد دروغ = ستمکاره ای خوانمش بی فروغ
هرآن کس که با تو نگوید درست = چنان دان که او دشمن جان توست
همه راستی کن که از راستی = نیاید به کار اندرون کاستی
گشاده است بر ما درِ راستی = چه کوبیم خیره درِ کاستی؟
مکن دوستی با دروغ آزمای = همان نیز با مردِ ناپاک رای
اسدی هم می گوید: اگر انسان زبانش بریده باشد بهتر است تا با آن زبان دروغ گوید:
زبانی که باشد بریده ز جای = از آن به که باشد دروغ آزمای
راستگویی عامل آبرومندی است و بر ضد آن، دروغگویی باعث بی آبرویی انسان می شود. فردوسی "راست گفتاری و "با ادب" یا "مهربانی" و "شرم و حیا" را، دونکته آبروی در دنیا می داند:
زبان راستگوی و دل آزرم جوی = همیشه جهان را بدو آبروی
فردوسی می گوید اگر دل و زبان انسان یکی باشد و گرفتار درویی و نفاق در گفتار و کردار نباشد از غم و اندوه به دور است و جان خویش را از گزند اندوه و غم رهانیده است.
اگر راست باشد دلت با زبان = گذشتی ز تیمار و رستی به جان
پس باید راستی را برگزید که:
راستی کن که راستان رستند / در جهان راستان قوی دستند(اوحدی). با دریوزگی نمی توان به راستی رسید دل قوی دار که سستی عامل دروغ و کاستی و "پسرفت" خواهد بود:
ز نیرو بود مرد را راستی = ز سستی دروغ آید وکاستی
عجین شدن انسان با دروغ چیزی جر با شیطان هم پیمان و همراه شدن نیست. فردوسی این نکته را در این بیت:
دروغ است یکسر همه گفت اوی = نشاید جز از اهرمن جفت اوی
آورده است.
دروغ در اصل چون زشت و ناهنجار است و انسان را در چشم دیگران پست و خوار می کند حال چه شخص دروغگو آدم نابکاری باشد یا شهریار جهانی. او را از اوج عزت به حضیض ذلت خواهد رساند. دروغ، کجراهه رفتن است و بی آبرو شدن و از چشم مردم افتادن؛ پس نباید به گرد دروغ گشت:
دروغ آنک بی رنگ و زشت است و خوار= چه بر نابکار و چه بر شهریار
بدانید کان کس که گوید دروغ = نگیرد ازین پس بر ما فروغ
بگرد دروغ ایچ گونه مگرد = چوگردی شود بخت را روی زرد
ز گیتی ندانی سخن جز دروغ = به کژی گرفتی ز هرکس فروغ
به کژّی ترا راه نزدیکتر = سوی راستی راه باریکتر
همه راست گفتی نگفتی دروغ = به کژی نگیرند مردان فروغ
نگردم به هر کار گرد دروغ = که من زین سخنها نجویم فروغ
دگرکو بشوید زبان از دروغ = نجوید به کژی ز گیتی فروغ
این حدیث با این اشعاردر مواردی همخوانی دارد. امام علی می فرماید:
يَكْتَسِبُ الْكَاذِبُ بِكَذِبِهِ ثَلَاثاً سَخَطَ اللهِ عَلَيْهِ وَ اسْتِهَانَةَ النَّاسِ بِهِ وَ مَقْتَ الْمَلَائِكَةِ لَه: دروغگو با گفتار دروغش، سه چيز بدست مى آورد: خشم خدا را برخود برمی انگیزاند، نگاه تحقيرآميز مردم را برخود فراهم می کند و دشمنى فرشتگان را برای خود گرد می آورد. (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص 221 ، ح 4418)
فردوسی اینقدر از دروغ بیزار است که حتی جهان یا سپهر بلند به عبارت دیگر: روزگاررا که در گردش خود، عمرِ قرین به لایتناهی را طی کرده است بسیار دروغگومی داند پس تلاش کن با گستاخی و جرأت، دل به او نبندی که او قابل اعتماد نیست و با دروغ هایش ترا می فریبد. درواقع می خواهد به ما درس دهد که مردمِ این چرخ بلند به هیچ وجه قابل اعتماد نیستند. وجودشان یا خمیرمایه ی آنان دروغ و نیرنگ است؛ مواظب باش اینقدر ساده نباشی که دل و جرأت پیدا کنی و گرفتار فریب آنان شوی:
دروغ آزمایست چرخ بلند = تو دل را به گستاخی اندر مبند
علت رسیدن فردوسی به این نتیجه که اعتماد به چرخ بلند را از دست داده، آن است که با توجه به دروغگو بودن افراد جامعه، جایی برای اعتماد داشتن نمانده است. اگر قول و قرارگذاشته تا امری را به اجرا درآورند متأسفانه برخلاف آن را مشاهده کرده که به عهد خود وفا نکرده پس جایگاهش درزباله دان دروغ قرارگرفته است. این روشِ انسان های دورو و منافق است که از اعتماد مردم سوء استفاده کرده ولی برعکس آن کار را انجام داده و سلب اعتماد عمومی را پدید آورده است و کار را به جایی رسانده که مردم از "ریسمان سیاه و سفید هم می ترسند" به گمان این که "مار" است از آن وحشت دارند. اعتماد اجتماعی که از دست رفت پایه های راستی و درستی به فنا می رود و جامعه روز به روز خود را از سردمداران خود جدا می کنند تا موقعیتی فراهم شود که شرّ آنان را از سر خود کم کنند. در این صورت مردم مقصر نیستند؛ مقصر کسانی اند که سلب اعتماد عمومی را به وجود آورده اند. این آغاز "پسرفت" و عقب افتادگی و کاستی در روند رشد جامعه می گردد. بنابراین "بی اعتمادی" از دروغگویی سرچشمه می گیرد. زیرا رفتارشان به گونه ایست دیگر کسی به کسی اعتماد نمی کند؛ این یک فاجعه ی اجتماعی بزرگ است که "لا یَسُدُّها شَیءٌ": هیچ چیز جایش را نمی گیرد مگر این که بانیان این وضعیتِ نااعتمادی از میان برداشته شوند.
دروغ کارِزشتی، آتش افروز است وآتشین؛ بانی نااعتمادی. ولی رأی و نظر از راستی و پاکی سرچشمه می گیرد که در آن بد اندیشی راه ندارد پیشرفت و ترقی بر مدار راستی می چرخد و دروغ بر مدار پسماندن و پسرفت دور می زند:
ندانی تو گفتن سخن جز دروغ = دروغ آتشی بد بود بی فروغ
که او را جز از راستی پیشه نیست = ز بد بر دلش راه اندیشه نیست
هرآنجا که روشن بود راستی = فروغ دروغ آورد کاستی.
ولی اگر زبان با دل یکی باشد و از در راستی درآید راه را بر کژی و کاستی خواهد بست و به صعود و بلندی خواهد رسید:
زبان را چو با دل بود راستی = ببندد ز هرسو درِ کاستی
سفارش فردوسی به راستگویی شخص حاکم تأکید دارد که حاکم نباید اهل دروغ باشد زیرا دروغ، درخشندگی را از او محو خواهد کرد و در واقع نزد مردم حقیر می شود. حکومت اصلا نباید اجازه دهد که دروغگویان در نظامش دارای جایگاه شغلی و منصبی شوند زیرا از شادی و نشاط بی بهره می شوند. انسان های خردمند می فهمند که شاه در وادی دروغ گام برمی دارد لذا درچشم آنان خُرد و پست می گردد:
زبان را مگردان به گرد دروغ = چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ
زبان را مگردان به گرد دروغ = چو خواهی که تخت تو گیرد فروغ
دروغ ایچ تا با تو برنگذرد = رخ پادشا تیره دارد دروغ
ببردی ازین پادشاهی فروغ = همی چاره جستی بگفت دروغ
بدانید کان کس که گوید دروغ = نگیرد ازین پس بر ما فروغ
اگر جفت گردد زبان بر دروغ = نگیرد ز بخت سپهری فروغ
چنین داد پاسخ که هرگز دروغ = بر شهریاران نگیرد فروغ
هرآنکس که بسیار گوید دروغ = به نزدیک شاهان نگیرد فروغ
یکی آنک حاکم بود با دروغ = نگیرد بر مرد دانا فروغ
اگر شهریاری تو چندین دروغ = بگویی نگیری بگیتی فروغ
فقط از مسیرعلم و دانش می توان به درخشندگی و نورافشانی رسید که به هیچ وجه نمی توان با دروغ به جایگاه رفیع خورشید تابنده رسید:
ز دانش بود جان و دل را فروغ = نگر تا نگردی به گرد دروغ
حتی فردوسی از بس با دروغ مخالف است پای دین را هم به میان کشیده که هشدار! دین تو اجازه نمیدهد گرد دروغ بگردی و اگر هیچ نصیحتی را نمی پذیری لا اقل از دینت پیروی کن. پیروی از دین با دروغ امکان ندارد و پرستش ایزد متعال از در راستی وارد شدن است و بس؛ زیرا نور را به ارمغان می آورد پرستش دروغین جز ریاکاری و نفاق درونی چیز دیگری نیست و دین راه و روشش درستی و راستی است. باید از مسیر دین و خرد حرکت کرد؛ اهل بخشش سخاوت بود وبه خود اجازه ندهد تا با دروغ همراه گردد. شخصی که در مقام برترجامعه قرار دارد از دروغ و دروغگویی زیرمجموعه ی خود به خشم می آید و نفرتش از دروغ در سیمای او نمایان می شود و می خواهد گزارشگران، امور و جریان های واقع شده درکشور را آنگونه که اتفاق افتاده بشنود و نمی پسندد دروغگو به مقام بلندی در کشور دست یازد. پس دروغ با یک دلی و یک رنگی با مردم همخوانی ندارد و با بزرگ منِشی سازگار نیست چون "دو پادشاه در یک مُلک نمی گُنجد" یک نفر در آنِ واحد، دو نفر باشد یکی راستگو و دیگری دروغگو!:
نباید دروغ ایچ دردین تو= نه کژی برین راه و آیین تو
همی داند آن کس که گوید دروغ = همی زان پرستش نگیرد فروغ
به بخشندگی یاز و دین و خرد = دروغ ایچ تا با تو بر نگذرد
رخ پادشا تیره دارد دروغ = بلندیش هرگز نگیرد فروغ
که این کار چون بود؟ با من بگوی = بدست دروغ ایچ منمای روی
اگر گویم آری و دل زان تهی = دروغم نه اندر خورد با مهی
البته هستند کسانی که با نیرنگ و حقه بازی و نفوذ خود را به جایگاه رفیع هم می رسانند و درجامعه به شهرت و ارزشمندی می رسند ولی با اندک زمانی که مقتدر گشتند از کجروی و بیدادگری دنبال اهداف پلید خود می روند:
گرانمایگان را فسون و دروغ = به کژی و بیداد جستن فروغ
فردوسی دروغ و رأی و نظر را دو چیز جداگانه می داند زیرا دروغ برای به کژراهه کشاندن دیگری است ولی نظر دادن برای رسیدن به یک راه بهتر برای انجام کاری است. اگر چه نظر دهنده ممکن است انسان درویی باشد و بخواهد با نظر خلاف مصلحت نظرگیرنده را دچار کج فهمی نماید. انگار فردوسی رای را یک امر مقدسی می داند که آن را با دروغ هم شأن نمی داند. دروغ از حقارت و پستی سرچشمه دارد و رای از صاحبان اندیشه ی بزرگمنشی:
دروغ از بر ما نباشد ز رای = که از رای باشد بزرگی به جای
فردوسی سخن چینان را نیز انسان های نابکاری می داند که برای تخریب دیگران نزد بزرگان کشور با دروغ گویی دمساز هستند و نمی پسندد که درستکار پنداشته شوند. آنان را دیو می داند نه انسان. هدفشان جز از هم گسستن پیوندها و اتحاد مردمی و ایجاد کینه و ستیز بین مردم و بزرگان چیز دیگری نیست و خداترسی یا بیم از حساب جهان پس از مرگ ندارند وعامل پدید آوردن اندوه و درد برای خردمندان هستند. باید از اینگونه دیو صفتان دوری کرد که خود دشمن حتمی شنونده هستند:
دگر دیو نمام کو جز دروغ = نداند نراند سخن با فروغ
بماند سخن چین و دو روی دیو= بریده دل از بیم کیهان خدیو
میان دو تن کین و جنگ آورد = بکوشد که پیوستگی بشکرد
سخن چین و دو روی و بیکارمرد = دل هوشیاران کند پر ز درد
سخن چین و بی دانش و چاره گر = نباید که یابد به پیشت گذر
در اندیشه فردوسی چنین است که انگار دروغگو گمان می کند شخص هنرمندی است که می تواند با دروغ و دوز و کلک به جایی برسد و دیگران را فریب دهد! خیر، انسان های آگاه و خِبره دروگویی را هنر نمی دانند بلکه انسانی که گفتار و کردارش خمیرمایه ی راستی داشته باشد و دیندار و اهل دانش گردد، صاحب هنر است نه "کژگفتاری":
نباید زبان از هنر چیره تر = دروغ از هنر نشمرد دادگر
به گفتار خوب ار هنر خواستی = به کردار پیدا کند راستی
هنر جوی با دین و دانش گزین = چو خواهی که یابی ز بخت آفرین دروغست گفتار تو سر به سر = سخن گفتن کژ نباشد هنر
در نهایت فردسی انسان دروغگو را شخصی بد دل،کینه توز و پست فطرت قلمداد می کند:
همان بد دل و سفله و بی فروغ = سرش پر ز کین و زبان پر دروغ
باشد تا چنین نباشیم و جامعه ای بر اساس راستی و یک رنگی ایجاد کنیم به امید آن روز.
نصرت الله جمالی 25/9/1403