سیاست معیشتی (شعر)

گربه ی بی چاره ای شد گشنه کام / هر طرف می گشت حتی پشت بام  
شایدش گنجشگکی گیرد به چنگ / یا که موشی را بگیرد تنگ تنگ
بخت او بسته، نبودش هیچ راه / رفت پشت باب یک منزل به آه
با زبان خود بگفت از وضع خود / خسته کرد  ارباب خانه خود به خود
صاحب خانه گرفت  آن گربه را /با سیاست کرد آرام گربه را 
چوبکی بر پشت گربه بسته کرد/ بر سر آن،  ماهی ای آویزه کرد
از دهان گربه تا ماهیِ ناز/ فاصله شد یک وجب انگشتِ باز
گربه مشغول دویدن شد به تیز / چنگ و دندان بهر خوردن کرد تیز
او دوید و ماهی اندر پیش او/ فاصله مانع برای نیش او 
خسته شد گربه از این کار نُنُر / صاحب خانه ز خنده روده بُر
وضع ما چون گربه ی بیچاره شد / خانه و کاشانه ها آواره شد

ای جمالی نصرت الله نحیف/ غصه کم خور تانگردی تو ضعیف

خدمت به فرومایگان

فرومایگان را به جایگاه رفیع رساندن هنر مردان نیست.
زیرا فرومایگان را خدمت کردن نتیجه اش جز "سزای نیکی بدی" نخواهد بود.
مواظب باشید به پست فطرتان و ناکسان خدمت نکنید که خدمت به مار کردن است .
صائب تبریزی می گوید:
عنان به دست فرومایگان مده زنهار/ که در مصالح خود خرج می کنند ترا

باز نشسته (حکایت های ملا جمال ۱۳۰)

بازنشسته
دوست خوش مشربی دارم که قصه ی یک باز نشسته را بیان می کرد که شادی آفرین بود:
مرد به دخترش زنگ زد که مادرت می خواهد برود دکتر و نزدیک خانه ی شماست . بیا امشب ببرش تا فردا برای رفتن نزد پزشکش راحت باشد.
وقتی خانم رفت . از همسر یواشکی خود دعوت کرد: مانع مفقود ؛ مقتضی موجود !
تا صبح به باز نشسته خوش گذشت !
یک نفر گلدانی دختر خانم آورده بود مادر گفت گلدان خوبی است ؛ ببریم منزل ما و بعد برویم دکتر . چشمت روز بد نبیند کلید را به در انداخت و وارد شدند ! مرد  با شلوارک دوید جلو آنها ولی دیدند آنچه نباید ببینند : سفره صبحانه و پدر و همسر پنهان پدر مشغول خوردن ! به زن حمله ور شدند که خود را به لال بودن زد ؛ او را رها کرده و به شماتت پدر پرداختند :
آخر پیری و معرکه گیری! هرچه سخن ناهنجار بود بار پدر کردند و کتک نیز نوش جان نمود!
زن را از خانه بیرون کردند تا بهتر به حساب پدر برسند . ناگهان موبایل  پدر صدای زنگش جوّ را عوض کرد خانم گوشی را برداشت !
صدای خانمی به گوش رسید :
الو به آقا بگو پول به حساب من بریزد. 
اِ ! تو مگر لال نبودی؟

پیرزن و راننده ی اتوبوس (حکایت های ملا جمال  ۱۲۹)

پیرزن و راننده ی اتوبوس
دوستی  می گفت چند روز پیش از بوئین میاندشت ‌(حدود ۷۰ کیلو متری خوانسار) سوار اتوبوس شدیم برویم تهران ، پیرزنی پشت سر راننده (عباس علایی)نشسته بود 
اول جاده ی خوانسار  پیرزن به راننده  (حاج عباس) گُفت پسرم رسیدی دلیجان خبرم کن !
عباس علایی  هم گفت باشد.
 رسیدیم  گلپایگان
پیرزن پرسید نرسیدیم دلیجان؟
راننده ( علایی) گفت نه 
نزدیکی های موته دوباره پرسید: نرسیدیم؟
راننده گفت یه ساعت دیگه می رسیم.
نرسیده به دلیجان  پیرزن به خواب رفت
 عباس علایی رانندگی را به پسرش غلامرضا سپرد و پسر بی خبر از جریان پیرزن ! 
پیرزن از خواب بیدار شد گفت  نرسیدیم دلیجان ؟ 
راننده (غلامرضا) گفت: رسیدیم خیلی هم ازش رد شدیم. 
پیرزن داد و فریادش در آمد ! خودشو زد به جیغ و داد به طوری که همه مسافران به ستوه آمدند
راننده هم اولین دوربرگردان را به  سمت دلیجان برگشت !
پیرزن ماشاء الله زبان به دهان نمی گرفت؛ دایم نفرین می کرد مسافران ساکت!  خلاصه رسیدیم دلیجان
اول دلیجان راننده دور زد و به پیرزنه گفت ننه: رسیدیم با احتیاط پیاده شو 
پیرزن گفت: برای چی پیاده شوم؟ 
من می خوام بروم   تهران !
دکتر تو بوئین میاندشت  گفت هر وقت رسیدی دلیجان قرص هایت را بخور . حالا بی زحمت یه لیوان اَب بده.