خرد در شاهنامه فردوسی۲
تو گر دادگر باشی و اهل دین
ز هر کس نیابی به جز آفرین(همان ج. 1 ص 175)
اگر دادگر باشی و پاک دین
زهرکس نیابی به جز آفرین(همان ج. 1 ص 197)
همان گونه که دیدیم فردوسی دادگری و دینداری را دو چیز توأم با هم یا مکمل یک دیگر می داند. وقتی انسان دنیاگرایی را پیشه کند از عدل و داد روی می گرداند و برای رسیدن به امیال دنیایی خود، جور و آزار دیگران را در پیش می گیرد. از وادی خرد بیرون می رود و به قول فردوسی کیش اهریمن را بر می گزیند:
کسی کو خرد جوید و ایمنی
نیازد سوی کیش اهریمنی(همان ج. 1 ص 360)
که هرکس که در شاهی او "داد" داد
شود در دو گیتی زکردار شاد
همان شاه بی دادگر در جهان
نکوهیده باشد به نزد مهان
به گیتی بماند ازو نام بد
همان پیش یزدان سر انجام بد
کسی را که پیشه به جز داد نیست
چنو در دو گیتی دگر شاد نیست(همان ج. 1 ص 365)
نابودی و فرو پاشی و ویرانی آخرت از جفاپیشگی پدید آید برعکس وقتی خرد یار باشد، خدای گرداننده ی روزگار نگهدار باشد:
که هرکس که تخم جفا را بکشت
نه خوش روز بیند نه خرم بهشت (همان ج 1 ، ص 64)
کسی که ش خرد باشد آموزگار
نگه داردش گردش روزگار (همان ج 1 ، ص 537)
که را گم شود راه آموزگار
سزد گر جفا بیند از روزگار (همان ج 1 ، ص 177)
هرآن چیز کز راه بیداد دید
هر آن بوم و برکآن نه آباد دید (همان ج 1 ، ص 43)
بیداد از دلبستگی به دنیاست؛ فردوسی معتقد است، انسان عاقل به دنیا دلبستگی و وابستگی ندارد؛جسمش دنیایی و روحش آخرتی ست:
خردمند و دانا و خرّم نهان
تنش زین جهان است و جان زان جهان(جلد 2 شاهنامه قریب ص 1319)
او در جای جای اشعارش مناسبتی پیش آید، انسان را به یاد مرگ می اندازد تا دلبند دنیایی را بزداید و مرده ای را که در گور دل دارد با ورد مخصوص به خود زنده کند ؛ به وادی پس از مرگ بکشاند؛ آخرت گرایی را در جان نشاند؛ بیرون رفت از این تاریکخانه خیالی رایادآوری کند و باور ما را نسبت همراهی با کردارخود بیفزاید :
نیرزد همی زندگانی به مرگ
درختی که زهر آورد بار و برگ (همان ج 1 ، ص 137)
چو در گور تنگ استوارت کنند
همه نیک و بد در کنارت کنند(همان ج 1 ، ص 74)
اگر مرگ داد است ، بیداد چیست؟
زداد این همه بانگ و فریاد چیست؟
از این راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر ترا راه نیست
چنان دان که داد است و بی داد نیست
چو داد آمدش جای فریاد نیست
بر این کار یزدان ترا راز نیست
اگر جانت با دیو انباز نیست
به گیتی در آن کوش چون بگذری
سر انجام نیکی بر خود بری(همان ج 1 ، ص 230 و 231)
سر انجام نیک و بدش بگذرد
شکارست مرگش همی بشکرد(همان ج 1 ، ص 213)
چنین است هرچند مانیم و دیر
نه پیل سر افراز ماند نه شیر
دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ
رهایی نیابد ازو بار و برگ
(همان ج 1 ، ص 421)
زمادر همه مرگ را زاده ایم
به ناکام، گردن بدو داده ایم(همان ج 1 ، ص 493)
سر انجام بستر جز از خاک نیست
ازو بهره زهر است وتریاک نیست
به روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن
بترس از خدا و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس (همان ج 1 ، ص 365)
میازار کس را ز بهر درم
مکن تا توانی به کس بر ستم (همان ج 1 ، ص 536)
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:42 توسط نصــــرت الله جـــــمالي
|
تصویری از خرداد ماه 1390 - زندگینامه علمی: