شهریار و زبان:

از نکات بسیار ضروری برای شهریار، توجه به سخن گفتن است که زبانی ساده، نرم و مهربان؛ زبانی بدون بدگفتن؛ بدون زخم زبان و آزار دادن دیگران؛ بدون دشمن سازی برضد خود و حکومتش؛ بدون تحقیر کردن یا کوچک شمردن دیگران؛ انتخاب گفتاری، کوتاه و دلنشین؛ راستگویی و یکرنگی؛ بیان دشواری های مردم و واقعیت های تلخ موجود در جامعه؛ تلاش برای رفع کمبودهای فراگیر؛ بیان کارهای سازندگی اش و پرورش امید درمردم کشورداشته باشد. نکته ی با اهمیت دیگر و در خور توجه این که: به راحتی پذیرای اشتباه های حکومت داریش باشد و آنها را بیان کند تا در چشم مردم، دارای ارج و قُربی بالا گردد؛ بداند از اقتدارش کم که نمی شود هیچ؛ بلکه با این روش، اعتماد مردم را به خود، افزون می نماید. همه ی آن چه به درست گفتاری شهریار برمی گردد در دانش و خردمندی او نهفته است. "چون که صد آمد، نَوَد هم پیش ماست":

سخن لنگر و بادبانش خرد = به دریا خردمند چون بگذرد،

همان بادبان را کند سایه دار = که هم سایه‌دارست و هم مایه دار

چو باید که دانش بیفزایدت = سخن یافتن را خرد بایدت

شنیده سخنها فرامش مکن = که تاجَست برتخت شاهی سخن.

(خداکند گوش شنوایی از شهریاران دیده شود):

- اَلا إنّ اَسمَعَ الأسماعِ مَن وَعیٰ اَلتَّذکیرَ وَ قَبِلَهُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 6 ص 161): آگاه باش؛ شنونده ترین گوش ها گوشی است که پند در آن ریخته شود و او بپذیردش.

(درباره ی راستی و یکرنگی بامردم به طور جداگانه به اندازه نیاز درجای دیگری بحث شده است):



شیرین سخن و نرم گفتار:

آن چه معجزه گر است و مار را از سوراخ بیرون می کشد به نرمنش در سخن و کردار شهریار برمی گردد که با مردم دااشته باشد:

- مَن عَذُبَ لِسانُهُ کَثُرَإخوانُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص615): هرکس شیرین زبان باشد برادرانش(یاورانش) زیاد شدنی اند.

- إذا مَلَکتَ فَارفَق(غررالحکم ترجمه انصاری فصل17ص309): هرگاه شهریار شدی با مردم به نرم منش باش.

- رأس السّیاسَةِ استِعمالُ الرِّفقِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل34ص413): بلندای سیاستمداری نرمی با مردم است.

درشتی زکس نشنود نرمگوی= به جز نیکویی در زمانه مجوی

اگر نرم گوید زبان کسی = درشتی به گوشش نیاید بسی

- عَوِّد لِسانَکَ حُسنَ الکلام تَأمَنِ المَلامَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل53ص492): زبانت را به خوش گفتاری عادت ده تا از سرزنش شنوندگانت در امان باشی:

به پنجم جهاندار نیکوسخن = که نامش نگردد به گیتی کهن

- مَن لَم یُجَمِّل قیلاً لَم یَسمَع جَمیلاً(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 703): کسی که گفتار زیبایی نگوید، سخن زیبا نمی شنود.

سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد = میارای لب را بگفتار سرد

روانت خرد باد و دستور شرم = سخن گفتن خوب و آواز نرم

دگر آنک دارند آواز نرم = خرد دارد و شرم و گفتار گرم

به پنجم که باشد سخنگوی گرم = به شیرین سخن هم به آواز نرم

ز بهر پرستنده ی گرمگوی = نگردد جوانمرد پرخاشگوی

- اِجمَلوا فِی الخِطابِ تَسمَعوا جمیلَ الجَوابِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 3ص139): با مردم خوش زبان باشید تا پاسخ زیبا بشنوید.

تو با دشمن ار خوب گویی رواست = از آزادگان خوب گفتن سزاست:

- ... وَلاتَشِن عَدُوَّکَ وَ إن شانَکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 85ص827): دشمنت را بدنام نکن اگر چه او ترا بدنام کرده باشد.

- لِسانُکَ إن أسکَتَّهُ أنجاکَ وَ إن أطلَقتَهُ أرداکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل76 ص609): اگر زبانت را نگهداری، نجاتت می دهد و اگر وِلَش کنی، ترا نابود می سازد.

خردمند باش و بی آزار باش = همیشه زبان را نگهدار باش:

- أُخزُن لِسانَکَ کَما تَخزُنُ ذَهَبَکَ وَ وَرَقَکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 2ص111): زبانت را به بندکش همان گونه که دینار و درهمت را حفظ می کنی.

- یُستَدَلُّ علیٰ عَقلِ الرَّجُلِ بِحُسنِ مَقالِه وَ عَلیٰ طَهارَةِ أصلِهِ وَ بِجَمیلِ أفعالِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88ص864): از گفتار نیک و نهاد پاک و کردار پسندیده ی انسان به خردمندی اش پی برده می شود.

سخن چون برابر شود با خرد = روان سُراینده رامش برَد

سبکسار تندي نمايد نخست = به فرجام کار اَندُه آرد درست

زبانی که اندر سرش مغز نیست = اگر درّ بارد همان نغز نیست

هرآن کس که اندر سرش مغز نیست = همه رای و گفتار او نغز نیست

سخن گفتن نغز و کردار نیک = نگردد کهن تا جهانست ریک

هرآن کس که اندر سرش مغز بود = همه رای و گفتار او نغز بود:

- یُستَدَلُّ عَلیٰ عَقلِ کُلِّ امرِءٍ بِما یَجری عَلیٰ لِسانِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88ص863): از آن چه بر زبان انسان روان می گردد به خرد او پی برده می شود.

اندیشیدن سپس سخن گفتن:

- التَرَوّی فِی القَولِ یُؤمِنُ الزَّلَلَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 47): هنگام سخن گفتن، اندیشه را به کار بستن انسان را از لغزش باز می دارد.

بر اندیشد آن کس که دانا بود = به کاری که بر وی توانا بُوَد:

- التَّدبیرُقَبلَ الفِعلِ یُؤمِنُ العِثارَ(غررالاحکم ترجمه ی انصاری فصل 1 ص55): به پایان کاری اندیشیدن پیش از انجام آن، انسان را از لغزش باز می دارد.

مرا اختر خفته بیدار گشت = به مغز اندر اندیشه بسیار گشت

بدانستم آمد زمان سخن = کنون نو شود روزگار کهن

ازاندیشه دل را مدار ایچ تنگ = که دوری تو از روزگار درنگ

چون وظیفه ی مهمی که شهریار به عهده دارد: "شکار دل هاست".که به او می گوید:

چنین داد پاسخ که هر کو زبان = ز بد بسته دارد نرنجد روان

بدان کز زبانست گوشش به رنج = چو رنجش نجویی سخن را بسنج

پشیمانی آید ترا ز این سخن = براندیش و فرمان دیوان مکن

بدو گفت مادر که تندی مکن = براندیشه باید که رانی سخن:

- فَکّر ثُمَّ تَکَلَّم تَسلَم مِنَ الزَّلَلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل59ص518): درباره ی آنچه می خواهی سخن بگویی بیندیش تا از لغزش برهی.

- ما زَلَّ مَن أحسَنَ الفِکرَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل79ص736): کسی که درباره ی چیزی درست اندیشید، نلغزید.

- إذا قَدَّمتَ الفِکرَ فی جَمیعِ أفعالِکَ حَسُنَت عَواقِبُکَ فی کُلِّ أمرٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل17ص319): هرگاه پیشاپیش درهمه کارهایت اندیشه را بکارگیری، درهرکاری فرجام نیکی برایت رخ می دهد:

به هر کار بهتر درنگ از شتاب = بمان تا برآید بلند آفتاب

همه کارها را سرانجام بین= که بدخواه چینه نهد دام بین

سخنگوی و روشن دل و پاک دین = به کاری که پیش آیدش پیش بین

- یُستَدَلُّ علیٰ نَبلِ الرَّجُلِ بِقِلَّةِ مَقالِهِ وَعَلیٰ تَفَضُلِهِ بِکَثرَةِ إحتِمالِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88ص864): ازکم گفتاری و از برتری او به بسیاری بردباری انسان، می توان بر نیک سرشتی و بزرگی اش پی برد.

امّا درمقابل، انسان های بد سرشت و فرومایه، روششان گفتار زشت و سخنان زننده است که گند سخن آنان از ذاتشان بلند می شود:

به پنجم سخن مردم زشت‌گوی = نگیرد به نزد کسان آب‌روی

- سُنّةُ اللِّئامِ قُبحُ الکلام (غررالحکم ترجمه انصاری فصل39ص423): روش ناکسان، زشت گفتاری است.



سخن به قدرِ کفایت:

اگر گفتار به اندازه نیاز شنونده باشد، نه خستگی آور است، نه باعث زدگی و رنجش دیگران از گوینده می شود؛ نه شخصیت سخنران را سبک می کند:

- کَثرَة الکلامِ یَمُلُّ السَّمعَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل61ص536): سخنِ بسیار شنوایی را خسته می کند.

به هفتم سخن هرک دانا بود = زبانش بگفتن توانا بود

کسی کو به دانش توانگر بود = ز گفتار، کردار بهتر بود

سخن هرچ بر گفتنش روی نیست = درختی بود کش بر و بوی نیست

ازآن پس چو سستی گمانی برد = وز اندازه گفتار او بگذرد

تو پاسخ مر او را به اندازه گوی = سخن‌های چرب آور و تازه گوی

نباید که باشی فراوان سخن = به روی کسان پارسایی مکن

از اندازه بر نگذرانی سخن = که تو نو به کاری گیتی کهن

که برانجمن مرد بسیارگوی = بکاهد به‌ گفتار خویش آبروی

- إذا تَمَّ العَقلُ نَقَصَ الکَلامُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل17ص311): وقتی عقل کامل گردد، سخن گفتن کاهش می یابد.

- قِلّةُ الکَلامِ تَستُرُالعُیوبَ و تُقَلِّلُ الذُّنوبَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل61ص537): گفتار کم عیب ها را می پوشاند و گناهان را کم می کند.



سخن نباید خسته کننده باشد:

- رُبَّ کَلامٍ کَلاّمٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل35ص413): بسا سخنی که بیش از اندازه خسته کننده باشد.

- آفَةُ الکَلامِ اَلإطالَةُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل16ص308): به سخن آسیب زدن از طولانی صحبت کردن است.

- أقلِلِ الکَلامَ تَأمَنِ المَلامَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل37ص427): سخن را کوتاه کن تا از نکوهش برهی.

- قَرَنَ الإکثارُ بِالمَلَلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل61ص534): بسیار حرف زدن سخنران با خستگی مردم به هم نزدیکند.

سخن به که ویران نگردد سخن = چو از برف و باران سرای کهن

دل مرد بیکار و بسیار گوی = ندارد به نزد کسان آبروی

چنان دان که بی‌شرم و بسیارگوی = نبیند به نزد کسی آب‌روی:

- إحذَر فُحشَ القَولِ وَالکِذبِ فَإنَّهُما یُزریانِ بِالقائِلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل4ص143): از گفتار زشت و دروغ بپرهیز زیرا این دو به گوینده اش زشتی و بدنامی می رسانند.

ز گفتار بیهوده جز رنج نیست = چو خاموشی اندر جهان گنج نیست:

- إجتَنِبِ الهَذرَ فَأیسَرُ جِنایَتِهِ اَلمَلامَةَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 2ص 112): از بیهوده گویی دوری گزین که آسانترین زیانش نکوهش است.

به پنجم به گفتار ناسودمند = تن خویش دارد به درد و گزند:

- الحَصرُ خَیرٌ مِنَ الهَذَرِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص45): زبانِ بسته، بهتر از سخن بیهوده یا ژاژخایی است.

سخن گفتن کژ ز بیچارگیست = به بیچارگان بر بباید گریست

چو گفتار بیهوده بسیار گشت = سخن گوی در مردمی خوارگشت

مگوی آن سخن کاندرآن سود نیست = کزآن آتشت بهره جز دود نیست

بگو آن سخن ها که سود اندروست = سخن گفته مغز است و ناگفته پوست

سخنها که جان را بود سودمند = همی مرد بی‌ارز گردد بلند

سخن وقتی سودمند است که دارای نتیجه ی عملی باشد به عبارت دیگر که منتجّ به نتیجه گردد:

- لَن یُجدِیَ القَولُ حَتّیٰ یَتَّصِلُ بِالفِعلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل72 ص590): گفتار هرگز سودمند نیست مگر این که در پی اش کردار، پدید آید.



بد زبانی و زخم زبان:

بدزبانی زخم زبان با دیگران دشمن آفرین است و دردسر ساز؛ بدتر از همه دشمن سازی است که زبان سر دسته ی دشمن پروری بر ضد خودمان می شود:

ترا چند گویم سخن نشنوی = به پیش آوری تندی و بدخوی

که تندی پشیمانی آردت بار = تو در بوستان تخم تندی مکار

پشیمانی آیدت زین کار خویش = ز گفتار ناخوب و کردار خویش

هنر بی خرد در دل مرد تند = چو تیغی که گردد به زنگار کند

اگر بدگمانی گشاید زبان = تو تندی مکن هیچ با بدگمان

تو پاسخ مر او را به اندازه گوی = سخن‌های چرب آور و تازه گوی

که هرکس که بیداد گوید همی = به جز دود ز آتش نجوید همی

مزن برکم آزار بانگ بلند= چو خواهی که بختت بود یارمند

کسی را که مغزش بود پرشتاب = فراوان سخن باشد و دیر یاب

دگر آنک پرسد که دشمن کراست = کزو دل همیشه به درد و بلاست

چوگستاخ باشد زبانش به بد = ز گفتار او دشمن آید سزد:

- اَلإستِصلاحُ لِلأعداءِ بِحُسنِ المَقالِ و جَميلِ الأفعالِ أهوَنُ مِن مُلاقاتِهِم و مُغالَبَتِهِم بِمَضيضِ القِتالِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص82): دشمنان را با گفتار نیکو و کردار زیبا به راه آوردن، آسانتر است از رو به رو شدن و جنگیدن با آنان.

- نَکیرُ الجواب، مِن نکیرِ الخِطاب: بُوَد پاسخ گفتِ بد؛ بد جواب(غررالحکم ترجمه انصاری فصل82ص775)

چنین داد پاسخ که هر کو زبان = ز بد بسته دارد نرنجد روان

- لا تُسیئَ الخِطابَ فَیَسوئُک نَکیرَ الجَوابِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 85 ص 812):

مردم را با بد حرف زدن مورد خطاب قرارمده که پاسخ آنها ترا بد حال می کند.

کسی را نَدرَّد به گفتار پوست = بود بر دل انجمن نیز دوست

همه کار دشوارش آسان شود = ورا دشمن و دوست یکسان شود

دگر گفتِ مردم نگردد بلند = مگر سر بپیچد ز راه گزند:

- مِن اَماراتِ الخَیرِ کَفُّ الأذیٰ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77ص 701): از نشانه های برترین نیکی ها، دست از آزار دیگران کشیدن است.

سخنان نیش دار و مارگونه، طعنه زن، اثر بسیار بدی بر شنونده می گذارد و کینه آفرین است و انتقام زا. هستند افرادی که با همین زبان دیگران را بر ضد خود بر می انگیزانند امّا با گذشت زمان و پیش آمدن فرصت مناسب، پوست از کَلّه زخم زننده میکَنند. خردمندی با این زبان گواژه همنوا نیست.

سری را کجا مغز باشد بسی = گَواژه نباید زدن بر کسی

زبان را نگهدار باید بُدَن = نباید زبان را به زهر آژدن:

- رُبَّ کَلامٍ کَالحِسامٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل35ص413): بسا سخنی که مانند تیغ تیز می بُرد.

دگر گفت کان کو ز راه گزند = بگردد، بزرگست و هم ارجمند

- اللِّسانُ سَبُعٌ إن اَطلَقتَهُ عَقَرَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 42): زبان، درنده ای است؛ اگر رهایش کنی نیش می زند.

- طَعنُ اللّسانِ أمَضُّ مِن طَعنِ السّنانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل47ص471): زخم زبان سوزناک و دردآورتر از زخم نیزه است.

- رُبَّ لَغوٍ یَجلِبُ شَرّاً(غررالحکم ترجمه انصاری فصل35ص414): بسا سخن بیهوده ای که باعث بدی هایی(مثل جنگ و رنج) می شود.

رُبَّ کلام أنفَذُ مِنَ سِهامٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل35ص416): بسا سخنی که از تیر کاری تر باشد.

- زَلَّة اللّسانِ أشَدُّ مِن جُرحِ السِّنانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل37ص427): لغزش زبان بدتر از زخم نیزه است.

سه پاس تو چشم است و گوش و زبان = کز این سه رسد نیک و بد بی‌گمان:

- اَلعُیونُ مَصائِدُ الشِّیطانِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص 32): چشمان دام های شیطان است.

وقتی فردوسی می گوید سه چیز را مواظبت کن تا از آنها برایت گرفتاری پیش نیاید، یاد چند آیه ی قرآن در اینجا لازم است:

- حَتَّىٰٓ إِذا ما جآءُوها شَهِدَ عَلَيهِم سَمعُهُم وَأَبصارُهُم وَجُلُودُهُم بِما كانُوا يَعمَلونَ(سوره ی فصِّلت آیه ی 20): تا چون )بر در دوزخ( رسند آن هنگام گوش و چشم و پوست بدنهاشان بر آن چه همواره انجام می دادند، گواهى می دهند.

- وَلَا تَقفُ مَا لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ إِنَّ السَّمعَ وَالبَصَرَ وَالفُؤَادَ كُلُّ أُولَٰئِكَ كَانَ عَنهُ مَسئُولاً(سوره ی اسراء آیه ی 36): و از چیزی که به آن آگاهیِ حتمی یا دانش صد درصدی نداری، پیروی مکن زیرا از گوش و چشم و دل درباره ی آن پرسیده می شود.

- يَومَ تَشهَدُ عَلَيهِم أَلسِنَتُهُم وَأَيدِيهِم وَأَرجُلُهُم بِمَا كَانُوا يَعمَلونَ(آیه ی 24 سوره ی نور): روزی که زبان ها و دست ها و پاهایشان بر ضدشان به آن چه که همواره انجام می دادند، گواهی می دهند



دقت در ستایش و سرزنش:

- إذا مَدحتَ فَاختَصِر(غررالحکم ترجمه انصاری فصل17ص309): هرگاه کسی را ستایش کنی کم سخن بگو.

- إذا ذَمَمتَ فَاقتَصِر(غررالحکم ترجمه انصاری فصل17ص309): هنگامی که کسی را سرزنش می کنی کوتاه حرف بزن.

کسی کش ستایش نیاید به کار= تو او را ز گیتی به مردم مدار

هرآن گه که رشک آورد پادشا = نکوهش کند مردم پارسا

فردوسی در بخش دوران انوشیروان از پند های بوذرجُمِهر؛ کردار ده گروه را پذیرای سرزنش می داند:

1. حاکمِ دروغگو؛

2 . سپهبد حریص ثروت؛

3 . دانشمندِ بزهکار؛

4 . پزشکِ بیمار؛

5 . زاهدِ چسبیده به چیز های بی ارزش؛

6 . فرومایه ی پر بُخل؛

7 . خردمندِ خشمگین؛

8 . نادانِ رهنماگر؛

9 . تنبل و کار؛

10 . بی خردِ بد زبان؛

نکوهیده ده کار بر ده گروه = نکوهیده‌تر نزد دانش پژوه

یکی آنک حاکم بود با دروغ = نگیرد بر مرد دانا فروغ

سپهبد که باشد نگهبان گنج = سپاهی که او سر بپیچد ز رنج

دگر دانشومند کو از بزه = نترسد چو چیزی بود بامزه

پزشکی که باشد به تن دردمند = ز بیمار چون باز دارد گزند

چو درویش مردم که نازد به چیز = که آن چیز گفتن نَیَرزَد به نیز

همان سفله کز هر کس آرام و خواب = ز دریا دریغ آیدش روشن آب

وگرباد نوشین بتو برجهد = سپاسی ازآن برسرت برنهد

بهفتم خردمند کاید به خشم = به چیز کسان برگمارد دو چشم

بهشتم به نادان نماینده راه = سپردن به کاهل کسی کارگاه

همان بی خرد کو نیابد خرد = پشیمان شود هم ز گفتار بد

دل مردم بی خرد بآرزوی = برین گونه آویزد ای نیکخوی

فردوسی باور دارد که شهریار باید جلو بدگفتاری را بگیرد؛ نه خود چنین باشد نه کارگزارانش؛ تا این خاک پاک ویران نگردد. صفحه نکوهش را ببندد و بزرگی خدا را در حسابرسی منظور دارد دلش پر از واهمه ی آن روز باشد:

به گفتار ویران شد این پاک جای = نکوهش ز من دور و ترس از خدای

هرکس عیب و کردارِ زشت دیگری را با زبان نکوهش بیان کند، بداند: بدون برو برگرد، خودش، کرداری ازش سر می زند که به طور دقیق، همان کار سرزنش شده است؛ و شاید حتا بیشتر از آن چه نکوهش شونده انجام داده باشد، کوس رسوایی نکوهشگر به صدا در خواهد آمد.

مَن عَیَّرَ بِشَیءٍ بُلِیَ بِهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 621): هرکس دیگری را به عیبی سرزنش کند خودش به همان چیز گرفتار شود.

خاموشی یا دم فروبستن:

ازدیدگاه فردوسی وقتی انسان از آگاهی در هر دانش ویژه ای برخوردارنیست اگر خودش می داند آگاهی مورد نیاز را ندارد، نباید زبان به سخن گشاید. سفارش بزرگان دین نیز که آموزه های حکیم طوس است همین نکته هارا یادآوری فرموده اند:

دل از نور ایمان گر آگنده‌ای = ترا خامشی به که تو بنده‌ای

نماند کس اندر جهان رامشی = نباید گزیدن به جز خامشی

هرآن کس که دانش فرامش کند = زبان را به گفتار خامش کند

چو در انجمن مرد خامش بود = ازآن خامشی دل به ‌رامش بود

ز دانش چو جان تو را مایه نیست = بِهَ از خامشی هیچ پیرایه نیست

- قَوِّم لِسانَکَ تَسلَم (غررالحکم ترجمه انصاری فصل61ص536): زبانت را ببند سالم بمان.

- إسمَع تَعلَم وَاصمُت تُسلَم (غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص111): بشنو تا یادگیری ساکت باش تا سالم بمانی.

- إلزَمِ الصُّمتَ فَأدنیٰ نَفعِهِ السَّلامَةُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 2 ص 112): خاموشی را همراه باش که کمترین بهره اش در امنیت بودنت است.- اَلصُمتُ یَکسیکَ الوَقارَ و یَکفیکَ مَؤُونَةَ الإعتِذارِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 75): خاموشی لباس با ارزش گران سنگی و وقاررا بر تو می پوشاند وهزینه ی عذرخواهی را از تو برمی دارد.

تو در انجمن خامشی برگزین = چوخواهی که یک سر کنند آفرین:

- اُصمُت دَهرَکَ یَجِلُّ أمرُک(غررالحکم ترجمه انصاری فصل2 ص 110): دورانت را به خاموشی گذران کارت بالا می گیرد.

چنین داد پاسخ که گفتار بس = به کردار جویم همه دسترس:

- إنَّ الوَعظَ الّذی لایَمُجُّهُ سَمعٌ وَ لایَعدِلُهُ نَفعٌ ما سَکَتَ عَنهُ لِسانُ القَولِ و نَطَقَ بِهِ لِسانُ الفِعلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل9ص 232): پندی که گوش آن را بیرون نمی اندازد و سودی با آن برابری نمی کند، آن است که زبان گفتار، خاموش و زبان کردار، درباره اش به آن گویاست:

جهان را نمایش چو کردار نیست = نهانش جز از رنج و تیمار نیست

کسی کو به دانش توانگر بود = ز گفتار، کردار بهتر بود

بزرگی سراسر به گفتار نیست = دوصد گفته چون نیم کردار نیست (منتسب به فردوسی در اینترنت)

- الشّرفُ عِندَاللهِ سُبحانَهُ بِحُسنِ الأعمالِ لابِحُسنِ الأقوالِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص82): ارجمند شدن نزد خداوند پاک به کردار نیکوست نه به گفتار نیک.

ز گفتار نیکو و کردار زشت = ستایش نیابی نه خرم بهشت

یک رنگی درون و برون انسان گوهر کمیابی است به ویژه اگر شهریار دنبال ایجاد ترس در مردم از راه های گوناگون با سلطه داشتن بر آنان ایجاد کند، در این صورت دل مردم با او نخواهد بود. در ظاهر دوست و در باطن دشمن او می شوند:

همه دوستان بر تو بر دشمنند = به گفتار با تو به دل با منند

که ایرانیان بر تو بر دشمنند = بکوشند و بیخت زبن برکنند

رفتار شهریار باید به گونه باشد که نه خود دورو باشد نه بر دورو کردن مردم گام بردارد. یک دل و یک زبان بودن، خود دربردارنده ی عدل و انصاف نیز هست:

- أنصفِ النّاسَ مِن نَفسِکَ وَ أهلِکَ وَ خاصَّتِکَ وَ من لَکَ فیهِ هویً وَ أعدِل فِی العَدُوِّ وَ الصِّدِّیقِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص120): از سوی خود، خانواده ات، نزدیکانت و هرکس که با اوهمگرایی داری درباره ی مردم با انصاف برخوردکن و با دشمنان و دوستان دادگری نما.

مگوی ای برادر سخن جز بداد = که گیتی سراسر فسونست و باد

فردوسی هم وقتی دل و زبان یکی نباشد، آن را به بی خردی یاد می کند و سرابی می داند:

دلت با زبان هیچ همسایه نیست= روان تو را با خرد مایه نیست

به هر جای چربی به کار آوری = چنین تو سخن پرنگار آوری

چو شوره زمینی که از دور آب = نماید چو تابد برو آفتاب

کسی را که از بن نباشد خرد = گمان بر تو بر مهربانی برد

امام صادق ع هم می گوید: کونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَیرِ ألسِنَتِکُم...(بحارالانوار ج 71 ص7): مردم را با غیر زبانتان به خوبی ها فراخوانید...

همان بهتر که برای رهنمایی دیگران از در کردار وارد شویم نه لَق لَق زبان که دردسر دنیا و آخرت را برای ما فراهم می آورد.



پرِش در میان سخن دیگران:

ادب فرمان می دهد هنگامی که کسی سخن می گوید نباید پابرهنه میان سخن او دوید تا کلامش به آخر برسد بعد ما سخن گوییم به قول سعدی در گلستان:

سخن را سر است ای خردمند و بُن = "میاور سخن درمیان سخن"...

خداوندِ تدبیرو فرهنگ و هوش = نگوید سخن تا نبیند خموش

پیامبر اکرم ص: مَن عَرَضَ لِأخیهِ المُسلِمِ فی حَدیثِهِ فَکَأنّما خَدَشَ وَجهَهُ(جامع الاحادیث ج 20 ص 215): هرکس درهنگام سخن گفتن برادر مسلمانش، سخنی گوید مانند آن است که بر چهره او چنگ زده باشد.

سخن چون یک اندر دگر بافتی = ازو بی‌گمان کام دل یافتی

سخنگوی چون بر گشاید سخن = بمان تا بگوید تو تندی مکن

به آموختن گر فروتر شوی = سخن را ز دانندگان بشنوی



هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد:

دقت در زمان و مکانِ سخن به میان آوردن، نکته ی ظریفی است که گوینده به ویژه بزرگان، همه جانبه آن را مدِّ نظر می گیرند.

فردوسی چنین گوید:

سخن پیش فرهنگیان پخته گوی = به هرکس نوازنده و تازه روی

ز نیکو سخن به، چه اندر جهان = به نزد سخن سنج فرّخ مهان

سخن بهتر از گوهر نامدار = چو بر جایگه بر برندش به کار:

امام علی ع نیز چنین فرمود:

- لِکُلِّ مَقامٍ مَقالٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل70 ص578): برای هر سخنی جایگاهی است.

کمان دار دل را ، زبانت چو تیر= تو این گفته های من آسان مگیر

بپرسید دانا که عیب از چه بیش = که باشد پشیمان ز گفتار خویش

هرآن کس که راند سخن بر گزاف = بود بر سر انجمن مرد لاف

به گاهی که تنها بود در نهفت = پشیمان شود زان سخنها که گفت

هزینه مکن سیمت از بهر لاف = به بیهوده مپراکن اندر گزاف

دو گیتی نیابد دل مرد لاف = که بپراگند خواسته بر گزاف

هم اندر زمان چون گشاید سخن = به پیش آرد آن لافهای کهن

به پیش کسان سیم از بهر لاف = به بیهوده بپراگند بر گزاف:

- اَدوَءُ الدّاءِ اَلصَّلَفُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8 ص175): بدترین درد، لاف زدن و گزافه گویی است.

به قول حافظ:

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف = هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد

سفارش های دیگری از فردوسی در این باب:

سخن جز به یزدان و از دین مگوی = ز نیرنگ جادو شگفتی مجوی

چوخواهی که دانسته آید به بر = به گفتار بگشای بند از هنر

نباید شنیدن ز نادان سخن = چو بد گوید از داد فرمان مکن

چوباشد جهانجوی با فر و هوش = نباید که دارد به بدگوی گوش

همان با خردمند گیرد ستیز = کند دل ز نادانی خویش تیز

ورایدون که حاکم بود تیزمغز = نیاید ز گفتار او کار نغز

همان کو سخن سر به سر نشنود = نداند به گفتار و هم نگرود

روان در سخن گفتن آژیرکن = کمان کن خرد را سخن تیرکن

اگر دانشی مرد راند سخن = تو بشنو که دانش نگردد کهن

سرشت تن از چار گوهر بود = که با مرد هر چار در خور بود

ز دانا سخن بشنو ای شهریار = جهان را برین گونه آباد دار

هرآن گه که باشی تو با رای‌زن = سخن ها بیارای بی‌انجمن

به گفتارِ دانندگان راه جوی = به گیتی بِپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی = از آموختن یک زمان نَغنَوی

چو دیدار یابی به شاخ سخن = بدانی که دانش نیاید به بُن

سخن پرسد از بخردان جهان = بد و نیک دارد ز دشمن نهان

سخن هیچ مگشای با رازدار = که او را بود نیز انباز و یار

نصرت الله جمالی 21 بهمن 1404