6. انسان پست فطرت برعکس نیکوسیرتان، نیرنگبازاست؛ برخلاف عهد و پیمان و وعده اش رفتار می کند:

بد سرشتان حد و مرزی را برای نیرنگبازی و نقشه کشی برای عهدشکنی خود ندارند "هرلحظه به شکلی بت عیار" می شوند و در صحرای بدی ها سیر می کنند تا بتواند بیشتر به وادی دوزخ درآیند! دروازه ی توجیه کردار خود تا پهنای آسمان می گسترانند که خود را مبرّا کنند بلکه تیرشان به هدف بخورد.

از روش های انسان ناکس و رذل، خیانتکاری و دغلبازی است؛ هرکجا که توان دغل بازی و تبهکاری پیدا کند، انجام خواهد داد. این سرشت سفله گان است. دست شان برای فساد و تباهی، سِریشُم دارد و به آن چسبیده است. حیله گری و مزوِّر بودن راهی به وادی ایمان ندارد. این روش جز نکبت و بد نامی چیزی برای این گروه از انسان ها ندارد.

- وَعدُ اللَّئیمِ تَسویفٌ وَ تَعلیلٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل83ص780): وعده ی ناکس وقت کشی و بهانه تراشی است.

- اللَّئِیمُ إِذَا قَدَرَ أَفحَشَ وَإِذَا وَعَدَ أَخلَفَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص58): فرومایه هروقت توان مالی یا زور پیدا کند به زشتی روی آورد و هرگاه وعده دهد به آن عمل نمی کند.

چو پیمان آزادگان بشکنی = نشان بزرگی به خاک افگنی

ولیکن سرشت بد و خوی بد = تو را نگذراند به راه خرد(فردوسی)

نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان = مکن، کز اهل مروّت نیاید این کردار(سعدی بوستان)

- اَلمَکرُ سَجیَّةُ اللِّئامِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص24): فریبکاری خوی و روش فرومایگان است.

- اَلغَدرُ شیمَةُ اللِّئامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص14): پیمان شکنی و خیانت، کار فرومایگان است.

که چون بدگُهر پرورم لاجرم = خیانت روا داردم در حرم(سعدی بوستان)

- اَلغِشُّ مِن أخلاقِ اللِّئامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص46): دغلکاری و خیانت، کار بدسیرتان فرومایه است.

- اَللُّئیمُ یوجبُ الغِشَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص28): ناکسی باعث فریبکاری است.

فردوسی هم در شاهنامه آورده است راه حیله گری راه خدا نیست:

ز نیرنگ وز تنبل و جادویی = ز کردار کژی وز بدخویی

به موبد چنین گفت پس شهریار= که دل رابه نیرنگ رنجه مدار

سخن جز به یزدان و از دین مگوی = ز نیرنگ جادو شگفتی مجوی

مولانا جلال الدین بلخی در مثنوی معنوی:

تا كنون كردى چنین، اكنون مكن = تیره كردى آب را، افزون مكن
تیرگی آفرینند و تاریکی افزا؛ اهل دوز و کلَکند. هرچه از دستشان برآید، انجام می دهند تا به اهداف خیانت پیشگی خود برسند. تا به توانند برسر دیگران کلاه می گذارند. در اصل برای همین زندگی می کنند. راه های دوز و کلک را خوب بلدند. هرکسی را برایش نسخه ی مخصوصی می پیچند که بتوانند با او از درِ مکر و خدعه وارد شوند.

مولوی بلخی نیز به ما هشدار داده است: ما فریب چرب زبانی دغلکاران را نخورده و در شناخت آنها همت به خرج دهیم.
آدمی خوارند اغلب مردمان = از سلام علیک شان کم جو امان
خانه ی دیو است دلهای همه = کم پذیر از دیو مردم دمدمه
دم دهد گوید ترا ای جان دوست = تا چو قصابی كشد از دوست پوست
دم دهد تا پوستت بیرون کشد = وای آن کز دشمنان افیون کشد
سر نهد بر پای تو قصاب وار= دم دهد تا خونت ریزد زار زار(کتاب مثنوی معنوی ص ۲۳۳- ۲۳۲چاپ انتشارات جاویدان سال ۱۳۵۷)
سعدی نیز در این باره آورده است.
سیم دغل خجالت و بدنامی آورد = خیز ای حکیم تا طلب کیمیا کنیم (بعضی اشعار این بخش برگرفته از سایت بزرگترین مجموعه شعر فارسی)

همان گونه که از سخن حضرت امیر و فردوسی برداشت می شود: غش و دغلبازی، حیله گری و مکاری با دیگران معنا می دهد. این روحیه که با دوز و کلک با دیگران برخورد شود از انسان خداگرا نیست. بلکه از هواپرستان و دنیا طلبان است که به هر وسیله ای تمسک پیدا می کنند تا بتوانند برسر دیگران کلاه بگذارند و پوستینی برای خود تهیه کنند تا رقیبان خود را از دور خارج کنند. انتظارکار بی دغل از این گروه، خواستی کوته فکرانه است.

از فردوسی چنین ذکر شده که نباید انسان فریبکار باشد زیرا نتیجه نیرنگش به خودش برمی گردد:

بسی گشته ام در فراز و نشیب = نیم مرد گفتار و بند و فریب

منه با جوانی سر اندر فریب = گر از چرخ گردان نخواهی نهیب

چرا ساختی بند و مکر و فریب = همانا بدیدی به تنگی نشیب

- مِن عَلاماتِ اللُّؤمِ اَلغَدرُ بالمَواثیقِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل78ص727): از نشانه های پستی و ناکسی پیمان شکنی در باره پیمان های پذیرفته شده است.

- إیّاکَ وَ الخَدیعَةَ فَإنَّ الخَدیعَةَ مِن خُلقِ اللّئیمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل5ص153): از خدعه و نیرنگ بپرهیز زیرا نیرنگ از اخلاق انسان های بدسرشت است.

7. نیکوسیرتان اهل عفو و گذشت نسبت به خطاهای دیگرانند ولی بدسیرتان اهل کینه و انتقام:

- اَلمُبادَرَةُ إلَی العَفوِ مِن أخلاقِ الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص60): روش بزرگمنشان به عفو و بخشش دیگران پیشی گرفتن است.

هر آن کس که پوزش کند بر گناه = تو بپذیر و کین گذشته مخواه

گناه از گنهکار بگذاشتن = پی مردمی را نگه داشتن(فردوسی)

- مُعاجَلَةُ الذُّنوبِ بِالغُفرانِ مِن أخلاقِ الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل80ص768): شتاب در بخشش گناهان دیگران از روش کریمان است.

-اَلعَفوُتاجُ المَکارِمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص21): عفو و بخشش، دیهیم و سرآمد نیکی های بزرگوارانه است.

- اَلمُبادَرَةُ إلَی الإنتِقامِ مِن شِیَمِ اللِّئامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص60): از روش های پست فطرتان پیش تازی برای انتقام گرفتن است.

- مُعاجَلَةُ الإنتِقامِ مِن شِیَمِ اللِّئامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل80ص768): شتاب برای انتقام گرفتن روش پست فطرتان است.

- لا یكونُ الكَریمُ حَقوداً(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص835): جوانمرد، كینه توز و بدخواه نمی باشد.

- اَللَّئیمُ إذا أَعطىٰ حَقَدَ وَ إذا اُعطِیَ جَحَدَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص58): ناکس هرگاه چیزی به کسی بدهد، كینه ورزد و هرگاه به او چیزی داده شود، حاشا می کند.

- ألأَمُ الخُلقِ ألحِقد(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8ص178): فرومایه ترین روش کینه توزی است.

- بِئسَ العَشیرُ اَلحَقودُ(غرر الحكم ترجمه انصاری فصل20ص341): کینه توز بد خویشاوندی است.

- مَن زَرَعَ الأحَنَ حَصَدَ المِحَنَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص718) : هرکس کینه در دل بکارد رنج و اندوه را درو می کند.

کینه ، بر دشمنان انسان می افزاید و از جمعی، افرادی را منها می کند پس تا می توان باید "لطف" را به کار گرفت که چار ساز و جوانمردی را پرچم. سعدی هم گفته است:

رفتگان را لطف باز آرند = نه به جنگش بتر بیازارند

عدو را به الطاف گردن ببند = که نتوان بریدن به تیغ این کمند

اگر تند باشی به یکبار و تیز = جهان از تو گیرند راه گریز

چو با دوست دشخوارگیریّ وتنگ = نخواهد که بیند ترا نقش و رنگ

به لطفی که دیدست پیل دمان = نیارد همی حمله بر پیلبان(سعدی بوستان)

دگردیو کین است پر خشم و جوش = ز مردم بتابد گهِ خشم هوش

وگر کینه از مغز بیرون کنی = به مهر اندر این کشور افسون کنی(فردوسی)

8. روش رادمردان رفتار نیکوست:

بالاتر از آن به کسانی که به او بدی کرده اند نیز نیکی می کنند:

- اَلکَریمُ مَن جازَی الإسائَةَ بِالإحسانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص64): جوانمرد کسی است که در جواب بدی دیگران، به نیکی پاداش می دهد.

بکوشید و خوبی به کار آورید = چو دیدند "سرما" بهار آورید

مکافات بد، گر کنی نیکوی = به گیتی درون داستانی شوی

نگیرد ترا دست جز نیکوی = گر از پیر دانا سخن بشنوی (فردوسی)

کسی نیک بیند به هردو سرای = که نیکی رساند به خلق خدای

نکویی کن امسال چون دِه تُراست = که سال دگر دیگری دهخداست

کرم پای دارد نه دیهیم و تخت = بده کز تو این مانَد ای نیکبخت

نکوکاری از مردم نیک رای = یکی را به ده می نویسد خدای(سعدی بوستان)

هرکه بِخراشَدَت جگر به جفا = هم چو کان کریم، زر بخشش

کم مباش از درختِ سایه فِکَن = هرکه سنگت زنَد، ثمر بخشش

ازصدف یادگیر نکته ی حلم = هر که سر بُرَّدَت، کمر بخشش(حافظ)

- مَن احسَنَ اِلیَ النّاسِ حَسُنَت عَواقِبُهُ وَ سَهَّلَت لَهُ طَرائِقُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 686) هرکس به مردم خوبی کند، سرانجامش به خوبی گراید و راه های زندگی اش برایش آسان شود:

جوانمردی و لطف است آدمیت = همین نقش هیولایی مپندار

چو انسان را نباشد فضل و احسان = چه فرق از آدمی تا نقش دیوار

به دست آوردن دنیا هنر نیست = یکی را گر توانی دل به دست آر

خواهی که خدای برتو بخشد = با خلق خدای کن نکویی(سعدی گلستان)

- اَلکَریمُ مَن بَدَأَ بِإحسانِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص33): جوانمرد کسی است که آغازبه نیکی نماید.

- عادَةُ الکِرامِ حُسنُ الصَّنیعَةِ (غررالحكم ترجمه انصاری فصل53ص493): روش خوش سیرتان نیکوکاری است.

- لِلکِرامِ فَضیلَةُ المُبادَرَةِ إلیٰ فِعلِ المَعروفِ وَإسداءُ الصَّنایعِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل71ص583): پیشدستی به کردار نیک و گسترش خوبیها برای نیکمردان، برتری است.

- الکَریمُ مَن بَذَلَ إحسانَهُ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص44): بزرگوار کسی است که رایگان و بدون چشمداشت به دیگران نیکی کند.

- نِعمَ زادُ المعادِ اَلإحسانُ إلَی العِبادِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل81ص772): نیکی کردن به مردم خوب توشه ای برای آخرت است.

- مَن لَم یَرحَمِ النّاسَ مَنَعَهُ اللهُ رَحمَتَه(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77ص700): هر کس به مردم رحم نکند خداوند او را مهر و محبتش باز دارد.

- اَلکَریمُ یُجمِلُ المَلَکَةَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص26): جوانمرد همیشه سیمای خوب نشان می دهد.

- اَلکَرَمُ مَلِکُ اللِّسانِ وَ بَذلُ الإحسانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص54): جوانمردی، زبان را فرمانروا بودن (جلوحرف مفت زدن خود را گرفتن) و به مردم نیکویی کردن است.

- یُستَدَلّ عَلیٰ مُرُوَّةِ الرَّجُلِ بِبَثِّ المَعروفِ وَ بَذلِ الإحسانِ و تَرکِ الإمتِنانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88ص865): بررادمردی مرد به گسترش خوبی ها و نیکی به کاربردن و پرهیز از منت نهادن، پی برده می شود.

به پاداش نیکی بیابی بهشت = بزرگ آنک او تخم نیکی بکشت

به گیتی درآن کوش چون بگذری = سرانجام نیکی بر خود بری

همه دست پاکی و نیکی بریم = جهان را به کردار بد نشمریم

پشیمان نشد هر که نیکی گزید = که بد آب دانش نیارَد مَزید

همه نیکویی ها ز یزدان شناس = مباش اندرین تاجور ناسپاس

که دارد همی شرم و دین و خرد = ز کردار نیکی همی "بر" خورد

به نیکی گرای و به نیکی بکوش = به هرنیک و بد پند دانا نیوش

ز دارنده بر جان آن کس درود = که از مردمی باشدش تار و پود (فردوسی)

- أحسِن إلَی المُسیءِ تَملِکُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص109):به بدکردار نیکی کن تا او را به دست آوری و مالکش گردی.

ره نیکمردان آزاده گیر = چو استاده ای دست افتاده گیر

بد و نیک را بذل کن سیم و زر = که این کسب خَیر است و آن دفع شر (سعدی بوستان)

از همه مهمتر تأثیر نیکی است که عاملی بس مهم و والا در گردآوردن مردم بر دور نیکوکار است: کس نبیند که تشنگان حجاز = بر سر آبِ شور گردآید

هرکجا چشمه ای بُوَد شیرین = مردم و مرغ و مور گرد آید (سعدی گلستان)

مرغ جایی که علف بیند و چیند گردد = مرد صاحب نظر آنجا که وفا بیند و جود

سفله، گو، روی مگردان که اگر قارون است = کس ازو چشم ندارد کرم نامعهود(سعدی بوستان مواعظ)

9. جوانمرد از کردار زشت و پلشت دوری می گزیند ولی فرومایگان غرق در زشتی ها:

- اَلکَرَمُ حُسنُ السَّجیَّةِ وَ اجتِنابُ الدَّنیَّةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص63): بزرگواری و شرافت، خوش رفتاری و دوری از رفتارپَست است.چو در غیب، نیکو نهادت سرشت = نیاید ز خوی تو، کردار زشت(سعدی بوستان)

- اَلکَریمُ مَن تَجَنَّبَ المَحارِمَ و تَنَزَّهَ عَنِ العُیوبِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص60): جوانمرد از کار حرام کناره گیری می کند و از زشتی ها پاک است

- اَمُروءَةُ تَمنَعُ مِن کُلِّ دَنیَّةٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص55): مردانگی انسان را از هر فرومایگی و پَستی باز می دارد.

- اَللُّؤمُ رأسُ الشَّرِّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص22): فرومایگی سر و اساس بدترین هاست.

- اللُّؤمُ جِماعُ المَذامِّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص24): ناکس، گردآورنده عیب ها و نکوهش هاست.

- سوءُ الفِعلِ دَلیلُ لُؤمِ الأصلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل39ص433):کردار بد، گویای پستى و زشت نهادی (بنیاد بد) است.

ریشه ی بدکرداری فرومایگی ست بدی و خوبی که در عرف مردم وجود دارد اگر چه گفته می شود از اعتباریات است ولی باورکردنی نیست زیرا با سرشت و فطرت انسانی تطابق ندارد. بدی و خوبی این نیست که عده ای چیزی را بد بدانند و عده ای دیگر همان را خوب بدانند. بدی و خوبی نزد همه انسان ها یکی ست مگر این که بر اثر عادت یا اعتیاد به چیز بد انسان را گرفتار کند یا عشق به چیز بدی انسان را کور نماید که دیگر حُسن و قبح عقلی دراینجا فاتحه اش خوانده شده است. اگر قرار باشد که این دو در دایره ی حسن و قبح عقلی قرار داشته باشند، عقل نیز در همه ی انسان ها هست و عقل، بد را بد می داند و خوب را خوب. همه در ذات خود می دانند چه چیزی، خوب و چه چیزی بد شمرده می شود؟
نمی دانیم چرا عده ای بد می کنند! یا نمی دانند بد می کنند؛ یا آن را توجیه می کنند و بد نمی پندارند. اینان چگونه با این که می دانند بد بد است آن را انجام می دهند و ککشان هم نمی گزد. به عنوان مثال که اصطلاح شده کسی "مال دیگران را می خورد و یک لیوان آب سرد هم روش(رویش )" یعنی انگار وجدانی ندارد که بد کرده است و نسبت به آن بی خیال.
این گونه بودن به ژن نا اهل بودن، ناکسی و فرومایگی سفله گان بر می گردد که براثر عادت گرفتار شده اند.
در مثل پارسی داریم که "از مار نزاید جز ماربچه"
نباشد مار را بچّه به جز مار= نیارد شاخ بد جز تخم بد بار (اسعد گرگانی)

ابراگر آب زندگی بارد = هرگز از شاخ بید "بر" نخوری
با فرومایه روزگار مبَر = از نی بوریا شکر نخوری (سعدی گلستان باب اول در سیرت پادشاهان حکایت چهارم)
فردوسی نیز قشنگ گفته است:
ز بد اصل چشم بهی داشتن = بُوَد خاک در دیده انباشتن

ز بد گوهران بد نباشد عجب = سیاهی نشاید بُریدن ز شب

بدی خود بدان تخمه درگوهر است / به بدکردن آن تخمه اندر خور است

سعدی نیز همین مطلب را آورده است :
گرگ زاده گرگ شود = گرچه با آدمی بزرگ شود ( برگرفته از دوازده هزار مثل فارسی دکتر ابراهیم شکور زاده ، انتشارات آستان قدس رضوی، 1384)

پس شهریار باید از تشکیل حلقه ی فرومایگان بر دور خود هوشیار باشد زیرا اینان حکومتش را بر باد خواهند داد:

ز دستور بد گوهر و گفت بد = تباهی به دیهیم شاهی رسد(فردوسی شاهنامه)

هر آن کس که او گم کند راه خویش = بد آید بداندیش را کار خویش

ازین پس تو ایمن مشو از بدی = که پاداش پیش آیدت ایزدی

تو پاداش آن نیکویی بد کنی! = چنان دان که بد با تن خود کنی

اگر بدکنی جز بدی ندروی = شبی در جهان شادمان نغنوی

تو پدرود باش ای بد اندیش مرد = بد آید به رویت ز بد کارکرد

ببخشای بر مردم مستمند = ز بد دور باش و بترس از گزند

نباید که گردد به گرد تو بد = کزان بد ترا بی گمان بد رسد

ز کردار بد بر تنش بد رسید = مجو ای پسر "بندِ بد" را کلید

چو جویی بدانی که از کار بد = به فرجام بر بد کنش بد رسد(فردوسی)

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات = که واجب شد طبیعت را مکافات

سپهر آیینه عدل است شاید = که هرچ آن از تو بیند وا نماید

منادی شد جهان را هرکه بد کرد = نه با جان کسی با جان خود کرد(نظامی؛ خمسه؛ خسرو و شیرین؛ اینترنت)

- اَللُّؤمُ قَبیحٌ فَلاتَجعَلهَ لُبسَکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص49): فرومایگی زشت است آن را جامه ی خود مساز.

- اَلُّلؤمُ مُضادٌّ لِسائِرِ الفَضائِلِ، وَ جامِعٌ لِجَمیعِ الرَّذائِلِ وَ السَّوءاتِ وَالدَّنایا(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص104): ناکسی برضدّ تمام خوبی ها و دربرگیرنده تمام زشتی ها و بدی ها و پستی هاست.

- إیّاکَ وَ الإسائَةَ فَإنَّها خُلقُ اللِّئامِ وَ إنَّ المُسیئَ لَمُتَرَدٍّ فی جَهَنَّمَ بِإسائَتِهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل5 ص150): بر تو باد به دوری از بدی زیرا این روش ناکسان است. زشت کردار هم به خاطر بدی هایش درجهنم می افتد.

یکی از زشتی ها بخل ورزی است این از صفات بارز لئیمان است:

- لاسَوئَةَ أسوَءُ مِنَ الشُّحِّ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص838): هیچ زشتی بالاتر از بخل نیست.

- لامُرُوَّةَ لِبَخیل(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص829): انسان بخیل رادمرد نیست.

- لامُرُوَّةَ مَعَ الشُّحّ (غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص833): با بخل جوانمردی نیست.

- لاأذَلَّ مِن طامِعٍ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص837): از طمعکار کسی خوارترو ذلیلتر نیست.

- لاحَیاءَ لِحَریصٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص832): کسی که آز و طمع دارد شرم و حیا ندارد.

- لاشیمَةَ أذَلُّ مِنَ الطَّمَعِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص839): هیچ روش ناپسندی خوارکننده تر از آز نیست.

دل مرد مطمع بود پر ز درد = به گرد طمع تا توانی مگرد

چنین داد پاسخ که آز و نیاز = دو دیوند بد‌گوهر و دیر‌ساز

نگر تا ز کردار بد گوهرت = چه آرد جهان آفرین بر سرت

و گر آزمندیست و اندوه و رنج = شدن تنگدل در سرای سپنج

و گر آز گیرد سرت را به دام = بر آری یکی تیغ تیز از نیام

کسی کو به نام بلندش نیاز = نباشد؛ چه گردد همی گرد آز(فردوسی)

سعدی نیز آورده است:

دیده ی اهل طمع به نعمت دنیا = پُر نشود همچنانکه چاه به شبنم

سگی را چون کلوخی بر سر آید = ز شادی بر جهد کین استخوانی است

وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند = لئیم الطبع پندارد که خوانی است(سعدی گلستان)