نگارش شاهنامه براي چيست؟
نگارش شاهنامه براي چيست؟
قبل از اين كه به اين بحث پرداخته شود، لازم است به عنوان پيش نوشتار در باره واژه ي "شاهنامه" مطلبي را كه در مقاله ي«گشت و گذري در شاهنامه» آورده شد، ياد آوري كنم: شاهنامه، واژه ترکیبی از دو کلمه است: "شاه" و "نامه" . شاه یعنی : «شهریار، پادشاه ، صاحب تاج و تخت، و آنچه از حیث بزرگی و خوبی بر امثال خود برتری داشته باشد مثل : شاه بیت، شاه پر، شاه راه » (فرهنگ عمید ذیل واژه ی شاه). شاه رود یعنی: رود بزرگ و کلان؛ شاه را به این جهت شاه گفته اند : چون از هرلحاظ برتری بر دیگران دارد. بزرگ بزرگان است. اما "نامه"یعنی: «نوشته، کاغذ نوشته شده، کتاب» (فرهنگ عمید ذیل واژه ی نامه).
با توجه به این توضیح : شاهنامه، معنای نوشته ی بزرگ و برتراست نه این که نامه ای باشد یا نوشته ای باشد از شاه.
چرا فرهيختگان به دنبال نوشتن برداشت هاي خود و انديشه ها و سرگذشت ديگران هستند؟
اين سؤالي است كه بايد با روانشناختي نويسندگان به آن پاسخ داد. همانطور كه انسانها با هم متفاوت اند؛ فرهيختگان و نخبه گاني هستند كه بر اثر شرايط زماني، پنهان كاري هاي زيادي را در خود داري از ابراز انديشه هاي خويش دارند و با روش خاص، افكار و دانسته هاي خود را عرضه مي كنند كه لطمه يي براي شان پيش نيايد و آسيبي از ناحيه ي زورمداران، يا مخالفان و ناآگاهان نبينند. از طرف ديگر صاحبنظراني كه در باره صاحبان اثر و تأثير گذاران تاريخ سخن مي گويند، شناخت كاملي را از نخبه گان مورد نظر ارائه نمي دهند مگر اين كه از نوشته هاي او بعضي از انديشه هاي پنهاني آنان را كشف كنند. دو طرف اين سکه را از شعر مولوي مي فهميم كه هم اسرار دروني را از افرادی چون خود بيان مي كند و هم ظن و گمان ديگران را نسبت به خود و افرادي چون خود گوشزد مي نمايد:
هر كسي از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من
سعدي كه خود از برتران و اثرگذاران است و برتر يا هم سطح و مانند از فردوسي است، هدف از نوشتن شاهنامه ها را اينگونه بيان مي نمايد:
بس بگرديد و بگردد روزگار دل به دنيا بر نبندد هوشيار
اي كه دستت مي رسد كاري بكن پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار
زين كه در شاهنامه ها آورده اند، رستم و رويينه تن اسفنديار،
تا بدانند اين خداوندان ملك كز بسي خلق است دنيا يادگار
اين همه رفتند و ماي شوخ چشم هيچ نگرفتيم از ايشان اعتبار
(بخش مواعظ بوستان)
همه هدف های فردوسي همان طور كه مولانا جلال الدين بلخي در باره ی خود مي گويد به طور دقيق قابل شناخت نيست چرا كه دانشمندان داراي اسرار زيادي هستند ولي باز به قول مولوي:
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد
از لابه لاي برگ هاي شاهنامه با آن همه داستان هاي مختلف در دل تاريخ، مي توان به بخشي از اهداف عالي فردوسي در ميان دريايي از اشعار آن حكيم فرزانه پي برد:
1- ايجاد توجه به خالق هستي
به نام خداوند جان و خرد كزين برتر انديشه بر نگذرد
اين بر انگيختن انسان ها به خداگرايي در تمام داستان هاي شاهنامه به چشم مي خورد و فردوسي آن را طوري بيان مي كند كه جان ها را تكان، قلب ها را لرزان و انسان را به خالق هستي گرايش مي دهد:
جهان را بلندي و پستي تويي ندانم چه اي؟ هر چه هستي تويي
يا در باره عدم توانايي انديشه در شناخت كُنه خداوند متعال مي گويد:
نيابد بدو نيز انديشه راه كه او برتر از نام و از جايگاه
حتي در باره ی "در وهم و خيال نگنجيدن" حضرت سبحان مي فرمايد:
سخن هر چه زين گوهران بگذرد نيابد بدو راه جان و خرد
فردوسي اينجا همان را مي گويد كه سنايي غزنوي در ستايش حق تعالي ره مي پويد:
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجي نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نيايي
يا در جاي ديگري فردوسي مي فرمايد: خداوند را به چشم نمي توان ديد:
به بينندگان آفريننده را چو بيني؟ مرنجان دو بيننده را
خلاصه در باره خداوند همان را مي گويد كه قرآن و پيامبران از آدم تا خاتم(صلي الله عليه واله)مي فرمايند. و به گردن فرزان "خود برتر بين" هشدار مي دهد: تمام فرّ و شكوه از خداوند يكتا و يزدان پاك است؛ دقت كنيد پا از گليم خويش دراز تر نكنيد؛ خالق را كنار نزنيد و خود را همه كاره هستي مپنداريد كه هر چه داريد از دست مي دهيد؛ اين نكته را در داستان جمشيد مي آورد:
به يزدان هر آن كس كه شد ناسپاس به دلش اندر آمد ز هر سو هراس
(شاهنامه قريب ج 1 ص 19)
2- خردگرايي
ارزش خرد در شاهنامه جایگاه ویژه ای دارد که گوياي اهميت خرد در انديشه تاريخ ساز ابوالقاسم فردوسي پدر زبان پارسي است. او حتي در دل اشعار شناساندن خالق به مخلوق، نتوانسته از خرد سخن نگويد. فردوسي مرشد، حتي در آغازين شعر كتابش كه در واقع باي بسم الله آن است مي گويد:
"به نام خداوند جان و خرد". "خدا" و "خرد" را در كنار هم قرار داده تا به ما بياموزاند كه خدا گرايي با خرد گرايي هم نوايي دارد.
در هفده بيت نخست خداگويي 4 بار واژه ي "خرد"، 4 بار واژه ي" انديشه"، دو بار "رأي"، يك بار"دانا" و يكبار "دانش" بكار رفته كه همه در وادي خرد و عقل جاي دارند زيرا بستر خداگرايي به فكر و انديشه و خرد بر مي گردد.
همانطور كه خدا را با چشم نمي توان ديد كه او اشاره كرد، خدا را از مسير عقل مي توان شناخت. فردوسي بعد از بحث خدايي خود به ستايش "خرد" مي پردازد كه شامل 13 بيت است فقط به دو بيت در ستودن خرد و يك بيت در پشيماني انساني كه كار نا بخردانه كرده و از عقل خود در انجام آن بهره نجسته، بسنده مي كنيم:
خرد بهتر از هر چه ايزد بداد ستايش خرد را به از راه داد
خرد رهنماي و خرد دل گشاي خرد دست گيرد به هر دو سراي
كسي كو خرد را ندارد به پيش دلش گردد از كرده ي خويش ريش
زيرك ديگري نيز همين نكته را آورده است:
چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني؟ كه داستانش از اين قرار است:
«زیب النسابگُم دختر اورنگ زیب عالمگیر پادشاه هندوستان بود. که در شعر «مخفی» تخلص مینمود.
زیب النسا به هیچ خواستگاری سر فرو نیاورد و چون کسی را لایق همسری خود نمیدانست تا آخر عمر همسر اختیار نکرد. با این حال زیب النسا به حکم غریزه بشری و مقتضای جوانی چنان که افتاد و دانی در دام عشق یکی از وزرای پدر که موسوم به عاقل خان و جوانی رعنا و برازنده بود گرفتار شد و عاقل خان نیز عشق شدیدی نسبت به «مخفی» پیدا کرد و بین آنها سر و سری ایجاد شد و پیغامهای مشتاقانه رد و بدل گردید. چند نفر از مغرضین قضیه را به گوش عالمگیر رسانیدند.
اورنگ زیب عالمگیر ابتدا خشمگین شد ولی چون پای دخترش در میان بود و مدرکی هم در دست نداشت بدین فکر افتاد که قضیه را به وسیله ای امتحان کند و مدرک بدست آورد.
گویند اورنگ زیب را هفت وزیر بود. وی دستور داد که هر یک از وزرا به نوبت اجازه دارند که بیست و چهار ساعت در تمام قصور سلطنتی آمد و شد کنند و بدین ترتیب هفت روز هفته بین آنها تقسیم گردید.
در این میان شبی هم نوبت عاقل خان رسید و فرصتی بود تا دو دلداده یکدیگر را ببیند. اورنگ زیب چند نفر از جاسوسان را مامور کرد که شبی که نوبت عاقل خان است با نهایت دقت مراقب او باشند و هرجا که رفت و با هرکس که ملاقات کرد او را مطلع سازند.
از آن طرف عاقل خان که مرد فهمیده و عاقبت اندیشی بود از روی فراست دریافت که قضیه از چه قرار است، از این رو از عواقب کار ترسید و شبی که نوبت او بود تا در قصر سلطنتی آمد و شد کند تمارض کرد و از منزل بیرون نیامد. مخفی با نهایت اشتیاق منتظر شب نوبت عاقل خان بود و امیدوار بود که در آن شب به دیدار محبوب نایل گردد ولی در آن شب هرچه انتظار کشید و تا بامداد بیدار ماند به زیارت دلدار نایل نگردید. بامدادان، مخفی این مصراع را نوشته برای عاقل خان فرستاد:
«شنیدم ترک منزل کرد عاقل خان.»
عاقل خان چون شعر محبوب را دید در پاسخ او این مصراع را نوشت:
«چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی.»
[ریشه های تاریخی امثال و حکم ، ج1، ص347]
(برگرفته از سايت زون بخش فرهنگ عامیانه ایران)
تمام تلاش حكيم طوس آنست تا "خرد" را حاكم بر انسان و سرنوشت بشري كند زيرا اگر خرد جلو دار قافله ی پيش قراولان و ملت باشد، اين همه درگيري ها، كشت و كشتار و جنگها بين حاكمان در سرزمين هاي مختلف پيش نمي آيد و همت فردوسي بر آشنا كردن خود محوران به عقل وانديشه است و از جنگ و خونريزي گريزان است ولي بايد داستان رزم و رزم آوران را بياورد تا بلكه طبع سيري ناپذيري انسان در گسترش قدرت و حفظ آن به هوش آيد. فردوسي در بحث كاموس كشاني مي گويد:
چنين است انجام و فرجام جنگ يكي تاج يابد يكي گور تنگ
(جلد اول شاهنامه دوجلدي قريب صفحه 446)
حركت فردوسي در دل داستانهاي جنگي، صلح و آشتي است كه از ضمير خرد بر مي خيزد. در بحث پادشاهي كاووس مي گويد:
ترا آشتي بهتر آيد ز جنگ فراخي مكن بر دل خويش تنگ
(همان ص 200)
در جای دیگر می فرماید:
که خون ریختن نیست آیین ما نه بد کردن اندر خور دین ما
(همان ج 2 ص 1038)
اگر در لابه لاي شاهنامه زبان پند فردوسي را در زمينه هاي مختلف مشاهده مي كنيد، همه اينها برخواسته از خرد است و در اصل بايد گفت ثمره ي خرد، پند دادن و پند پذيرفتن است و اين را مي توان يكي از اهداف فردوسي در شاهنامه دانست و چه نيكوست كه پژوهشي جدا گانه در باره پند و اندرز فردوسي در شاهنامه صورت گيرد.
به عنوان مثال: توجه نداشتن و دل نبستن به دنيا و زمانه يكي از آنهاست. حكيم فردوسي در روش دنيا و زمانه با انسان از همان ادبياتي استفاده مي كند كه آموزه هاي ديني ما، آنها را به ما آموخته اند:
مبر خود به مهر زمانه گمان نجويد كسي آشتي در كمان
چو دشمنش گيري نمايدت مهر وگر دوست خواني نبينيش چهر
يكي پند گويم ترا من درست دل از مهر گيتي ببايدت شست
(همان پادشاهي فريدون ص 59)
بطور دقيق آنچه اينجا فردوسي مي گويد همان است كه سعدي از شاهنامه ها ياد مي كند:
«دل بدنيا بر نبندد هوشيار» ...
يا همان است كه حافظ مي گويد:
همان منزل است اين جهان خراب كه ديده است ايوان افراسياب
همان مرحله است اين بيابان دور كه گم شد در آن لشكر سلم و تور
سر فتنه دارد دگر روزگار من و مستي و فتنه ي چشم يار
فريب جهان قصه اي روشن است ببين تا چه زايد شب آبستن است
(ساقي نامه حافظ)
ملاحظه مي شود: تا عقل و خرد نباشد نه تجربه اي از گذشته خواهد بود و نه زاد و توشه اي از گذشتگان براي بازماندگان يا اگر سري به داستان مشهور اكوان ديو(رستم و ديو) بزنيم كه به رستم گفت به كوه اندازمت يا به دريا و رستم با انديشه و خرد خويش از وارونه كاركردن ديو، فهميد كه بايد هر چه ديو مي گويد در خواست برعكس آن را داشته باشد:
چو رستم به گفتار او بنگريد هوا در كف ديو وارونه ديد
چنين گفت با خويشتن پيل تن كه بُد نام بردار هر انجمن
گر اندازدم گفت: بر كوهسار تن و استخوانم نيايد به كار
به دريا به آيد كه اندازدم كفن سينه ي ماهيان سازدم
وگر گويم او را به دريا فكن به كوه افكند بدگهر اهرمن
همه واژگونه بوَد كار ديو كه فرياد رس باد گيهان خديو...
به كوهم بينداز تا ببر و شير ببينند چنگال مرد دلير
ولي ديو با خود انديشد كه بايد رستم را به دريا اندازم تا خوراك ماهيان گردد:
به درياي ژرف اندر انداختش زكينه خور ماهيان ساختش
3- گسترش عدل و داد
البته در شاهنامه،كلمه "عدل" پيدا نمي كنيم ولي هر چه هست واژه فارسي آن است يعني«داد». اگر سراسر شاهنامه را ورق بزنيد و داستان ها را يكي پس از ديگري پي گيريد، متوجه مي شويد: فردوسي دنبال آن است تا عدل وداد را در جامعه جا اندازد و بستر عدالت را خوان گسترده اي نمايد به قول سعدي:
أديم جهان سفره ي عام اوست براين خوان يغما چو دشمن چو دوست
و كساني را كه دستي در ارتباط با مردم دارند، فكر ستم بر ديگران را در سر نپرورانند. او با آوردن داد گري در اشعار خود شاهان را به عدالت مي خواند و در حقيقت عدل و داد را به آنان تلقين مي كند.
در آغاز شاهنامه كه با ستايش سلطان محمود بحث شاهان را پيش ميكشد، آورده است:
جهان بان محمود شاه بزرگ به آبشخور آرد همي ميش و گرگ
ز كشمير تا پيش درياي چين بر او شهرياران كنند آفرين
...
به ايران همه خوبي از داد اوست كجا هست مردم همه ياد اوست
در پادشاهي هوشنگ مي گويد:
جهان دار هوشنگ با راي و داد به جاي نيا تاج بر سر نهاد
با گذشت چند بيت، عدالت گستري را فرمان يزدان عنوان مي كند:
به فرمان يزدان پيروزگر به داد و دهش تنگ بستم كمر
و آنجا كه بحث ضحاك ستمگر را مي آورد او را انسانی نا پاك قلمداد مي كند:
جهان جوي را نام ضحاك بود دلير و سبك سار و ناپاك بود
و هنگامي كه به پادشاهي فريدون مهرورز و عدالت پيشه مي رسد، عدل و داد را بر مناره ی تاريخ در چهره فريدون شكوفا مي كند و نيك رفتاري او را چون پرچمي بر تارك ايوان شاهان مي نشاند و به قدرت جويان سفارش مي كند در صورتي كه مي خواهيد جهان گير شويد، راه داد را پيشه خود كنيد:
تو اي آنكه گيتي بجویي همي چنان كن كه بر داد پويي همي
فريدون فرخ فرشته نبود زمشك و زعنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت آن نيكويي تو داد و دهش كن فريدون تويي
اگر قرار باشد از اشعار عدالت خواهي فردوسي مطلب آوريم،بحث گسترده مي شود.
فقط بدانيم كه فردوسي در هر بحثي از شاهان از منوچهر گرفته تا اردشير شيروي ساساني و ... خداگرايي و عدل و داد را مطرح مي كند و در واقع آنرا وظيفه كشور داران مي داند:
هر آنكس كه بر گاه شاهي نشست گشاده زبان باد و يزدان پرست
...
ز يزدان نيكي دهش ياد باد همه كار و كردار ما داد باد
(ج 2 شاهنامه ص1643)
دادگري از اموري است كه با سرشت و فطرت انسان، سازگار است و انسانها همه طالب آنند و ستم و ستمگري مورد تنفر همه انسان هاست و از طبع سركش، سرمي زند. عدل و داد در طول تاريخ اين قدر موضوع مهمي براي فرهيختگان گرايش دار به سياست بوده كه بايد گفت دغدغه اصلي آنها به حساب مي آمده است.
به عنوان مثال سعدي را بنگريد كه نزديك به 40 صفحه ی بوستان او در باره ی "عدل و تدبير و رأي" است.
و در آغاز بحث خود از وصيت نو شيروان به هرمز چنين آورده است:
شنيدم كه در وقت نزع روان به هرمز چنين گفت نوشيروان
نيا سايد اندر ديار تو كس كه آسايش خويش خواهي و بس
نيايد به نزديك دانا پسند شبان خفته و گرگ در گوسفند
...
مكن تا تواني دل خلق ريش و اگر ميكُني ميكَني بيخ خويش
فراخي در آن مرز و كشور مخواه كه دلتنگ بيني رعيت ز شاه
رعيت نبايد به بي داد كشت كه مر سلطنت را پناهند و پشت
يا در باره سفارش خسرو پرويز به شيرويه آورده است:
شنيدم كه خسرو به شيرويه گفت در آن دم كه چشمش ز ديدن به خفت
بر آن باش تا هر چه نيت كني نظر در صلاح رعيت كني
الا تا نپيچي سر از عدل و راي كه مردم ز دستت نپيچند پاي
گريزد رعيب ز بيدادگر كند نام زشتش به گيتي سمر
در ادامه همين بحث مي گويد:
پريشاني خاطر داد خواه بر اندازد از مملكت پادشاه
ستاننده ي داد آن كس، خداست كه نتواند از پادشه، داد خواست
اين نكته كه شاعران و نويسندگان بيشتر تمركز انديشي شان بر روي عدل و داد و بي زاري از ظلم و جور بوده است به وجود ظلم و ستم در سيستم قدرتمندان عجم اذعان دارند. سعدي نيز همين نكته مي آورد:
خبر داري از خسروان عجم كه كردند بر زير دستان ستم
نه آن شوكت و پادشاهي بماند نه آن ظلم بر روستايي بماند
خطا بين كه بر دست ظالم برفت جهان ماند و او با مظالم برفت
خنك روز محشر تن دادگر كه در سايه عرش دارد مقر
بد انجام رفت و بد انديشه كرد كه با زير دستان، جفا پيشه كرد
4 . ناپایداری
همین که شاهنامه از شاهی به شاه دیگر می پردازد، خود بیانگر ناپایداری، موقت و زودگذر بودن اقتدار است و نیازی به کندوکاو در اشعار آن نیست ولی وجود اشعاری از شاهنامه، گویای تأکید فردوسی و هشدار دادن او برای بیدار کردن شاهان و هر خواننده ای ست که به قول سعدی: "دل به دنیا بر نبندد هوشیار" زیرا اگر انسان به ناپایداری وعدم ثبات ودیعه و امانتی که در دست اوست، توجه کند از دیدن و بودن با آن دل خوش نمی دارد.
فردوسی می گوید:
چنین است رسم و سرای جهان همی راز خود دارد از تو نهان
نسازد تو ناچار با او بساز که روزی نشیب است و روزی فراز
سعدی نیز در "سیرت پادشاهان" گلستان خود آورده است:
جهان ای برادر نماند به کس تو دل بر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
یا در حکایت دیگری آورده است:
بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند کز هستیش به روی زمین بر نشان نماند
وان پیر لاشه که سپردند زیر گل خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشیروان به خیر گرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند
باز از سعدی در باب "عدل و تدبیر و رای" استفاده کنیم:
جهان ای پسر ملک جاوید نیست زدنیا وفاداری امید نیست
به برباد رفتن سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه السلام
به آخر ندیدی که بر باد رفت خنک آن که با دانش و داد رفت
کسی زین میان گوی دولت ربود که در بند آسایش خلق بود
فردوسی نیز مثل سعدی آورده است:
خنک آن کسی کز بزرگان بمرد ز گیتی جز از نیکنامی نبرد
(شاهنامه قریب ج2 ص 1046)
در غزل خود نیز می فرماید:
جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانه ای است که تغییر می کنند
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوزه عروس هزار داماد است
فردوسی در این باب، زیاد هشدار می دهد:
کجا شد فریدون و ضحاک و جم فراز آمد از باد و شد سوی دم
(همان ج 2 ص 1038)
و در جای دیگر چنین آورده است:
نمانی همی در سرای سه پنج چه نازی به تخت و چه یازی به گنج
در جای دیگر همین بیت را به شکل دیگر آورده است:
چه سازی همی زین سرای سه پنج چه نازی به نام و چه یازی به گنج
اشاره های فردوسی در این باب زیاد است ولی فقط به چند بیت دیگر آن اکتفا می کنیم:
اگر صد بمانی و گر بیست پنج ببایدت رفتن ز جای سه پنج
هر آن چیز کاید همی در شمار سزد گر نخوانی ورا پایدار
(همان ج2 ص 1254)
به داد و دهش گیتی آباد دار دل زیر دستان ز خود شاد دار
که کس بر نماند جهان جاودان نه بر تاجدار و نه بر موبدان
(همان ص 1108)
آن چه در باره ی خوبی های آمده در شاهنامه،سخن گفته شود، کم است ولی تمام نیکی ها را حکیم طوس با زبان شعر در جامعه، نشر داده است.
اکنون یک طرف سکه را که اندیشه های درونی فردوسی و افکار نهانی او ست بر می گردانیم و به طرف روی سکه یا چهره ی ظاهر فردوسی در این کتاب می پردازیم:
1. تاریخ نگاری:
تاریخ حکومت گران عجم را که شامل: شاهان، جنگ ها و پهلوانی های سرداران و سپه سالاران آنان است، مطرح می کند تا شجاعت را در خوانندگان و شنوندگان خود برانگیزاند؛ این بحث را از کیومرث شروع کرده تا سقوط تیسفون یا یزدگرد سوم به دست اعراب ادامه می دهد.
2. حفظ و گسترش زبان فارسی:
گسترش زبان فارسی که روزگاری از شرق جهان یعنی ترکستان قدیم و کین سیانگ فعلی ( که واژه چینی بر خود گرفته ؛ یعنی سرزمین جدید) آغاز شده که ما از سفرسعدی فهمیدیم در مدارس آنجا زبان فارسی می خوانده اند. او در گلستان " باب عشق و جوانی " حکایت هفدهم آورده است: «سالی که محمد خوارزمشاه رحمه الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر در آمدم ؛ پسری دیدم "نحوی" به غایت اعتدال و نهایت جمال ... مقدمه ی زمخشری در دست داشت و همی خواند: ضرب زیدٌ عمرواً و کان المتعدّی عمرواً.
گفتم ای پسر! خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را هم چنان خصومت باقی ست. بخندید مولودم پرسید. گفتم: خاک شیراز. گفت: از سخنان سعدی چه داری؟ »
سعدی در پاسخ او شعری به زبان عربی خواند که معنایش چنین است:
به دستور زبان عربی خوانی دچار شدم که چهره ای خشمگینانه بر من گرفته بود همانند زید در برابر عمرو؛ سرش را پایین گرفته چون علامت جرّی که در زیرکلمه قرار دارد و آیا عامل رفع از عامل جرّ می تواند پا بگیرد!!
آن جوان شگفت زده شده بود؛ سعدی ادامه می دهد:
لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: غالب اشعار او در این زمین به زبان پارسی ست . اگر بگویی به فهم نزدیکتر باشد: کلمّ الناس علی قدر عقولهم.
سعدی برای او شعری پارسی خواند. بعد از این، به آن پسر گفته بودند که او، همان سعدی ست. کاشغر پارسی خوان دیروز، امروز چه زبانی دارد؟ که زمانی زبان علمش، فارسی بوده است.
از پایین کاشغر برو تا برمه(میانمار) و جنوب هند که فقط سنگ های قبرستان شان فارسی مانده است و برگرد تا بغداد که قبل از اسلام پایتخت ساسانیان بوده و از آنجا تا کرانه بالای دریای مازندران آستاراخان قدیم، بلبل عشق فارسی چهچه زنان این سرزمین را شاداب می کرد و آهنگ دلنوازش ماند تا افرادی چون فردوسی آن را زنده نگهداشتند و گفت:
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
از آن پس نمیرم که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام
"قدر زر، زرگر شناسد؛ قدر، گوهر مشتری".
ما کجا و شناختی از فردوسی؟ سعدی قدر فردوسی را می داند که می گوید:
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است
(کلیات سعدی ص262 چاپ امیر کبیر تهران)
باشد تا به مرحله ای از شناخت برسیم که شخصیت های زنده ساز و زنده نگهدار این زبان، مثل فردوسی طوسی، جلال الدین بلخی، رودکی، سعدی و حافظ شیراز را همچون گلی در بوستان ادب پارسی پاس داریم.
نصرت الله جمالی
کابل 22/2/1389
قبل از اين كه به اين بحث پرداخته شود، لازم است به عنوان پيش نوشتار در باره واژه ي "شاهنامه" مطلبي را كه در مقاله ي«گشت و گذري در شاهنامه» آورده شد، ياد آوري كنم: شاهنامه، واژه ترکیبی از دو کلمه است: "شاه" و "نامه" . شاه یعنی : «شهریار، پادشاه ، صاحب تاج و تخت، و آنچه از حیث بزرگی و خوبی بر امثال خود برتری داشته باشد مثل : شاه بیت، شاه پر، شاه راه » (فرهنگ عمید ذیل واژه ی شاه). شاه رود یعنی: رود بزرگ و کلان؛ شاه را به این جهت شاه گفته اند : چون از هرلحاظ برتری بر دیگران دارد. بزرگ بزرگان است. اما "نامه"یعنی: «نوشته، کاغذ نوشته شده، کتاب» (فرهنگ عمید ذیل واژه ی نامه).
با توجه به این توضیح : شاهنامه، معنای نوشته ی بزرگ و برتراست نه این که نامه ای باشد یا نوشته ای باشد از شاه.
چرا فرهيختگان به دنبال نوشتن برداشت هاي خود و انديشه ها و سرگذشت ديگران هستند؟
اين سؤالي است كه بايد با روانشناختي نويسندگان به آن پاسخ داد. همانطور كه انسانها با هم متفاوت اند؛ فرهيختگان و نخبه گاني هستند كه بر اثر شرايط زماني، پنهان كاري هاي زيادي را در خود داري از ابراز انديشه هاي خويش دارند و با روش خاص، افكار و دانسته هاي خود را عرضه مي كنند كه لطمه يي براي شان پيش نيايد و آسيبي از ناحيه ي زورمداران، يا مخالفان و ناآگاهان نبينند. از طرف ديگر صاحبنظراني كه در باره صاحبان اثر و تأثير گذاران تاريخ سخن مي گويند، شناخت كاملي را از نخبه گان مورد نظر ارائه نمي دهند مگر اين كه از نوشته هاي او بعضي از انديشه هاي پنهاني آنان را كشف كنند. دو طرف اين سکه را از شعر مولوي مي فهميم كه هم اسرار دروني را از افرادی چون خود بيان مي كند و هم ظن و گمان ديگران را نسبت به خود و افرادي چون خود گوشزد مي نمايد:
هر كسي از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من
سعدي كه خود از برتران و اثرگذاران است و برتر يا هم سطح و مانند از فردوسي است، هدف از نوشتن شاهنامه ها را اينگونه بيان مي نمايد:
بس بگرديد و بگردد روزگار دل به دنيا بر نبندد هوشيار
اي كه دستت مي رسد كاري بكن پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار
زين كه در شاهنامه ها آورده اند، رستم و رويينه تن اسفنديار،
تا بدانند اين خداوندان ملك كز بسي خلق است دنيا يادگار
اين همه رفتند و ماي شوخ چشم هيچ نگرفتيم از ايشان اعتبار
(بخش مواعظ بوستان)
همه هدف های فردوسي همان طور كه مولانا جلال الدين بلخي در باره ی خود مي گويد به طور دقيق قابل شناخت نيست چرا كه دانشمندان داراي اسرار زيادي هستند ولي باز به قول مولوي:
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد
از لابه لاي برگ هاي شاهنامه با آن همه داستان هاي مختلف در دل تاريخ، مي توان به بخشي از اهداف عالي فردوسي در ميان دريايي از اشعار آن حكيم فرزانه پي برد:
1- ايجاد توجه به خالق هستي
به نام خداوند جان و خرد كزين برتر انديشه بر نگذرد
اين بر انگيختن انسان ها به خداگرايي در تمام داستان هاي شاهنامه به چشم مي خورد و فردوسي آن را طوري بيان مي كند كه جان ها را تكان، قلب ها را لرزان و انسان را به خالق هستي گرايش مي دهد:
جهان را بلندي و پستي تويي ندانم چه اي؟ هر چه هستي تويي
يا در باره عدم توانايي انديشه در شناخت كُنه خداوند متعال مي گويد:
نيابد بدو نيز انديشه راه كه او برتر از نام و از جايگاه
حتي در باره ی "در وهم و خيال نگنجيدن" حضرت سبحان مي فرمايد:
سخن هر چه زين گوهران بگذرد نيابد بدو راه جان و خرد
فردوسي اينجا همان را مي گويد كه سنايي غزنوي در ستايش حق تعالي ره مي پويد:
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجي نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نيايي
يا در جاي ديگري فردوسي مي فرمايد: خداوند را به چشم نمي توان ديد:
به بينندگان آفريننده را چو بيني؟ مرنجان دو بيننده را
خلاصه در باره خداوند همان را مي گويد كه قرآن و پيامبران از آدم تا خاتم(صلي الله عليه واله)مي فرمايند. و به گردن فرزان "خود برتر بين" هشدار مي دهد: تمام فرّ و شكوه از خداوند يكتا و يزدان پاك است؛ دقت كنيد پا از گليم خويش دراز تر نكنيد؛ خالق را كنار نزنيد و خود را همه كاره هستي مپنداريد كه هر چه داريد از دست مي دهيد؛ اين نكته را در داستان جمشيد مي آورد:
به يزدان هر آن كس كه شد ناسپاس به دلش اندر آمد ز هر سو هراس
(شاهنامه قريب ج 1 ص 19)
2- خردگرايي
ارزش خرد در شاهنامه جایگاه ویژه ای دارد که گوياي اهميت خرد در انديشه تاريخ ساز ابوالقاسم فردوسي پدر زبان پارسي است. او حتي در دل اشعار شناساندن خالق به مخلوق، نتوانسته از خرد سخن نگويد. فردوسي مرشد، حتي در آغازين شعر كتابش كه در واقع باي بسم الله آن است مي گويد:
"به نام خداوند جان و خرد". "خدا" و "خرد" را در كنار هم قرار داده تا به ما بياموزاند كه خدا گرايي با خرد گرايي هم نوايي دارد.
در هفده بيت نخست خداگويي 4 بار واژه ي "خرد"، 4 بار واژه ي" انديشه"، دو بار "رأي"، يك بار"دانا" و يكبار "دانش" بكار رفته كه همه در وادي خرد و عقل جاي دارند زيرا بستر خداگرايي به فكر و انديشه و خرد بر مي گردد.
همانطور كه خدا را با چشم نمي توان ديد كه او اشاره كرد، خدا را از مسير عقل مي توان شناخت. فردوسي بعد از بحث خدايي خود به ستايش "خرد" مي پردازد كه شامل 13 بيت است فقط به دو بيت در ستودن خرد و يك بيت در پشيماني انساني كه كار نا بخردانه كرده و از عقل خود در انجام آن بهره نجسته، بسنده مي كنيم:
خرد بهتر از هر چه ايزد بداد ستايش خرد را به از راه داد
خرد رهنماي و خرد دل گشاي خرد دست گيرد به هر دو سراي
كسي كو خرد را ندارد به پيش دلش گردد از كرده ي خويش ريش
زيرك ديگري نيز همين نكته را آورده است:
چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني؟ كه داستانش از اين قرار است:
«زیب النسابگُم دختر اورنگ زیب عالمگیر پادشاه هندوستان بود. که در شعر «مخفی» تخلص مینمود.
زیب النسا به هیچ خواستگاری سر فرو نیاورد و چون کسی را لایق همسری خود نمیدانست تا آخر عمر همسر اختیار نکرد. با این حال زیب النسا به حکم غریزه بشری و مقتضای جوانی چنان که افتاد و دانی در دام عشق یکی از وزرای پدر که موسوم به عاقل خان و جوانی رعنا و برازنده بود گرفتار شد و عاقل خان نیز عشق شدیدی نسبت به «مخفی» پیدا کرد و بین آنها سر و سری ایجاد شد و پیغامهای مشتاقانه رد و بدل گردید. چند نفر از مغرضین قضیه را به گوش عالمگیر رسانیدند.
اورنگ زیب عالمگیر ابتدا خشمگین شد ولی چون پای دخترش در میان بود و مدرکی هم در دست نداشت بدین فکر افتاد که قضیه را به وسیله ای امتحان کند و مدرک بدست آورد.
گویند اورنگ زیب را هفت وزیر بود. وی دستور داد که هر یک از وزرا به نوبت اجازه دارند که بیست و چهار ساعت در تمام قصور سلطنتی آمد و شد کنند و بدین ترتیب هفت روز هفته بین آنها تقسیم گردید.
در این میان شبی هم نوبت عاقل خان رسید و فرصتی بود تا دو دلداده یکدیگر را ببیند. اورنگ زیب چند نفر از جاسوسان را مامور کرد که شبی که نوبت عاقل خان است با نهایت دقت مراقب او باشند و هرجا که رفت و با هرکس که ملاقات کرد او را مطلع سازند.
از آن طرف عاقل خان که مرد فهمیده و عاقبت اندیشی بود از روی فراست دریافت که قضیه از چه قرار است، از این رو از عواقب کار ترسید و شبی که نوبت او بود تا در قصر سلطنتی آمد و شد کند تمارض کرد و از منزل بیرون نیامد. مخفی با نهایت اشتیاق منتظر شب نوبت عاقل خان بود و امیدوار بود که در آن شب به دیدار محبوب نایل گردد ولی در آن شب هرچه انتظار کشید و تا بامداد بیدار ماند به زیارت دلدار نایل نگردید. بامدادان، مخفی این مصراع را نوشته برای عاقل خان فرستاد:
«شنیدم ترک منزل کرد عاقل خان.»
عاقل خان چون شعر محبوب را دید در پاسخ او این مصراع را نوشت:
«چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی.»
[ریشه های تاریخی امثال و حکم ، ج1، ص347]
(برگرفته از سايت زون بخش فرهنگ عامیانه ایران)
تمام تلاش حكيم طوس آنست تا "خرد" را حاكم بر انسان و سرنوشت بشري كند زيرا اگر خرد جلو دار قافله ی پيش قراولان و ملت باشد، اين همه درگيري ها، كشت و كشتار و جنگها بين حاكمان در سرزمين هاي مختلف پيش نمي آيد و همت فردوسي بر آشنا كردن خود محوران به عقل وانديشه است و از جنگ و خونريزي گريزان است ولي بايد داستان رزم و رزم آوران را بياورد تا بلكه طبع سيري ناپذيري انسان در گسترش قدرت و حفظ آن به هوش آيد. فردوسي در بحث كاموس كشاني مي گويد:
چنين است انجام و فرجام جنگ يكي تاج يابد يكي گور تنگ
(جلد اول شاهنامه دوجلدي قريب صفحه 446)
حركت فردوسي در دل داستانهاي جنگي، صلح و آشتي است كه از ضمير خرد بر مي خيزد. در بحث پادشاهي كاووس مي گويد:
ترا آشتي بهتر آيد ز جنگ فراخي مكن بر دل خويش تنگ
(همان ص 200)
در جای دیگر می فرماید:
که خون ریختن نیست آیین ما نه بد کردن اندر خور دین ما
(همان ج 2 ص 1038)
اگر در لابه لاي شاهنامه زبان پند فردوسي را در زمينه هاي مختلف مشاهده مي كنيد، همه اينها برخواسته از خرد است و در اصل بايد گفت ثمره ي خرد، پند دادن و پند پذيرفتن است و اين را مي توان يكي از اهداف فردوسي در شاهنامه دانست و چه نيكوست كه پژوهشي جدا گانه در باره پند و اندرز فردوسي در شاهنامه صورت گيرد.
به عنوان مثال: توجه نداشتن و دل نبستن به دنيا و زمانه يكي از آنهاست. حكيم فردوسي در روش دنيا و زمانه با انسان از همان ادبياتي استفاده مي كند كه آموزه هاي ديني ما، آنها را به ما آموخته اند:
مبر خود به مهر زمانه گمان نجويد كسي آشتي در كمان
چو دشمنش گيري نمايدت مهر وگر دوست خواني نبينيش چهر
يكي پند گويم ترا من درست دل از مهر گيتي ببايدت شست
(همان پادشاهي فريدون ص 59)
بطور دقيق آنچه اينجا فردوسي مي گويد همان است كه سعدي از شاهنامه ها ياد مي كند:
«دل بدنيا بر نبندد هوشيار» ...
يا همان است كه حافظ مي گويد:
همان منزل است اين جهان خراب كه ديده است ايوان افراسياب
همان مرحله است اين بيابان دور كه گم شد در آن لشكر سلم و تور
سر فتنه دارد دگر روزگار من و مستي و فتنه ي چشم يار
فريب جهان قصه اي روشن است ببين تا چه زايد شب آبستن است
(ساقي نامه حافظ)
ملاحظه مي شود: تا عقل و خرد نباشد نه تجربه اي از گذشته خواهد بود و نه زاد و توشه اي از گذشتگان براي بازماندگان يا اگر سري به داستان مشهور اكوان ديو(رستم و ديو) بزنيم كه به رستم گفت به كوه اندازمت يا به دريا و رستم با انديشه و خرد خويش از وارونه كاركردن ديو، فهميد كه بايد هر چه ديو مي گويد در خواست برعكس آن را داشته باشد:
چو رستم به گفتار او بنگريد هوا در كف ديو وارونه ديد
چنين گفت با خويشتن پيل تن كه بُد نام بردار هر انجمن
گر اندازدم گفت: بر كوهسار تن و استخوانم نيايد به كار
به دريا به آيد كه اندازدم كفن سينه ي ماهيان سازدم
وگر گويم او را به دريا فكن به كوه افكند بدگهر اهرمن
همه واژگونه بوَد كار ديو كه فرياد رس باد گيهان خديو...
به كوهم بينداز تا ببر و شير ببينند چنگال مرد دلير
ولي ديو با خود انديشد كه بايد رستم را به دريا اندازم تا خوراك ماهيان گردد:
به درياي ژرف اندر انداختش زكينه خور ماهيان ساختش
3- گسترش عدل و داد
البته در شاهنامه،كلمه "عدل" پيدا نمي كنيم ولي هر چه هست واژه فارسي آن است يعني«داد». اگر سراسر شاهنامه را ورق بزنيد و داستان ها را يكي پس از ديگري پي گيريد، متوجه مي شويد: فردوسي دنبال آن است تا عدل وداد را در جامعه جا اندازد و بستر عدالت را خوان گسترده اي نمايد به قول سعدي:
أديم جهان سفره ي عام اوست براين خوان يغما چو دشمن چو دوست
و كساني را كه دستي در ارتباط با مردم دارند، فكر ستم بر ديگران را در سر نپرورانند. او با آوردن داد گري در اشعار خود شاهان را به عدالت مي خواند و در حقيقت عدل و داد را به آنان تلقين مي كند.
در آغاز شاهنامه كه با ستايش سلطان محمود بحث شاهان را پيش ميكشد، آورده است:
جهان بان محمود شاه بزرگ به آبشخور آرد همي ميش و گرگ
ز كشمير تا پيش درياي چين بر او شهرياران كنند آفرين
...
به ايران همه خوبي از داد اوست كجا هست مردم همه ياد اوست
در پادشاهي هوشنگ مي گويد:
جهان دار هوشنگ با راي و داد به جاي نيا تاج بر سر نهاد
با گذشت چند بيت، عدالت گستري را فرمان يزدان عنوان مي كند:
به فرمان يزدان پيروزگر به داد و دهش تنگ بستم كمر
و آنجا كه بحث ضحاك ستمگر را مي آورد او را انسانی نا پاك قلمداد مي كند:
جهان جوي را نام ضحاك بود دلير و سبك سار و ناپاك بود
و هنگامي كه به پادشاهي فريدون مهرورز و عدالت پيشه مي رسد، عدل و داد را بر مناره ی تاريخ در چهره فريدون شكوفا مي كند و نيك رفتاري او را چون پرچمي بر تارك ايوان شاهان مي نشاند و به قدرت جويان سفارش مي كند در صورتي كه مي خواهيد جهان گير شويد، راه داد را پيشه خود كنيد:
تو اي آنكه گيتي بجویي همي چنان كن كه بر داد پويي همي
فريدون فرخ فرشته نبود زمشك و زعنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت آن نيكويي تو داد و دهش كن فريدون تويي
اگر قرار باشد از اشعار عدالت خواهي فردوسي مطلب آوريم،بحث گسترده مي شود.
فقط بدانيم كه فردوسي در هر بحثي از شاهان از منوچهر گرفته تا اردشير شيروي ساساني و ... خداگرايي و عدل و داد را مطرح مي كند و در واقع آنرا وظيفه كشور داران مي داند:
هر آنكس كه بر گاه شاهي نشست گشاده زبان باد و يزدان پرست
...
ز يزدان نيكي دهش ياد باد همه كار و كردار ما داد باد
(ج 2 شاهنامه ص1643)
دادگري از اموري است كه با سرشت و فطرت انسان، سازگار است و انسانها همه طالب آنند و ستم و ستمگري مورد تنفر همه انسان هاست و از طبع سركش، سرمي زند. عدل و داد در طول تاريخ اين قدر موضوع مهمي براي فرهيختگان گرايش دار به سياست بوده كه بايد گفت دغدغه اصلي آنها به حساب مي آمده است.
به عنوان مثال سعدي را بنگريد كه نزديك به 40 صفحه ی بوستان او در باره ی "عدل و تدبير و رأي" است.
و در آغاز بحث خود از وصيت نو شيروان به هرمز چنين آورده است:
شنيدم كه در وقت نزع روان به هرمز چنين گفت نوشيروان
نيا سايد اندر ديار تو كس كه آسايش خويش خواهي و بس
نيايد به نزديك دانا پسند شبان خفته و گرگ در گوسفند
...
مكن تا تواني دل خلق ريش و اگر ميكُني ميكَني بيخ خويش
فراخي در آن مرز و كشور مخواه كه دلتنگ بيني رعيت ز شاه
رعيت نبايد به بي داد كشت كه مر سلطنت را پناهند و پشت
يا در باره سفارش خسرو پرويز به شيرويه آورده است:
شنيدم كه خسرو به شيرويه گفت در آن دم كه چشمش ز ديدن به خفت
بر آن باش تا هر چه نيت كني نظر در صلاح رعيت كني
الا تا نپيچي سر از عدل و راي كه مردم ز دستت نپيچند پاي
گريزد رعيب ز بيدادگر كند نام زشتش به گيتي سمر
در ادامه همين بحث مي گويد:
پريشاني خاطر داد خواه بر اندازد از مملكت پادشاه
ستاننده ي داد آن كس، خداست كه نتواند از پادشه، داد خواست
اين نكته كه شاعران و نويسندگان بيشتر تمركز انديشي شان بر روي عدل و داد و بي زاري از ظلم و جور بوده است به وجود ظلم و ستم در سيستم قدرتمندان عجم اذعان دارند. سعدي نيز همين نكته مي آورد:
خبر داري از خسروان عجم كه كردند بر زير دستان ستم
نه آن شوكت و پادشاهي بماند نه آن ظلم بر روستايي بماند
خطا بين كه بر دست ظالم برفت جهان ماند و او با مظالم برفت
خنك روز محشر تن دادگر كه در سايه عرش دارد مقر
بد انجام رفت و بد انديشه كرد كه با زير دستان، جفا پيشه كرد
4 . ناپایداری
همین که شاهنامه از شاهی به شاه دیگر می پردازد، خود بیانگر ناپایداری، موقت و زودگذر بودن اقتدار است و نیازی به کندوکاو در اشعار آن نیست ولی وجود اشعاری از شاهنامه، گویای تأکید فردوسی و هشدار دادن او برای بیدار کردن شاهان و هر خواننده ای ست که به قول سعدی: "دل به دنیا بر نبندد هوشیار" زیرا اگر انسان به ناپایداری وعدم ثبات ودیعه و امانتی که در دست اوست، توجه کند از دیدن و بودن با آن دل خوش نمی دارد.
فردوسی می گوید:
چنین است رسم و سرای جهان همی راز خود دارد از تو نهان
نسازد تو ناچار با او بساز که روزی نشیب است و روزی فراز
سعدی نیز در "سیرت پادشاهان" گلستان خود آورده است:
جهان ای برادر نماند به کس تو دل بر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
یا در حکایت دیگری آورده است:
بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند کز هستیش به روی زمین بر نشان نماند
وان پیر لاشه که سپردند زیر گل خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشیروان به خیر گرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند
باز از سعدی در باب "عدل و تدبیر و رای" استفاده کنیم:
جهان ای پسر ملک جاوید نیست زدنیا وفاداری امید نیست
به برباد رفتن سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه السلام
به آخر ندیدی که بر باد رفت خنک آن که با دانش و داد رفت
کسی زین میان گوی دولت ربود که در بند آسایش خلق بود
فردوسی نیز مثل سعدی آورده است:
خنک آن کسی کز بزرگان بمرد ز گیتی جز از نیکنامی نبرد
(شاهنامه قریب ج2 ص 1046)
در غزل خود نیز می فرماید:
جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانه ای است که تغییر می کنند
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوزه عروس هزار داماد است
فردوسی در این باب، زیاد هشدار می دهد:
کجا شد فریدون و ضحاک و جم فراز آمد از باد و شد سوی دم
(همان ج 2 ص 1038)
و در جای دیگر چنین آورده است:
نمانی همی در سرای سه پنج چه نازی به تخت و چه یازی به گنج
در جای دیگر همین بیت را به شکل دیگر آورده است:
چه سازی همی زین سرای سه پنج چه نازی به نام و چه یازی به گنج
اشاره های فردوسی در این باب زیاد است ولی فقط به چند بیت دیگر آن اکتفا می کنیم:
اگر صد بمانی و گر بیست پنج ببایدت رفتن ز جای سه پنج
هر آن چیز کاید همی در شمار سزد گر نخوانی ورا پایدار
(همان ج2 ص 1254)
به داد و دهش گیتی آباد دار دل زیر دستان ز خود شاد دار
که کس بر نماند جهان جاودان نه بر تاجدار و نه بر موبدان
(همان ص 1108)
آن چه در باره ی خوبی های آمده در شاهنامه،سخن گفته شود، کم است ولی تمام نیکی ها را حکیم طوس با زبان شعر در جامعه، نشر داده است.
اکنون یک طرف سکه را که اندیشه های درونی فردوسی و افکار نهانی او ست بر می گردانیم و به طرف روی سکه یا چهره ی ظاهر فردوسی در این کتاب می پردازیم:
1. تاریخ نگاری:
تاریخ حکومت گران عجم را که شامل: شاهان، جنگ ها و پهلوانی های سرداران و سپه سالاران آنان است، مطرح می کند تا شجاعت را در خوانندگان و شنوندگان خود برانگیزاند؛ این بحث را از کیومرث شروع کرده تا سقوط تیسفون یا یزدگرد سوم به دست اعراب ادامه می دهد.
2. حفظ و گسترش زبان فارسی:
گسترش زبان فارسی که روزگاری از شرق جهان یعنی ترکستان قدیم و کین سیانگ فعلی ( که واژه چینی بر خود گرفته ؛ یعنی سرزمین جدید) آغاز شده که ما از سفرسعدی فهمیدیم در مدارس آنجا زبان فارسی می خوانده اند. او در گلستان " باب عشق و جوانی " حکایت هفدهم آورده است: «سالی که محمد خوارزمشاه رحمه الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر در آمدم ؛ پسری دیدم "نحوی" به غایت اعتدال و نهایت جمال ... مقدمه ی زمخشری در دست داشت و همی خواند: ضرب زیدٌ عمرواً و کان المتعدّی عمرواً.
گفتم ای پسر! خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را هم چنان خصومت باقی ست. بخندید مولودم پرسید. گفتم: خاک شیراز. گفت: از سخنان سعدی چه داری؟ »
سعدی در پاسخ او شعری به زبان عربی خواند که معنایش چنین است:
به دستور زبان عربی خوانی دچار شدم که چهره ای خشمگینانه بر من گرفته بود همانند زید در برابر عمرو؛ سرش را پایین گرفته چون علامت جرّی که در زیرکلمه قرار دارد و آیا عامل رفع از عامل جرّ می تواند پا بگیرد!!
آن جوان شگفت زده شده بود؛ سعدی ادامه می دهد:
لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: غالب اشعار او در این زمین به زبان پارسی ست . اگر بگویی به فهم نزدیکتر باشد: کلمّ الناس علی قدر عقولهم.
سعدی برای او شعری پارسی خواند. بعد از این، به آن پسر گفته بودند که او، همان سعدی ست. کاشغر پارسی خوان دیروز، امروز چه زبانی دارد؟ که زمانی زبان علمش، فارسی بوده است.
از پایین کاشغر برو تا برمه(میانمار) و جنوب هند که فقط سنگ های قبرستان شان فارسی مانده است و برگرد تا بغداد که قبل از اسلام پایتخت ساسانیان بوده و از آنجا تا کرانه بالای دریای مازندران آستاراخان قدیم، بلبل عشق فارسی چهچه زنان این سرزمین را شاداب می کرد و آهنگ دلنوازش ماند تا افرادی چون فردوسی آن را زنده نگهداشتند و گفت:
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
از آن پس نمیرم که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام
"قدر زر، زرگر شناسد؛ قدر، گوهر مشتری".
ما کجا و شناختی از فردوسی؟ سعدی قدر فردوسی را می داند که می گوید:
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است
(کلیات سعدی ص262 چاپ امیر کبیر تهران)
باشد تا به مرحله ای از شناخت برسیم که شخصیت های زنده ساز و زنده نگهدار این زبان، مثل فردوسی طوسی، جلال الدین بلخی، رودکی، سعدی و حافظ شیراز را همچون گلی در بوستان ادب پارسی پاس داریم.
نصرت الله جمالی
کابل 22/2/1389
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 17:25 توسط نصــــرت الله جـــــمالي
|
تصویری از خرداد ماه 1390 - زندگینامه علمی: