133(حکایت های ملا جمال ) گَرد زمین وقفی

دوستی دارم به نام غلامعلی زین الدین اهل خونپیچ، داستانی از مرحوم پدر بزرگش(حاج اصغر) تعریف کرد که: من بچه بودم پدر بزرگم مقداری نقل و نبات به من داد، می گفت اینجا بنشین؛ وقتی ورزآب هارا آوردند مرا خبر کن(گاو نر که برای زمین کشاوزی در قدیم کار تراکتور امروزی را انجام می داد به آن وَرز آَو- ورزَو- می گفتند). میدیدم پدر بزرگم جارویی می گرفت و گرد و خاک های روی تن ورزَو ها را و خیش و یوغ شان را با جارو، بیرون حیاط می تکاند و گردگیری می کرد. یک روز به او گفتم بابا این چکاری است که انجام می دهی؟ گفت این ورزوها را با دستگاه شخم زنی می برند و زمین وقفی را شخم میزنند. اگر این گردو غبار به خانه من بیاید برکت از خانه ما رخت بر می بندد.