فراق یار (شعر)
اکنون که سالِ سیزده از عشق مان برآید / در دلبری تو ماهی دوری چه‌ وقت سر آید؟
در طول عمرِ جان، جان، هر وقت طلوع نمودی/ سعی ات رضایتِ من تا مغزِ جان سر آید
خوش بودنِ زمانه با تو یگانگی هاست /هر بار دیده ام تو دلتنگی ام سر آید
جانت شده عزیزم دُردانه ی وجودی / کی می شود که وقتت دائم به من سر آید
هر لحظه چشم براهم تا بینم آن دوچشمت/تا با نگاه مهرت دوری به من سرآید
عمر سه پنج بگذشت در وادی پر از عشق/ تا از فراق دیدار کی دوریت سرآید
همچون پرنده ای من، بال و پری گشایم/ گیرم بغل ترا تا دلتنگی ام سرآید
بر این خیال باشم تا در گشوده گردد/ پایت به روی چشمم تا غم ز من سرآید
اکنون فراق و دوری، دردم فزون نموده/
یا رب نظر نما تا دوری جان سرآید
حیران و تشنه کامم از بوسه دو لعلت/ رویت به من نما تا این تشنگی سرآید
تو جانِ این جمالی بس کن فراق دیدار/
تا از جمال ماهت، شیدایی ام سرآید

نصرت الله جمالی ۲۰ شهریور/ سنبله ۱۴۰۲