خرد در شاهنامه ۸
بیداد از دلبستگی به دنیاست؛ فردوسی معتقد است، انسان عاقل به دنیا دلبستگی و وابستگی ندارد؛ جسمش دنیایی و روحش آخرتی ست:
خردمند و دانا و خرّم نهان
تنش زین جهان است و جان زان جهان(جلد 2 شاهنامه قریب ص 1319)
او در جای جای اشعارش که مناسبتی پیش آید، انسان را به یاد مرگ می اندازد تا دلبند دنیایی را بزداید و مرده ای را که در گور دل دارد با ورد مخصوص به خود، زنده کند ؛ به وادی پس از مرگ بکشاند؛ آخرت گرایی را در جان نشاند؛ بیرون رفت از این تاریکخانه خیالی رایادآوری کند و باور ما را نسبت همراهی با کردارخود بیفزاید و از طرف دیگر، انسانی را که کردار و رفتارش خدایی ست و طوری در زندگی دنیا قدم برداشته تا بتواند در پیشگاه خداوند یکتا به پرسش های"چرا"یی در مقابل "انجام شده" های خویش پاسخ دهد، اطمینان خاطر می دهد که واهمه ای از مرگ ندارد. سفارشش به انجام کار نیک است تا توشه ای شایسته ی جهان پس از مرگ به همراه داشته باشی که گریزی از مرگ نیست و شکارچی قهاری ست؛ یقه ات را "بی برو برگرد" خواهد گرفت؛ سرّی از اسرار آفریدگار جهان است و این عین عدالت آفریدگار جهان است پس حال که مرگ پایانی بر زندگی دنیاست که از لحظه ی ولادت همراه توست، باید فرمانبرداری از یکتای بی همتا و خداترسی را به خاطر کردارت همیشه در درون خود زنده نگه داری و دنبال آزار دیگران نباشی:
نیرزد همی زندگانی به مرگ
درختی که زهر آورد بار و برگ (همان ج 1 ، ص 137)
چو در گور تنگ استوارت کنند
همه نیک و بد در کنارت کنند(همان ج 1 ، ص 74)
اگر مرگ داد است ، بیداد چیست؟
زداد این همه بانگ و فریاد چیست؟
از این راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر ترا راه نیست
چنان دان که داد است و بی داد نیست
چو داد آمدش جای فریاد نیست
بر این کار یزدان ترا راز نیست
اگر جانت با دیو انباز نیست
به گیتی در آن کوش چون بگذری
سر انجام نیکی بر خود بری(همان ج 1 ، ص 230 و 231)
سر انجام نیک و بدش بگذرد
شکارست مرگش همی بشکرد(همان ج 1 ، ص 213)
چنین است هرچند مانیم و دیر
نه پیل سر افراز ماند نه شیر
دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ
رهایی نیابد ازو بار و برگ
(همان ج 1 ، ص 421)
زمادر همه مرگ را زاده ایم
به ناکام، گردن بدو داده ایم(همان ج 1 ، ص 493)
سر انجام بستر جز از خاک نیست
ازو بهره زهر است وتریاک نیست
به روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن
بترس از خدا و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس (همان ج1 ، ص 365) آیا جز پیام آوران خدا، کسی را دیده اید که مانند فردوسی این گونه نصیحت کند؟
میازار کس را ز بهر درم
مکن تا توانی به کس بر ستم (همان ج 1 ، ص 536)
سر انجام مرگ است و زو چاره نیست
به من بر بدین جای پیغاره نیست(همان ج 1 ، ص 653)
چنین است کردار گردان سپهر
ببرّد ز پرورده خویش مهر(همان ج 1 ، ص 662)
چنین است رسم سرای سه پنج
نمانی در او جاودانه مرنج(همان ج 1 ، ص 747)
چنان دان که گیتی ترا دشمن است
زمین بستر و گور پیراهن است (همان ج 1 ، ص 748)
کشاورز دیدیم و گر تاجور
سر انجام بر مرگ باشد گذر(همان ج 1 ، ص 749)
رها نیست از چنگ و منقار مرگ
سر پشه و مور تا پیل و گرگ( در شاهنامه امیر بهادر ص 490)
پی پشه و مور تا شیر و گرگ/ رها نیست از چنگ و منقار مرگ (شاهنامه جیبی 7 جلدی ج 6 ص114)
زمرگ آن نباشد روان کاسته
که با ایزدش کار پیراسته(شاهنامه جیبی 7 جلدی ج 6 ص112) یا در جای دیگر با مثالی انسان را از طمع زیادی به دنیا نهی می کند و می گوید فکر رفتن باش دنبال این نباش که از دنیا سیر بهره مند گردی که دنیا چون گل سمی می ماند که اگر بخواهی آن را سیر بو کَشی ترا مسموم می کند و زهرش ترا می کُشد:
گذر جوی و چندین جهان را مجوی
گلش زهر دارد به سیری مبوی (شاهنامه برپایه ی چاپ مسکوج 2ص 1475)
سخن در باره نرمی و بردباری با مردم بود که به یاد مرگ در اشعار فردوسی رسیدیم و بد هم نشد زیرا یاد مرگ انسان را از تندی نیز باز می دارد. تندی با عقل و منطق و خرد و دانش سر سازگاری ندارد و هرکه به این خوی و عادت رسیده باشد، باید در انسان بودن و خردمندیش شک کند:
ولیکن خرد نیست با پهلوان ( زور دارِ زورگو)
سر بی خرد چون تن بی روان (شاهنامه قریب ج 1 ، ص 414)
هنر بی خرد در دل مرد تند
چو تیغی که گردد ز زنگار کند
که تندی پشیمانی آردت بار
تو در بوستان تخم تندی مکار(همان ج 1 ، ص 420)
اگر تندی از یک انسان بزرگ و والا مقام سرزند، کوس رسوایی اش جهان گیر شود و همه جا آوازه ی بدی اش بپیچد و نفرین تاریخ خوانان نیز بر او خواهد رسید:
که تندی نه کار سپهبد بود
سپهبد که تندی کند بد بود(همان ج 1 ، ص 420)
روش انسان خردمند را فردوسی درنگ در امور داشتن و تندی را روش انسان سبک سر می داند که با تندی خود کاری را به انجام رسانند که باعث افسوس و اندوه شان خواهد بود:
که دانا به هر کار سازد درنگ
سر اندر نیارد به پرگار تنگ
سبکسار تندی نماید نخست
به فرجام کار انده آرد درست(همان ج 1 ، ص 603) و تکرار بیتی که در آغاز سخن آورده شد:
کسی کو خرد را ندارد زپیش
دلش گردد از کرده ی خویش ریش
تندی چهره ی کریه نادان و درنگ و آرامش لباس زیبای خردمندان است:
به رامش بود هرکه دارد خرد
سپهرش همی در خرد پرورد (در بحث انوشیروان شاهنامه امیربهادر ص 495)***
تندی نسبت به دیگران از کجا می روید؟ پایگاه تندی از تیغزار بد گمانی آغاز می شود که جایگاهش بی خردی ست و با روحیه ی مردم داری سازگاری ندارد:
بباید کشیدن گمان از بدی
ره ایزدی باید و بخردی
همی مردمی باید و راستی
ز کژّی بُوَد کمّی و کاستی(شاهنامه قریب ج 1 ، ص 504)
انسان خردمند از تندی و نابردباری به دور است و به ویژه چون بر دیگران چیره شود از درِ بخشش در آید و وقتی بر سریر قدرت است خطای دیگران را در می گذرد این نکته در بحث انوشیروان از شاهنامه امیر بهادر ص 495 آمده:
ببخشد گنه چون شود کامکار نباشد سرش تند و نابردبار
انسان اهل دانش و خرد کردارش بهتر از گفتارش خواهد بود و درحقیقت در تمام نیکی ها در صف برترین ها جای دارد:
کسی کو به دانش توانگر بود
زگفتار کردار بهتر بود(شاهنامه قریب ج 1 ، ص 709)
در نظر فردوسی کردار نیک، برخاسته از دانایی و دانندگی ست. هرچه دانایی و خرد انسان بیش، کردار خوب و مورد پسند از طرف او بیشتر خواهد بود:
چنین گفت آن کس که داننده تر به نیکی و کردارش آید به بر(شاهنامه امیر بهادر خط عماد الکتاب ص 494)
در جای دیگر فردوسی یادآور می شود که خداوند یکتا از انسان کج روی و ریزش خوبی ها را نمی خواهد:
خداوند هستی و هم راستی
نخواهد زتو کژی و کاستی(شاهنامه قریب ج 1 ، ص 444)
حکیم طوس یادآوری می کند کسی بر نرم گو درشتی نکند برخلاف تندخو که تندی بشنود و از انسان می خواهد همه جا خرد را پیشه کند به ویژه در سخن گفتن که انسان را رو در روی دیگران قرار می دهد:
نگر تا چه کاری همان بدروی
سخن هرچه گویی همان بشنوی
درشتی زکس نشنود نرم گوی
به جز نیکویی در زمانه مجوی
تو چندان که گویی سخن گوی باش
خردمند باش و جهان جوی باش(همان ج 1ص 265)
در اشعار مربوط به انوشیروان نیز درباره نرم زبانی آورده است:
اگر نرم گوید زبان کسی درشتی به گوشش نیاید بسی