رادمرد و نامرد(کریم و لئیم )در شعر و حدیث
رادمرد و نامرد(کریم و لئیم )در شعر و حدیث قسمت چهارم
9. جوانمرد از کردار زشت و پلشت دوری می گزیند ولی فرومایگان غرق در زشتی ها:
- اَلکَرَمُ حُسنُ السَّجیَّةِ وَ اجتِنابُ الدَّنیَّةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص63): بزرگواری و شرافت، خوش رفتاری و دوری از رفتارپَست است.چو در غیب، نیکو نهادت سرشت = نیاید ز خوی تو، کردار زشت(سعدی بوستان)
- اَلکَریمُ مَن تَجَنَّبَ المَحارِمَ و تَنَزَّهَ عَنِ العُیوبِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص60): جوانمرد از کار حرام کناره گیری می کند و از زشتی ها پاک است
- اَمُروءَةُ تَمنَعُ مِن کُلِّ دَنیَّةٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص55): مردانگی انسان را از هر فرومایگی و پَستی باز می دارد.
- اَللُّؤمُ رأسُ الشَّرِّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 22): فرومایگی سر و اساس بدترین هاست.
- اللُّؤمُ جِماعُ المَذامِّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص24 ): ناکس، گردآورنده عیب ها و نکوهش هاست.
- سوءُ الفِعلِ دَليلُ لُؤمِ الأصلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 39ص 433):کردار بد، گویای پستى و زشت نهادی (بنیاد بد) است.
هر آن کس که او گم کند راه خویش = بد آید بداندیش را کار خویش
ازین پس تو ایمن مشو از بدی = که پاداش پیش آیدت ایزدی
تو پاداش آن نیکویی بد کنی! = چنان دان که بد با تن خود کنی
اگر بدکنی جز بدی ندروی = شبی در جهان شادمان نغنوی
تو پدرود باش ای بد اندیش مرد = بد آید به رویت ز بد کارکرد
ببخشای بر مردم مستمند = ز بد دور باش و بترس از گزند
نباید که گردد به گرد تو بد = کزان بد ترا بی گمان بد رسد
ز کردار بد بر تنش بد رسید = مجو ای پسر "بندِ بد" را کلید
چو جویی بدانی که از کار بد = به فرجام بر بد کنش بد رسد(فردوسی)
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات = که واجب شد طبیعت را مکافات
سپهر آیینه عدل است شاید = که هرچ آن از تو بیند وا نماید
منادی شد جهان را هرکه بد کرد = نه با جان کسی با جان خود کرد(نظامی؛ خمسه؛ خسرو و شیرین؛ اینترنت)
- اَللُّؤمُ قَبیحٌ فَلاتَجعَلهَ لُبسَکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص49): فرومایگی زشت است آن را جامه ی خود مساز.
- اَلُّلؤمُ مُضادٌّ لِسائِرِ الفَضائِلِ، وَ جامِعٌ لِجَميعِ الرَّذائِلِ وَ السَّوءاتِ وَالدَّنايا(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص104): ناکسی برضدّ تمام خوبی ها و دربرگیرنده تمام زشتی ها و بدی ها و پستی هاست.
- إیّاکَ وَ الإسائَةَ فَإنَّها خُلقُ اللِّئامِ وَ إنَّ المُسیئَ لَمُتَرَدٍّ فی جَهَنَّمَ بِإسائَتِهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل5 ص150): بر تو باد به دوری از بدی زیرا این روش ناکسان است. زشت کردار هم به خاطر بدی هایش درجهنم می افتد.
یکی از زشتی ها بخل ورزی است این از صفات بارز لئیمان است:
- لاسَوئَةَ أسوَءُ مِنَ الشُّحِّ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص838): هیچ زشتی بالاتر از بخل نیست.
- لامُرُوَّةَ لِبَخیل(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص829): انسان بخیل رادمرد نیست.
- لامُرُوَّةَ مَعَ الشُّحّ (غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص833): با بخل جوانمردی نیست.
- لاأذَلَّ مِن طامِعٍ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص837): از طمعکار کسی خوارترو ذلیلتر نیست.
- لاحَیاءَ لِحَریصٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص832): کسی که آز و طمع دارد شرم و حیا ندارد.
- لاشیمَةَ أذَلُّ مِنَ الطَّمَعِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص839): هیچ روش ناپسندی خوارکننده تر از آز نیست.
دل مرد مطمع بود پر ز درد = به گرد طمع تا توانی مگرد
چنین داد پاسخ که آز و نیاز = دو دیوند بدگوهر و دیرساز
نگر تا ز کردار بد گوهرت = چه آرد جهان آفرین بر سرت
و گر آزمندیست و اندوه و رنج = شدن تنگدل در سرای سپنج
و گر آز گیرد سرت را به دام = بر آری یکی تیغ تیز از نیام
کسی کو به نام بلندش نیاز = نباشد؛ چه گردد همی گرد آز(فردوسی)
سعدی نیز آورده است:
دیده ی اهل طمع به نعمت دنیا = پُر نشود همچنانکه چاه به شبنم
سگی را چون کلوخی بر سر آید = ز شادی بر جهد کین استخوانی است
وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند = لئیم الطبع پندارد که خوانی است(سعدی گلستان)
10. خوش سیرتان اهل دادگری و انصاف هستند و بدسیرتان اهل جور و ستم:
- مِن عَلاماتِ النَّبلِ اَلعَمَلُ بِسُنَّةِ العَدلِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 731): از نشانه های بزرگواری به عدل و داد رفتار کردن است.
- مِن عَلاماتِ العَقلِ اَلعَمَلُ بِسُنَّةِ العَدلِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 734): از نشانه های خردمندی به عدل و داد رفتار کردن است.
- اَلإنصافُ شیمَةُ الأشرافِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص22): عدل و انصاف داشتن روش بزرگمنشان است.
- ما جارَ الشَّریفُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 79 ص 743): انسان بزرگوار ستم نمی کند.
گر ایمن کنی مردمان را بداد = خود ایمن بخسبی و از داد شاد
جهان را چو آباد داری بداد = بود تخت آباد و دهر از تو شاد
هنر باید از مرد و فر و نژاد = کفی راد دارد دلی پر ز داد(فردوسی)
- لایَنتَصِفُ الکَریمُ مِنَ اللَّئیمِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل86ص864) از انسان بدگهر، عدل و انصافی در برخورد با خوش گهر یا جوانمرد نیست.
- دَولَةُ الأَوغادِ مَبنیَّةٌ عَلَی الجَورِ وَ الفَسادِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 31 ص 402): دولت فرومایگان ساختارش بر ستمکاری و فساد است.
اگر دولتی در رفع ستم و فساد کوشا نباشد دارای صفت پست فطرتی و فرومایگی خواهد شد. این صفت را امیرالمؤمنین به آن داده است.
منه در دلت دشمني بر کسی= که دل را تباهی رساند بسی(خود)
انسان نبايد با ديدِ دشمني به ديگران نگاه کند تا در دلش بدبيني و ستيزه گري نسبت به آنان پديد آيد. اين حالت او را از رفق و مدارا و نرمي با ديگران باز مي دارد و برايش تباهي و فساد دل را مي آفريند و او و ديگران را نسبت به هم "دورو" و منافق بار مي آورد. سلامت انسان از درون و برون به اين بستگي دارد که همت نمايد و دريچه ي خصومت را در دل خود ببندد زيرا امام محمدباقر(ع) مي فرمايد:
إيّاکُم وَ الخُصومَةَ ؛ فإنَّها تُفسِدُ القَلبَ وتُورِثُ النِّفاقَ : از دشمني و ستيزه جويي بپرهيزيد که قلب را تباه و درويي را پديد مي آورد.( منتخب میزان الحکمة :ص ۳۶۰)
نفاق درونی شود آشکار= شوی یک منافق در این روزگار(خود)
زهی جو فروشان گندم نمای = جهانگردِ شَبکوکِ(سالوس) خرمن گدای
مبین در عبادت که پیرند و سست = که در رقص و حالت جوانند و چُست
چرا کرد باید نماز از نشست = چو در رقص بر می توانند جَست
نه پرهیز کار و نه دانشورند = همین بس که دنیا به دین می خورند(سعدی بوستان)
- دُوَلُ اللِّئامِ مِن نَوائِبِ الأیامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 31 ص 402): دولت یافتن ناکسان از گرفتاری های روزگار است.
- دُوَلُ اللِّئامِ مَذَلَّةُ الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 31 ص 402): دولت پست فطرتان باعث خواری خوش سیرتان است.
- شَرُّ النّاسِ مَنِ ادَّرَعَ اللُّؤمَ و نَصَرَ الظَّلومَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 40 ص 447): بدترین مردم کسی است که لباس ناکسی بر تن کند و به ستم پیشه کمک کند.
به هر کار با هر کسی داد کن = ز یزدان نیکی دهش یاد کن
نه مردی بود خیره آشوفتن = به زیر آندر آورده را کوفتن
که هر کس که بیداد گوید همی = به جز دود زآتش نجوید همی(فردوسی)
مروّت نباشد بر افتاده زور = بَرَد مرغ دون دانه از پیش مور
چو بیداد کردی توقع مدار = که نامت به نیکی رود در دیار
ترا چاره از ظلم برگشتن است = نه بیچاره ی بی گنه کشتن است
نماند ستمکار بد روزگار = بماند براو لعنت پایدار
چنان زی که ذکرت به تحسین کنند = چو مُردی، نه بر گور، نفرین کنند(سعدی بوستان)
گاوان و خران بار بردار = به زآدمیانِ مردم آزار(گلستان سعدی)
11. انسان پست فطرت اگر قدمی برای کسی بردارد یا دِرَمی هزینه کند اهل منت گذاشتن است:
- اَللَّئیمُ مَن کَثُرَ إمتِنانُهُ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص44): فرومایه کسی است که به خاطر کاری که برای کسی انجام داده آن را بسیار به رُخ او بکشد.
- اَلتَّکَرُّمُ مَعَ الإمتِنانِ لُؤمٌ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص33): بخشش با مِنّت یا به رخ کشیدنِ طرف، نشانه ی فرومایگی است. فردوسی نکته ی ظریفی را در بخشش می آورد که خداوند در قرآن (سوره بقره آیه 264)بیشتر از آن را یادآوری می کند: اگر به کسی صدقه دادید بر او منت ننهید و اورا اذیت و آزار نرسانید (انتظار پاداش از او نداشته باشید) منت و آزار در چنین مواردی بر می گردد به انسان که توقع دارد بخشش گیر به جای بخشش او، نظر خاصی را برایش داشته باشد .
ز بخشش هرآن کس که جوید سپاس = نخواندش بخشنده، یزدان شناش
کسی که چیزی را به کسی می بخشد نباید از او انتظار سپاس و تشکر را داشته باشد . اگر چنین آدمی باشد، خداشناس اورا بخشنده نمی داند.
ستاننده گر ناسپاس است نیز= سزد گر ندارد کس او را به چیز(فردوسی)
12. رادمردان از غذا دادن به دیگران خوشنودند؛ نامردان از غذاخوردن خود، لذت می برند:
- لَذَّةُ الکِرامِ فِی الإطعامِ وَ لَذَّةُ اللِّئامِ فِی الطَّعامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 76ص610) : جوانمردان ازغذا دادن به دیگران خوششان می آید و ناکسان از این که خودشان بخورند لذت می برند. جو مردان ببر رنج و راحت رسان = مُخَنَّث خورد دسترنج کسان
بگیر ای جوان دست درویش پیر = نه خود را بیفکن که دستم بگیر
خدارا بر آن بنده بخشایش است = که خلق از وجودش در آسایش است
بسا مفلس بی نوا سیر شد = بسا کار منعم زَبَر زیر شد(سعدی بوستان)
نیم نانی گر خورد مرد خدا = بذل درویشان کند نانی دگر(سعدی گلستان)
13. روحیه ی جوانمردان سپاسگزاری و ناکسان ناسپاسی است:
- اَلکَریمُ یَشکُرُ القَلیلَ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص42): جوانمرد اگر چیز کمی هم داده شود هم سپاسگزاری می کند.
- اَللَّئیمُ یَکفُرُ الجَزیلَ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص42): ناجوامرد اگر چیز بسیاری هم بگیرد ناسپاسی می کند.
مکن با بدان نیکی ای نیک بخت = که در شوره نادان نشاند درخت
نگویم مراعات مردم نکن = کرم پیش نامردمان گم مکن(سعدی بوستان)
- کُفرُالنِّعمَةِ لُؤمٌ...(غررالحکم ترجمه انصاری فصل69ص574): کفران نعمت خدا (یا نادیده گرفتن بخشش و داده ی یک نفر به دیگری) از ناکسی گیرنده حکایت می کند...
کزین بگذری سفله آن را شناس = که از پاک یزدان ندارد سپاس
دریغ آیدش بهره ی تن ز تن = شود زآرزوها ببندد دهد
ستایش نیابد سر سفله مرد = بر سفله گان تا توانی مگرد
ستاننده گر ناسپاست نیز= سزد گر ندارد کس او را به چیز
تو آن کن زخوبی که او باتو کرد = به پاداش پیچد دل راد مرد (فردوسی)
به ناکردن شکر شکر پروردگار = شنیدم که برگشت ازو روزگار
گر انصاف خواهی سگ حق شناس = به سیرت به از مردم ناسپاس
چو خود را قوی حال بینی وخوش = به شکرانه بار ضعیفان بکش
نعمتت بار خدایا ز عدد بیرون است = شکر انعام تو هرگز نکند شکر گزار
شکر نعمت را نکویی کن که حق = دوست دارد بندگان حقگزار
سپاس بار خدایی که شکر نعمت او = هزار سال کم از حقِّ بوَد یک دَم(سعدی بوستان)
14. رادمرد شکیبا و بردبار است:
- اَلکَرَمُ حُسنُ الإصطِبارِ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص37): جوانمردی، خوب شکیباییِ داشتن است.
- اَلکَرَمُ إحتِمالِ الجَریرَةِ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص33): رادمنشی، شکیبایی ورزیدن و بردباری نسبت به آزار مردم است(شکیبایی در رنج بر دوش کشیدن اذیت و آزار دیگران نشانه ی جوانمردی است.)
وقتی انسان شکیبا باشد گوش شنوایی برای دردِ دل مردم دارد که بتواند مشکلاتشان را از دوش آنان بردارد و زمینه ی آسایش را برایشان فراهم نماید. این حدیث امام علی ع همین نکته را دربردارد:
- مِنَ السّودَدِ اَلصَّبرُلإستِماعِ شَکوَی المَلهوفِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 735): از ریاست و بزرگواری شکیبا بودن برای شنیدن درددل و شکایت ستمدیده است.
مُرُوَّةُ الرَّجُلِ فی إحتِمالِ عَثَراتِ إخوانِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 80 ص 763): جوانمردی انسان در بردباری لغزش های برادارانش است.
- مِنَ الکَرَمِ اِحتِمالُ جِنایَةِ الإخوانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 726): بدی و گناه برادران را تحمل کردن نشانه رادمردی انسان است.
به قول سعدی حشمت و بزرگی در بردباری است:«نداند که حشمت به حلم اندر است»
تحمُّل چو زهرت نماید نخست = ولی شهد گردد چو در طبع رُست(سعدی بوستان)
در حدیثی از امام علی آمده است بردباری برتر، آن است که انسان خود را به ندانستن بزند:
- لا حِلمَ کَالتَّغافُلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص832): هیچ بردباری مانند خود را به نادانی زدن درگناه و بدی دیگران نیست.
- نِصفُ العاقِلِ إحتِمالٌ وَ نِصفُهُ تَغافُلٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل82ص775): نیمی از خردمند بردباری و نیم دیگرش چشم پوشی و اغماض است.
- اَلعَقلُ أنَّکَ تَقتَصِدُ فَلاتُسرِف؛ تَعِد فَلا تُخلِف؛ وَإذا غَضِبتَ حَلُمتَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص99): خردمندی آن است که میانه روی پیشه کنی و از حدّ میانه تجاوز ننمایی؛ وعده می دهی واپس نمانی؛ و خشمناک می شوی بردباری پیشه کنی.
- اَلحَلیمُ یُعلی هِمَّتَهُ فیما جُنِیَ عَلَیهِ مِن طَلَبِ سوءٍ اَلمُکافاةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص90): انسان بردبار اراده اش را بلند و بالا می برد تا نخواهد بدی و ستمی که بر او رفته با سزای بد جبران کند.
ز هشیار عاقل نزیبد که دست = زند در گریبان نادان مست
هنرور چنین زندگانی کند = جفا بیند و مهربانی کند(سعدی بوستان)
- لا عِزّ أرفَعُ مِنَ الحِلمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص839): هیج سربلندی به بلندای بردباری نمی رسد.
- إکظِمِ الغَیظَ تَزدَد حِلماً(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 2ص110): خشم آوردن را فرو بر تا بردباریت را بیافزایی.
چنین داد پاسخ که چون بردبار = بود مرد نایدش افسون به کار
خردمند کو دل کند بردبار = نباشد به چشم جهاندار خوار
دگر بردباری و بخشایشست = که تن را بدو نام و آرایشست
سر بردباران نیاید به خشم = ز نابودنیها بخوابند چشم
نگر تا نباشی به جز بردبار = که تندی نه خوب آید از شهریار
سر مردمی بردباری بود = چو تندی کند تن به خواری بود (فردوسی)
تو گر خشم بر وی نگیری رواست = که خود خویِ بد، دشمنش در قفاست(سعدی بوستان)
15. مهربانی و دل نرمی از ویژگی های نیکوسیرتان است و سنگدلی گویای بدسرشتی است:
- مِنَ الکِرامِ تَکونُ الرَّحمَةُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 725): مهر و محبت از جوانمردی و بزرگ منشی است.
چنین گفت کز کردگار سپهر = دل ما پر از آفرین باد و مهر
خداوند کیوان و گردان سپهر = ز بنده نخواهد به جز داد و مهر
گذر نیست بر حکم گردان سپهر = هم ایدر بگسترد بایدت مهر
بدانی که ما راستی خواستیم = به مهر و وفا دل بیاراستیم
مرا آن زمان این سخن بُد درست = ز دل مهربانی نبایست شست
نباید که جز داد و مهر آوریم = وگر چین به کاری به چهر آوریم
دگر کو به درویش بر مهربان= بود راد و بی رنج روشن روان
به یزدان نَگِروَند و گردان سپهر = ندارد کسی بر تن خویش مهر
که دل را ز مهر کسی برگسل = کِجا نیستش با زبان راست دل
که دانی که بینام و آرایشست = که او از در مهر و بخشایشست
کسی را که او پروراند به مهر = بر آن کس نگردد به تندی سپهر
برِ ما شما را گشاده است راه = به مهریم بر مردمِ دادخواه
بِدان دار امّید کو را به مهر = سر از نیستی بردی اندر سپهر(فردوسی)
اگر بوَد دل مؤمن چو موم، نرم نهاد = تو موم نیستی ای دل که سنگ خارایی
هرآن زمان که ز تو مردمی برآساید = درست شد به حقیقت مردم آسایی(سعدی بوستان)
- ماکانَ الرِّفقُ فی شَیءٍ إلاّ زانَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل79 ص739): نرمی در کاری بکاربرده نشد مگر این که آن را آراسته و گران سنگ کرد.
که هر جای تندی نباید نمود = سر بی خرد را نباید ستود
که تیزی وتندی نیاید به کار= به نرمی برآید زسوراخ مار(فردوسی)
«حکایت:
به خشم از ملک بنده ای سر بتافت = بفرمود جستن کسش در نیافت
چو باز آمد از راه خشم و ستیز = به شمشیر زن گفت خونش بریز
به خون تشنه جلّاد نامهربان = برون کرد چون تشنه، دشنه زبان
شنیدم که گفت از دلِ تنگِ ریش = خدایا به حِلّ کردمش خون خویش
که پیوسته در نعمت و ناز و نام = در اقبال او بوده ام دوست کام
مبادا که فردا به خون مَنَش = بگیرند و خرّم شود دشمنش
مَلِک را چو گفتِ وی آمد به گوش = دگر دیگ خشمش نیاورد به جوش
بسی برسرش داد و بر دیده، بوس = خداوند رایت شد و طبل و کوس
به رِفق از چنان سهمگن جایگاه = رسانید دهرش بدان پایگاه
غرض زین حدیث آن که گفتار نرم = چو آب است بر آتش مردِ گرم
تواضع کن ای دوست با خصمِ تند = که نرمی کند تیغِ بُرَّنده کُند
نبینی که در معرض تیغ و تیر = بپوشند خَفتانِ(لباس رزم ابریشمی) صد تُو حریر»(بوستان سعدی)
از فرمایش امام علی در ذیل آگاه می شویم که: شما خیر و مهربانی نمی توانی از انسان فرومایه ببینی مگر جایی که در کوتاه مدت، برای او بهره ای بدهد یا از روی ترس به انجامش مجبور شود و الّا به طور ذاتی نمیتواند کاری که به درد مردم بخورد و آسایش زا باشد، انجام دهد! ناکس، ناکس است:
- لایَنصَحُ اللَّئیمُ أحَداً إلّا عَن رَغبَةٍ أو رَهبَةٍ فَإذا زالَتِ الرَّغبَةُ وَ الرَّهبَةُ عادَ إلیٰ جَوهَرِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل85ص858): انسان لئیم و ناکس دلسوزی برای کسی نمی کند مگر از بهر امیدی یا از روی ترس وقتی این دو تمام شود به ذات خود که پست فطرتی است برمی گردد.
یکی از نمونه های سنگدلی سخت گیری بی جا بر مردم است که فقط از فرومایگان برآید نه نرم دلان؛ ناکسان همیشه دنبال سختگیری بسی بی مورد بردیگرانند تا بتوانند آنان را زیر مهمیز خود درآورند که کار بسیارناجوانمردانه ایست. به قول فردوسی:
بَدی خود بدان تخمه در گوهر است = به بد کردن آن تخمه اندر تن است.
ز نادان نیابی جز از بتری = نگر سوی بیدانشان ننگری
و به قول مولوی در مثنوی معنوی:
جاهل ار با تو نماید همدلی = عاقبت زخمت زند از جاهلی
دوستی جاهل شیرین سخن = کم شنو کآن هست چون سمّ کُهن
نیکمردان شریف در جوهره ی وجودشان چنین رذلی نیست که دست از خوی نیکشان بر دارند و دنبال آفرینش سختی بر دیگران باشند بلکه دلسوزی، شیوه ی بزرگمنشی آنان است.
گر از حاکمان سختت آید سخن = تو بر زیردستان درشتی مکن
هر آن کس که جور بزرگان نبرد = نسوزد دلش بر ضعیفان خُرد
نکو گفت بهرام شه با وزیر = که دشوار با زیردستان مگیر(سعدی بوستان)
بنابراین: انسان پست فطرت اهل سختگیری و تنگی بر مردم است؛ غافل از این که: افزایش دشواری بر مردم، دام نامرئی ونادیدنی برای گرفتاری خود او خواهد بود به همین جهت امام علی ع فرمود:
- اَصحِب النّاسَ بِما تُحِبُّ أن یَصحَبوکَ تَأمَنهُم وَ یَأمَنوکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل دوم ص 127): همانگونه که دوست داری مردم با تو همراه شوند با آنان همراه باش تا از تو در امنیت باشند و تو هم از آنان در امان باشی.
بدان گه شود شاد و روشن دلم = که رنج ستمدیدگان بگسلم
نخسبد کسی با دلی دردمند = که از درد او بر من آید گزند
خداوند پیروز یار تو باد= دل زیردستان شکار تو باد
هرآن کس که گشت ایمن او شاد شد = غم و رنج با ایمنی باد شد(فردوسی)
چو با دوست دشخوار گیری و تنگ = نخواهد که بیند تو را نقش و رنگ
تو نیکو روش باش تا بد سِگال = نیابد به نقص تو گفتن مجال
چو دشوارت آمد ز دشمن سخن = نگر تا چه عیبت کند آن مکن
جز آن کس ندانم نکوگوی من = که روشن کند بر من آهوی من
خویشتن را خیر خواهی، خیرخواه خلق باش = زآن که هرگز بد نباشد نفس نیک اندیش را(سعدی بوستان)
- مِنَ اللِّئامِ تَکونُ القَسوَةُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص725): سنگدلی(ستبردلی) از پست فطرتی یا سرشت بد و فرومایگی است.
- لالُؤمَ أشَدُّ مِنَ القَسوَةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص843)پستی ای بدتر از سنگدلی نیست. سیاه اندرون باشد و سنگدل = که خواهد که موری شود تنگدل(سعدی بوستان)
16. آبرو برای انسان با شرف اهمیت بسیار ارزشمندی دارد ولی ناکس خیر:
"آبرو" از دو بخش :"آب" و "رو" می باشد. "آب" که شفّاف و صاف و یک رنگ است و "رو" در اینجا به معنای چهره و صورت است. هر کسی، یک چهره سازی معنوی به طور ذاتی و فطرت ناخودآگاهش از همان دوران کودکی که بد و خوب را از نظر خود با گذر عمر تجربه کسب می کند و تشخیص می دهد، برای خود درست می کند. اگر برخلاف آنچه که در خیالش ساخته شده با او برخورد شود که نزد دیگران به رسوایی او منجر شود، به راه های گوناگون از خود عکس العملی نشان می دهد یا حداقل منزجر می شود و از رسواگر خویش، متنفر شده و اگر بتواند در صدد انتقام بر می آید. این هاله ی معنویِ نقاب مانند، برای انسان "آبرو" نام دارد. این آبرو برای انسان در طول عمرش ارزش افزا و سپر شرف و بزرگی به حساب می آید و سعی و تلاشش بر این است که آن را بیشتر کند تا اعتبار ارزشمندتری نزد دیگران داشته باشد.
اگر چه خداوند، این میل یا کشش را در ما نهادینه کرده است تا خویشتنداری خود از بدکرداری و با انجام کردارنیک از روی راستی و درستی به کمال در نزد خودش برسیم. اما سوراخ دعا را گم کرده ایم و به گمان خویش در نزد دیگران چهره سازی می کنیم. آنچه از کردار ما که باعث شرمساری یا احساس کوچک شدن از بزرگمنشی می شود، نتیجه ی آبرو ریختن است. اینقدر که انسان باشرف از آبرو ریزی و رسوایی هراسناک می شود از دست دادن ثروت برایش دردناک نیست. چون ثروت دوباره به دست می آید ولی آبرو ریخته را نمی شود جمع کرد.
در اسلام، همانگونه خون ریزی و کشت و کشتاریکدیگر بدون دلیل شرعی و نابودی ثروت دیگران حرام دانسته شده باید آبرو افراد نیز حفظ شود. تأکید پیامبراسلام ص بر حرمتِ خون، مال و آبروی مردم است:
- إِنَّ دِمَاءَکُم وَ أَموَالَکُم وَ أَعرَاضَکُم عَلَیْکُم حَرَامٌ(برگرفته از اینترنت):همانا خون شما، مال شما و آبروی شما بر شما حرام است و تجاوز به آن گناه بزرگی محسوب می شود و حق الناس است و خدا هم نمی بخشد.آبروی افراد هم با حرف زدن پشت سر آنان از بین می برند یا عده ای از خدا بی خبر عِرض و آبروی دیگران را با بوق و کرنا در جامعه نشر می دهند و از درِ تهمت و بهتان، شرف دیگران را آتش می زنند تا به هدف های خود برسند! البته زهی خیال باطل که نمیدانند چه پرونده ی کثیفی برای آخرت خود درست کرده اند. در قرآن هم نهی از غیبت و افترا شده است.
مریز آبروی برادر به کوی = که دهرت نریزد به شهر آبروی
به اندر حق مردم نیک وبد = مگو ای جوانمرد صاحب خرد(سعدی بوستان)
تشبیه قرآن کریم که غیبت و آبرویزی کسی را به خوردن گوش گوشت برادر مرده آورده است، گویای نفرت خداوند منزه و پاک از این گناه بسیارزشت و پلید است.
زبان کرد شخصی به غیبت دراز = بِدو گفت داننده ای سرفراز
که یاد کسان پیش من بدمکن = مرا بدگمان در حق خود مکن
مَدَر پرده بر یار شوریده حال = نه طیبت حرام است و غیبت حلال (سعدی بوستان)
در ضمن رفتار و کردار یا گفتار انسان، خود عاملی می شود برای آبروریزی. تمام کردار بد و زشتی که از فرومایگان سر می زند که به شماری از آنها بحث کریمان و لئیمان اشاره شد، چنین نقشی را برای آنان دارد و گویای پست فطرتی است.
به عنوان نمونه: خشم یا غضب، بیچاره کننده ی انسان و بی آبرو کردن ما در چشم مردم و گویای جنون آنی انسان؛ آتشی بر افروخته برجسم و جان ما؛ دشمن ترین دشمن و پشیمانی از کردار خشم آلود، دردی از انسان دوا نمی کند و آب رفته را به جوی باز نمی گرداند.
در اشعار شاهنامه فردوسی هم عمده، همین با توضیح بیشتر آمده است:
جهاندار و بیدار و فرهنگجوی = بماند همه ساله با آبروی
وگر نیکدل باشی و راهجوی = بوَد نزد هر کس تو را آبروی
هم از پیشهها آن گزین کاندروی = ز نامش نگردد نهان آبروی
به خور آن چه داری و بیشی مجوی = که از آز کاهد همی آبروی(فرد وسی)
طمع آبروی تَوَقَّر بریخت = برای دو "جو" دامنی دُر بریخت
قناعت سر افرازد ای مرد هوش = سر پر طمع بر نیاید ز دوش
چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی = چرا ریزی از بهر برف آبروی(سعدی بوستان)
سعدی در این چند بیت آز و طمع را عامل آبرو ریزی بیان می کند؛ همانگونه که احادیث پلشت و کردار زشت را از فرومایگی می داند از حرص و آزی که در انسان پیش می آید برای دو دانه جو، دامن دُرِّآبرومندی خویش را به فنا داده است؛ دو جو بی ارزش کجا و دامنی پر از دُرگرانبها با آن همه ارزش کجا؟ قناعت سربلندی می آورد و لی شخص طمعکار همیشه سرش همطراز شانه و دوشش، از خجالت و بی آبرویی به زیراست.وقتی تو می توانی برای نوشیدن آب از جوی آب بنوشی چرا برای به دست آوردن برف آبروی خود را میریزی؟ درباره ی آبروی ظاهری نیز که انسان "دورو" برای خود دست و پا می کند نکته ای را آورده که نتیجه ای برایش پیش نمی آورد ودردی را ازین ریاکاری برایش درمان نمی شود:
منه آبروی ریا را محل = که این آب در زیر دارد وَحَل(گِل و لای)(سعدی بوستان)
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت = حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو(حافظ دیوان)
بلایی که آز بر سرانسان می آورد به تجربه ثابت شده، برای طمعکار زیان آور است نه سودمند. هر کس با طمع به دنبال سود برآمد به خاک مذلّت نشست و دارایی اش، دود شد و بر هوا رفت. سعدی هم در این باره آورده است:
طمعِ خام که سودی بکنم = سود، سرمایه به یکبار بِبُرد(سعدی بوستان)
- مِنَ النُّبلِ أن یَبذُلَ الرَّجُلُ نَفسَهُ وَیَصونَ عِرضَهُ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 728): ازنشانه های بزرگی این است که جانش را بدهد تا آبرویش را نگهدارد.
- اَلکَریمُ مَن صانَ عِرضُهُ بِمالِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 103): جوانمرد آبرویش را با ثروتش نگه می دارد.
- اَللَّئیمُ مَن صانَ مالَهُ بِعِرضِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 103): انسان فرومایه آبرویش برای نگهداشتن مالش هزینه می کند.
- مِنَ اللُّؤمِ أن یَصونَ الرُّجُلُ مالَهُ و یَبذُلَ عِرضَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 731): از نشانه های پستی انسان این است که ثروتش را نگهدارد ولی آبرویش را زیر پاگذارد.
تصویری از خرداد ماه 1390 - زندگینامه علمی: