شهریار برتر منش و کارگزاران او
شهریار برترمنش و کارگزاران او:
روحیه ی انسان طوری است که اگر به پست و مقامی رسید کم کم خود پنداری "والاحضرت" بودن او را مثل نشتی آب، فرامی گیرد که از دیگران بهتر و برتر است که دارای این جایگاه شده است. نمی داند که جایگاه هیچگونه ارزش ذاتی ندارد بلکه اوست که برای جایگاه می تواند ارزش ایجاد کند یا عامل تنفر دیگران از چنین جایگاهی گردد: "شَرَفُ المَکانُ بّالمَکین". این یک سوی جریان است؛ سوی دیگرش نوع برخورد پایین دستان صاحب منصب که کُرنش کنانه او را از پلکان برتر منش شدن بالا می برند! افزون بر آن، ستایش های چاپلوسانه ی اطرافیان نیز باعث می شود باد برپوست کبر و غرور، وجود شهریار را به سمت برتری پنداری روان کند و خود بزرگ بینی به مرحله ی بُروز و پهن کردن بال و پر خود از باطن به آشکار می رسد. در این صورت شهریار که باید دنبال شکار دلها باشد برعکس، به برخورد های تند و تیز با دیگران روی می آورد و زمینه ی تنفّر، رفته رفته در بین مردم از حکومت پدیدار می شود. اینجا دیگر خرد از دایر مدار زمامدار پرواز می کند؛ می رود چون می داند دستانش بسته شده و جایی برای ابراز وجود ندارد و تکبّر، گوش شنوای او را کر کرده است و انعطاف پذیریش بر باد رفته است.
چراغ خرد پیش چشمت بمُرد = ز جان و دلت روشنایی ببرد
خرد درجهان چون درخت وفاست = وزو بار جستن دل پادشاست
چنان دان که نادان ترین کس توی = اگر پند دانندگان نشنوی
همان با خردمند گیرد ستیز = کند دل ز نادانی خویش تیز
امام موسی کاظم ع: ... لِأنَّ اللهَ جَعَلَ التَّواضُعَ آلَةَ العَقلِ؛ وَ جَعَلَ التَّکَبُّرَ مِن آلَةِ الجَهلِ ... یا هِشامُ إیّاکَ وَ الکِبرَ عَلیٰ أولیائی وَ الأستَطالَةَ بِعِلمِکَ فَیَمقُتَکَ الله... (تحف العقول با ترجمه علی اکبرغفاری فصل کلام موسی بن جعفر، درسفارش به هشام و وصف خرد ص 418و419): خداوند
فروتنی را ابزار خرد و تکبر را ابزار نادانی قرار داده است... ای هشام از تکبّر بر دوستانم و گرد فرازی به دانشت بپرهیز زیرا خدا بر تو دشمن می شود و با دشمنی و خشم خدا از دنیا و آخرتت بهره ای نمی بری.
- لا یَتَعَلَّمُ مَن تکبَّرَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص836):کسی که خودبرتربین باشد، اهل پذیرش علم و دانش(یا پند و نصیحتی) نمی شود.
به نیکی گرای و به نیکی بکوش = بهرنیک و بد پند دانا نیوش
ز پند و خرد گر بگردد سرش = پشیمانی آید ز گیتی برش
هرآن کس که جوید همی برتری = هنرها بباید بدین داوری
چو بر سر نهی تاج شاهنشهی = ره برتری باز جوی از بهی:
برتری و بزرگی که باید از راه خرد ورزی و فروتنی برای شهریار به وجود آید با خودشیفته شدن او گم می شود؛ نظرهای کارشناسانه ی دیگران بی ارزش می شود؛ احساس نیاز به تعریف و تمجید در برترمنش رخ می دهد؛ نسبت به انتقادکنندگان جبهه گیری و برخود کینه توزانه با خشم پدید می آید و گاهی تا مرز خذف فیزیکی اشخاص مُنتقِد پیش می رود و پذیرش خطا و پوزش خواهی، دیگر جایی در وجود زمامدار ندارد. پس کسی که بر کشوری شهریار می شود باید از راه درست، برتری خود را فراهم نماید نه از راه های ضد مردمی و شیطانی:
ستمگاره دیویست با خشم و زور = کزین گونه چشم تو را کرد کور
همی رای تو برترین گشتن است = نهان تو چون رنگ آهرمن است
مکن دیو را آشنا با روان = چو خواهی که بختت بماند جوان
دربرتری راه آهرمن است = که مرد پرستنده را دشمن است:
- اَلکِبرُمَصیدَةُ إبلیسِ العُظمیٰ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص39): خود برتربینی، بزرگترین دام ابلیس است.
فروتر بود هرک دارد خرد = سپهرش همی درخرد پرورد:
- اَلتَّواضُعُ ثَمَرَةُ العِلمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص 14): فروتنی میوه ی درخت دانش است.
فروتن بود شه که دانا بود = به دانش بزرگ و توانا بود:
- وَجیهُ النّاسِ مَن تَواضَعَ مَعَ رَفعَةٍ و ذَلَّ مَعَ مَنَعَةٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل83 ص 781): انسان آبرومند آن است كه با جایگاه رفیع و بلند، فروتن باشد و در حال بزرگى، كوچكى نمايد.
- الَعاقِلُ یَضَعُ نَفسَهُ فَیَرتَفِعُ؛ اَلجاهِلُ یَرفَعُ نَفسَهُ فَیَتَّضِعُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص25): انسان دانا خودش را فروتن می کند تا بالا می رود؛ انسان جاهل خودش را بالا می برد تا خوار می شود.
کسی کو فروتنتر و رادتر = دل دوستانش بدو شادتر
کسی کو فروتن تر او رادتر= دل دوستانش از او شادتر:
- ثَمَرَةُ التَّواضُعِ اَلمَحَبَّةُ: میوه ی فروتنی، عشق و دوستی آفرین است.
به طور دقیق تکبر یا برترمنشی برای انسان نفرت و دشمنی می آفریند:
خردمندترین شهریاررا این حدیث بیان می کند:
- أعقَلُ المُلوکِ مَن ساسَ نَفسَهُ لِلرَّعیَّةَ بِما یَسقُطُ عَنها حُجَّتُها وَ ساسَ الرَّعیَّةَ بِما تَثبُتُ بِهِ حُجَّتُهُ عَلَیها(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8ص211): خردمندترین شهریار کسی است که خود را برای مردم به گونه ای مدیریت کند که راه بهانه گیری آنان را بر خود ببندد و مردم را طوری اداره کند که بتواند با دلیل و برهان کارهای خود را برآنان ثابت نماید. فردوسی هم در بیتی از شاهنامه می گوید: وقتی شهریار خداگرا باشد نمی خواهد که فرودستانش دارای درددلی نباشند:
که درد دل مردم زیردست = نخواهد جهاندار یزدان پرست
نخستین نشانِ خرد آن بود = که از بد همهساله ترسان بود
یکی گوش بگشای بر پندگو = به گفتار بدگوی غره مشو
اگر پند من سر به سر نشنوی = به فرجام زین بد پشیمان شوی
که گر پند ما را شوی کاربند = همیشه بماند کلاهت بلند
و حدیث دیگری از امام صادق ع در باره ی خردمند :
لاَ يُعَدُّ العاقِلُ عَاقِلاً حَتّیٰ يَستَكمِلَ ثَلاثاً : إعطاءَ الحَقِّ مِن نَفسِهِ عَلَى حَالِ الرِّضا وَ الغَضَبِ و أن يَرضیٰ لِلنَّاسِ مَا يَرضیٰ لِنَفسِهِ وَ إستِعمالَ الحِلمِ عِندَ العَثرَةِ(تحف العقول با ترجمه علی اکبر غفاری ص331):
خردمند را باخرد نتوان شمرد تا آن گاه كه با سه چيز كامل شود:
1 . در حال خشم و خشنودى، حق را به حقدار بدهد؛
2 . براى مردم همان را پسندد كه براى خود مى پسندد؛
3 . با ديدن لغزش دیگران، بردبارى را به کار گیرد:
گشاده دلان را بود بخت یار = انوشه کسی کو بود بردبار
شهریاری که در درونش متکبّر شده، نسبت به لغزش وانتقاد دیگران حالت تدافعی می گیرد؛ آنان را نادان پنداشته و فاقد بصیرت می داند زیرا گمان می کند از طرف آنان کوچک شمرده شده و ارزش برتر بودنش، خدشه دار شده است. درحالی که چنین برداشت هایی از تکبر ناآگاهانه و پنهان او بر می خیزد.
- لاخَیرَ فی قَومٍ لَیسوا بِناصِحینَ وَ لایُحِبّونَ النّاصِحینَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص855) در گروهی که نه خود پنددهنده اند نه پنددهنده را دوست دارند هیچ خیری نیست.
- مَن نَصَحَکَ فَقَد اَنجَدَکَ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 77 ص 616): کسی که پندت دهد به یقین ترا بزرگ می خواهد.
وقتی شهریار، برتر منشی را روش خود کرد از پذیرش پند و اندرز سر باز می زند و خود را نیازمند به گفتار حکیمانه خردمندان نمی بیند و گام های استواری را به طرف خودکامگی و استبداد برمی دارد؛ به ستمگری هم ختم می شود که سختی های زیادی را برایش فراهم می کند و جایگاهش هم به طور یقین در گیتی پس از مرگ جهنم خواهد بود:
- بِئسَ الزّادُ اِلَی المَعادِ اَلعُدوانُ عَلَی العِبادِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل21ص342): ستم بر بندگان خدا بد توشه ای برای آخرت است.
به کوشش بجوییم خرّم بهشت = خنک آنک جز تخم نیکی نکشت
به گیتی درآن کوش چون بگذری = سرانجام نیکی بر خود بری
تو تا زنده ای سوی نیکی گرای = مگر کام یابی به دیگر سرای
بپرهیز و جان را به یزدان سپار = به گیتی جز از تخم نیکی مکار
مگرد ایچ گونه به گِرد بدی = به نیکی گرایی اگر بخردی
- وَیلٌ لِمَن سائَت سیرَتُهُ وَ جارَت مُلکَتُهُ وَ تَجَبّرَ وَ اعتَدیٰ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل83 ص781): بدسرنوشتی برای کسی است که روشش با مردم بد باشد و در دوران شهریاری اش جفاگر باشد و زورگویی و ستم روا دارد.
- أُبعُدواعَنِ الظُّلمِ فَإنَّهُ أعظَمُ الجَرائِمِ وَ أکبَرُ المَآثِمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل3ص134): از ستمگری دوری کنید زیرا برترین گناه و بزرگترین کردارهای نارواست.
- إيّاکَ وَالجَورِ فَإنَّ الجائِرَ لايَریحُ رائِحَةَ الجَنَّةَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل5ص150): از ستم کردن دوری گزین زیرا ستمگر بوی بهشت را نمی یابد.
- فِی الجَورِ اَلطُّغیانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل58ص513): در ذات ستم، طغیان گری وجود داد.
(طغیان و سرکشی ستمگر نسبت به آفریدگار جهان و مردم و همچنین سرکشی و طغیان ستمدیده در مقابل جباران.) در طول تاریخ هم دیده شده که مردم بر ضد ستمگران به قیام همه جانبه دست زده اند.
- إستَعِن عَلَی العَدلِ بِحُسنِ النّیَةِ فِی الرَّعیَّةِ وَقِلَّةِالطَّمَعِ وَ کَثرَةِ الوَرَعِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص121): برپیاده کردن عدالت در بین مردم و با کم کردن آز و زیاد کردن زهد، با نیت خوب کمک گیر.
- اَلکِبرُ داعٍ إلَی التَّقَحُّمِ فِی الذُّنوبِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص59): برترمنشی انسان را به گناه می کشاند.
ازین پندها هیچ گونه مگرد = چو خواهی که مانی تو بیرنج و درد
که خودکامه مردیست بی تار و پود = کسی دیگر آید نیارد درود
نیابد ستمگاره جز دار جای = همان رنج و آتش بدیگر سرای
- اَلتَّکَبُّرُ عَینُ الحِماقَةِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص31): برترمنشی، خودِ نادانی است.
- اَلتَّکَبُّرُ اُسُّ التَّلَفِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص35): گردنکشی اساس نابودی است.
- اَلکِبرُخَلیقَةٌ مُردیَةٌ مَن تَکَثَّرَ بِها قَلَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص85): خودبرتربینی روشی است که انسان را فرو می افکند؛ هرکه بسیار به آن ببالد خود را کم ارزش کرده است.
دگر گفت کای شاه برترمنش = همی زشتگویت کند سرزنش
ز ضحاک تازی نخست اندرآی = که بیدادگر بود و ناپاک رای،
که جمشید برترمنش را بکشت = به بیداد بگرفت گیتی به مشت
بپرسید دشمن کرا بیشتر = که باشد بدو بر بد اندیشتر
مبادا که گیرد به نزد تو جای = چنین مرد گر باشدت رهنمای
کسی کو بود تیز و برتر منش = بپیچد ز بیغاره و سرزنش :
- مَن تَکَبَّرَ عَلَی النّاسِ ذَلَّ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 77ص 627): هر کس برتر منشی پیشه کند در چشم دیگران خوارگردد.
چنین داد پاسخ که برترمنش = که باشد فراوان بدو سرزنش
- مَن طَلَبَ الزّیادَةَ وَقَعَ فِی النُقصانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77ص749): هرکس افزون خواه باشد در کمی می افتد.
تصویری از خرداد ماه 1390 - زندگینامه علمی: