رادمرد و نامرد(کریم و لئیم)در شعر و حدیث
رادمرد و نامرد(کریم و لئیم)در شعر و حدیث قسمت پنجم
17. خوش اخلاقی شیوه ی جوانمردان و بداخلاقی روش بد گهران:
خوش اخلاقی یا گشاده رویی امری درونی است که بر چهره ی انسان آشکار می شود و تأثیری بر نگاه ما به دیگران و دیگران بر ما دارد. انگار در آن نیرویی نهفته است که مسیر کشش دیگران را برای انسان فراهم می کند و دل انسان ها را به هم نزدیک می گرداند. می توان گفت خوش اخلاقی از دلی فروتن برمی خیزد که افزون بر خوشرویی از گفتار نیک و نرم برخوردار است و از بدزبانی و زهرآلود پاک است. در ضمن آمیخته با مهر و شادی است که میخ محکم و استوارارتباط با دیگران و جسم و روان انسان است. کارایی آن دربهر برداری بهینه از امکانات موجود آشکار می شود که سرور جمعی را نیر فراهم می کند؛ جمعی روح افزا با آرامشی پر بها را پیش روی خود دارد. به حُسن خُلق توان کرد صید اهل نظر = به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را(حافظ)
اینک احادیث آن:
- اَلکَریمُ أبلَجُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص6): خوش سیرت گشاده روست.
- حُسنُ الأخلاقِ بُرهانُ کَرَمِ الأعراقِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 27ص379): اخلاق نیکو گویای ژن خوب و خوش ریشه ای انسان است.
شگفتی از این که حدیثی می گوید: اگر انسان دارای اخلاق خوبی باشد رزق و روزی ها بر شخص خوش اخلاق فرو می بارد و دوستانش به او اُنس می گیرند! حال چه ارتباطی بین اخلاق خوب و انس دیگران به انسان و بارش روزی های معنوی و مادی می شود خدا می داند؛ عقل ما به آن قد نمی دهد:
- حُسنُ الأخلاقِ یُدِرُّ الأرزاقَ و یُونِسُ الرِّفاقَ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 27ص379): خوش خلقی عامل فرو باریدن روزی ها و انس دوستان به انسان می شود.
- مَن ساءَ خُلقُهُ ضاقَ رِزقُهُ؛ مَن کَرُمَ خُلقُهُ إتَّسَعَ رِزقُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص639): هر کس بد اخلاق باشد روزی اش تنگ می شود؛ هرکس خوش اخلاق باشد روزیش گسترش پیدا می کند.
- یُستَدَلُّ عَلیٰ کَرَمِ الرَّجُلِ بِحُسنِ بِشرِهِ وَ بَذلِ بِرِّهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل88 ص864): جوانمردی انسان از گشاده رویی(خوش اخلاقی) و نیکی کردنش فهمیده می شود.
- یُستَدَلُّ عَلَی اللَّئیمِ بِسوءِ الفِعلِ وَ قُبح الخُلقِ وَ ذَمیمِ البُخلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88 ص864): از بدکرداری و اخلاق بد و زشت و بخل نکوهیده، پست فطرت بودن انسان فهمیده می شود.
- سوءُ الخُلقِ شُؤمٌ وَ الإسائَة إلَی المُحسِنِ لُؤمٌ (غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39 ص 437و 433) : بد اخلاقی زشت است و بدرفتاری با نیکوکار نکوهیده است.
- سوءُ الجِوارِ وَ الإسائة الی الأبرارِ مِن أعظَمِ اللُّؤمِ (غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص437) بدرفتاری با همسایگان و بدی رساندن به نیکان از بزرگترین پستی هاست.
- سوءُ الخُلقِ یوحِشُ القَریبِ وَ یُنَفِرُ البَعیدِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص435): کج خُلقی نزدیکان را می رماند و درغیر خویشان و بیگانگان، تنفرمی آفریند.
کبر یکسو نِه اگر شاهد درویشانی = دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی(سعدی بوستان غزلیات)
18. انسان نیکوسیَر راستگو است:
- صِدقُ الرَّجُلِ علیٰ قدر مُروءَتهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 44 ص 457): رایتی و درستی مرد به اندازه رادمردی اوست.
- مُرُوَّةُ الرَّجُلِ صِدقُ لِسانِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 80ص763): جوانمردی انسان به راستگویی اوست.
- مَن کانَ صَدوقاً لَم یَعدِمِ الکَرامَةَ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص631): هرکس راست گفتار و درست کردارباشد بزرگواری را گم نمی کند.
اگر پیشه دارد دلت راستی = چنان دان که گیتی بیاراستی
همه راستی کن که از راستی = بپیچد سر از کژّی و راستی
جزاز بندگی پیشه ی من مباد = جز از راست اندیشه ی من مباد
اگر سر بگردانم از راستی = فراز آید از هر سوی کاستی
نخواهم به گیتی جز از راستی = که خشم خدا آورد کاستی
مگردان سراز دین وز راستی = که خشم خدای آورد کاستی
ز کژی گریزان شود راستی = پدید آید از هر سوی کاستی
بماند به دو رادی و راستی = نکوبد درِکژّی و کاستی(فردوسی)
راستی موجب رضای خداست = کس ندیدم که گم شد از ره راست(سعدی گلستان)
به راه راست توانی رسید در مقصود = تو راست باش که هر دولتی که هست تراست
تو چوب راست برآتش دریغ میداری = کجا به آتش دوزخ برند مردم راست
سعدیا راست روان گوی سعادت بردند = راستی کن که به منزل نرسد کج رفتار
راستی پیشه گیر و ایمن باش = که رهاننده ی تو بس باشد
ره راست باید نه بالای راست = که کافر هم از روی صورت چو ماست
ره راست رو تا به منزل رسی = تو بر ره نه ای زین قِبَل واپسی(سعدی بوستان)
در کمان ننهند اِلّا تیر راست = این کمان را واژگون کژ تیرهاست
راست شو چون تیرو، وارَه از کمان = کز کمان هر راست بِجهَد بی گمان
راست کن اجزات را از راستان = سر مَکَش ای راست رَو زآن آستان
هر که با ناراستان همسنگ شد = در کمی افتاد و عقلش دَنگ داشت(جلال الدین بلخی)
19. انسان ناکس یا فرومایه، قبیح و زشت گفتارِبی شرم و ستیزه جوست:
- سُنَّةُ اللِّئامِ قُبحُ الکَلامِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 39 ص 432): روش همیشگی ناکسان سخنان زشت است.
- اللَّئیمَ لایَستَحیی(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص 35): انسان بدسرشت (در رفتار و گفتار)شرم نمی کند.
در احادیثی آمده است کسانی که دروغگو هستند و حرص و آز دارند، شرم و حیا ندارند:
- لا حَیاءَ لِکَذّابٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص829): دروغگو بی حیاست.
- لاشیمَةَ إقبَحُ مِنَ الکِذبِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص839): هیچ روشی زشت تر از دروغ نیست.
- أذَلُّ النّاسِ مَن أهانَ النّاسِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 8ص189) پست ترین مردم کسی است که به دیگران اهانت کند.
- مَن إستهانَ بِالرِّجالِ قَلَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص624): هرکس به مردم اهانت کند
شخصیتش سبک و کم ارزش می شود.
- اللِّسانُ سَبُعٌ إن اَطلَقتَهُ عَقَرَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 42): زبان، درنده ای است؛ اگر رهایش کنی نیش می زند.
سری را کِجا مغز باشد بسی = گواژه نباید زدن بر کسی
زبان را نگهدار باید بُدن = نباید روان را به زهر آژدن
ز بهر پرستنده ی گرمگوی = نگردد جوانمرد پرخاشگوی
دگر آنک دارند آواز نرم = خرد دارد و شرم و گفتار گرم (فردوسی)
- سُنَّةُ اللِّئامِ اَلجُحودُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص433): روش ناکسان ستیزه خویی است.
ستیزه نه نیک آید از نامجوی = بپرهیز و گرد ستیزه مپوی
به دانش دو دست ستیزه ببند = چو خواهی که از بد نیابی گزند(فردوسی)
"نقل است که مالک دینار گفت ای مسلمانان، هرگاه شما را در دل سیاهی و در بدن، گرانی و در رزق، تنگی آید، بدانید که از زبان زیانکار شماست. حرف عَبَث و هرزه و غیبت و بی معنا حرفی که نباید می گفت، گفته(جامع التمثیل، محمدعلی حبله رودی به تصحیح دکتر حسن ذوالفقاری ص 641).
نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرد = که از زبان بَتَر اندر جهان زیانی نیست(سعدی بوستان)
برعکس بی شرمی ناکسان، انسان های باشرف و بزرگمنش اهل شرم و حیا هستند. امام علی آن را نشانه ی ارجمندی می داند:
- عَلَیکَ بِالحَیاءِ فَإنَّهُ عُنوانُ النُّبلِ(غررالحکم فصل 49ص477): شرم و حیا را برخود واجب بدان زیرا نشانه ی بزرگی ست.
20. رادمردان و نامردان هردو عجولند اما این کجا و آن کجا:
- مِن عَلاماتِ الکِرامِ تَعجیلُ المَثوبةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 728): از نشانه های بزرگواران شتاب در پرداخت پاداش به دیگران است.
چو نیکی نمایند پاداش کن = ممان تا شود رنج نیکی کهن(فردوسی)
- وَعدُ الکَریمِ نَقدٌ وَ تَعجیلٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل83ص780): انسان جوانمرد وعده اش نقد و با شتاب است.
- مِن عَلاماتِ اللُّؤمِ تَعجیلُ العُقوبَة(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78ص 727): از نشانه های ناکسی شتاب در کیفر دادن به دیگران است.
دل ومغز را دور دار از شتاب = خرد را شتاب اندرآرد به خواب
شتاب و بدی کار آهرمن است = پشیمانی جان و رنج تن است
که آهسته دل، کم پشیمان شود = هم آشفته را هوش درمان شود
به هر کار بهتر درنگ از شتاب = بمان تا برآید بلند آفتاب
که دانا به هر کارسازد درنگ = سر اندر نیارد به پیکار و ننگ
سبکسار تندی نماید نخست = به فرجام کار اندُه آرَد درست
سبکسار مردم نه والا بوَد = وگر چه به تن سرو بالا بود (فردوسی)
حکیم طوس در بیتی نیز فرق پیر جوان را چنین آورده:
ورا سال سی بُد مرا شست و هفت = نپرسید زین پیر و تنها برفت
وی اندرشتاب و من اندر درنگ = ز کردار ها تا چه آید به چنگ
21. جوانمردان از خطای دیگران چشم پوشی و پرده پوشی می کنند نه "پرده دَری" که کار نامردان است: با حکایتی از سعدی شروع کنیم که شیرینی کلامش دلربا باشد: یکی بر سر راهی، مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته؛ عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستَقبَحِ او نظر کرد. جوان از خواب مستی سر برآورد و گفت: إذا مَرُّوا باللَّغوِ مَرُّوا کِراماً!
إذا رَأیتَ أثیماً کُن ساتِراً وَ حَلیماً = یا مَن تُقَبِّحُ أمری لِمَ لا تَمُرُّ کَریماً
متاب ای پارسا روی از گنهکار = ببخشایندگی در وی نظر کن
اگر من ناجوانمردم به کردار = تو بر من چون جوانمردان گذر کن ...
گر گزندت رسد تحمُّل کن = که به عفو از گناه پاک شوی (سعدی گلستان)
جهان نمانَد و آثار معدلت مانَد = به خیر کوش و صلاح و سداد و عفو و کرم(سعدی بوستان)
- اَلکَریمُ یَتَغافَلُ وَ یَنخَدِعُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص19): انسان خوش سیرت خود را به چشم پوشی و گول خوردگی میزند (تا باعث شرمنده شدن فرد همراهش نشود).
- مِن أشرَفِ أفعالِ الکریمِ تَغافُلُهُ عَمّا یَعلَمُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل78 ص729): بزرگوارانه ترین کردار جوانمرد از آنچه درباره زشتیهای دیگران می داند، خود را به ندانستن بزند:
- عادَةُ النُّبَلاءِ: اَلسّخاءُ وَالکَظمُ وَالعَفوُ والحِلمُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل55 ص 499): خوی وروش بزرگمنشان: سخاوت، فروبردن خشم، گذشت از خطای دیگران و بردباری است.
به من دار گفت ای جوانمرد گوش = که دانم جوانمرد را پرده پوش
گنهکار را عذر نسیان بنه = چو زنهار خواهند زنهار ده
چو خشم آیدت بر گناه کسی = تأمّل کُنَش در عقوبت بسی
چون زَبَر دستیت بخشید آسمان = زیردستان را همیشه نیک دار
عذر خواهان را خطاکاری ببخش = زینهاری را به جان ده زینهار(سعدی بوستان)
هرآن کس که او از گنهکار چشم = بخوابید و آسان فرو برد خشم،
فزونیش هر روز افزون شود = شتاب آورد دل پر از خون شود(فردوسی)
نکات ظریفی را سعدی در این چند بیت آورده که برای حاکمان مناسب است به ویژه آنجا که میگوید ندیدم در زیر این فلک دوّار شهریاری بتواند دیو خشم خود را نگه دارد و بر دشمنش با خشم رفتار نکند و بردباری را به کار بندد:
صواب است پیش از "کُشِش" بند کرد = که نتوان سر کشته پیوند کرد
خداوند پیمان و رای وشکوه = زغوغای مردم نگردد ستوه
سر پر غرور از تحمّل تهی = حرامش بود تاج شاهنشهی
نگویم چو جنگ آوری پای دار = چوخشم آیدت عقل بر جای دار
تحمل کند هرکه را عقل هست = نه عقلی که خشمش کند زیر دست
چو لشکر برون تاخت خشم از کمین = نه انصاف ماند نه تقوا نه دین
ندیدم چنین دیو زیر فلک = که از وی گریزند چندین مَلِک
گنه بود مرد ستمکاره را = چه تاوان زن و طفل بیچاره را
وگر دانی اندر تبارش کسان = بر ایشان به بخشای و راحت رسان
چو خواهد که مُلک تو ویران کند = نخست از تو خلقی پریشان کند
اگر باشدش بر تو بخشایشی = رساند به خلق از تو آسایش
تکبّر مکن بر ره راستی = که دستت گرفتند و برخاستی
سخن سودمندست اگر بشنوی = به مردان رسی گر طریقت روی
نصیحت شنو؛ مردم دوربین، = نپاشند در هیچ دل تخم کین
اگر چه غالبی از دشمن ضعیف بترس = که تیر آه سحر با نشانه می آید(سعدی بوستان)
- أنفَذُ السَّهامِ دَعوَةُ المَظلومِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8ص181): با نفوذترین تیری که به هدف می نشیند، دعای ستمدیده است.
ستمدیده را اوست فریاد رس = منازید با نازِشِ او به کس(فردوسی)
ضرب المثلی است می گویند: خداکند آه موری پای کوهی نباشد.
پندپذیر نبودن از خودسری یا خود بزرگ بینی است. خودسری و تکبر هم از نادانی سرچشمه می گیرد:
پند گفتن با جهول خوابناک = تخم افکندن بود در شوره خاک(مولوی مثنوی معنوی)
چنین داد پاسخ که گفتار بس = به کردار جویم همه دسترس(فردوسی):
- إنَّ الوَعظَ الّذی لایَمُجُّهُ سَمعٌ وَ لایَعدِلُهُ نَفعٌ ما سَکَتَ عَنهُ لِسانُ القَولِ و نَطَقَ بِهِ لِسانُ الفِعلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل9ص 232): پندی که گوش آن را بیرون نمی اندازد و سودی با آن برابری نمی کند، آن است که زبان گفتار، خاموش و زبان کردار، درباره اش به آن گویاست.
مولوی در مثنوی معنوی:
پند دادی گه به گفت و لحن و ساز = گه به فعل أعنی رکوعی با نماز
پند فِعلی، خلق را جذّاب تر = که رسد در جانِ هر با گوش و کَر
کسی را نصیحت مگو ای شگفت! = که دانی که در وی نخواهدگرفت(سعدی بوستان)
امام صادق ع هم می گوید: کونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَیرِ ألسِنَتِکُم...(بحار الانوار ج 71 ص 7): مردم را با غیر زبانتان دعوت به دین نمایید...
22. انسان خوش سیرت خود بزرگ بینی و خودپسندی ندارد ولی بدگهران این چنینند
- کَفیٰ بِالمَرءِ فَضیلَةً أن یَنقُصَ نَفسَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل65ص558): از بزرگمردی همین بس که خود را کوچک پندارد.
کسی کو فروتنتر و رادتر = دل دوستانش بدو شادتر(فردوسی)
- کَفیٰ بِالمَرءِ رَذیلَةً أن یُعجِبَ بِنَفسِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل65ص557): از پستی انسان همین بس که خودپسند باشد.
- اللَّئيمُ إذا بَلَغَ فَوقَ مِقدارِهِ تَنَكَّرَت أحوالُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص73): اگر فرومایه بیش از ارزشش بالا رود، خود را گم می کند.
- كُلَّمَا ارتَفَعَت رُتبَةُ اللَّئيمِ نَقَصَ النّاسُ عِندَهُ وَالكَريمُ ضِدُّ ذٰلِکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 68ص570): فرومایه، هراندازه جایگاه بالاتری روَد، مردم در پیشگاهش خُردتر دیده می شوند ولی بزرگمرد برعکس اوست.
به عینِ عُجب و تکبّر نگه به خلق مکن = که دوستان خدا ممکنند دراَوباش
بر این زمین که تو بینی ملوک طبعانند = که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش
کرم کنند و نبینند بر کسی منَّت = قفا خورند نجویند با کسی پرخاش
ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند = نه دست کَفچِه کنند از برای کاسه ی آش(سعدی بوستان)
- لاخُلقَ أقبَحُ مِنَ الکِبرِ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص840): هیچ خویی زشت تر از خودپسندی و خودبزرگ بینی نیست.
- مَن تکبَّرَعَلَی النّاسِ ذَلَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص627): هرکس بر مردم بزرگی فروشد خوار می گردد.
- لَيسَ لِلحَقور اُخُوَّةٌ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل73ص594): برادری ندارد کسی که دیگران را حقیر و کوچک پندارد.
به دولت کسانی سر افراختند = که تاج تکبُّر بینداختند
تکبّرکند مردِ حشمت پرست = نداند که حشمت به حلم اندر است
زخاک آفریدت خداوند پاک = پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
تواضع کند هوشمندِ گزین = نهد شاخ پر میوه سر بر زمین
بلندیت باید تواضع گزین = که آن بام را نیست سَلَّم جز این
دعوا مکن که برترم از دیگران به علم = چون کبر کردی از همه دونان فروتری
علم است آدمیت است و جوانمردی و ادب = ور نی ددی به صورت انسان مصوری(سعدی بوستان)
تصویری از خرداد ماه 1390 - زندگینامه علمی: