رادمرد و نامرد(کریم و لئیم) در شعر و حدیث
"رادمرد و نامرد": "کریم و لئیم" در شعر و حدیث: (قسمت یکم)
جوانمردی و بزرگی، زیوری گهربار و بار سنگینی بر دوشِ انسان های برگزیده ای است که ناخودآگاه دیگران را به ستودن آنان وامی دارد. روحیه ی بزرگمنشی در سرشت و خمیرمایه انسان نهفته است و در میدان رفتار، آشکار می شود. بسیار اندکند چنین رادمردانی که از همه جهت در این مسیر گام بردارند و عظمت و بزرگیشان همه جا به چشم می خورد. به دو جمله از سخنان امام علی ع در این باره بسنده می کنیم:
- ما تَزَیَّنَ الإنسانُ بِزینَةٍ أجمَلُ مِنَ الفُتُوَّةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 79 ص 749): انسان به زیوری زیباتر از فتوِّت و مردانگی آراسته نشده است.
- ما حَمَلَ الرَّجُلُ حَملاً أثقَلُ مِنَ المُرُوَّةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 79 ص 749): باری سنگین تر از مروّت و جوانمردی بر دوش انسان گذاشته نشده است.
دو گیتی بیابد دل مرد راد = نباشد دل سفله یک روز شاد(فروسی)
علت این که رادمردی، صفت ویژه ی افراد "بلند جایگاه" می شود و صیت و آوازه ی آنان در همه جا می پیچد، برداشتن زیان ها و بارسنگین گرفتاری ها از دوش مردم است که از همت والای آنان انجام پذیر می شود و خشنودی پروردگار جهانیان را برایشان فراهم می کند زیرا دل انسانی را شاد کرده اند. امام علی می فرماید: این کار عشق و محبت آفریدگار را در پی دارد:
- ما مِن عَمَلٍ أحَبُّ إلَی اللهِ تَعالیٰ مِن ضُرٍّ یَکشِفهُ رَجُلٌ عَن رَجُلٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 79 ص754): هیچ کاری نزد خداوند بلند مرتبه محبوبتر از این نیست که انسانی، زیان و ضرر کسی را برطرف نماید.
انسان نامرد، ناکس، ناجوانمرد، فرومایه، بی شرف، دون صفت، بدطینت، بدسرشت، بد سیرت، بد نهاد، بد ذات، بدگهر، سِفلَه، پَست فطرت، بی بُتّه و بی ارزش را اگر با انگشتت، عسل در دهانش بگذاری انگشتت را گاز می گیرد. وقتی مادرش او را از شیره ی جانش، شیر می داده، پستان مادرش را گاز می گرفته است. نمیشود به چنین فردی خدمت کرد او همیشه بر خلاف جریان آب و نورو نیکی ها شنا می کند به طور دقیق برعکسِ انسان جوانمرد، بزرگوار، خوش طینت، خوش نهاد، نیکوسیرت، گرانمایه، باشرف، ارجمند و رادمرد. معادل این دو گروه در عربی: "لئیم" و "کریم"؛ دو واژه ی متضادند در واقع " پست فطرت یا بد ذات" با "جوانمرد یا رادمرد" دو "منش" ضد همند؛ سرسازگاری ندارند؛ یکی در سرشت خود پایگاه زشتی ها و اهریمن است و دیگری پایگاه نیکی ها و خدایی بودن.
از ابلیس هرگز نیاید سجود = نه از بد گهر نیکویی در وجود
نیاید نکوکاری از بد رگان = محال است دوزندگی از سگان(سعدی بوستان)
لازم به یاد آوری است لئیم بودن یا کریم بودن فقط اختصاص به مردان در برابر زنان ندارد بلکه اینجا اصطلاح رادمرد و نامرد ربطی جنس مرد و زن ندارد؛ بلکه هردو را در بر می گیرد.
امام علی فرمود:
- ما أقبَحَ شِیَمَ اللِّئامِ وَ أحسَنَ سَجایَا الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 79 ص 756): چه زشت است روش بدسیرتان و چه زیباست خوی و خصلت جوانمردان.
- اَلکَریمُ یَزدَجِرُعَمّا یَفتَخِرُبِهِ اللَّئیمُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص70): خوش سیرت از چیزی که بدسیرت به آن می بالد، آزرده می شود. ناکسان طوری سرشتشان ساخته شده که به هیچ وجه قابل اعتماد نیستند و نمی شود به آنها تکیه کرد؛ سست بنیادترین انسان ها همین ها هستند جز انتظار بدی نمی شود از آنان داشت. حدیث هم همین را می گوید:
- إياکَ أن تَعتَمِدَ عَلَى اللَّئيمِ فَإنَّهُ يَخذُلُ مَنِ اعتَمَدَ عَلَيهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل5 ص 148): از تکیه بر انسان ناکس دوری کن زیرا هرکس به او اعتماد کند خوار می شود(به او کمکی نمی کند).
اینک از اشعار شاعران بهره بریم تا برسیم به صفت ها و خوی و خصلت این دو دسته از آنان:
1. انوری در زمان سلطان سنجر (سده ششم هجری قمری) نیز در قصیده ی خود به خاقان سمرقند از "کریم" و "لئیم" و "خوب سِیَر" استفاده کرده است:
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر= نامه ی اهل خراسان به بر خاقان بر...
باز خواهد که غُزان کینه که واجب باشد = خواستن کین پدر بر پسر "خوب سیر"...
خبرت هست که از هر چه در او چیزی هست = در همه ایران امروز نمانده ست اثر
خبرت هست کزاین زیر و زبرشوم غُزان = نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر
بر بزرگان زمانه شده خُردان سالار = بر "کریمان" جهان گشته "لئیمان" مهتر...(اینترنت سایت گنجور؛ انوری)
2. سعدی نیز در گلستان و بوستانش از واژه های "بخشنده"، "کرامت"، "کرم پیشه"، "مُرُوَّت"، "جوانمرد" و "نیک مرد" برای "کریم" و از "لئیم"، "سفله"، "بد رگ"، "بد مرد"؛ "فرومایه"،"بنیاد بد" و "نا اهل" برای "ناکسان" آورده است: سعدی در نصیحت الملوک در باره ی مروَّت گوید:
مروت آن است که چون کسی از کسی خیری دیده باشد منّت آن بر خود بشناسد و حق آن به جای آورد...
سعدی از اوضاع بد دورانش با این بیت زیر چنین گوید:
"کریمان" را به دست اندر درم نیست = خداوندان نعمت را کرم نیست.
پرتو نیکان نگیرد هرکه "بنیادش بد" است = تربیت "نااهل" را چون گردکان بر گنبد است
ابر اگر آب زندگی بارد = هرگز از شاخ بید بَر نخوری
با "فرومایه" روزگار مبر = کز نیِ بوریا شکر نخوری:
(حدیث امام علی ع در این باره: با شخص پست همت رفاقت مکن:
- مَن دَنَت هِمَّتُهُ فَلا تَصحَبهُ-غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص712)
کمال است در نفس مرد "کریم" = گرش زر نباشد چه نقصان و بیم؟
مپندار اگر "سفله" قارون شود = که طبع "لئیمش" دگرگون شود
وگر در نیابد "کرمپیشه"، نان = نهادش توانگر بود همچنان
"مروّت" زمین است و سرمایه زرع = بِدِه کَاصل خالی نماند ز فرع
خدایی که از خاک مردم کند = عجب باشد ار مردمی گم کند
ز نعمت نهادن بلندی مجوی = که ناخوش کند آب استاده بوی
به "بخشندگی" کوش کآب روان = به سیلش مدد میرسد ز آسمان
گر از جاه و دولت بیفتد "لئیم" = دگر باره نادر شود مستقیم
سر "سفله" را گرد بالِش منه = سر مردم آزار بر سنگ بِه
چوبا "سفله" گویی به لطف و خوشی = فزون گرددش کبر و گردنکشی
سگی را لقمه ای هرگز فراموش = نگردد گر زنی صد نوبتش سنگ
وگر عمری نوازی سفله ای را = به کمتر تندی آید با تو در جنگ
"جوانمرد" اگر راست خواهی ولی ست = "کرم پیشه"ی شاه مردان علی ست
"کرامت"، جوانمردی و نان دهی است = مقالات بیهوده طبل تهی است
بد اندر حق مردم نیک و بد = مگوی ای "جوانمرد" صاحبخرد
که "بَد مرد" را خصمِ خود میکنی = و گر "نیکمرد" است بد میکنی
تو را هرکه گوید فلان کس بد است = چنان دان که در پوستین خود است
توان کرد با "ناکسان" "بد رگی" = ولیکن نیاید ز مردم سگی
نهد عامل "سفله" بر خلق رنج = که تدبیر مُلک است و توفیرِ گنج
دنیا حریف "سفله" و معشوق بی وفاست = چون می رود هرآینه بگذار تا روَد
ره نمودن به خیر "ناکس" را = پیش اَعمیٰ چراغ داشتن است
نیکویی با بدان و بی ادبان = تخم در شوره بوم کاشتن است
گرت ز دست برآید چونخل باش "کریم" = گرت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد
ور "کریمی" دو صد گنه دارد = کرمش عیب ها بپوشاند
هرگز به مال و جاه نگردد بزرگ نام = "بدگوهری" که خبث طبیعیش در رگ است
(کلیات سعدی گلستان؛ بوستان)
3. فردوسی نیز از واژه ی "فرومایه"، "سفله"، ناجوانمرد، ناکس و "بدگهر"برای "لئیم" و برای "کریم" از واژه ی "رادمرد"، "گرانمایه"، "ارجمند" و "جوانمرد" بهره گرفته است:
ز نیکی"فرومایه" را دور دار = به بیدادگر مرد مگذار کار
شود خوار هرکس که هست "ارجمند" = "فرومایه "را بخت گردد بلند
دو گیتی بیابد دل "مرد راد" = نباشد دل "سفله" یک روز شاد
همان بد دل و "سفله" و بی فروغ = سرش پر ز کین و زبان پر دروغ
ستایش نیابد سر "سفله" مرد = بر سفله گان تا توانی مگرد
ز بهر پرستنده ای گرم گوی = نگردد جوانمرد پرخاشجوی
"گرانمایه "و پاک هرسه پسر = همه دل نهاده به گفت پدر
که ما را فزونی خرد داد و شرم = "جوانمردی" و داد و آواز نرم
چنین داد پاسخ که از مرد دوست = جوانمردی و داد دادن نکوست
که یزدان پیروزگر یار ماست = جوانمردی و مردمی کارماست
سراسر جهان پیش او خوار بود = جوانمرد بود و وفادار بود
"فرومایه" ضحاک بیدادگر = بدین چاره بگرفت جای پدر
دل شاد و بی غم پر از درد گشت = چنین روز ما ناجوانمرد گشت
مکافات باید بدان بد که کرد = نباید غم ناجوانمرد خورد
پراگنده گردد بدی در جهان = گزند آشکارا و خوبی نهان
به هر کشوری در ستمگارهای = پدید آید و زشت پتیارهای
چه پیش برادر چه پیش پدر = ترا ناسزا خوانم و "بدگهر"
بدو گفت کای "ناکس" بی خرد = ترا مردم از مردمان نشمرد
به چشمش همان خاک و هم سیم و زر = کریمی بدو یافته زیب و فر
سراسر جهان پیش او خوار بود = جوانمرد بود و وفادار بود
دو گیتی بیابد دل "مرد راد" = نباشد دل "سفله" یک روز شاد
توانگرتر آن کو دلی "راد" داشت = درم گرد کردن به دل باد داشت(اینترنت سایت گنجور؛ فردوسی)
4. جلال الدین بلخی نیز از واژه های "کریم" و "لئیم" در این موضوع استفاده کرده و به مناسب نیز برای لئیمان از واژه "بدگوهر" و "ناکس" نیز بهره جسته است.
پس کجا زارد کجا نالد "لئیم" = گر تو نپذیری به جز نیک ای "کریم"
از "لئیمی" حق آن نشناختی = مایه ی ایذا و طغیان ساختی
این بود خوی "لئیمان" دَنی = بد کند با تو چو نیکویی کنی
با "کریمی" گر کنی احسان سزد = مر یکی را او عوض هفصد دهد
با "لئیمی" چون کنی قهر و جفا = بندهای گردد ترا بس با وفا
چون به قعر خوی خود اندر رسی = پس بدانی کز تو بود آن "ناکسی"
مال و منصب "ناکسی" کآرد به دست = طالب رسوایی خویش او شدست
"بَدگُهَر" را عِلم و فَن آموختَن = دادنِ تیغی به دَستِ راهزَن
تیغ دادن دَر کَفِ زَنگیِ مَست = بِهْ که آیَد عِلم، "ناکَس" را به دَست
عِلم و مال و مَنصَب و جاه و قِران = فِتنه آمَد دَر کَفِ "بَدگوهَران"
اَحمقان سَروَر شُدَستَند و زِ بیم = عاقِلان سَرها کِشیده دَر گِلیم(اینترنت سایت گنجور؛ مولوی)
5. حافظ هم در این باب از "کرَم"، "کرامت"، "کریم"، "پاک نهاد"، "پاکیزه سرشت" و"مروَّت" و در مقابل از "سفله" و "بدگهر" بهره گرفته است:
دگر "کریم" چو حاجی قوام دریا دل = که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد
نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند = خدای عز و جل جمله را بیامرزاد
آب و هوای فارس عجب "سفله" پرور است = کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم
حافظ آب رخ خود بر در هر" سفله" مریز = حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
ای صاحب "کرامت"! شکرانه ی سلامت = روزی تفقّدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است = با دوستان "مروّت"با دشمنان مدارا
"سفله" طبع است جهان بر "کرمش" تکیه مکن = ای جهان دیده ثبات قدم از "سفله" مجوی
گر جان بدهد سنگِ سیه، لعل نگردد = با طینتِ اصلی چه کُند، "بدگهر" افتاد
عیب رندان مکن ای زاهد "پاکیزه سرشت" = که گناه دگران برتو نخواهند نوشت
نازنینی تو پاکیزه دل و "پاک نهاد" = بهتر آن است که با مردم بد نَنشینی
سخن سنجیده گو تا دوست را دشمن نگردانی = ز حرف بی "مروَّت" آشنا بیگانه می گردد(اینترنت سایت گنجور؛ حافظ. و دیوان حافظ)
قسمت چهارم:
5. پروین اعتصامی
راه من بست آن سیه کار "لییم" = راه او بر بند ای حیِّ قدیم
ما "فرومایه" نبودیم از ازل = تو "فرومایه "شدی ضرب المثل (اینترنت سایت گنجور؛پروین اعتصامی)
6. صائب
فقر سیاهرو محک بخل و همت است = محتاج، از "کریم" شناسد "لئیم" را
در خور احسان به سایل ظرف می بخشد کریم = سهل باشد گر سبوی ما درین دریا شکست
زیر بارمنت احسان، نمی ماند "کریم" = وام دریا را کند تسلیم از سیلاب ابر
در کف دست "کریمان" نیست گوهر را قرار = قطره را از بیقراری می کند سیماب ابر
صدف از ابر نیسان می کند بیجا گهر پنهان = نگیرد پس کریم از سایلان بخشیده ی خود را
در زیر بار قرض نماند کف "کریم" = با دستگیر خلق، خدا یار میشود
ز "سفله" جود نکردن کمال احسان است = غیور قدر سپهر "لئیم" می داند
چرا به راه خدا حبّه ای نمی بخشد = اگر بخیل خدا را "کریم" می داند
به دل مذکر حق باش ورنه طوطی هم = به حرف و صوت خدا را "کریم" می داند(اینترنت سایت گنجور؛ صائب)
7. عمرخیام
تا چند کنی خدمت "دونان" و "خسان" = جان بر سر هر طعمه منه چون مگسان(رباعیات خیام)
8. عبید زاکانی
جوانمرد را "الکریم" آورده و معنا کرده: آن که در جاه ومال طمع نکند!(کلیات عبیدزاکانی رساله تعریفات( لغتنامه)
تصویری از خرداد ماه 1390 - زندگینامه علمی: