کارما چیست؟
"کارما" چیست؟
به معنای "عمل" یا "کردار" است. این شامل هر نوع نیت، فکر، سخن و عمل فیزیکی است که فرد انجام میدهد. قانون "عمل و عکسالعمل" یا "هرچه کنی به خود کنی؛ گر همه نیک و بد کنی"؛ همه به خود کننده ی کار برگشت می کند.
تأکید قرآن هم بر این است که فریبکاران باید بدانند حیله گریِ شان به خودشان بر می گردد. این سنت خداوند متعال است :"...وَ لايَحيقُ المَكرُ السَّيِّيءُ الاّ بِاَهلِه...": مكر و نیرنگ و فريب جز اهلش را هلاك نخواهد کرد.(سوره ی فاطرآيه ی43)
از حضرت امیرالمؤمنین است که حیله گری با مردم نتیجه اش به خودش بر می گردد و برای انسان فایده ندارد. شاید زودگذر چیزی عاید انسان شود ولی در دراز مدت آن نیرنگ به خود انسان برمی گردد:- مَن مَكَرَ الناسَ رَدَّ اللهُ سُبحانَهُ مَكرَهُ فی عُنُقِه. (غررالحكم ترجمه انصاری فصل77ص686): كسي كه بر مردم، مكر و حيله به کار برد، خداوند پاک، مكر و حيله او را به خودش برمي گرداند.
"کارما" ، شامل سه مرحله پی در پی است: نیت یا طرح ذهنی؛ انجام طرحِ از پیش آماده شده در گفتار و کردار؛ و نتیجه به دست آمده از نیت و کردار. همین سه، برای خوبی و بدی های انسان بردیگران به خودش بر می گردد.
نیکی ها بردیگران، عامل آرامش درونی و شادی برای ما و طرف های مقابل ما می شود که در واقع از بخشش، راستگویی، مهربانی و افکار سازنده در همیاری به دیگران سرمی زند و همان است که قرآن می گوید:
...وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَىٰ؛ وَلَا تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ...(سوره ی مائده آیه ی 2): ...و یکدیگر را بر انجام کارهای خیر و پرهیز(از بدکرداری) یاری نمایید و یکدیگر را بر گناه و تجاوز کمک مکنید...
بدی ها عامل زایش رنج و گرفتاری و شرایط ناهنجار و آسیب های طاقت فرسا می شود که منجر به حذف فیزیکی بدکار به دست خود می گردد؛ در واقع از بدخواهی برای دیگران و زیان رساندن به آنان توسط دروغگویی، سخن چینی، سنگ اندازی برسر راه های خوشبختی مردم برای بدکردار پدید می آید.
این ها همه نتیجه ی نیت، گفتار، رفتار و کردار ماست نه اینکه جبر و سرنوشت بد داشتن افراد باشد. وقتی بَنا و ساختمانی را با گِل و مواد خام روی هم گذاری باید منتظر فرو ریزی اش با یک تکان کم لرزشی هم باشی و لی اگر با اندیشه ی بازدارنده از فروریزی، سازه ای را با مواد محکم و سخت ساختی، فرو ریختنش با لرزش بالا هم ممکن نیست. پس آینده ای شکوفا، دست پرورده ی کار امروز ماست.
بنابراین: "کارما" یک نظام ایجاد شده در کیهان و افلاک است که تضمین میکند هر چیزی که از ما صادر شود در نهایت به هر شکل ممکن به ما بازمیگردد. باید انسان با بینش عمیق در انجام کارها، دقت لازم را پیش فرض کردار خود نماید تا از واکنش های بد برای خویش پیگیری نماید. از کنش و واکنش نمی شود فرار کرد. باز هم با تکرار به بیان ساده می گوییم: آنچه میکاری، درو میکنی.
آنچه امروزه بر سر زبان ها افتاده و مقداری اضطراب را در دل کسانی ایجاد می کند که آگاهی لازم نسبت به "کارما" پیداکرده اند. مفهوم "کارما" در اشعار فارسی از قرن ها پیش آمده که در جهانبینی شعر کلاسیک فارسی چون بر پایههای اعتقادی اسلامی و ایرانی است به خوبی ما درک کرده ایم: اگر کردارت "بد" یا خوب باشد نتیجه اش به خودت برمی گردد. همان گونه که در قرآن به ما آموزش داده شده است:
...یا أیُّهَا النّاسُ إنَّما بَغیُکُم عَلیٰ أنفُسِکُم...(آیه ی 23 سوره ی یونس): ای مردم ستم شما بر خودتان است.
وَمَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَيَعْفُو عَنْ كَثِير(آیه ی 30 شوریٰ): و هر آسیبی به شما رسد به سبب کرداری است که انجام داده اید و خداوند از بسیاری هم درمی گذرد.
إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ ۖ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا ...(آیه 7 سوره ی إسراء): اگر نیکی کنید به خود نیکی کرده اید و اگر بدی کنید به خود بدی کرده اید...
ماأصابَکَ مِن حَسَنَةٍ فَمِنَ اللهِ وَ ماأصابَکَ مِنسَیِّئَةٍ فَمِن نَفسِکَ...(سوره ی نِساء آیه ی 79): آن چه از نیکویی ها به تو می رسد از طرف خداست و آن چه از بدی به تو میرسد از جانب خودت هست...
(چون نیکی که به ما می رسد حالت پاداش کردار نیک است لذا از طرف خدا به ما می رسد ولی بدی به طورمستقیم برگشت کردار بد ماست!)
وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَىٰ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ ﴿آیه ی٩٦سوره ی أعراف﴾: و اگر مردم روستا و شهر ها به خدا ایمان می آوردند و پرهیزاز گناهان را پیشه ی خود می کردند به یقین برکاتی از آسمان و زمین را بر آنان می گشودیم ولی همه چیز را دروغ پنداشتند؛ ما هم آنان را به سزای کردارشان که همواره انجام می دادند، گرفتار کردیم.
قرآن درباره ی بذل و بخشش از ثروت را هم می گوید اثر جانبی اش به نفع خودتان است و به خودتان برمی گردد: ... وَمَا تُنفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَلِأَنفُسِكُمْ وَمَا تُنفِقُونَ إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَمَا تُنفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَأَنتُمْ لَا تُظْلَمُونَ(آیه 272سوره ی بقره):... و هرکار بهترینی را که بخشش می کنید در حقیقت برای خودتان است؛ جز برای رضای خدا بخشش نکنید، و هربخشش بهتری که انجام دهید، به شما به تمامی بازگردانده میشود و بر شما ستمی نخواهد رفت.
قرآن به ما آموزش می دهد: اگربه کژراهه قدم گذاشتیم در اصل ما اسیرکردارِخویش می شویم:
كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ(آیه ی 38 سوره ی مُدَّثِّر): هر انسانی در گروِ آن چیزی است که خود (با کردارش) به دست آورده است.
در واقع انسان، با کردار خویش، خود را گروگان می کند و تا کردارش به خودش برگشت نکند، همچنان پابست آن است.
مولانا جلال الدین بلخی در شعر این معنا را چنین آورده است:
هر نفس در بند چیزی مانده است = جان فدای آنکه خود را خوانده است
"رهینة" یعنی در گرو گرفتاریهای خودساخته؛ یعنی انسان خود، خویش را در کمند رفتارش، اسیرمیسازد.
آنچه بر جسم و جان او سلطه دارد جز کردار خودش نیست؛ هر کس همان چیزی را درو میکند که خود کاشته است.
در جای دیگری قرآن همین مطلب را به عبارت دیگری آورده است:
كُلُّ امرِءٍ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ(سوره ی طور آیه ی 21): هر انسانی در گروگان آن چه فراهم آورده، می باشد.
کردار نیک و بد انسان، افزون بر تأثیر جسمانی، بر روح او نیز اثر جانبی "کارما" را دارد:
در قرآن چنین آمده است که وقتی انسان از نظر و قوانین آفریدگار جهان روی گردان و دچار لغزش گردید، خداوند هم قلب او را از گرایش و پذیرش حق می لغزاند: ...فَلَمّا زاغوا أزاغَ الله ُ قُلوبَهُم واللهُ لایَهدِی القَومَ الفاسِقینَ(آیه ی پنچ سوره ی صف): پس هرگاه دچار لغزش و روی گردانی از راه درست شدند، خداوند دلهایشان را از پذیرش حق بررمی گرداند و خدا مردم نابکار و فاسق را هدایت نمی کند.
یا قرآن در جای دیگر: کش دار بودن کردار بد؛ از نوع تجاوزگری و ستم به حقوق مردم، جلوگیری کردن از انجام کارهای نیک برای دیگران، در شک وشبهه قرارداشتن از لحاظ ایمان به آفریدگار جهانیان و آینده انسان برای حسابری پس از مرگ، نتیجه ی چنین کرداری جز سزا و کیفری همچون جهنم نخواهد داشت: مَنّآعٍ لِلخَیرِ مُعتَدٍ مُریبٍ(آیه ی 25سوره ی ق) در آیه ی دیگری بر این کردارهای بد، چند نوع کارهای بد را افزوده است: ناکسان اهل سوگند(اهل دورویی)، عیبجویان، سخن چینان و پرگناهان و خودبزرگ بینان:... حَلّافٍ مَهینٍ؛ هَمّازٍ؛ مَشّاءٍ بِنَمیمٍ؛ مَنّاعٍ لِلخیرِ؛ مُعتَدٍ؛ أثیمٍ؛ عُتُلٍّ...(آیه های 10تا 13سوره ی قَلَم).
پس "کارمای" مورد نظرقرآن، تفاوت اساسی با "کارما" در بودیسم و مانند آن دارد؛ به عبارت بهتراین که: کردار بد، علاوه بر بازتاب فیزیکی در دنیا، انسان از لحاظ روحی نیز دچار آسیب می گردد که از رشد به طرف کمال باز می ماند و عذاب جهان پس از مرگ نیز بازتاب همین کردار دنیایی آنان است: کَدَأبِ آل فِرعَونَ وَ الِّذینَ مِن قَبلِهِم کَذَّبوا بِآیاتِنا فَآَخَذَهُمُ اللهُ بذُنوبِهِم وَاللهُ شَدیدُ العِقابُ(سوره ی آل عمران آیه ی11): همچون شیوه ی فرعونیان و پیشینیان آنان، نشانه های ما را دروغ پنداشته که خدا آنان رابه گناهانشان گرفتار کرد و خدا بدکاران را به سختی کیفر رسانَد. در آیه دیگری نیز به "کارمای روز حسابرسی آخرتی" اشاره می نماید: فَکَیفَ إذا جَمَعناهُم لِیَومٍ لا رَیبَ فیهِ وَ وُفیَّت کُلُّ نَفسٍ ما کَسَبَت وَ هُم لایُظلَمونَ(سوره آل عمران آیه ی 25): پس چگونه خواهد بود حال آنان هنگاهی که همه را گردآوریم برای روزی که شکّی در پدید آمدن آن نیست؛ و هر کس به تمام پاداش و کیفرِ دستآوردِ کرداش، می رسد.
قرآن در باره کارهای خیانت زا نیز باز گرد آن به خود انسان را گوشزد می کند و پیامبران را اهل خیانت شدن مبرّا و دور می داند که آنان در جوهر خود از خیانت ورزان نیستند:
وَمَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ وَمَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ثُمَّ تُوَفَّىٰ كُلُّ نَفْسٍ مَا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ(آیه 161سوره ی بقره): هیچ پیامبری را نَسِزد که [در دارایی مردم و سایر چیزها] خیانت ورزد و هر که خیانت نماید، روز قیامت با آنچه در آن خیانت کرده بیاید سپس به هر کس آنچه را انجام داده به طور کامل می دهند و آنان مورد ستم قرار نمی گیرند.
"غُلّ" یعنی خیانت کردن یا بستن دست و پای مردم به چیزی که: برای آنان دست و پاگیر باشد و نتوانند به آن برسند به عبارت دیگر دست به کاری بزنند که دیگران از رسیدن به آن ناتوان شوند. این از یک نقشه ی ذهنی پرده بر می دارد که به مرحله اقدام عملی پا گذاشته و نشان دهنده ی خیانت و نیرنگ زدن به دیگران است چون اگر کاری کنیم که خیانت به دیگران حساب شود، کاری بس رذل و پستی است زیرا بن بستی ایجاد کردیم که نگذاشته دیگران به آن چه می خواسته، دست یابد و برای رسیدن به آن، با ناامید شدن روبه رو می گردند. بنابراین: از به هدف خود رسیدن، بازماندن، گناه بزرگی است و در دنیا نمی شود طور کامل جبران گردد و به عدالت رسید، لذا برای اجرای درست آن، سر از زندگیِ جهان پس از مرگ در می آورد تا حق از دست رفته، به حقدار برسد.
در سیره ی هیچ پیامبری چنین مکر و خدعه و حیله ای وجود نداشته ولی ما انسان های پیروان پیامبران در هرجای جهان از این صفت مذموم و ناپسند برای اقدام های نادرست خود از آن استفاده می کنیم.
فردوسی نیز راه دین را از راه مکر و نیرنگ جدا می داند:
سخن جز به یزدان و از دین مگوی = ز نیرنگ جادو شگفتی مجوی
بسی گشته ام در فراز و نشیب = نیم مرد گفتار و بند و فریب
منه با جوانی سر اندر فریب = گر از چرخ گردان نخواهی نهیب
نباید نهادن دل اندر فریب = که پیش فراز اندر آید نشیب
اگر در فرازی و گر در نشیب = نباید نهادن سر اندر فریب
به دل نیز اندیشه ی بد مدار = بداندیش را بد بود روزگار
در ضمن باید این نکته را یادآوری کرد که گمان نکنیم "کارمای" هر کرداری از ما به طور دقیق همانند خودش باشد؛ خیر؛ ممکن است چیزی همطراز کردار ما باشد ولی نوعش فرق داشته باشد. قرآن به این نکته اشاره می کند که بخیلان و افرادی که حاضر نیستند به اندازه ی شیار یا گودی ریزِ بسیار کوچکِ پشت هسته ی خرما: "نقیر" از خود جدا کنند و به دیگران بدهند، لیاقت حکومت بر مردم را ندارند؛ کسی که قصد شهریاری بر مردم را دارد، باید به فکر آسایش و رفاه مردم باشد تا به مُلک برسد.آیه ی 53سوره نساء این نکته را در بر دارد: أم لَهُم نَصیبٌ مِنَ المُلک؟ فَإذا لایُؤتونَ الناسَ نَقیراً: آیا اینان(یهودیان مورد نظر قرآن)برای ایشان بهره ای از سروری و حکومتداری بر مردم را دارند؟ اینها اگر حاکم شوند(چیزی) که گودی پشت هسته ی خرما را هم (پرکند) به مردم نمی دهند!
به طور مسلّم پیامبران قبل از اسلام نیز به جزای نیک و بدکردار امت هایشان یادآوری کرده اند. هیچ کس از این روش خدا، برگشت کردار و حتی گفتار به خود انسان مستثنا نیست؛ چه پیامبر باشی چه انسان عادّی.
داستان مشهور حضرت یعقوب و مبتلا شدن او به فراق یوسف و بنیامین را در ذهن داریم که برای یعقوب گران تمام شد تا جایی که چشمانش را هم بر اثر شیون و زاری از دست داد که هم "قوز بالا قوز" دیگری بود که دیدگانش کور گردید. ...وَقَالَ يَا أَسَفَى عَلَى يُوسُفَ. وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ. فَهُوَ كَظِيمٌ)سوره ی یوسف آیه ی 84﴾: و گفت دریغ بر یوسف. چشمان او از اندوه یوسف سفید گشت. در این باره، او اندوهی گلوگیر داشت.
از امام صادق در این باره مطلبی است که این گرفتاری ها به کردار خود یعقوب بر می گردد:
- وقتی یعقوب(ع) بنیامین را از دست داد، از خدا خواست که به او رحم کند و عرضه داشت: هم دو چشمم را گرفتی و هم دو پسرم را! خدا به او وحی کرد: اگر آنها از دنیا رفته باشند، آنها را زنده خواهم کرد و به تو برمیگردانم، ولی به یاد بیاور که گوسفندی را ذبح کرده بودی و از آن خوردی، اما به شخص روزه داری که در همسایگی تو بود، چیزی نرسید.(برقی، ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد، محاسن، محقق، مصحح، محدث، جلال الدین، ج 2، ص 399، قم، دار الکتب الإسلامیة، چاپ دوم، 1371)
- حضرت یعقوب(ع) هر روز گوسفندی را ذبح میکرد که هم از آن صدقه میدادند و هم خود از آن استفاده میکردند. در شب جمعهای فقیر مؤمن روزهداری که نزد خدا جایگاه خاصی داشت، بر در خانه یعقوب(ع) آمد و غذایی درخواست کرد، ولی اهل خانه به او غذا ندادند. آن فقیر شب را گرسنه به سر برد و با شکم گرسنه فردای آنروز را روزه گرفت. او از این حالت به خدا شکایت کرد. خدا به حضرت یعقوب(ع) وحی فرستاد که تو با بیاعتنایی به بنده من، غضب مرا برانگیختی. تو و خانوادهات مستوجب بلای من شدید(محمد بن علی، ابن بابویه، علل الشرایع، ج 1، ص 45-46، قم، کتابفروشی داوری، چاپ اول، 1385)
بنا براین براثریک بد رفتاری از روی بی توجهی عکس العمل آن، فراق به این سنگینی و کوری را برای حضرت یعقوب فراهم کرد. آن روزه دار، حسرت چند لقمه غذا را کشید و حضرت یعقوب گرفتار حسرت فراق یوسف را و چون روزه دار را نادیده گرفته شد، با غصه ی یوسف، نادید و کور گردید. این چنین کردار انسان به خودش بر می گردد.
در قرآن آنجا که بحث خاندان آل فرعون و پیشینیانشان را می آورد، می گوید آنان را به گناهانشان گرفتار کردیم و خداوند نیرومندی سختگیرانه در این باب هست، می فرماید: به درستی بدانید که خداوند نعمت هایی را که به افرادی می دهد دگرگون نمی کند تا این که خودشان در وجودشان دگرگونی ایجاد می کنند به عبارت دیگر انسان ها با کردارخودشان در سرنوشتشان تغییر را پیش می آورند(چه در خوبی ها و چه در بدی ها): ذَٰلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَىٰ قَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ(آیه ی53 سوره ی انفال).
معادل مفهومی "کارما"، که همان قانون عمل و عکسالعمل یا سزای کردار نیک و بد است، یکی از مضامین اصلی در ادبیات فارسی، به ویژه در آثار اخلاقی و عرفانی، به شمار میرود. شاعران از این اصل برای رساندن پیامهای اخلاقی و هشدار درباره ی عواقب کارهای ناپسند استفاده کردهاند؛ در اینجا، از اشعار شاعران بزرگ بهره می گیریم:
حکیم ابوالقاسم فردوسی
آنچه فردوسی آورده است از نوشته های کهن استفاده کرده نه این که خودش در ذهنش بافته باشد:
به نیکی گرای و به نیکی بکوش = به هرنیک و بد پندِ دانا نیوش
نباید که گردد به گرد تو بد = کزان بد، تو را بی گمان بد رسد
به بیداد برخیره خون ریختند = به دام نهاده، خود آویختند
هر آن کس که او گم کند راه خویش = بد آید بداندیش را کار خویش
هر آن کس که او گم کند راه خویش = بد آید بد اندیش را کار پیش
مزن بر کم آزار بانگ بلند = چو خواهی که بختت بود یارمند
همه راستی باید و مردمی = ز کژّی و آزار خیزد کمی
به هر کار در پیشه کن راستی = چو خواهی که نگزایدت کاستی
چو بیدادگر شد شبان با رمه = بدو بازگردد بدیها همه
ز کردار بد بر تنش بد رسید = مجو ای پسر "بندِ بد" را کلید: امام علی ع:
- ظَفَرَ بِالخَیرِ مَن طَلَبَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل48ص475): هرکس نیکی خواست با پیروزی آن را به دست آورد.
چو جویی بدانی که از کار بد = به فرجام بر بد کنش بد رسد
هر آن کس که او آتشی برفروخت= شد اندر میان خویشتن را بسوخت
چنین داد پاسخ که کردار بد = بسان درختیست با بار بد
بپرهیز تا بد نگرددت نام = که بد نام، گیتی نبیند به کام
هر آن کس که نیکی فرامش کند = خرد را بکوشد که بی هُش کند
نباید که گردد به گرد تو بد = کز آن بد، ترا بی گمان بد رسد
به دل نیزاندیشه ی بد مدار = بد اندیش را بد بود روزگار
به دانش دو دست ستیزه ببند = چو خواهی که از بد نیابی گزند
وگر بد نشان باشی و بد کنش= ز چرخ بلند آیدت سرزنش
و گر بد کنی جز بدی ندروی = شبی در جهان شادمان نغنوی
تو پاداش آن نیکویی بدکنی = چنان دادن که بد با تن خود کنی
چو دوری گزیند ز کردار زشت = بیابد بدان گیتی اندر بهشت؛
نباید که گردد به گِرد تو بد = کزان بد تو را بی گمان بد رسد؛
نگر تا ز کردار بد گوهرت = چه آرد جهان آفرین بر سرت؛
هر آن کس که اندیشه ی بد کند = به فرجام ، بد با تن خود کند:
(اشاره به آیه ی 7 سوره ی إسراء).
ز دستور بد گوهر و گفت بد = تباهی به دیهیم شاهی رسد؛
چه گفتند دانندگان خرد = که هر کس که بد کرد کیفر برد
نخستین نشان خرد آن بوَد = که از بد همه ساله ترسان بوَد
یکی آنک اندیشد از روز بد = مگر بیگنه بر تنش بد رسد؟
بترس از بد مردم بدنهان = که بر بدنهان تنگ گردد جهان
مباشید گستاخ با این جهان = که او بتّری دارد اندر نهان
ببخشای بر مردم مستمند = ز بد دور باش و بترس از گزند
نباید که پیچد ز راه گزند = که بد دل به گیتی نگردد بلند
بگویش که آن کس که بیداد کرد = بشد زین جهان با دلی پر ز درد
به هر کو گزند آید از روزگار = بدان باشد او را سزاوار کار
بد و نیک ماند زما یادگار = تو تخم بدی تا توانی مکار
سخن گر نرفتی بدین گونه سرد = ترا نیستی دل پر آزار و درد
2. مولانا جلال الدین بلخی:
رو بترس و طعنه کم زن بر بدان = پیش دام حکم عجز خود بدان
تا نداند که هر آنَک کرد بد = عاقبت باز آید و بر وی زند
چونک بد کردی بترس آمن مباش = زانک تخمست و برویاند خداش
گر بود نیکو اَبَد یارت شود = ور بود بد در لحد مارت شود
پس تو را هر غم که پیش آید ز درد = بر کسی تهمت منه بر خویش گرد
رازها را می کند حق آشکار = چون بخواهد رست، تخم بد مکار
از خرد غافل شود بر بد تند = بعد آن عقلش ملامت می کند
انبیا گفتند: فالِ زشت و بد = از میان جانتان دارد مدد (مثنوی)
بدی مکن که درین کشت زار زود زوال = به داس دهر همان بِدرَوی که می کاری(دیوان شمس)
3. سعدی:
نکوکارپرور نبیند بدی = چو بد پروری خصم خون خودی
بگفتا گر این مرد بد می کند = نه با من که با نفس خود می کند
نه هرگز شنیدیم در عمر خویش = که بدمرد را نیکی آمد به پیش
بداندیش مردم به جز بد ندید = بیافتاد و عاجزتر از خود ندید ...
اگر بد کنی چشم نیکی مدار = که هرگز نیارد گز انگور بار
مکن بد که بد بینی از یار نیک = نروید ز تخم بدی بار نیک
اگر بد شنیدن نیاید خوشم = ز کردار بد دامن اندر کشم
مکن بد به فرزند مردم نگاه = که فرزند خویشت برآید تباه
مریز آبروی برادر به کوی = که دهرت مریزد به شهر آبروی
دعای بد نکنم بر بدان که مسکینان = به دست خوی بد خویشتن گرفتارند
کردار نیک و بد به قیامت قرین توست = آن اختیار کن که توان دیدنش لقا
نه نیکان را بد افتادست هرگز = نه بدکردار را فرجام نیکو
چو بد کردی مشو ایمن ز بدگوی = که بد را کس نخواهد گفت نیکوی
منم کافتادگان را بد نگفتم = که ترسیدم که روزی خود بیفتم (بوستان)
4. حافظ شیرازی نیز آورده است:
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش = هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کِشت
ستم از غمزه میاموز، که در مذهب عشق = هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر = کِای نور چشم من به جز کِشته نَدرَوی (دیوان حافظ)
امام علی ع فرمود: هرچه بکاری همان را درو کنی:
- کَما تَزرَعُ تَحصُدُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل68ص572).
5 . نظامی گنجوی:
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات = که واجب شد طبیعت را مکافات
سپهر آیینه عدل است شاید = که هرچ آن از تو بیند وانماید
منادی شد جهان را هرکه بد کرد = نه با جان کسی با جان خود کرد(نظامی؛ خمسه؛ خسرو و شیرین؛ اینترنت)
قرآن کتابی پر رمز و راز است ولی در برخی از صفحه هایش به آسانی و به طور آشکار می توان به نتیجه یا عکس العمل کردار خود پی برد به عنوان نمونه بعضی از "کارما" ها را از آن بهره برداری می کنیم:
الف: رسیدگی نکردن به یتیمان و بینوایان و رهایی بردگان:
(سوره ی فجر آیه های 16 تا 20): وَ أمّا إذا مَا ابتَلیٰهُ فَقَدَرَ عَلَیهِ رِزقُهُ فَیَولُ رَبّی أهانَنِ؛ کَلّا بَل لا تُکرِمونَ الیَتیمَ وَلاتَحّاضّونَ عَلیٰ طَعامِ المِسکینِ وَ تَأکُلونَ التُّراثَ أکلاً لَمّاً وَ تُحِبّونَ المالَ حُبّاً جَمّاً: چون روزی او را تنگ کردیم میگویند خدا مرا خوار کرد! خیر چنین نیست بلکه آنان یتیم نوازی نمی کنند و از پا افتادگان بینوارا غذا نمی دهند و ارث دیگران را به تمامی می خورند وشیفته ی ثروت دنیا هستند.
در سوره ی بَلَد نیز اشاره به دو راه "خیرزا" و "بدی زا" می کند که نتیجه کارهای انجام شده به سوی ما برمی گردد و برای از بین بردن سختی های در پیشرو، انجام چه کارهایی شما را ازین گردنه های صعب العبور به آسانی و راحتی رهایی می بخشد و آن آزاد کردن "برده"؛ سیرکردن شکم گرسنگان درایام قحطی به یتیمان وابسته به ما؛ و بینوایان خاک نشین می باشد (با یاری رساندن راه را برای خود خود می گشاییم و با یاری نگردن راه را برخود می بندیم و به سختی و فلاکت می افتیم: وَ هَدَیناهُ النَّجدَینِ؛ فَلَااقتَحَمَ العَقَبَةَ؛ وَ ما أدراکَ مَا العَقَبَةَ؛ فَکُّ رَقَبَةٍ؛ أو إطعامٌ فی یَومٍ ذی مَسغَبَةٍ؛ یتیماً ذا مَقرَبَةٍ؛ أو مِسکیناً ذا مَترَبَةٍ(آیه های 10 تا 16سوره ی بلد): دو راه خیر و شرّ را به انسان نشان دادیم؛ اما او در گردنه ی سخت قدم نگذاشت؛ چه میدانی که گردنه ی سخت چیست؟: آزاد کردن برده؛ غذا دادن روز های گرسنگی به یتیم نزدیکان و بینوای خاک نشین.
ب: شکّ و شُبهه در باره ی باور های دینی و غرورِ فریبندگی ثروت و دارایی اش با ناسپاسی ازآفریدگارجهان:
در سوره کهف آیه های 32تا 43) حکایت دو نفر که باداشتن ثروت فراوان از کشت و زرع خود با باغهایش دچار افکارمغرورانه برای پشت پا زدن به باورهای دینی شد که هرچه را داشت نابود شد. اینک گفتار قرآن: داستان دو نفر را که با هم گپ وگفتی داشتند، مثال آور. ما به یکی از آندو، دو باغ با درختان انگور و درختان خرما در اطرافش با کشتزار و نهر آب درونش، دادیم. میوه ها و محصول آنها بدون آفت، فراوان بود. به فخر فروشی برآمد و به رفیق کم برخوردارش گفت: من از لحاظ ثروت و خدم و حشم برترم. روزی به باغش درآمد و با ستمی که برخود می کرد (بادی به غبغب انداخت)و گفت فکر نمیکنم ثروتم از بین برود. و بعید است قیامتی باشد! اگر هم باشد من آنجا نیز زندگی بهتری خواهم داشت! رفیقش در مقام اندرز برآمد و گفت: آیا به خدایی که ترا از خاک پدید آورد و بعد با نطفه آفرید و مردی چهارستون بدنت سالم قرار داد، ناباور شدی؟ من که خدا یروردگارم هست برای او شریکی قائل نیستم.چرا وقتی به باغت در آمدی نگفتی همه چیز به خواست خداست؟ و جز قدرت خدا نیرویی نیست. اگر مرا به ثروت و فرزند کمتر از خود دانی، امید است خدا، بهتر از باغ ترا به من دهاد و بر بوستان تو آتشی فرستد که صبحگاهان آنرا به تمامی نابود کند و با خاک یکسان گردد. و آبش در زمین فرو رود تا دیگر نتوانی آبی فراهم کنی...
ج: انواع گناه و ستمگری:
«سوره ی عنكبوت كه از اقوام ستم پيشه ياد مى كند، در پايان بحث، درباره ی فرجام همه ی آنان مى فرمايد: فَكُلّاً اَخَذنا بِذَنبِهِ فَمِنهُم مَن أرسَلنا عَلَيهِ حاصِباً وَ مِنهُم مَن أخَذَتهُ الصَّيحَةُ و مِنهُم مَن خَسَفنا بهِ الأرضَ وَ مِنهُم مَن اَغرَقنا وَ ما كانَ اللهُ لِيَظلِمَهُم وَ لٰكِن كانوا اَنفُسَهُم يَظلِمُون ( آيه ی40 سوره ی عنكبوت): پس هر كدام از آنان را به گناه خودشان گرفتيم؛ بنابراين: بعضى را سنگريزه بر سرشان ريختيم و برخى را خروش و فرياد در برگرفت و قومى ديگر را به زمين فرو بردیم و بعضى دگر را به آب غرق كردیم.(بدانيد) خداوند نبود كه به آنان ستم كرد بلكه خودشان بر خويش ستم مى كردند.
با نگرش به آيات یاد شده كه فرجام هر امتى را معلول اشتباه های آنان دانسته و به سبب گناهشان، پايان كارشان كه نابودى و هلاكت است، يكى ست و تمام گناهان با تفاوت ظاهرى كه دارند، همه ظلم و ستم محسوب مى شوند ولى چون هر قومى داراى گناه خاصى است، هر يك، نابوديشان متفاوت است. گمان نرود كه فقط پايان كار امت ها نابودى و هلاكت است بلكه در طول حيات بعضى از امت ها مثل قوم فرعون به علت گناه و كارهاى خلاف قوانين نظام خلقت آفریدگار، دچار بلاها و سختى هاى طاقت فرسا مى شدند كه كمتر از مرگ تدريجى نبود. در سوره ی اعراف چندين بلا را براى قوم فرعون يادآورى مى كند:
1 - قحطى و خشكسالى .
2 - كمبود ميوه و برداشت مواد غذايى .
3 - طوفان .
4 - آفت ملخ كه به محصولات كشاورزى مى زند و همچنين باعث اذيت و آزار انسان مى شود.
5 - شپشه (آفتى است كه به گندم و حبوبات ديگر مى افتد) يا شپشك .
6 - قورباغه يا غوك .
7 - خون (هنگامى كه مى خواستند آب بنوشند تبديل به خون مى شد).
به نظر مى رسد: اين نوع نتايج و معلول گناهان براى انسان، روحيه ی پريشانى، اضطراب و جنگ اعصاب را پديد مى آورد كه آرامش را از نوع بشر سلب مى كند؛ انسان خود را از هر طرف اسير و درمانده مى بيند؛ دنبال راه فرار است ولى راهى پيدا نمى كند. اين را قرآن "رِجز" مى نامد. لذا مجبور مى شود به كسى مراجعه كند كه اصلاً نمى خواهد او را ببيند. قوم فرعون وقتى در چنين موقعيتى قرار گرفتند به موسى رو آوردند و گفتند اگر اين "رجز"، عذاب و بلا را از ما برطرف كنى هم به تو ايمان مى آوريم و هم قوم تو را آزاد مى كنيم تا با تو باشند. اين اضطراب و پريشانى روحى را از آنان برداشتيم ولى نه ايمان آوردند و نه به وعده خود عمل كردند. ما هم در مقابل از آنان انتقام گرفتيم و در دريا غرقشان كرديم:
وَ لَقَد أخَذنا آلَ فِرعَونَ بِالسّنينَ و نَقصٍ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُم يَذَّكَّرونَ؛ فَاِذا جائَتهُمُ الحَسَنةُ قالوا لَنا هٰذِهِ و اِن تُصِبهُم سَيِّئَةٌ يَطَّيَّروا بِموسىٰ وَ مَن مَعَهُ؛ ألا اِنَّما طائرُهُم عِندَاللهِ ولٰكِنَّ أكثَرَهُم لايَعلَمونَ؛ و قالوا مَهما تَأتِنا بِهِ مِن آيَةٍ لِتَسحَرَنا بِها فَما نَحنُ لك بِمُؤمِنين؛ فَأرسَلنا عَليهِمُ الطّوفانَ وَالجَرادَ وَالقُمَّلَ وَالضَفادِعَ و الدَّمَ، آياتٍ مُفَّصَلاتٍ فاستَكبَروا و كانوا قَوماً مُجرمينَ وَ لَمّا وَقَعَ عَليهِمُ الرِجزُ قالوا يا موسىَ ادعُ لَنا رَبَّكَ بما عَهَدَ عِندَكَ لَئِن كَشَفتَ عَنّا الرِجزَ لَنُؤمِنَنَّ لَكَ و لَنُرسِلَنَّ مَعَكَ بَنى اسرائيل؛ فَلَمّا كَشَفنا عَنهُمُ الرِّجزَ إلىٰ أجَلٍ هُم بالِغوهُ إذا هُم يَنكُثُونَ؛ فَانتَقَمنا مِنهُم فَأغرَقناهُم فىِ اليَمِّ ... ( سوره ی اعراف آيه های 130 تا 136)
آيات آورده شده، اثر و نتيجه هاى جور و ستم و تجاوز را به وضوح بازگو كردند كه ظالمان براى ماندن ستم مى كنند ولى ظلمشان آنان را از صفحه ی روزگار محو خواهد کرد. همانطور كه در فرمايش حضرت امير عليه السلام آمده است : مَن عامَلَ رَعيَّتَهُ بِالظُّلمِ ازالَ اللهُ سُبحانَه دولَتَهُ و عَجَّلَ بَوارَه وَ هَلَكَه(غررالحكم ترجمه انصاری فصل 77 ص 678 حديث 1078): هرکس بر مردم زیر دستش به ستم رفتار نمايد، خداوند حكومتش را زايل ، در نابوديش شتاب مى ورزد و او را نابود مى کند.»( برگرفته از کتاب "عوامل سقوط حکومتها در قرآن و نهج البلاغه" ی مؤلف). در حدیث دیگری نیز از امام ع همین نکته را می فرماید: مَن عَمِلَ بِالجَورِ عَجَّلَ اللهُ سُبحانَهُ هَلکَهُ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل 77 ص677): هرکس با مردم به ستم رفتار کند خداوند پاک در نابودیش شتاب کند.
د: کارمای افرادی که اهل تجاوز به دیگرانند؛ بازدارنده ی نیکوکاری اند؛ عیبجو و سخن چینند؛ اهل گناه،خشونت و گستاخند؛ تحقیر کننده اند؛ ناکس و فرومایه هستند، زندگی پر از بدبختی و نکبتی با فقر فلاکت دارند. قرآن در سوره ی قلم این مطالب را با داستانی از باغ دارانی می آورد که قصدشان ممانعت از کمک کردن به دیگران بوده است:
إنّا بَلَوناهُم کَما بَلَونا أصحابَ الجَنَّةِ إذ أَقسَموا لَیَصرِمُنَّها مُصبِحینَ؛ وَ لایَستَثنونَ؛ فَطافَ عَلَیها طائِفٌ مِن رَبِّکَ وَ هُم نائِمونَ؛ فَآَصبَحَت کَالصَّریمِ؛ فَتَنادَوا مُصبِحینَ؛ أَنِ اغدوا عَلیٰ حَرثِکُم إن کنتُم صارِمینَ؛ فَنطَلَقوا وَ هُم یَتَخافَتونَ؛ أن لایَدخُلَنَّهَا الیَومَ عَلَیکُم مِسکینٌ؛ وَ غَدَواعَلیٰ حَردٍ قادِرینَ؛ فَلَمّا رَأَوها قالوا إنّا لَضالّونَ؛ بَل نَحنُ مَحرومونَ؛ قالَ أَوسَطُهُم أَلَم أَقُل لَکُم لَولا تُسَبِّحونَ؛ قالوا سُبحانَ رَبُّنا إنّا کُنّا ظالِمینَ؛ فَأَقبَلَ بَعضُهُم عَلیٰ بَعضٍ یَتَلاوَمونَ؛ قالوا یا وَیلَنا إنّا کُنّا طاغینَ عَسیٰ رَبَّنا أَن یُبَدِّلَنا خَیراً مِنها إنّا إلیٰ رَبِّنا راغِبونَ...(سوره ی قلم آیه های 17 تا 32): (اینان را به عکس العمل کردارشان گرفتار کردیم) درست همان گونه که باغدارانی را به بلای کردارشان رساندیم. آنان سوگند یاد کردند (تا کسی دور و برشان نیامده) بامدادان بروند میوه های باغ را بچینند و هیچ میوه ای را (برای بیچارگان) جدا نکنند. پس هنگام خوابشان(بعد از نیت آنان) خداوند آفتی را درباغشان پیچاند که درختان انگار بدون میوه شده، سوخته وخشک گردیدند. همدیگر را بانگ زدند که اگر برای روفتن باغ آماده اید در بامداد برای چیدن میوه ها برویم. پس به راه افتادند و آهسته زمزمه می کردند: مبادا امروز بینوایی در باغ وارد شود؛ صبحگاهان نیت یا بنایشان بر این که شد که تهیدستان را محروم کنند! وقتی(باغ سوخته را دیدند) گفتند به درستی که ما راه گم کرده ایم. در واقع ما محروم و بی بهره(از میوه های باغ مان) گشته ایم نفر میانی شان گفت آیا نگفتم خدا را پاک دانسته و تسبیح خدا گویید؟ گفتند پروردگار ما پاک و منزه است (مقصرماهستیم که باغ به این حالت درآمده است)؛ هرآینه ما ستمگر بوده ایم. پس برخی از آنان برخی دیگر را سرزنش می کردند (که برنامه چیدن میوه ها را بدون کمک کردن به بینوایان داده بودند)و گفتند وای بر ما که از سرکشان و طغیانگران هستیم.(عمل یاری نرساندن به بینوایان را سرکشی در برابر آفریدگار دانستند.
امام علی فرمود:
- مَن حَفَرَ لِأخیهِ المُؤمِنِ بِئراً وَقَعَ فیها(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص682): هرکس برای برادر مؤمنش چاهی بکند خودش در آن خواهد افتاد.
فردوسی چه زیبا آورده است:
مبادا زگیتی کسی مستمند = که از درد او بر من آید گزند
زکاری که کردی بیابی جزا = چنان چون بوَد در خور ناسزا
وزان کس که ماند همی نام بد = از آغاز، بد بود و فرجام بد
که گر چند بد کردن آسان بوَد = به فرجام زو جان هراسان بوَد
نگر تا چه گفتست مرد خرد = که هرکس که بد کرد کیفر برد
حتا در این بیت می گوید بدون شک و شبهه آورده است:اگر پدری بد کرد برگشت بدی اش به فرزندش نیز خواهد رسید:
برهنه شود در جهان زشت تو = پسر بدرَوَد بی گمان کشت تو
شود بی درم شاه بیدادگر = تهیدست را نیست هوش و هنر
نمرد آنکه او نیک کردار مُرد = بیاسود و جان را به یزدان سپرد
داستانی از جامع التمثیل ص 196(اثر محمدعلی حبله رودی به تصحیح دکتر حسن ذوالفقاری انتشارات معین1390) در این باب بی مناسبت نیست: «آورده اند که مردی بود در بصره که او را ابوالقاسم صفّار گفتندی و او حکایت کرد که من از میراث پدرشمشیری به من رسیده بود که مثل نداشت تا آن که روزی معیشت بر من تنگ شد و با خود گفتم که این شمشیر لایق امیری بوَد. پیشکش امیر عباسی نمایم و به خدمت او برده، بگذرانم و از اَنعام او نصیبی یابم. بر این اراده از خانه برآمدم. اتّفاقاً در راه اعرابی به من برخورد و با من رفیق شد و چند روزی همراه من بود؛ در میان من و او الفتی شد و احوال او معلوم کردم؛ از قبیله ی بنو تمیم بود. دانستم که این طایفه، جز به غرض آشنایی نمی کنند! من خود را از او دور کشیده داشتم و محترز بودم؛ چون او دانست که من شمشیر قیمتی دارم که از برای خلیفه می برم. چون به رأس العین رسیدم، من به خدمت خلیفه رفتم و شمشیر را گذرانیدم. از من قبول کرد؛ مرا تشریف و انعام داد؛ هزاردینارتکلّف فرمود. بعد از چند روز من مراجعت کردم و بی رفیق روانه شدم و آن اعرابی در کمین بود. چون یک منزل آمدم، باز اعرابی خود را به من رسانید و مرحبا گفت یا بابا عجم، باز در این سفربا تو همراهم. گفتم : الهی ، عاقبت به خیر باد. من دانستم که بویی برده است که با من هزار دِرهَم هست و قصد من دارد که قبیله ی بنو تمیم همه قطاع الطریق و راهزنند. من همه جا از او محترز بودم؛ دور می رفتم تا به نخلستانی رسیدم که از آبادی دور بود. اعرابی با من گفت: ای جوان اعجمی چرا با من دوری می کنی؟ من دوست تو ام! چرا نزدیک من نمی آیی؟ من گفتم "دوری و دوستی". چون دانست که من از او دور می روم ناگاه شمشیر بکشید و مرکب به من دوانید. من چون چنان دیدم، خود را از اسب به زیر انداختم و پیاده در میان جنگل و نخلستان شدم او سواره در عقب و من پیاده می گریختم. در میان جنگل از دور گنبدی دیدم گمان بردم که آبادی است؛ خود را به آن گنبد رسانیدم؛ دیدم معبد یهودان است. آن اعرابی اسب من کُتل کرده، از عقب می آمد و می گفت: ای عجمی به پای خود به سلّاخ خانه آمدی! دیگر راه گریز نداری و از دست من جان به در نمی بری! من خود را لاعلاج در میان گنبد انداختم و آن گنبد بسیار تاریک بود! من خود را به خدا سپردم و در پس در ایستادم. او سواره به در گنبد رسید و از اسب فرود آمد و اسب ها را به درختی بست. اتّفاقاً این گنبد، مکان آن دزد بود که راهزنی می کرد و مال ها را در این گنبد جمع می کرد و کسی را به این گنبد نمی برد. من دست از جان شستم و به خدا پیوستم و پدر من وصیت کرده بود که ای فرزند هرگاه تو را محنتی و شدّتی روی دهد از روی صدق و اخلاص این آیه ی کریمه را سه بار بخوان و به خود بِدَم که حق سُبحانَهُ تو را از آن بلا، نجات دهد. من به خواندن این آیه، مشغول شدم: وَمَن یَتَّقِ اللهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجاً؛ وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ وَ مَن یَتَوَکَّل عَلَی اللهِ فَهُوَحَسبُهُ إنَّ الله بالِغُ أمرِهِ قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدراً (سوره ی طلاق آیه های 2و 3) و این آیه را مداومت نمودم و آن دزد در بیرون نعره می زد که ای عجمِ خیره سر، آخر به پای خود به گور آمده ای. من در پس در، آواز او را می شنیدم و دل به لطف و کرم الهی بسته، این آیه را می خواندم. آن اعرابی به درون گنبد، تیغ کشیده در آمد و می گفت ای عجم، تو را أجل به اینجا دوانید و هزار دِرهَم که در کمر داری، مال من است. چون گنبد بسیار تاریک بود از من گذشت و در آن جا زیر زمینی بود با تیغ برهنه متوجه آن زیر زمین شد! من از عقبِ در، آهسته بیرون آمدم و آن در بسیار محکم و استوار بود و از بیرون، زنجیر قائم داشت. در را پوشیده از بیرون زنجیر کردم. حق سُبحانَهُ تَعالیٰ به فضل و کرمِ خود و به برکت آیه ی کریمه، در را به روی من گشود و به روی آن دزد بست. آن اعرابی آن حال بدید در پسِ در آمد؛ در را بسته دید. دانست دیگر خلاصی ندارد و چون پیاده بسیار دویده بودم، خسته و مانده گشته در بیرون در نشستم و به خاطرجمع آسودم؛ لَمی زدم و دمی کشیدم و سجده ی شکر به جای آوردم، گفتم:
اگر تیغ عالَم بجنبد ز جای = نبُرَّد رگی تا نخواهد خدای
آن اعرابی در اندرون گنبد، زاری و تَضَرُّع می نمود که ای بابا عجم، من هر بدی که در دل داشتم، همان پیش من آمد و هرچه کردم باخود کردم و چاهی که برای تو کندم، خود درآن افتادم؛ امروز مروَّت و مردی از عجم مانده است؛ مرا ببخش و در به روی من بگشا که من به دست تو، توبه کنم! گفتم ای شقیّ! خدای تعالی در به روی تو ناپاک بسته است و این دَم ، دَمِ آخرین توست؛ توبه ی تو سودی ندارد و نفع نکند؛ من اگر درخلاصی تو سعی کنم، خویش را خوار و متَّهم سازم؛ "چرا عاقل کند کاری؛ که باز آرد پشیمانی". ای عاصی شقیّ! در این معبد یهودان، ماندن تو را عین صواب است و تو را أجل دوانیده و به پای خود به گور آمده ای!
هرکه در راه بد قدم تازد = خویش را خوار و متّهم سازد
خود این بلا بر سر خود آوردی که خون چندین مسلمان به در گردن توست. گفت الحال به دست تو توبه می کنم! مرا ببخش! گفتم: ای شقیّ! این راه را به کسی گو که تو را نشناسد؛ تو هرگز ترک این عمل نکنی و توبه ی تو سودی ندارد. خدای تعالی در کلام خود فرموده: فَلَم یَکُ یَنفَعُهُم إیمانُهُم لَمّا رَأَوا بَأسَنا(غافر:58) توبه ی تو اَلحال سودی ندارد و تو هرگز ترک این عمل نکنی.
خوی بد در طبیعتی که نشست = نرود تا به روز مرگ از دست (سعدی، گلستان،106)»
(داستان ادامه داشت؛ خود، الباقی قصه را در کتاب مذکور دنبال کنید)
هـ: یکی از عوامل فروپاشی که "کارمای" مهمی است، دشمنی و کینه ورزی با همدیگر بر سر قدرت به دست آوردن است. در نهج البلاغه ی صبحی صالح خطبه ی 86ص118و نهج البلاغه ی فیض الاسلام خطبه ی 85ص 208 آمده: وَلا تَباغَضوا فَإنَّها اَلحالِقَةُ: با هم دشمنی نکنید که باعث فروپاشی ست. امام علی با به کاربردن "الحالقة"(: تیغی یا ماشین موزنی، ریش تراش) تشبیه جالبی را به کاربرده که ریشه ی تان را می زند.
در قرآن آیه ی بسیار امیدوار کننده ای هست که اشاره به پاداش کردار نیکی دارد که حالت پس انداز را برای جهان پس از مرگ ما دارد و خداوند آنها را پنهان نگه داشته تا "کارمای" شگفت انگیز و چشم روشنی برای آخرت ما باشد:
فَلاتَعلَمُ نَفسٌ مّا أُخفِیَ لَهُم مِن قُرَّةِ أعیُنٍ جَزاءً بِما کانوا یَعمَلونَ(آیه ی 17 سوره ی سجده): هیچ کس نمی داند به خاطر کردار نیکی که انجام می داده اند چه پاداش چشم روشنی برایشان پنهان نگه داشته شده است.
این برگشت کار های نیک است برما؛ اما کردار بد هم به اندازه ی تنبیه این جهان برما عکس العمل و یا نتیجه اش به خود ما بر می گردد ولی از نظر قرآن افزون تر از "کارما" در این جهان؛ در جهان پس از مرگ هم برایمان آماده شده است؛ به قول قدیمی ها "سَر گُندیه زیر لحاف است"! که به اصطلاح قرآنی "عذاب اکبر" نامیده می شود و با تأکید دوگانه بیان می کند:
وَ لَنُذیقَّنَّهُم مِنَ العَذابِ الأدنیٰ دونَ العَذابِ الأکبَرِ لَعَلَّهُم یَرجِعونَ(آیه ی 21سوره سجده): هرآینه به یقین، آنان را عذاب نزدیکتر(دنیایی) می چشانیم بلکه به سوی خدا برگردند که غیراز عذاب بزرگتر(در آخرت) برای آنان است.
داستان دیگری که چگونه کاربد، یقه ی بدکردار را می گیرد به طور خلاصه از جامع التمثیل بیاوریم: فردی به شکار رفته بود بر سر سفره حاکم بغداد که او هم بهر شکار و در نهایت به خوردن غذا مشغول بود با دعوت، وارد شد. در این هنگام خنده اش گرفت که همراهان حاکم او را نهیب زده که این بی تربیتی است و خنده ات از برای چه؟ او داستانش را بیان کرد که در سفر همراه تاجری بودم به خاطر ثروتی که همراه داشت به التماسش توجه نکردم که می گفت مالم را بردار؛ مرا نکش و من صاحب فرزندانی هستم و خانه ام درفلان محله باشد. اورا بَستم و خواستم سر از تنش جدا کنم، دیدم دوکبک هم بر بلندی نشستند! گفت ای کبکان برایم شهادت دهید که این مرد مرا بی گناه می کشد. اکنون که این دو کبک را کباب دیدم به یاد آن افتادم. حاکم اموال آن کشته شده را از او گرفت و به فرزندان آن مرد رساند و این اعرابی را بر دار کرد و می گفت:
هرکه تیغ ستم کشد ز نیام = به همانش کند هلاک ایّام
"هرچه کردی، یافتی و هرچه کاشتی دِرَویدی"( جامع التمثیل ص 156؛اثر محمدعلی حبله رودی به تصحیح دکتر حسن ذوالفقاری انتشارات معین1390)
حکایتی نیز از بوستان سعدی هشدار گونه که پایان سخن را در اینجا هموار کند:
یکی را حکایت کنند از ملکوک = که بیماری رشته کردش چو دوک
چنانش در انداخت ضعف جسد = که می برد بر زیردستان حسد
که شاه هرچه بر عرصه نام آور است = چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است
ندیمی زمین مَلِک بوسه داد = که مُلک خداوند جاوید باد
درین شهر مردی مبارک دَم است = که در پارسایی چُن اویی کم است
نرفتست هرگز رهِ ناصواب = دلی روشن و دعوتی مستجاب
نبردند پیشش مُهمّات کس = که مقصود حاصل نشد در نفَس
بخوان تا بخواند دعایی برین = که رحمت رسد زآسمان برین
بفرمود تا مهتران خَدم = بخوانند پیر مبارک قدم
برفتند و گفتند و آمد فقیر = تنی محتشم در لباس حقیر
بگفتا دعایی کن ای هوشمند = که در رشته چون سوزنم پای بند
شنید این سخن پیر خم بوده پشت = به تندی برآورد بانگی درشت
که حق مهربانست بر دادگر = ببخشای و بخشایشِ حق نگر
دعای مَنَت کی شود سودمند = اسیران محتاج در چاه و بند؟
تو ناکرده بر خلق، بخشایشی = کجا بینی از دولت آسایشی؟
ببایدت عذر خطا خواستن = پس، از شیخ صالح دعا خواستن
کُجا دست گیرد دعای وِیَت = دعای ستم دیدگان در پِیَت؟
شنید این سخن شهریار عجم = ز خشم و خجالت برآمد به هم
برنجید و پس با دل خویش گفت = چه رنجم؟ حق است این که درویش گفت
بفرمود تا هرکه در بند بود = به فرمانش آزاد کردند زود
جهاندیده بعد از دو رکعت نماز = به داور برآورد دستِ نیاز
که ای برفرازنده ی آسمان = به جنگش گرفتی به صلحش بمان
ولی بر دعا همچنان داشت دست = که شه سر برآورد و بر پای جست
تو گفتی ز شادی بخواهد پرید = چو طاووس چون رشته درپا ندید
بفرمود گنجینه ی گوهرش = فشاندند در پای و زر بر سرش
حق از بهر باطل نشاید نهُفت = از آن جمله دامن بیفشاند و گفت
مرو با سر رشته باردگر = مبادا که دیگر کند رشته سر
چو باری فتادی نگهدار پای = که یکبار دیگر بلغزد ز جای
ز سعدی شنو کاین سخن راستَست = نه هر باری افتاده بر خاستَست
پایان کلام مزیّن به آیه ی قرآن: آنچه تا کنون از "کارما" بیان شد، همان برگشت کردارمان به خودمان است. در بخشش ثروت نیز قرآن در(آیه ی 39سوره ی سبأ) به آن اشاره فرموده است:... وَما أنفَقتُم مِن شَیءٍ فَهُوَ یُخلِفُهُ وَهُوَ خَیرُالرّازقینَ: آن چه را از چیزی بخشش کردید، خداوند جایگزین می کند. او بهترین روزی دهنده است.
"آری این چنین است برادر"
تصویری از خرداد ماه 1390 - زندگینامه علمی: