رادمرد و نامرد یا کریم و لئیم(ویرایش دوم قسمت ششم؛آخر)
قسمت6
22. انسان خوش سیرت خود بزرگ بینی و خودپسندی ندارد ولی بدگهران این چنینند
- کَفیٰ بِالمَرءِ فَضیلَةً أن یَنقُصَ نَفسَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل65ص558): از بزرگمردی همین بس که خود را کوچک پندارد.
کسی کو فروتنتر و رادتر = دل دوستانش بدو شادتر(فردوسی)
- کَفیٰ بِالمَرءِ رَذیلَةً أن یُعجِبَ بِنَفسِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل65ص557): از پستی انسان همین بس که خودپسند باشد.
رادمردان فروتنی می کنند ولی ناکسان برخود گمان برتری می برند؛ به قول معروف: خود را گم می کنند چون از جایگاه پَستی به جایگاه برتری از گذشته ی خود می رسند و به قول معروف دیگری: خدا را بنده نیستند!
برای شناخت روحیه و روان افراد، کردار و منش انسان بازگو کننده ذات اوست:
"از کوزه همان برون تراود که در اوست"
اگرانسان پست فطرت و ناکس بیش از جایگاهش به مقامی برسد، تغییرحالت و رویه ی برخورد با منشی، متکبرانه می دهد که ستم پایه ی آن است.
- اللَّئیمُ إذا بَلَغَ فَوقَ مِقدارِهِ تَنَكَّرَت أحوالُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص73): اگر فرومایه بیش از ارزشش بالا رود، خود را گم می کند.
پس یكی از نشانه های فرومایگان یا ناکسان این است كه اگر بیش از حد معمول به برتری رسند، گمان می كنند: باید افراد پایین تر از خود را، نفهم تر از خود و خود را داناتر و از همه جهت، شایسته تر از دیگران فرض كنند. داشتن چنین روحیه ای گویای رذالت باطنی ست كه خود را گم كرده و جایگاه خویش را فراموش نموده است. حدیثِ پیشین پست فطرت را معرفی می کند. فردوسی در این بیت آورده است:
ز نیکی فرومایه را دور دار = به بیدادگر مرد مگذار کار
ستایش نیابد سرسفله مرد = برِ سفله گان تا توانی مگرد
- كُلَّمَا ارتَفَعَت رُتبَةُ اللَّئیمِ نَقَصَ النّاسُ عِندَهُ وَالكَریمُ ضِدُّ ذٰلِکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 68ص570): فرومایه، هراندازه جایگاه بالاتری روَد، مردم در پیشگاهش خُردتر دیده می شوند ولی بزرگمرد برعکس اوست.
به عینِ عُجب و تکبّر نگه به خلق مکن = که دوستان خدا ممکنند دراَوباش
بر این زمین که تو بینی ملوک طبعانند = که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش
کرم کنند و نبینند بر کسی منَّت = قفا خورند نجویند با کسی پرخاش
ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند = نه دست کَفچِه کنند از برای کاسه ی آش(سعدی بوستان)
- لاخُلقَ أقبَحُ مِنَ الکِبرِ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص840): هیچ خویی زشت تر از خودپسندی و خودبزرگ بینی نیست.
- مَن تکبَّرَعَلَی النّاسِ ذَلَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص627): هرکس بر مردم بزرگی فروشد خوار می گردد.
- لَیسَ لِلحَقور اُخُوَّةٌ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل73ص594): برادری ندارد کسی که دیگران را حقیر و کوچک پندارد.
به دولت کسانی سر افراختند = که تاج تکبُّر بینداختند
تکبّرکند مردِ حشمت پرست = نداند که حشمت به حلم اندر است
زخاک آفریدت خداوند پاک = پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
تواضع کند هوشمندِ گزین = نهد شاخ پر میوه سر بر زمین
بلندیت باید تواضع گزین = که آن بام را نیست سَلَّم جز این
دعوا مکن که برترم از دیگران به علم = چون کبر کردی از همه دونان فروتری
علم است آدمیت است و جوانمردی و ادب = ور نی ددی به صورت انسان مصوری(سعدی بوستان)
23. بدگویی پشت سر دیگران روش فرومایگان است:
- من أقبَحِ اللّومِ غَیبَةُ الأخیارِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل78ص728): زشت ترین ناکسی پشت سر نیکمردان سخن گفتن است.
- ألأمُ النّاسِ المُغتابُ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل8ص177): پست ترین انسان کسی است که پشت سر دیگران حرف می زند.
- لامُرُوَّةَ لِمُغتابٍ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص829): غیبت کننده جوانمرد نیست.
"آورده اند که شخصی یکی از بزرگان دین را غیبت کرده بود و گمان بد برده. آن شخص بزرگ در عالم مکافشه دریافت. در ساعت کیسه زری در میان طبق خرما نهاده و برای او فرستاد. آن شخص طبق خرما بگرفت؛ در میان آن کیسه ی زری بدید. در ساعت در خدمت آن بزرگ آمده گفت: یا مولانا من به چه سبب به این إنعام و احسان سرافراز شدم ؟ آن عالم دانشمند گفت که: ثواب بسیاری برای من ذخیره کرده ای. در عوض آن خواستم دهن تو را شیرین کنم و إحسان کنم. آن مرد خجل و منفعل شد و عذر از او خواست و حلّیّت حاصل کرد و از غیبت و بد گمانی توبه کرد."(جامع التمثیل، محمدعلی حبله رودی به تصحیح دکتر حسن ذوالفقاری ص 642؛ انتشارات معین1390).
سه کس را شنیدم که غیبت رواست = وز این درگذشتی چهارم خطاست
یکی پادشاهی ملامت پسند = کزو بر دل خلق بینی گزند
حلال است ازو نقل کردن خبر = مگر خلق باشند ازو بر حذر
دوم پرده بر بی حیایی مَتَن = که خود می درد پرده ی خویشتن
زحوضش مدار ای برادر نگاه = که او می درافتد به گردن به چاه
سوم کج ترازوی ناراست خوی = ز فعل بدش هر چه دانی بگوی(سعدی بوستان)
گوشت های بندگان حق خوری = غیبت ایشان کنی کیفر بری(مولوی مثنوی معنوی)
24. پیوند با خویشان روش خوش سیرتان است نه بدگهران:
- مِنَ الکَرَمِ صِلَةُ الرَّحِمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78ص725): رابطه نیکو با خویشاوندان نشانه جوانمردی است.
- لَیسَ مِنَ الکَرَمِ قَطیعَةُ الرَّحَمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل73ص594): کسی که قطع رحم می کند یا از خویشانش می بُرد جوانمردی ندارد
- صِلَةُ الأرحامِ مِن أفضَلِ شِیَمِ الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل44ص459): پیوند با خویشان بالاترین روش های نیک سیرتان است.
- صِلَةُ الرَّحِمِ مِن أحسَنِ الشِّیَمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل44ص 455): رابطه نیکو با خویشاوندان از بهترین روش هاست.
- أوفَرُ البِرِّ صِلَةُ الرَّحِمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8ص182): افزونترین نیکی ارتباط با خویشان است.
- صِلَةُ الأرحامِ تُثمِرُ الأموالَ وَ تُنسِئُ فِی الآجالِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل44ص456): پیوند با خویشان ثروت ها را با افزایش روبه رو می کند ومرگ ها را به پس می راند.
- صِلَةُ الرَّحِمِ مَثراةٌ فِی الأموالِ مَرفَعَةٌ للآجال(غررالحکم ترجمه انصاری فصل44 ص458): ارتباط با خویشان ثروت را افزایش می دهد و مرگ ها پس می راند.
- مَن جَفا أهلَ رَحِمِهِ فَقَد شانَ کَرَمُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص723): هرکس به خویشاوندانش جفا کند بزرگی و جوانمردیش را خراب کرده است.
رو بپرسیدن بر خویشان خویش = تا که گردد مدتِ عمرِ تو بیش
هر که گرداند ز خویشاوند رو = بی گمان نقصان پذیرد عمر او (عطار نیشابوری اینتر نت)
ملااحمد نراقی در کتاب "معراج السعاده" احادیثی در باره صله ی رَحِم از امام صادق آورده است: که صله رحم حساب روز قیامت را آسان می کند و صله ی رحم است که عمر را طولانی می کند و از بدی ها آدمی را محافظت می نماید و فرمود که صله ی رحم و نیکی به همسایگان خانه ها را آباد می کند و عمرها را زیاد می کند و نیز از آن حضرت منقول است که نمیدانم چیزی را که عمر را زیاد کند مگر صله رحم. حتیٰ این که می شود که ازعمرکسی سه سال باقی مانده باشد و صله رحم به جا آورد، خدا عمر اورا سی سال زیاد کند و سی و سه سال بگرداند و می شود که از عمر کسی سی و سه سال باقی مانده باشد و قطع صله رحم نماید خدای سی سال عمر او را کم کند و سه سال بگرداند... مراد از رَحِم...هر خویشی نسبی است که به خویشی معروف باشد اگر چه نسبت بسیار دوری داشته باشد و مَحرَمیَّتی در میان نباشد.(پایان سخن ملا احمد نراقی معراج السعاده ص170و 169؛ قطع وزیری به خط حسن هریسی درسال 1325چاپ اسلامیه طهران)
25. رادمردان از رشک وَرزی به دورند و فرومایگان حسودند:
- اَلکَریمُ بَریءٌ مِنَ الحَسَدِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص32): رادمرد از رشک و حسد داشتن برمردم، بیزار است.
«مناجات
... وز حسودی بازشان خر ای کریم = تا نباشند از حسد دیو رجیم
... در نعیم فانی مال و جسد = چون همی سوزند عامه از حسد ...
پس در این مردارزشت بی وفا = این همه رشک است و خصم است و جفا
آن شیاطین خود حسود کهنه اند = یک زمان از رهزنی خالی نِه اند
وآن بنی آدم که عصیان کِشته اند = از حسودی نیز شیطان گشته اند»(مولوی مثنوی معنوی)
- سِلاحُ اللُّؤمِ اَلحَسَدُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص432): رشک بر دیگران ابزار پست فطرتی است.
- اَلحَسَدُ یُذیبُ الجَسَدَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص 33): حسد بدن را آب می کند.
- إیّاکَ وَالحَسَدَ فَإنَّهُ شَرُّ شیمَةٍ وَ أقبَحُ سَجِیَّةٍ وَ خَلیقَةُ إبلیسَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل5ص 148): از رشک و حسد دوری کن که بدترین و زشتترین روش؛ و خوی وخصلت ابلیس است.
- مَن کَثُرَحَسَدُهُ طالَ کَمَدُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص655): هرکس حسادتش بسیار باشد اندوهش طولانی است.
بی مناسبت نیست در اینجا داستان "سه بخیل و کیسه ی زر" آورده شود:
آورده اند شخصی بخیل ترک وطن خود کرده روی به بیابان نهاد؛ از اتفاق به دو نفر دیگر نیز برخورد کرد. این سه نفر هم جنس هم بودند؛ هریک که داستان خود گفتند، همه سه تن بودند با یک اندیشه: هریک ناراحت از احسان دیگران به مردم که حسادت شان گرفته بود یکی شان گفت پیوسته در آتس حسد می سوختم که کسی به کسی احسان کند هر لحظه آتس حسد شعله ور می شد برای همین جهت جلای وطن کردم. درد دلشان را در راهی که می رفتند بازگو کردند تا در راه کیسه زری یافتند! از بخل و حسادتی که داشتند نتوانستند زر را باهم قسمت کنند هر یک دوست داشت همه اش مال خودش باشد. نزاع بالاگرفت. شبی با گرسنگی و تشنگی به سر بردند؛ خورد و خواب بر ایشان حرام شده بود. از قضا پادشاه آن دیار به عزم شکار برآمده بود. آن سه تم را دیدن نشسته اند! شاه یکی را فرستاد تا درباره آنان تحقیق کند؛ برگشت و گفت این سه تن، صفت بخل و حسد باعث شده سر به بیابان گذارند؛ خریطه ی زری یافته اند بر سر آن به نزاع برآمده و هیچ یک راضی نمی شود دیگری از آن بهره ببرد. شاه از این شکار به وجد آمد و از اسب پیاده شد و آنان را آوردند. شاه گفت هر یک صفت خویش باز گوید در چه مرتبه اید تا زر بین شما قسمت کنم! یکی عرض کرد یا مَلِک حسد بنده به این مرتبه باشد که هرگز نخواهم در حق کسی احسان کنم که مبادا دل خوش و آسوده شود! دیگری گفت مرتبه ی من در حدّی است که نمی خواهم یکی به دیگری احسان کند که او خوشحال شود! سومی گفت ادعای شما بی جاست! من چنانم که نمی خواهم کسی در حق من نیکی کند تا چه برسد به دیگری! مَلِک انگشت تحیر به دندان گرفت و از گفته ی این تبه کاران در شگفت ماند. ملک گفت این زر بر شما حرام است و عقوبت لازم که گفته اند: "ستم بر ستم پیشه عدل است و داد"... پس بفرمود تا شخص اول را سر و پای برهنه بی زاد و توشه با دست بسته رها کنند. حسود دوم را به تیغ بی دریغ سرش برداشته و از بخل و حسد خلاص کنند و سومی را برهنه کرده، با دست بسته در پشت و روغن بر بدنش مالیده تا در آفتاب بعد مدتی با زاری به هلاکت افتد.
آن درد که درمان نپذیرد حسد است = آیین حسد قاعده ی دیو و دد است
(با کوتاه کردن داستان جامع التمثیل ص214؛ اثر محمدعلی حبله رودی به تصحیح دکتر حسن ذوالفقاری انتشارات معین1390 و روشن است که خریطه ی زر به دست مبارک شاه افتاد! و حسودان از آن بی بهره و جان بر بی خردی خود از دست دادند).
انسان حسود وقتی کسی را دل یک نفر به جای خود مشاهده کند هیچ وقت در او زبان به نیکی نگشاید بلکه همیشه از بدی های خود ساخته اش در باره او دهان گشاید که بتواند او را در ذهن طرف خراب نماید تا بلکه خودش به او نشیند! مگر داستان حسنک وزیر را در زمان منصور غزنوی در بیهقی نخوانده اید که ازحسادت آن "فضل" پست فطرت به دار آویخته شد و مادر حسنک درباره ی پسرش گفت محمود غزنوی عزت این جهانش بخشید و منصور غزنوی عزت آن جهانش! حسودی که بیند به جای خودم = کجا بر زبان آورد جز بدم (سعدی بوستان)
در بوستان حسادت حاکم یمن بر حاتم طایی را بخوانید تا بدانید حسود تا کشتن شخص حسادت شده پیش می رود تا خود جای او را در "آوازه" بگیرد:
حسد مرد را بر سر کینه داشت = یکی را به خون خوردنش برگماشت(کلیات سعدی نسخه ی محمدعلی فروغی باب دوم در احسان به کوشش محمدصدری ویرایش2ص223، تهران نشر نامک؛ 1380)
26. یکی از میوه های توکل برخدا به بزرگواری و جوانمردی رسیدن است:
- مَن تَوَکَّلَ عَلَی اللهَ هانَت لَهُ الصِّعابُ و تَسَهَّلَت عَلَیهِ الأسبابُ وَ تَبَوَّءَ الخَفضَ وَ الکَرامَةَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص706): هرکس خدا را پشتبان خود قرار دهد، سختی و دشواری ها بر او سبک شود و ابزار زندگی برایش آسان گردد و در آسایش و بزرگواری قرار گیرد.
بنده دگر بر که کند اعتماد = گر نکند بر کرم ذوالجلال(سعدی بوستان)
گفت آری گر توکل رهبراست = این سبب هم سنت پیغمبراست
گفت پیغمبر به آواز بلند = با توکل زانوی اشتر ببند
رمز الکاسب حبیب الله شنو = از توکل در سبب کاهل مشو
گر توکل میکنی در کار کن = کِشت کن پس تکیه بر جبّار کن
هین توکل کن ملرزان پا و دست = رزق تو بر تو ز تو عاشقتراست
آن که گندم را زه خود روزی دهد = کی توکّلهات را ضایع نهد(مولوی جلال الدین بلخی مثنوی معنوی)
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست = راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش(حافظ دیوان)
« در یأس از خلق و توکل بر خدا:
نماند هیج کریمی که پای خاطر من = ز بند، حادثه ی روزگار بگشاید
خیال بود مرا کان غرض که مقصود است = حصول آن غرض از شهریار بگشاید
بدان هوس، برِ سلطان کامران رفتم = که از عطایِ وِیَم کار و بار بگشاید
ز پیش شاه و وزیرم دری گشاده نشد = مگر ز غیب، دری کردگار بگشاید
عبید! حاجت از آن در طلب که رحمت او = اگر ببندد یک در، هزار بگشاید»
او توکل کننده را در تعریفات ملّای دو پیازه چنین آورده و معنا کرده: المُتَوَکّل : چشم بر در! (عبید زاکانی، کلیات، مقطعات و تعریفات، انتشارات زوار تهران، 1343)
به یزدان پناهید و فرمان کنید = روان را به مهرش گروگان کنید
همانست رای و همینست راه = به یزدان گرای و به یزدان پناه
ز گیتی به یزدان پناهید و بس = که دارنده اویست و فریادرس(فردوسی)
27. پرهیزگاری نشانه ی جوانمردی است:
- مَنِ اتَّقیٰ ربَّهُ کانَ کَریماً(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص646): هرکس از پروردگارش پروا داشته باد بزرگوار است.
به نظر، پیشکردارِ پرهیزگاری از گناه، تصمیم بر پاک کردن بدی ها از پرونده های: پندار، گفتار، کردار و رفتاریک انسان است که با توبه به پیشگاه آفریدگار جهانیان و پاک کردن آنها با گریه و بازگشت فروتنانه از آنها پدید می آید؛ اشک چشمان، بدی ها را از درون پرونده ی ما می شوید به شرط این که با اندیشیدن در باره ی علم و دانش و آگاهی از قدرت آفریدگار یکتای جهان هستی با نگاه به نعمت های خدادادی و تفکر ژرف به چگونگی آفرینشِ این همه نعمت درونی خودمان و نعمت های درپیرامونمان و بیرون از وجودمان به سیطره ی پروردگارمهربان بر خود پی ببریم و بزرگی و عظمت وجودش را با ذره ذره ی هستی خود لمس کنیم. از اینجا، گام پرهیزگاری برداشته می شود.
در کمترین صنع تو مدهوش مانده ایم = ما خودکجا و وصف خداوندِ آن کجا؟
خود، دست و پای فهم بلاغت کجا رسد = تا در بحار وصف جلالت کند شنا؟
خواهندگانِ درگهِ بخشایش تو اند = سلطانِ در سُرادق و درویشِ در عبا
یارب خلافِ امر تو بسیار کرده ایم = وُ امّید بسته از کرَمت عَفوِ مامَضیٰ
أنشَأتَنا بِلُطفِکَ یا صانعَ الوجود = فَاغفِرلَنا بِفَضلِکَ یا سامع الدُّعا:
[ای سازنده هستی! مارا به لطف و مهربانی ات آفریده ای؛ با فضل و بخششت ببخش گناهان ما را ای شنونده خواهش ها و دعا!]
یا رب به لطف خویش گناهان ما بپوش = روزی که رازها فُتَد از پرده بر مَلا
ما بندگان حاجتمندیم و تو کریم = جاجت همیشه پیش کریمان بوَد روا(سعدی بوستان)
ز فرمان یزدان نگردد سرش = سرشت بدی نیست هم گوهرش
برین همنشان ست پرهیز نیز = که نفروشد او راه یزدان به چیز
اگر گوهر تن بود با نژاد = جهان زو شود شاد او نیز شاد(فردوسی)
پرهیزگار باش که دادار آسمان = فردوس جای مردم پرهیزگار کرد
کریم عَزَّوَ جَلّ غیبدان و مُطَّلِع است = گرش بلند بخوانی و گر به خُفیه و راز(سعدی بوستان) این همه إتَّقوا إتَّقوا که قرآن آمده همه دَقُّ الباب پرهیز از بدکاری و رفتن به سمت نیکوکاری برای آفریگار جهانیان است.
28. بدگمانی و پندار بد درباره مردم از ناکسی است:
بد گمانی هم درد بی درمانی است؛ زمینه ی پرورش آن در کویر پر از طوفانِ بدرفتاری افرادی در ضمیر انسان پدید می آید وقتی بیشتر دیدارها و نتیجه های کردارها همه بد از بدترباشد، جایی برای خوشبینی باقی نمی ماند. این را بدسگالان پدید می آورند و انسان آن را به همه تسرّی می دهد. ولی در کلّ، آنان که خوی و خصلت بدسیرتی دارند چون گوهره ی وجودشان بدسرشتی است "کافر همه را به کیش خود پندارد" و همیشه شرّ و بدی و زشتی پشت سرهم به بار می آورند. از امام علی در حکمت 114نهج البلاغه ی صبحی صالح آورده شده:
- إِذَا اسْتَوْلَى الصَّلَاحُ عَلَى الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ، ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حَوْبَةٌ، فَقَدْ ظَلَمَ؛ وَ إِذَا اسْتَوْلَى الْفَسَادُ عَلَى الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ، فَأَحْسَنَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ، فَقَدْ غَرَّرَ:
چون نیكوكارى بر زمانه و مردم آن چیره گردد و كسى به دیگرى گمان بد برد، كه از او کردار زشت و رسوایی، آشكار نشده، ستم كرده است. و اگر بدكارى بر زمانه و مردم آن غالب شود و كسى به دیگرى گمان نیك برد خود را فریفته است.
ضرب المثل هایی نیز وارد شده: در کتاب جامع التمثیل حرف "ظ" آمده است: "ظنِّ بد بر کس مبرتا بد نگردی پیش خلق" یا " ظن بد بردن به مردم محو گردد خیر تو"
- سوءُ الظَّنِّ بِمَن لا یَخونُ مِن اللُّؤمِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص433): بدگمانی به کسی که خیانت نکرده از فرومایگی شخص بدگمان است.
- سوءُ الظَّنِّ یُفسِدُ الأُمورَ وَ یَبعَثُ عَلَی الشُّرورِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص433): بدگمانی به دیگران کارها را درهم می ریزد و نابود می کند و بدی ها را برمی انگیزاند.
مرا شیخ دانای مرشد شهاب = دو اندرز فرمود بر روی آب
یکی آن که در نفس، خوش بین مباش = دگر آن که درجمع بدبین مباش (سعدی اینترنت)
کرا زشتخویی بود در سرشت = نبیند ز طاووس جز پای زشت
کسی را که نزدیک ظنَّت بد اوست = چه دانی که صاحب ولایت خود اوست(سعدی بوستان)
"آورده اند که لقمان حکیم به پسر خود گفت بدان که من جهارصد پیغمبر دیده ام و خدمت کرده ام و هفتصد سال حکمت آموختم.. از آن همه چها جیز اختیار کردم:
اوّل: آن که زبان را از غیبت و فحش و هرزه و بیهوده محافظت باید کرد؛...
دویّم: آن که چشم خود از حرام و حرم مسلمانان نگاه داری...
سوّم: شکم خود از حرام باید نگاه باید داشت که آخر مرگ است و عذاب مال حرامی که خورده ای...
چهارم: آن که دل خود رااز گمان بد به مردم نگاه داری که ظَنَنتُم ظَنَّ السّوءِ وَ کُنتُم قَوماً بوراً-فتح: 12- وبدترین گناه از این جهار عضو خیزد- پایان سخن لقمان-
بدان که حُسنِ ظنّ از حسن ایمان است و سلامت نفس است. پس یکی از شما از برادران مؤمن خصلتی دیدید آن را تأویل کنید و صلاح کنید و نیکو انگارید تا در دل بد گمان نشوید." )با تلخیص: از جامع التمثیل ص641و640؛ اثر محمدعلی حبله رودی به تصحیح دکتر حسن ذوالفقاری انتشارات معین1390)
امام علی فرمود:
- إیّاکَ أن تَسیئَ الظَّنَّ فَإنَّ سوءَ الظَّنِّ یُفسِدُ العِبادَةَ وَ یُعَظِّمُ الوِرزَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل5ص154): از بدگمانی بپرهیززیرا بدگمانی عبادت و فرمانبرداری از خدا را نابود می کند و گناهان را بزرگ می نماید.
شیخ بهایی (در کشکول، ترجمه عزیزالله کاسب ص589؛ انتشارات گلی تهران 1379) آورده است: ابن جوزی از شقیق بلخی نقل کرده، که به سال 149 به قصد حج برخاستم و به "قادسیه" فرود آمدم. در آنجا جوانی دیدم زیبا روی؛ گندمگون، جامه ای پشمین پوشیده با روپوشی در بر و نعلینی برپا که در جایی کنار از مردم نشسته بود. با خود گفتم این جوانی ست از صوفیان که خواهد تا بر دوش دیگران باشد! به خدا که نزد او روم و نکوهشش کنم و آنگاه به او نزدیک شدم؛ چون مرادید که به سوی او می آیم، گفت ای شقیق! إجتَنِبوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إنَّ بَعضَ الظَّنِّ إثمٌ: از گمان های بسیاری بپرهیزید همانا بعضی از گمان ها گناه است. و به خویش گفتم این جوان از بندگان نیکوکار است. خویش را به او رسانم و از وی بپرسم که ازچشم من پنهان شد. و چون به "واقصه" فرود آمدیم، دیدم نماز می خواند و اعضایش می لرزید و اشکش می ریخت. گفتم به نزد او روم عذر بخواهم و او نمازش کوتاه کرد و مرا گفت ای شفیق!: إنّی لَغَفّارٌ لِمَن تابَ وَ آمنَ و عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهتَدیٰ: هما نا من برکسی که از گناهش توبه کند و ایمان آورد و کردار نیک انجام دهد سپس هدایت شود درخواهم گذشت. و به خویش گفتم این از ابدال است که دوبار از ضمیر من سخن گفت. و چون به "زباله " فرود آمدیم او بر سر چاه ایستاده بود و مشکی به دست داشت و آب می خواست که مشک از دست او به چاه افتاد آنگاه نگاهی به آسمان کرد و گفت: آنگاه که تشنه شوم، تو پروردگار منی و نیز آنگاه که گرسنه شوم، ای سرور من! کسی جز تو ندارم. شقیق گفت خدارا سوگند! دیدم که آب از چاه برآمد و او مشک خود برگرفت و پر کرد و وضو ساخت و چهار رکعت نماز کرد. سپس به پُشته ی شنی که آنجا بود نزدیک شد و مُشتی برگرفت و در مشک ریخت و نوشید. او را گفتم از آنچه پروردگار روزیت کرده، مرا نیز بده!
گفت ای شقیق! پیوسته از خدا مارا نعمت های آشکار و پنهان است. گمان خویش به خدایت نیکو ساز. آنگاه از مشک مرا نوشاند؛ که گویی مزّه ای از شکر و آرد بریان شده داشت. که تا به حال لذیذتر و خوش بوتر از آن نخورده بودم؛ سپس او را ندیدم تا به مکه رسیدیم که نیمه شبی او را در کنار گنبد "میزاب" دیدم که به زاری و گریه نماز می خواند و چون فجر دمید نماز و طواف کرد و بیرون رفت و من نیز از پی او رفتم مکه با او حواشی و اموال وغلامان دیدم. برخلاف وضعی که او را در راه دیده بودم، مردم پیرامون او می گشتند و بر وی سلام می کردند و تبرُّک می جستند. من از آنان پرسیدم که این کیست؟ گفتند "موسی بن جعفر الکاظم ع . [با خود] گفتم اگر این برتری وشگفتی ها از کسی جز او بود به شگفتی می ماندم! (پایان سخن شیخ ابوالفرج بن جوزی.با تغییر اندک نوشته ی مترجم)
اگر بدگمانی گشاید زبان = تو تندی مکن هیچ با بدگمان(فردوسی) این هم نوعی بدگمانی از روی ناآگاهی:
امیر ما عسل از دست خلق می نخورَد = که زهر در قدحِ انگُبین تواند بود
عجب که در عسل از زهر می کند پرهیز = حذر نمی کند از تیرِآهِ زهرآلود(سعدی بوستان)
29. امید به زندگی بهتر با فرومایگان بر باد می رود:
وقتی فرومایگان و ناکسان بر مصدر امور نشینند چون رفتارشان بر ضد بهینه شدن زندگی مردم است، امید به وضعیت بهترشدن فردا از دیروز، بر باد می رود.
- اذا سادَ السَّفَلُ خابَ الأمَلُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل17ص312): هنگامی که فرومایگان سروری یابند، امید و آرزو از بین برود(امید به خیر و خوشی بر باد رود.)
همیشه خردمند و امیدوار = نبیند جز از شادی روزگار
امیدم چنانست کز کردگار = نباشی جز از شاد و بِه روزگار
پرامید دارد دل نیکمرد = دل بدکنش را پر از بیم و درد(فردوسی)
- مَن لا عَقلَ لَه لا تَرتَجیهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص633): به شخص بی خرد امید نداشته باش.
حکایت: یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه از و برکَنَند و از ده به در کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت سگان در قفای وی افتادند! خواست تاسنگی بردارد و سگان را دفع کند، درزمین یخ گرفته بود! ؛ عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت، جامه ی خود میخواهم اگر انعامی فرمایی...
امیدوار بوَد آدمی به خیر کسان = مرا به خیر تو امید نیست شرمرسان
سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.(سعدی گلستان) نصرت الله جمالی 2خرداد /جوزا 1405خورشیدی
تصویری از خرداد ماه 1390 - زندگینامه علمی: