خنده در آینه(شعر عاشقانه)
خنده در آینه(شعر عاشقانه)
من ترا در آینه دیدم که لبخندی زدی /
غنچه ی چشمت بهسوی من چه لبخندی زدی!
خنده ی تیر کمانت آن چنان بر دل نشست/
تا کمند عشق آمد بَه چه لبخندی زدی
زآینه تیرت رها شد از نگاه سِحرِ تو/
بر گرفته یک نشانه بَه چه لبخندی زدی
تیر را از مردمک کردی رها در آینه/
چشم من دیدش به قلبم بَه چه لبخندی زدی
از همان لحظه نشسته چشم تو در سینه ام/
برگذشته یک ده و شش بَه چه لبخندی زدی
آینه هر چه نمایان کرد از صدقت بگفت/
باورم شد در همان لحظه؛ چه لبخندی زدی
من شکارت گشته و چشم تو صیادم شده/
آینه گفته به من، جانا چه لبخندی زدی
نصرت الله در بر خود گیر دلبر را چنان/
آینه از راستی گوید؛ چه لبخندی زدی
نصرت الله جمالی
۷شهریور / سنبله 1405
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵ ساعت 17:8 توسط نصــــرت الله جـــــمالي
|
تصویری از خرداد ماه 1390 - زندگینامه علمی: