جاده پویم(شعر عاشقانه)

جاده پویم(شعر عاشقانه)

جاده پویم تا بیایم سوی تو/ ره بپویم تا ببویم بوی تو

عشق توشیرین ترین ها از عسل/ مهرورزی؛ من ترا گیرم بغل

خستگیِ ره ندارد خسته ام / چون ترا بینم به قلّه جسته ام

ای تو دریای محبت بهر من /قلب من شد پایگاه ناز من

شادی آور گشته ای تو، عشق جان! / در وجودم سوز عشقت را بخوان

دل پریشانم ز دوریت ثمن! / کی شود تا بینمت اندر چمن

سوزش دل در وجودت پر زند / بهر من دلسوزیت اختر زند

بس محبت داشتی، داری کنون / عشق تو من را رسانده تا جنون

وقت تنهایی وجودم فکر تو/ در دلم هستی و دائم ذکر تو

یاد تو آرامشم افزون کنم/ من ز فرّ تو دلم مجنون کنم

لیلی بی شیله و پیله بهر من / با وفا، بی حیله هستی بهر من

تو مصفّا عسل دنیاستی / شهد تو شیرینتر از حلواستی

نصرت الله قدر نازت را بدان / شکر این نعمت شبانه روز خوان

نصرت الله جمالی

10شهریور/ سنبله 1405

آتش عشق(شعر عاشقانه)

آتش عشق(شعر عاشقانه)

مکن گربه بر این احوال زارم/ ترا دارم به که باید سپارم؟

خدای لایزالِ حیّ داور /نگهدار تو باشد یار با فرّ

خدای مهربان عشق پرور/ نگهدار وجودش باش یکسر

دعایم را بگردان مستجابش/شیاطین را بران از دور بالَش

نمی خواهم که بدبختی نمایند/ دو چشمش را به اشک و خون نمایند

به شادیَش شوم من شاد و خندان / ز غم ها بگسلم هم شاد و خندان

به دل من دارمش عشق فراوان / بماند دائماً او شاد و خندان

خدایا تو به من دادی چو دلم را / مکن از من جدا تو دلبرم را

به شکرت من همیشه باشدم ذکر/ بمانَد در برم فکری کنم بکر

جمالی در برت گیرش دمادم/ نگردد او جدا، گردی تو در غم

غمش سوزد تو را چون آتش عشق / فرو ریزد ز تو بال و پرعشق

نصرت الله جمالی

10شهریور/ سنبله 1405

زیر بار عشق(شعر عاشقانه)

او بر سر کار است و من بر زیر بار عشق او = نمیتوان بیند چنین من زیر بار عشق او

او ظاهری از عشق را در سینه دارد چون دُری = لیکن نداند وزن بار من زیر بار عشق او

سنگینی عشقم به او خم کرده پشت روح من = ترسم که جسمم خم شود من زیر بار عشق او

"قوزی شود بالای قوز" این عشق "فر" و "زانه" ام = ریزانَدَم درراه او من زیر بار عشق او

ره دور و دیدارش چه سخت آید مرا، بینم رُخش = در آسمان بینم وِرا من زیر بار عشق او

آتش به جان من زده تا جان شده از بهر من = دل کندن جان از بدن من زیر بار عشق او

یا رب روا را دور کن تا جان بماند در برم = طاقت ندارم دوریش من زیر بار عشق او

ترک ورا ممکن مکن؛ دورش مکن از روح من = من بی جهت نامانده ام من زیر بار عشق او

دل نرمی اش دارم یقین ممکن نکن دل سنگی اش = نا گه بمیرم ناگهان من زیر بار عشق او

پیوند او مگسل ز من ای ذوالجلال ای ذو الجمال = ناگه شوم مدهوش عشق، من زیر بار عشق او

وقتی غروب آفتاب پر می کشد در آسمان = غم ریزد اندر پیکرم من زیر بار عشق او

او را رسان اند برم، من طاقتم شد طاقِ طاق = از داغی ای این عشق او؛ من زیر بار عشق او

تنهایی ام از عشق او طوفان به روحم می زند = ای نصرت الله زار زن از زیر بار عشق او

نصرت الله جمالی

9 شهریور/ سنبله 1405

نازت کنم(شعرعاشقانه)

نازت کنم(شعرعاشقانه)

در دل خوابی و من نازت کنم / ناز تو آرامشم آرد ترا نازت کنم

بَه چه خواب دلنشینی می‌روی/ دست در موهای مشکینت زنم نازت کنم

گرمی روی سرت در دست من/ لای موهایت رود نازت کنم

شاد می‌گردد دلم با ناز تو/ دلنوازی تو، به دل نازت کنم

تو گلی بی خار اندر قلب من/ قلب، شیدایت شده نازت کنم

هستی تو کهربای دلبری / دست بر موی سرت نازت کنم

بوسه بر چشمان پر خوابت زنم / با لبان بر گونه هات نازت کنم

گردنت را بوسه باران می کنم / با دو دستانم ترا نازت کنم

در برت گیرم ببویم موی تو/ شمعی پروانه ام نازت کنم

تو غزال تیز پای بیشه ای/ گردنت زیبای جان نازت کنم

کبک کوهی و دلم درپی ت روان/ در بغل گیرم ترا نازت کنم

ماه اندر آسمانی پر ز نور / روشنی بخش منی نازت کنم

آقتابی و بتابی بر دلم / جلوه نور خدا نازت کنم

نصرت الله کم نما اشکت روان/ نازنینم در برم نازت کنم

نصرت الله جمالی

8شهریور/ سنبله 1405

خنده در آینه(شعر عاشقانه) 

خنده در آینه(شعر عاشقانه)

من ترا در آینه دیدم که لبخندی زدی /

غنچه ی چشمت به‌سوی من چه لبخندی زدی!

خنده ی تیر کمانت آن چنان بر دل نشست/

تا کمند عشق آمد بَه چه لبخندی زدی

زآینه تیرت رها شد از نگاه سِحرِ تو/

بر گرفته یک نشانه‌ بَه چه لبخندی زدی

تیر را از مردمک کردی رها در آینه/

چشم من دیدش به قلبم بَه چه لبخندی زدی

از همان لحظه نشسته چشم تو در سینه ام/

برگذشته یک ده و شش بَه چه لبخندی زدی

آینه هر چه نمایان کرد از صدقت بگفت/

باورم شد در همان لحظه؛ چه لبخندی زدی

من شکارت گشته و چشم تو صیادم شده/

آینه گفته به من، جانا چه لبخندی زدی

نصرت الله در بر خود گیر دلبر را چنان/

آینه از راستی گوید؛ چه لبخندی زدی

نصرت الله جمالی

۷شهریور / سنبله 1405

غمگسار (شعر عاشقانه)  

غمگسار (شعر عاشقانه)

تویی مونسم غمگسار دلم/ شریک خوشی و غمم همدلم

فراز دلم جایگاه تو شد/ تو باران مهری پگاه تو شد

بیا در برم از سحرگاه به صبح/ تو باشی برم از دل شب به صبح

نگاه دو چشمت غمم را زدود/ همیشه به تو دل سپردم درود

صداقت ز روح و دلت آشکار/ تو دلسوز جانم شدی ای نگار

سراسر حیایی و پاکی چو آب / کمندت گرفته مرا چون حباب

ایا نصرت‌الله سپاس خدا / همیشه به جا شکر حق را نما

نصرت‌الله جمالی

7 شهریور/سنبله 1405

تا زنده هستم(شعر عاشقانه)

تا زنده هستم (شعر)
نگهدار تو ام تا زنده هستم / فداکار تو ام تا زنده هستم
بیاویزم به تو تا زنده هستم / هوا دار تو ام تا زنده هستم
ترا چون چشم خود باشم نگهدار/دل و قلب منی تا زنده هستم
تو قلب و چشم و عمر من شدی تو/ هم آوای تو ام تا زنده هستم
جمالی گشته ام فرزانه ام را/ به شادیش شادی ام تا زنده هستم
نصرت الله جمالی
3 شهریور/ سنبله 1405