بازنشسته
دوست خوش مشربی دارم که قصه ی یک باز نشسته را بیان می کرد که شادی آفرین بود:
مرد به دخترش زنگ زد که مادرت می خواهد برود دکتر و نزدیک خانه ی شماست . بیا امشب ببرش تا فردا برای رفتن نزد پزشکش راحت باشد.
وقتی خانم رفت . از همسر یواشکی خود دعوت کرد: مانع مفقود ؛ مقتضی موجود !
تا صبح به باز نشسته خوش گذشت !
یک نفر گلدانی دختر خانم آورده بود مادر گفت گلدان خوبی است ؛ ببریم منزل ما و بعد برویم دکتر . چشمت روز بد نبیند کلید را به در انداخت و وارد شدند ! مرد  با شلوارک دوید جلو آنها ولی دیدند آنچه نباید ببینند : سفره صبحانه و پدر و همسر پنهان پدر مشغول خوردن ! به زن حمله ور شدند که خود را به لال بودن زد ؛ او را رها کرده و به شماتت پدر پرداختند :
آخر پیری و معرکه گیری! هرچه سخن ناهنجار بود بار پدر کردند و کتک نیز نوش جان نمود!
زن را از خانه بیرون کردند تا بهتر به حساب پدر برسند . ناگهان موبایل  پدر صدای زنگش جوّ را عوض کرد خانم گوشی را برداشت !
صدای خانمی به گوش رسید :
الو به آقا بگو پول به حساب من بریزد. 
اِ ! تو مگر لال نبودی؟