رادمرد و نامرد(کریم و لئیم)در شعر و حدیث

رادمرد و نامرد(کریم و لئیم)در شعر و حدیث قسمت پنجم

17. خوش اخلاقی شیوه ی جوانمردان و بداخلاقی روش بد گهران:

خوش اخلاقی یا گشاده رویی امری درونی است که بر چهره ی انسان آشکار می شود و تأثیری بر نگاه ما به دیگران و دیگران بر ما دارد. انگار در آن نیرویی نهفته است که مسیر کشش دیگران را برای انسان فراهم می کند و دل انسان ها را به هم نزدیک می گرداند. می توان گفت خوش اخلاقی از دلی فروتن برمی خیزد که افزون بر خوشرویی از گفتار نیک و نرم برخوردار است و از بدزبانی و زهرآلود پاک است. در ضمن آمیخته با مهر و شادی است که میخ محکم و استوارارتباط با دیگران و جسم و روان انسان است. کارایی آن دربهر برداری بهینه از امکانات موجود آشکار می شود که سرور جمعی را نیر فراهم می کند؛ جمعی روح افزا با آرامشی پر بها را پیش روی خود دارد. به حُسن خُلق توان کرد صید اهل نظر = به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را(حافظ)

اینک احادیث آن:

- اَلکَریمُ أبلَجُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص6): خوش سیرت گشاده روست.

- حُسنُ الأخلاقِ بُرهانُ کَرَمِ الأعراقِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 27ص379): اخلاق نیکو گویای ژن خوب و خوش ریشه ای انسان است.

شگفتی از این که حدیثی می گوید: اگر انسان دارای اخلاق خوبی باشد رزق و روزی ها بر شخص خوش اخلاق فرو می بارد و دوستانش به او اُنس می گیرند! حال چه ارتباطی بین اخلاق خوب و انس دیگران به انسان و بارش روزی های معنوی و مادی می شود خدا می داند؛ عقل ما به آن قد نمی دهد:

- حُسنُ الأخلاقِ یُدِرُّ الأرزاقَ و یُونِسُ الرِّفاقَ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 27ص379): خوش خلقی عامل فرو باریدن روزی ها و انس دوستان به انسان می شود.

- مَن ساءَ خُلقُهُ ضاقَ رِزقُهُ؛ مَن کَرُمَ خُلقُهُ إتَّسَعَ رِزقُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص639): هر کس بد اخلاق باشد روزی اش تنگ می شود؛ هرکس خوش اخلاق باشد روزیش گسترش پیدا می کند.

- یُستَدَلُّ عَلیٰ کَرَمِ الرَّجُلِ بِحُسنِ بِشرِهِ وَ بَذلِ بِرِّهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل88 ص864): جوانمردی انسان از گشاده رویی(خوش اخلاقی) و نیکی کردنش فهمیده می شود.

- یُستَدَلُّ عَلَی اللَّئیمِ بِسوءِ الفِعلِ وَ قُبح الخُلقِ وَ ذَمیمِ البُخلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88 ص864): از بدکرداری و اخلاق بد و زشت و بخل نکوهیده، پست فطرت بودن انسان فهمیده می شود.

- سوءُ الخُلقِ شُؤمٌ وَ الإسائَة إلَی المُحسِنِ لُؤمٌ (غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39 ص 437و 433) : بد اخلاقی زشت است و بدرفتاری با نیکوکار نکوهیده است.

- سوءُ الجِوارِ وَ الإسائة الی الأبرارِ مِن أعظَمِ اللُّؤمِ (غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص437) بدرفتاری با همسایگان و بدی رساندن به نیکان از بزرگترین پستی هاست.

- سوءُ الخُلقِ یوحِشُ القَریبِ وَ یُنَفِرُ البَعیدِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص435): کج خُلقی نزدیکان را می رماند و درغیر خویشان و بیگانگان، تنفرمی آفریند.

کبر یکسو نِه اگر شاهد درویشانی = دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی(سعدی بوستان غزلیات)

18. انسان نیکوسیَر راستگو است:

- صِدقُ الرَّجُلِ علیٰ قدر مُروءَتهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 44 ص 457): رایتی و درستی مرد به اندازه رادمردی اوست.

- مُرُوَّةُ الرَّجُلِ صِدقُ لِسانِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 80ص763): جوانمردی انسان به راستگویی اوست.

- مَن کانَ صَدوقاً لَم یَعدِمِ الکَرامَةَ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص631): هرکس راست گفتار و درست کردارباشد بزرگواری را گم نمی کند.

اگر پیشه دارد دلت راستی = چنان دان که گیتی بیاراستی

همه راستی کن که از راستی = بپیچد سر از کژّی و راستی

جزاز بندگی پیشه ی من مباد = جز از راست اندیشه ی من مباد

اگر سر بگردانم از راستی = فراز آید از هر سوی کاستی

نخواهم به گیتی جز از راستی = که خشم خدا آورد کاستی

مگردان سراز دین وز راستی = که خشم خدای آورد کاستی

ز کژی گریزان شود راستی = پدید آید از هر سوی کاستی

بماند به دو رادی و راستی = نکوبد درِکژّی و کاستی(فردوسی)

راستی موجب رضای خداست = کس ندیدم که گم شد از ره راست(سعدی گلستان)

به راه راست توانی رسید در مقصود = تو راست باش که هر دولتی که هست تراست

تو چوب راست برآتش دریغ میداری = کجا به آتش دوزخ برند مردم راست

سعدیا راست روان گوی سعادت بردند = راستی کن که به منزل نرسد کج رفتار

راستی پیشه گیر و ایمن باش = که رهاننده ی تو بس باشد

ره راست باید نه بالای راست = که کافر هم از روی صورت چو ماست

ره راست رو تا به منزل رسی = تو بر ره نه ای زین قِبَل واپسی(سعدی بوستان)

در کمان ننهند اِلّا تیر راست = این کمان را واژگون کژ تیرهاست

راست شو چون تیرو، وارَه از کمان = کز کمان هر راست بِجهَد بی گمان

راست کن اجزات را از راستان = سر مَکَش ای راست رَو زآن آستان

هر که با ناراستان همسنگ شد = در کمی افتاد و عقلش دَنگ داشت(جلال الدین بلخی)

19. انسان ناکس یا فرومایه، قبیح و زشت گفتارِبی شرم و ستیزه جوست:

- سُنَّةُ اللِّئامِ قُبحُ الکَلامِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 39 ص 432): روش همیشگی ناکسان سخنان زشت است.

- اللَّئیمَ لایَستَحیی(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص 35): انسان بدسرشت (در رفتار و گفتار)شرم نمی کند.

در احادیثی آمده است کسانی که دروغگو هستند و حرص و آز دارند، شرم و حیا ندارند:

- لا حَیاءَ لِکَذّابٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص829): دروغگو بی حیاست.

- لاشیمَةَ إقبَحُ مِنَ الکِذبِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص839): هیچ روشی زشت تر از دروغ نیست.

- أذَلُّ النّاسِ مَن أهانَ النّاسِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 8ص189) پست ترین مردم کسی است که به دیگران اهانت کند.

- مَن إستهانَ بِالرِّجالِ قَلَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص624): هرکس به مردم اهانت کند

شخصیتش سبک و کم ارزش می شود.

- اللِّسانُ سَبُعٌ إن اَطلَقتَهُ عَقَرَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 42): زبان، درنده ای است؛ اگر رهایش کنی نیش می زند.

سری را کِجا مغز باشد بسی = گواژه نباید زدن بر کسی

زبان را نگهدار باید بُدن = نباید روان را به زهر آژدن

ز بهر پرستنده ی گرمگوی = نگردد جوانمرد پرخاشگوی

دگر آنک دارند آواز نرم = خرد دارد و شرم و گفتار گرم (فردوسی)

- سُنَّةُ اللِّئامِ اَلجُحودُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص433): روش ناکسان ستیزه خویی است.

ستیزه نه نیک آید از نامجوی = بپرهیز و گرد ستیزه مپوی

به دانش دو دست ستیزه ببند = چو خواهی که از بد نیابی گزند(فردوسی)

"نقل است که مالک دینار گفت ای مسلمانان، هرگاه شما را در دل سیاهی و در بدن، گرانی و در رزق، تنگی آید، بدانید که از زبان زیانکار شماست. حرف عَبَث و هرزه و غیبت و بی معنا حرفی که نباید می گفت، گفته(جامع التمثیل، محمدعلی حبله رودی به تصحیح دکتر حسن ذوالفقاری ص 641).

نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرد = که از زبان بَتَر اندر جهان زیانی نیست(سعدی بوستان)

برعکس بی شرمی ناکسان، انسان های باشرف و بزرگمنش اهل شرم و حیا هستند. امام علی آن را نشانه ی ارجمندی می داند:

- عَلَیکَ بِالحَیاءِ فَإنَّهُ عُنوانُ النُّبلِ(غررالحکم فصل 49ص477): شرم و حیا را برخود واجب بدان زیرا نشانه ی بزرگی ست.

20. رادمردان و نامردان هردو عجولند اما این کجا و آن کجا:

- مِن عَلاماتِ الکِرامِ تَعجیلُ المَثوبةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 728): از نشانه های بزرگواران شتاب در پرداخت پاداش به دیگران است.

چو نیکی نمایند پاداش کن = ممان تا شود رنج نیکی کهن(فردوسی)

- وَعدُ الکَریمِ نَقدٌ وَ تَعجیلٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل83ص780): انسان جوانمرد وعده اش نقد و با شتاب است.

- مِن عَلاماتِ اللُّؤمِ تَعجیلُ العُقوبَة(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78ص 727): از نشانه های ناکسی شتاب در کیفر دادن به دیگران است.

دل ومغز را دور دار از شتاب = خرد را شتاب اندرآرد به خواب

شتاب و بدی کار آهرمن است = پشیمانی جان و رنج تن است

که آهسته دل، کم پشیمان شود = هم آشفته را هوش درمان شود

به هر کار بهتر درنگ از شتاب = بمان تا برآید بلند آفتاب

که دانا به هر کارسازد درنگ = سر اندر نیارد به پیکار و ننگ

سبکسار تندی نماید نخست = به فرجام کار اندُه آرَد درست

سبکسار مردم نه والا بوَد = وگر چه به تن سرو بالا بود (فردوسی)

حکیم طوس در بیتی نیز فرق پیر جوان را چنین آورده:

ورا سال سی بُد مرا شست و هفت = نپرسید زین پیر و تنها برفت

وی اندرشتاب و من اندر درنگ = ز کردار ها تا چه آید به چنگ

21. جوانمردان از خطای دیگران چشم پوشی و پرده پوشی می کنند نه "پرده دَری" که کار نامردان است: با حکایتی از سعدی شروع کنیم که شیرینی کلامش دلربا باشد: یکی بر سر راهی، مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته؛ عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستَقبَحِ او نظر کرد. جوان از خواب مستی سر برآورد و گفت: إذا مَرُّوا باللَّغوِ مَرُّوا کِراماً!

إذا رَأیتَ أثیماً کُن ساتِراً وَ حَلیماً = یا مَن تُقَبِّحُ أمری لِمَ لا تَمُرُّ کَریماً

متاب ای پارسا روی از گنهکار = ببخشایندگی در وی نظر کن

اگر من ناجوانمردم به کردار = تو بر من چون جوانمردان گذر کن ...

گر گزندت رسد تحمُّل کن = که به عفو از گناه پاک شوی (سعدی گلستان)

جهان نمانَد و آثار معدلت مانَد = به خیر کوش و صلاح و سداد و عفو و کرم(سعدی بوستان)

- اَلکَریمُ یَتَغافَلُ وَ یَنخَدِعُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص19): انسان خوش سیرت خود را به چشم پوشی و گول خوردگی میزند (تا باعث شرمنده شدن فرد همراهش نشود).

- مِن أشرَفِ أفعالِ الکریمِ تَغافُلُهُ عَمّا یَعلَمُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل78 ص729): بزرگوارانه ترین کردار جوانمرد از آنچه درباره زشتیهای دیگران می داند، خود را به ندانستن بزند:

- عادَةُ النُّبَلاءِ: اَلسّخاءُ وَالکَظمُ وَالعَفوُ والحِلمُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل55 ص 499): خوی وروش بزرگمنشان: سخاوت، فروبردن خشم، گذشت از خطای دیگران و بردباری است.

به من دار گفت ای جوانمرد گوش = که دانم جوانمرد را پرده پوش

گنهکار را عذر نسیان بنه = چو زنهار خواهند زنهار ده

چو خشم آیدت بر گناه کسی = تأمّل کُنَش در عقوبت بسی

چون زَبَر دستیت بخشید آسمان = زیردستان را همیشه نیک دار

عذر خواهان را خطاکاری ببخش = زینهاری را به جان ده زینهار(سعدی بوستان)

هرآن کس که او از گنهکار چشم = بخوابید و آسان فرو برد خشم،

فزونیش هر روز افزون شود = شتاب آورد دل پر از خون شود(فردوسی)

نکات ظریفی را سعدی در این چند بیت آورده که برای حاکمان مناسب است به ویژه آنجا که میگوید ندیدم در زیر این فلک دوّار شهریاری بتواند دیو خشم خود را نگه دارد و بر دشمنش با خشم رفتار نکند و بردباری را به کار بندد:

صواب است پیش از "کُشِش" بند کرد = که نتوان سر کشته پیوند کرد

خداوند پیمان و رای وشکوه = زغوغای مردم نگردد ستوه

سر پر غرور از تحمّل تهی = حرامش بود تاج شاهنشهی

نگویم چو جنگ آوری پای دار = چوخشم آیدت عقل بر جای دار

تحمل کند هرکه را عقل هست = نه عقلی که خشمش کند زیر دست

چو لشکر برون تاخت خشم از کمین = نه انصاف ماند نه تقوا نه دین

ندیدم چنین دیو زیر فلک = که از وی گریزند چندین مَلِک

گنه بود مرد ستمکاره را = چه تاوان زن و طفل بیچاره را

وگر دانی اندر تبارش کسان = بر ایشان به بخشای و راحت رسان

چو خواهد که مُلک تو ویران کند = نخست از تو خلقی پریشان کند

اگر باشدش بر تو بخشایشی = رساند به خلق از تو آسایش

تکبّر مکن بر ره راستی = که دستت گرفتند و برخاستی

سخن سودمندست اگر بشنوی = به مردان رسی گر طریقت روی

نصیحت شنو؛ مردم دوربین، = نپاشند در هیچ دل تخم کین

اگر چه غالبی از دشمن ضعیف بترس = که تیر آه سحر با نشانه می آید(سعدی بوستان)

- أنفَذُ السَّهامِ دَعوَةُ المَظلومِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8ص181): با نفوذترین تیری که به هدف می نشیند، دعای ستمدیده است.

ستمدیده را اوست فریاد رس = منازید با نازِشِ او به کس(فردوسی)

ضرب المثلی است می گویند: خداکند آه موری پای کوهی نباشد.

پندپذیر نبودن از خودسری یا خود بزرگ بینی است. خودسری و تکبر هم از نادانی سرچشمه می گیرد:

پند گفتن با جهول خوابناک = تخم افکندن بود در شوره خاک(مولوی مثنوی معنوی)

چنین داد پاسخ که گفتار بس = به کردار جویم همه دسترس(فردوسی):

- إنَّ الوَعظَ الّذی لایَمُجُّهُ سَمعٌ وَ لایَعدِلُهُ نَفعٌ ما سَکَتَ عَنهُ لِسانُ القَولِ و نَطَقَ بِهِ لِسانُ الفِعلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل9ص 232): پندی که گوش آن را بیرون نمی اندازد و سودی با آن برابری نمی کند، آن است که زبان گفتار، خاموش و زبان کردار، درباره اش به آن گویاست.

مولوی در مثنوی معنوی:

پند دادی گه به گفت و لحن و ساز = گه به فعل أعنی رکوعی با نماز

پند فِعلی، خلق را جذّاب تر = که رسد در جانِ هر با گوش و کَر

کسی را نصیحت مگو ای شگفت! = که دانی که در وی نخواهدگرفت(سعدی بوستان)

امام صادق ع هم می گوید: کونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَیرِ ألسِنَتِکُم...(بحار الانوار ج 71 ص 7): مردم را با غیر زبانتان دعوت به دین نمایید...

22. انسان خوش سیرت خود بزرگ بینی و خودپسندی ندارد ولی بدگهران این چنینند

- کَفیٰ بِالمَرءِ فَضیلَةً أن یَنقُصَ نَفسَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل65ص558): از بزرگمردی همین بس که خود را کوچک پندارد.

کسی کو فروتن‌تر و رادتر = دل دوستانش بدو شادتر(فردوسی)

- کَفیٰ بِالمَرءِ رَذیلَةً أن یُعجِبَ بِنَفسِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل65ص557): از پستی انسان همین بس که خودپسند باشد.

- اللَّئيمُ إذا بَلَغَ فَوقَ مِقدارِهِ تَنَكَّرَت أحوالُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص73): اگر فرومایه بیش از ارزشش بالا رود، خود را گم می کند.

- كُلَّمَا ارتَفَعَت رُتبَةُ اللَّئيمِ نَقَصَ النّاسُ عِندَهُ وَالكَريمُ ضِدُّ ذٰلِکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 68ص570): فرومایه، هراندازه جایگاه بالاتری روَد، مردم در پیشگاهش خُردتر دیده می شوند ولی بزرگمرد برعکس اوست.

به عینِ عُجب و تکبّر نگه به خلق مکن = که دوستان خدا ممکنند دراَوباش

بر این زمین که تو بینی ملوک طبعانند = که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش

کرم کنند و نبینند بر کسی منَّت = قفا خورند نجویند با کسی پرخاش

ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند = نه دست کَفچِه کنند از برای کاسه ی آش(سعدی بوستان)

- لاخُلقَ أقبَحُ مِنَ الکِبرِ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص840): هیچ خویی زشت تر از خودپسندی و خودبزرگ بینی نیست.

- مَن تکبَّرَعَلَی النّاسِ ذَلَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص627): هرکس بر مردم بزرگی فروشد خوار می گردد.

- لَيسَ لِلحَقور اُخُوَّةٌ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل73ص594): برادری ندارد کسی که دیگران را حقیر و کوچک پندارد.

به دولت کسانی سر افراختند = که تاج تکبُّر بینداختند

تکبّرکند مردِ حشمت پرست = نداند که حشمت به حلم اندر است

زخاک آفریدت خداوند پاک = پس ای بنده افتادگی کن چو خاک

تواضع کند هوشمندِ گزین = نهد شاخ پر میوه سر بر زمین

بلندیت باید تواضع گزین = که آن بام را نیست سَلَّم جز این

دعوا مکن که برترم از دیگران به علم = چون کبر کردی از همه دونان فروتری

علم است آدمیت است و جوانمردی و ادب = ور نی ددی به صورت انسان مصوری(سعدی بوستان)

رادمرد و نامرد(کریم و لئیم )در شعر و حدیث

رادمرد و نامرد(کریم و لئیم )در شعر و حدیث قسمت چهارم

9. جوانمرد از کردار زشت و پلشت دوری می گزیند ولی فرومایگان غرق در زشتی ها:

- اَلکَرَمُ حُسنُ السَّجیَّةِ وَ اجتِنابُ الدَّنیَّةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص63): بزرگواری و شرافت، خوش رفتاری و دوری از رفتارپَست است.چو در غیب، نیکو نهادت سرشت = نیاید ز خوی تو، کردار زشت(سعدی بوستان)

- اَلکَریمُ مَن تَجَنَّبَ المَحارِمَ و تَنَزَّهَ عَنِ العُیوبِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص60): جوانمرد از کار حرام کناره گیری می کند و از زشتی ها پاک است

- اَمُروءَةُ تَمنَعُ مِن کُلِّ دَنیَّةٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص55): مردانگی انسان را از هر فرومایگی و پَستی باز می دارد.

- اَللُّؤمُ رأسُ الشَّرِّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 22): فرومایگی سر و اساس بدترین هاست.

- اللُّؤمُ جِماعُ المَذامِّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص24 ): ناکس، گردآورنده عیب ها و نکوهش هاست.

- سوءُ الفِعلِ دَليلُ لُؤمِ الأصلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 39ص 433):کردار بد، گویای پستى و زشت نهادی (بنیاد بد) است.

هر آن کس که او گم کند راه خویش = بد آید بداندیش را کار خویش

ازین پس تو ایمن مشو از بدی = که پاداش پیش آیدت ایزدی

تو پاداش آن نیکویی بد کنی! = چنان دان که بد با تن خود کنی

اگر بدکنی جز بدی ندروی = شبی در جهان شادمان نغنوی

تو پدرود باش ای بد اندیش مرد = بد آید به رویت ز بد کارکرد

ببخشای بر مردم مستمند = ز بد دور باش و بترس از گزند

نباید که گردد به گرد تو بد = کزان بد ترا بی گمان بد رسد

ز کردار بد بر تنش بد رسید = مجو ای پسر "بندِ بد" را کلید

چو جویی بدانی که از کار بد = به فرجام بر بد کنش بد رسد(فردوسی)

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات = که واجب شد طبیعت را مکافات

سپهر آیینه عدل است شاید = که هرچ آن از تو بیند وا نماید

منادی شد جهان را هرکه بد کرد = نه با جان کسی با جان خود کرد(نظامی؛ خمسه؛ خسرو و شیرین؛ اینترنت)

- اَللُّؤمُ قَبیحٌ فَلاتَجعَلهَ لُبسَکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص49): فرومایگی زشت است آن را جامه ی خود مساز.

- اَلُّلؤمُ مُضادٌّ لِسائِرِ الفَضائِلِ، وَ جامِعٌ لِجَميعِ الرَّذائِلِ وَ السَّوءاتِ وَالدَّنايا(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص104): ناکسی برضدّ تمام خوبی ها و دربرگیرنده تمام زشتی ها و بدی ها و پستی هاست.

- إیّاکَ وَ الإسائَةَ فَإنَّها خُلقُ اللِّئامِ وَ إنَّ المُسیئَ لَمُتَرَدٍّ فی جَهَنَّمَ بِإسائَتِهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل5 ص150): بر تو باد به دوری از بدی زیرا این روش ناکسان است. زشت کردار هم به خاطر بدی هایش درجهنم می افتد.

یکی از زشتی ها بخل ورزی است این از صفات بارز لئیمان است:

- لاسَوئَةَ أسوَءُ مِنَ الشُّحِّ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص838): هیچ زشتی بالاتر از بخل نیست.

- لامُرُوَّةَ لِبَخیل(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص829): انسان بخیل رادمرد نیست.

- لامُرُوَّةَ مَعَ الشُّحّ (غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص833): با بخل جوانمردی نیست.

- لاأذَلَّ مِن طامِعٍ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص837): از طمعکار کسی خوارترو ذلیلتر نیست.

- لاحَیاءَ لِحَریصٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص832): کسی که آز و طمع دارد شرم و حیا ندارد.

- لاشیمَةَ أذَلُّ مِنَ الطَّمَعِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص839): هیچ روش ناپسندی خوارکننده تر از آز نیست.

دل مرد مطمع بود پر ز درد = به گرد طمع تا توانی مگرد

چنین داد پاسخ که آز و نیاز = دو دیوند بد‌گوهر و دیر‌ساز

نگر تا ز کردار بد گوهرت = چه آرد جهان آفرین بر سرت

و گر آزمندیست و اندوه و رنج = شدن تنگدل در سرای سپنج

و گر آز گیرد سرت را به دام = بر آری یکی تیغ تیز از نیام

کسی کو به نام بلندش نیاز = نباشد؛ چه گردد همی گرد آز(فردوسی)

سعدی نیز آورده است:

دیده ی اهل طمع به نعمت دنیا = پُر نشود همچنانکه چاه به شبنم

سگی را چون کلوخی بر سر آید = ز شادی بر جهد کین استخوانی است

وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند = لئیم الطبع پندارد که خوانی است(سعدی گلستان)

10. خوش سیرتان اهل دادگری و انصاف هستند و بدسیرتان اهل جور و ستم:

- مِن عَلاماتِ النَّبلِ اَلعَمَلُ بِسُنَّةِ العَدلِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 731): از نشانه های بزرگواری به عدل و داد رفتار کردن است.

- مِن عَلاماتِ العَقلِ اَلعَمَلُ بِسُنَّةِ العَدلِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 734): از نشانه های خردمندی به عدل و داد رفتار کردن است.

- اَلإنصافُ شیمَةُ الأشرافِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص22): عدل و انصاف داشتن روش بزرگمنشان است.

- ما جارَ الشَّریفُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 79 ص 743): انسان بزرگوار ستم نمی کند.

گر ایمن کنی مردمان را بداد = خود ایمن بخسبی و از داد شاد

جهان را چو آباد داری بداد = بود تخت آباد و دهر از تو شاد

هنر باید از مرد و فر و نژاد = کفی راد دارد دلی پر ز داد(فردوسی)

- لایَنتَصِفُ الکَریمُ مِنَ اللَّئیمِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل86ص864) از انسان بدگهر، عدل و انصافی در برخورد با خوش گهر یا جوانمرد نیست.

- دَولَةُ الأَوغادِ مَبنیَّةٌ عَلَی الجَورِ وَ الفَسادِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 31 ص 402): دولت فرومایگان ساختارش بر ستمکاری و فساد است.

اگر دولتی در رفع ستم و فساد کوشا نباشد دارای صفت‌ پست فطرتی و فرومایگی خواهد شد. این صفت را امیرالمؤمنین به آن داده است.

منه در دلت دشمني بر کسی= که دل را تباهی رساند بسی(خود)

انسان نبايد با ديدِ دشمني به ديگران نگاه کند تا در دلش بدبيني و ستيزه گري نسبت به آنان پديد آيد. اين حالت او را از رفق و مدارا و نرمي با ديگران باز مي دارد و برايش تباهي و فساد دل را مي آفريند و او و ديگران را نسبت به هم "دورو" و منافق بار مي آورد. سلامت انسان از درون و برون به اين بستگي دارد که همت نمايد و دريچه ي خصومت را در دل خود ببندد زيرا امام محمدباقر(ع) مي فرمايد:

إيّاکُم وَ الخُصومَةَ ؛ فإنَّها تُفسِدُ القَلبَ وتُورِثُ النِّفاقَ :‌ از دشمني و ستيزه جويي بپرهيزيد که قلب را تباه و درويي را پديد مي آورد.( منتخب میزان الحکمة :ص ۳۶۰)

نفاق درونی شود آشکار= شوی یک منافق در این روزگار(خود)

زهی جو فروشان گندم نمای = جهانگردِ شَبکوکِ(سالوس) خرمن گدای

مبین در عبادت که پیرند و سست = که در رقص و حالت جوانند و چُست

چرا کرد باید نماز از نشست = چو در رقص بر می توانند جَست

نه پرهیز کار و نه دانشورند = همین بس که دنیا به دین می خورند(سعدی بوستان)

- دُوَلُ اللِّئامِ مِن نَوائِبِ الأیامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 31 ص 402): دولت یافتن ناکسان از گرفتاری های روزگار است.

- دُوَلُ اللِّئامِ مَذَلَّةُ الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 31 ص 402): دولت پست فطرتان باعث خواری خوش سیرتان است.

- شَرُّ النّاسِ مَنِ ادَّرَعَ اللُّؤمَ و نَصَرَ الظَّلومَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 40 ص 447): بدترین مردم کسی است که لباس ناکسی بر تن کند و به ستم پیشه کمک کند.

به هر کار با هر کسی داد کن = ز یزدان نیکی دهش یاد کن

نه مردی بود خیره آشوفتن = به زیر آندر آورده را کوفتن

که هر کس که بیداد گوید همی = به جز دود زآتش نجوید همی(فردوسی)

مروّت نباشد بر افتاده زور = بَرَد مرغ دون دانه از پیش مور

چو بیداد کردی توقع مدار = که نامت به نیکی رود در دیار

ترا چاره از ظلم برگشتن است = نه بیچاره ی بی گنه کشتن است

نماند ستمکار بد روزگار = بماند براو لعنت پایدار

چنان زی که ذکرت به تحسین کنند = چو مُردی، نه بر گور، نفرین کنند(سعدی بوستان)

گاوان و خران بار بردار = به زآدمیانِ مردم آزار(گلستان سعدی)

11. انسان پست فطرت اگر قدمی برای کسی بردارد یا دِرَمی هزینه کند اهل منت گذاشتن است:

- اَللَّئیمُ مَن کَثُرَ إمتِنانُهُ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل44): فرومایه کسی است که به خاطر کاری که برای کسی انجام داده آن را بسیار به رُخ او بکشد.

- اَلتَّکَرُّمُ مَعَ الإمتِنانِ لُؤمٌ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص33): بخشش با مِنّت یا به رخ کشیدنِ طرف، نشانه ی فرومایگی است. فردوسی نکته ی ظریفی را در بخشش می آورد که خداوند در قرآن (سوره بقره آیه 264)بیشتر از آن را یادآوری می کند: اگر به کسی صدقه دادید بر او منت ننهید و اورا اذیت و آزار نرسانید (انتظار پاداش از او نداشته باشید) منت و آزار در چنین مواردی بر می گردد به انسان که توقع دارد بخشش گیر به جای بخشش او، نظر خاصی را برایش داشته باشد .

ز بخشش هرآن کس که جوید سپاس = نخواندش بخشنده، یزدان شناش

کسی که چیزی را به کسی می بخشد نباید از او انتظار سپاس و تشکر را داشته باشد . اگر چنین آدمی باشد، خداشناس اورا بخشنده نمی داند.

ستاننده گر ناسپاس است نیز= سزد گر ندارد کس او را به چیز(فردوسی)

12. رادمردان از غذا دادن به دیگران خوشنودند؛ نامردان از غذاخوردن خود، لذت می برند:

- لَذَّةُ الکِرامِ فِی الإطعامِ وَ لَذَّةُ اللِّئامِ فِی الطَّعامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 76ص610) : جوانمردان ازغذا دادن به دیگران خوششان می آید و ناکسان از این که خودشان بخورند لذت می برند. جو مردان ببر رنج و راحت رسان = مُخَنَّث خورد دسترنج کسان

بگیر ای جوان دست درویش پیر = نه خود را بیفکن که دستم بگیر

خدارا بر آن بنده بخشایش است = که خلق از وجودش در آسایش است

بسا مفلس بی نوا سیر شد = بسا کار منعم زَبَر زیر شد(سعدی بوستان)

نیم نانی گر خورد مرد خدا = بذل درویشان کند نانی دگر(سعدی گلستان)

13. روحیه ی جوانمردان سپاسگزاری و ناکسان ناسپاسی است:

- اَلکَریمُ یَشکُرُ القَلیلَ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص42): جوانمرد اگر چیز کمی هم داده شود هم سپاسگزاری می کند.

- اَللَّئیمُ یَکفُرُ الجَزیلَ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص42): ناجوامرد اگر چیز بسیاری هم بگیرد ناسپاسی می کند.

مکن با بدان نیکی ای نیک بخت = که در شوره نادان نشاند درخت

نگویم مراعات مردم نکن = کرم پیش نامردمان گم مکن(سعدی بوستان)

- کُفرُالنِّعمَةِ لُؤمٌ...(غررالحکم ترجمه انصاری فصل69ص574): کفران نعمت خدا (یا نادیده گرفتن بخشش و داده ی یک نفر به دیگری) از ناکسی گیرنده حکایت می کند...

کزین بگذری سفله آن را شناس = که از پاک یزدان ندارد سپاس

دریغ آیدش بهره ی تن ز تن = شود زآرزوها ببندد دهد

ستایش نیابد سر سفله مرد = بر سفله گان تا توانی مگرد

ستاننده گر ناسپاست نیز= سزد گر ندارد کس او را به چیز

تو آن کن زخوبی که او باتو کرد = به پاداش پیچد دل راد مرد (فردوسی)

به ناکردن شکر شکر پروردگار = شنیدم که برگشت ازو روزگار

گر انصاف خواهی سگ حق شناس = به سیرت به از مردم ناسپاس

چو خود را قوی حال بینی وخوش = به شکرانه بار ضعیفان بکش

نعمتت بار خدایا ز عدد بیرون است = شکر انعام تو هرگز نکند شکر گزار

شکر نعمت را نکویی کن که حق = دوست دارد بندگان حقگزار

سپاس بار خدایی که شکر نعمت او = هزار سال کم از حقِّ بوَد یک دَم(سعدی بوستان)

14. رادمرد شکیبا و بردبار است:

- اَلکَرَمُ حُسنُ الإصطِبارِ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص37): جوانمردی، خوب شکیباییِ داشتن است.

- اَلکَرَمُ إحتِمالِ الجَریرَةِ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص33): رادمنشی، شکیبایی ورزیدن و بردباری نسبت به آزار مردم است(شکیبایی در رنج بر دوش کشیدن اذیت و آزار دیگران نشانه ی جوانمردی است.)

وقتی انسان شکیبا باشد گوش شنوایی برای دردِ دل مردم دارد که بتواند مشکلاتشان را از دوش آنان بردارد و زمینه ی آسایش را برایشان فراهم نماید. این حدیث امام علی ع همین نکته را دربردارد:

- مِنَ السّودَدِ اَلصَّبرُلإستِماعِ شَکوَی المَلهوفِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 735): از ریاست و بزرگواری شکیبا بودن برای شنیدن درددل و شکایت ستمدیده است.

مُرُوَّةُ الرَّجُلِ فی إحتِمالِ عَثَراتِ إخوانِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 80 ص 763): جوانمردی انسان در بردباری لغزش های برادارانش است.

- مِنَ الکَرَمِ اِحتِمالُ جِنایَةِ الإخوانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 726): بدی و گناه برادران را تحمل کردن نشانه رادمردی انسان است.

به قول سعدی حشمت و بزرگی در بردباری است:«نداند که حشمت به حلم اندر است»

تحمُّل چو زهرت نماید نخست = ولی شهد گردد چو در طبع رُست(سعدی بوستان)

در حدیثی از امام علی آمده است بردباری برتر، آن است که انسان خود را به ندانستن بزند:

- لا حِلمَ کَالتَّغافُلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص832): هیچ بردباری مانند خود را به نادانی زدن درگناه و بدی دیگران نیست.

- نِصفُ العاقِلِ إحتِمالٌ وَ نِصفُهُ تَغافُلٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل82ص775): نیمی از خردمند بردباری و نیم دیگرش چشم پوشی و اغماض است.

- اَلعَقلُ أنَّکَ تَقتَصِدُ فَلاتُسرِف؛ تَعِد فَلا تُخلِف؛ وَإذا غَضِبتَ حَلُمتَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص99): خردمندی آن است که میانه روی پیشه کنی و از حدّ میانه تجاوز ننمایی؛ وعده می دهی واپس نمانی؛ و خشمناک می شوی بردباری پیشه کنی.

- اَلحَلیمُ یُعلی هِمَّتَهُ فیما جُنِیَ عَلَیهِ مِن طَلَبِ سوءٍ اَلمُکافاةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص90): انسان بردبار اراده اش را بلند و بالا می برد تا نخواهد بدی و ستمی که بر او رفته با سزای بد جبران کند.

ز هشیار عاقل نزیبد که دست = زند در گریبان نادان مست

هنرور چنین زندگانی کند = جفا بیند و مهربانی کند(سعدی بوستان)

- لا عِزّ أرفَعُ مِنَ الحِلمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص839): هیج سربلندی به بلندای بردباری نمی رسد.

- إکظِمِ الغَیظَ تَزدَد حِلماً(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 2ص110): خشم آوردن را فرو بر تا بردباریت را بیافزایی.

چنین داد پاسخ که چون بردبار = بود مرد نایدش افسون به کار

خردمند کو دل کند بردبار = نباشد به چشم جهاندار خوار

دگر بردباری و بخشایشست = که تن را بدو نام و آرایشست

سر بردباران نیاید به خشم = ز نابودنیها بخوابند چشم

نگر تا نباشی به جز بردبار = که تندی نه خوب آید از شهریار

سر مردمی بردباری بود = چو تندی کند تن به خواری بود (فردوسی)

تو گر خشم بر وی نگیری رواست = که خود خویِ بد، دشمنش در قفاست(سعدی بوستان)

15. مهربانی و دل نرمی از ویژگی های نیکوسیرتان است و سنگدلی گویای بدسرشتی است:

- مِنَ الکِرامِ تَکونُ الرَّحمَةُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 725): مهر و محبت از جوانمردی و بزرگ منشی است.

چنین گفت کز کردگار سپهر = دل ما پر از آفرین باد و مهر

خداوند کیوان و گردان سپهر = ز بنده نخواهد به جز داد و مهر

گذر نیست بر حکم گردان سپهر = هم ایدر بگسترد بایدت مهر

بدانی که ما راستی خواستیم = به مهر و وفا دل بیاراستیم

مرا آن زمان این سخن بُد درست = ز دل مهربانی نبایست شست

نباید که جز داد و مهر آوریم = وگر چین به کاری به چهر آوریم

دگر کو به درویش بر مهربان= بود راد و بی رنج روشن روان

به یزدان نَگِروَند و گردان سپهر = ندارد کسی بر تن خویش مهر

که دل را ز مهر کسی برگسل = کِجا نیستش با زبان راست دل

که دانی که بی‌نام و آرایشست = که او از در مهر و بخشایشست

کسی را که او پروراند به مهر = بر آن کس نگردد به تندی سپهر

برِ ما شما را گشاده است راه = به مهریم بر مردمِ دادخواه

بِدان دار امّید کو را به مهر = سر از نیستی بردی اندر سپهر(فردوسی)

اگر بوَد دل مؤمن چو موم، نرم نهاد = تو موم نیستی ای دل که سنگ خارایی

هرآن زمان که ز تو مردمی برآساید = درست شد به حقیقت مردم آسایی(سعدی بوستان)

- ماکانَ الرِّفقُ فی شَیءٍ إلاّ زانَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل79 ص739): نرمی در کاری بکاربرده نشد مگر این که آن را آراسته و گران سنگ کرد.

که هر جای تندی نباید نمود = سر بی خرد را نباید ستود

که تیزی وتندی نیاید به کار= به نرمی برآید زسوراخ مار(فردوسی)

«حکایت:

به خشم از ملک بنده ای سر بتافت = بفرمود جستن کسش در نیافت

چو باز آمد از راه خشم و ستیز = به شمشیر زن گفت خونش بریز

به خون تشنه جلّاد نامهربان = برون کرد چون تشنه، دشنه زبان

شنیدم که گفت از دلِ تنگِ ریش = خدایا به حِلّ کردمش خون خویش

که پیوسته در نعمت و ناز و نام = در اقبال او بوده ام دوست کام

مبادا که فردا به خون مَنَش = بگیرند و خرّم شود دشمنش

مَلِک را چو گفتِ وی آمد به گوش = دگر دیگ خشمش نیاورد به جوش

بسی برسرش داد و بر دیده، بوس = خداوند رایت شد و طبل و کوس

به رِفق از چنان سهمگن جایگاه = رسانید دهرش بدان پایگاه

غرض زین حدیث آن که گفتار نرم = چو آب است بر آتش مردِ گرم

تواضع کن ای دوست با خصمِ تند = که نرمی کند تیغِ بُرَّنده کُند

نبینی که در معرض تیغ و تیر = بپوشند خَفتانِ(لباس رزم ابریشمی) صد تُو حریر»(بوستان سعدی)

از فرمایش امام علی در ذیل آگاه می شویم که: شما خیر و مهربانی نمی توانی از انسان فرومایه ببینی مگر جایی که در کوتاه مدت، برای او بهره ای بدهد یا از روی ترس به انجامش مجبور شود و الّا به طور ذاتی نمیتواند کاری که به درد مردم بخورد و آسایش زا باشد، انجام دهد! ناکس، ناکس است:

- لایَنصَحُ اللَّئیمُ أحَداً إلّا عَن رَغبَةٍ أو رَهبَةٍ فَإذا زالَتِ الرَّغبَةُ وَ الرَّهبَةُ عادَ إلیٰ جَوهَرِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل85ص858): انسان لئیم و ناکس دلسوزی برای کسی نمی کند مگر از بهر امیدی یا از روی ترس وقتی این دو تمام شود به ذات خود که پست فطرتی است برمی گردد.

یکی از نمونه های سنگدلی سخت گیری بی جا بر مردم است که فقط از فرومایگان برآید نه نرم دلان؛ ناکسان همیشه دنبال سختگیری بسی بی مورد بردیگرانند تا بتوانند آنان را زیر مهمیز خود درآورند که کار بسیارناجوانمردانه ایست. به قول فردوسی:

بَدی خود بدان تخمه در گوهر است = به بد کردن آن تخمه اندر تن است.

ز نادان نیابی جز از بتری = نگر سوی بی‌دانشان ننگری

و به قول مولوی در مثنوی معنوی:

جاهل ار با تو نماید همدلی = عاقبت زخمت زند از جاهلی

دوستی جاهل شیرین سخن = کم شنو کآن هست چون سمّ کُهن

نیکمردان شریف در جوهره ی وجودشان چنین رذلی نیست که دست از خوی نیکشان بر دارند و دنبال آفرینش سختی بر دیگران باشند بلکه دلسوزی، شیوه ی بزرگمنشی آنان است.

گر از حاکمان سختت آید سخن = تو بر زیردستان درشتی مکن

هر آن کس که جور بزرگان نبرد = نسوزد دلش بر ضعیفان خُرد

نکو گفت بهرام شه با وزیر = که دشوار با زیردستان مگیر(سعدی بوستان)

بنابراین: انسان پست فطرت اهل سختگیری و تنگی بر مردم است؛ غافل از این که: افزایش دشواری بر مردم، دام نامرئی ونادیدنی برای گرفتاری خود او خواهد بود به همین جهت امام علی ع فرمود:

- اَصحِب النّاسَ بِما تُحِبُّ أن یَصحَبوکَ تَأمَنهُم وَ یَأمَنوکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل دوم ص 127): همانگونه که دوست داری مردم با تو همراه شوند با آنان همراه باش تا از تو در امنیت باشند و تو هم از آنان در امان باشی.

بدان گه شود شاد و روشن دلم = که رنج ستمدیدگان بگسلم

نخسبد کسی با دلی دردمند = که از درد او بر من آید گزند

خداوند پیروز یار تو باد= دل زیردستان شکار تو باد

هرآن کس که گشت ایمن او شاد شد = غم و رنج با ایمنی باد شد(فردوسی)

چو با دوست دشخوار گیری و تنگ = نخواهد که بیند تو را نقش و رنگ

تو نیکو روش باش تا بد سِگال = نیابد به نقص تو گفتن مجال

چو دشوارت آمد ز دشمن سخن = نگر تا چه عیبت کند آن مکن

جز آن کس ندانم نکوگوی من = که روشن کند بر من آهوی من

خویشتن را خیر خواهی، خیرخواه خلق باش = زآن که هرگز بد نباشد نفس نیک اندیش را(سعدی بوستان)

- مِنَ اللِّئامِ تَکونُ القَسوَةُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص725): سنگدلی(ستبردلی) از پست فطرتی یا سرشت بد و فرومایگی است.

- لالُؤمَ أشَدُّ مِنَ القَسوَةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص843)پستی ای بدتر از سنگدلی نیست. سیاه اندرون باشد و سنگدل = که خواهد که موری شود تنگدل(سعدی بوستان)

16. آبرو برای انسان با شرف اهمیت بسیار ارزشمندی دارد ولی ناکس خیر:

"آبرو" از دو بخش :"آب" و "رو" می باشد. "آب" که شفّاف و صاف و یک رنگ است و "رو" در اینجا به معنای چهره و صورت است. هر کسی، یک چهره سازی معنوی به طور ذاتی و فطرت ناخودآگاهش از همان دوران کودکی که بد و خوب را از نظر خود با گذر عمر تجربه کسب می کند و تشخیص می دهد، برای خود درست می کند. اگر برخلاف آنچه که در خیالش ساخته شده با او برخورد شود که نزد دیگران به رسوایی او منجر شود، به راه های گوناگون از خود عکس العملی نشان می دهد یا حداقل منزجر می شود و از رسواگر خویش، متنفر شده و اگر بتواند در صدد انتقام بر می آید. این هاله ی معنویِ نقاب مانند، برای انسان "آبرو" نام دارد. این آبرو برای انسان در طول عمرش ارزش افزا و سپر شرف و بزرگی به حساب می آید و سعی و تلاشش بر این است که آن را بیشتر کند تا اعتبار ارزشمندتری نزد دیگران داشته باشد.

اگر چه خداوند، این میل یا کشش را در ما نهادینه کرده است تا خویشتنداری خود از بدکرداری و با انجام کردارنیک از روی راستی و درستی به کمال در نزد خودش برسیم. اما سوراخ دعا را گم کرده ایم و به گمان خویش در نزد دیگران چهره سازی می کنیم. آنچه از کردار ما که باعث شرمساری یا احساس کوچک شدن از بزرگمنشی می شود، نتیجه ی آبرو ریختن است. اینقدر که انسان باشرف از آبرو ریزی و رسوایی هراسناک می شود از دست دادن ثروت برایش دردناک نیست. چون ثروت دوباره به دست می آید ولی آبرو ریخته را نمی شود جمع کرد.

در اسلام، همانگونه خون ریزی و کشت و کشتاریکدیگر بدون دلیل شرعی و نابودی ثروت دیگران حرام دانسته شده باید آبرو افراد نیز حفظ شود. تأکید پیامبراسلام ص بر حرمتِ خون، مال و آبروی مردم است:

- إِنَّ دِمَاءَکُم وَ أَموَالَکُم وَ أَعرَاضَکُم عَلَیْکُم حَرَامٌ(برگرفته از اینترنت):همانا خون شما، مال شما و آبروی شما بر شما حرام است و تجاوز به آن گناه بزرگی محسوب می شود و حق الناس است و خدا هم نمی بخشد.آبروی افراد هم با حرف زدن پشت سر آنان از بین می برند یا عده ای از خدا بی خبر عِرض و آبروی دیگران را با بوق و کرنا در جامعه نشر می دهند و از درِ تهمت و بهتان، شرف دیگران را آتش می زنند تا به هدف های خود برسند! البته زهی خیال باطل که نمیدانند چه پرونده ی کثیفی برای آخرت خود درست کرده اند. در قرآن هم نهی از غیبت و افترا شده است.

مریز آبروی برادر به کوی = که دهرت نریزد به شهر آبروی

به اندر حق مردم نیک وبد = مگو ای جوانمرد صاحب خرد(سعدی بوستان)

تشبیه قرآن کریم که غیبت و آبرویزی کسی را به خوردن گوش گوشت برادر مرده آورده است، گویای نفرت خداوند منزه و پاک از این گناه بسیارزشت و پلید است.

زبان کرد شخصی به غیبت دراز = بِدو گفت داننده ای سرفراز

که یاد کسان پیش من بدمکن = مرا بدگمان در حق خود مکن

مَدَر پرده بر یار شوریده حال = نه طیبت حرام است و غیبت حلال (سعدی بوستان)

در ضمن رفتار و کردار یا گفتار انسان، خود عاملی می شود برای آبروریزی. تمام کردار بد و زشتی که از فرومایگان سر می زند که به شماری از آنها بحث کریمان و لئیمان اشاره شد، چنین نقشی را برای آنان دارد و گویای پست فطرتی است.
به عنوان نمونه: خشم یا غضب، بیچاره کننده ی انسان و بی آبرو کردن ما در چشم مردم و گویای جنون آنی انسان؛ آتشی بر افروخته برجسم و جان ما؛ دشمن ترین دشمن و پشیمانی از کردار خشم آلود، دردی از انسان دوا نمی کند و آب رفته را به جوی باز نمی گرداند.

در اشعار شاهنامه فردوسی هم عمده، همین با توضیح بیشتر آمده است:

جهاندار و بیدار و فرهنگ‌جوی = بماند همه ساله با آبروی

وگر نیک‌دل باشی و راه‌جوی = بوَد نزد هر کس تو را آبروی

هم از پیشه‌ها آن گزین کاندروی = ز نامش نگردد نهان آبروی

به خور آن چه داری و بیشی مجوی = که از آز کاهد همی آبروی(فرد وسی)

طمع آبروی تَوَقَّر بریخت = برای دو "جو" دامنی دُر بریخت

قناعت سر افرازد ای مرد هوش = سر پر طمع بر نیاید ز دوش

چو سیراب خواهی شدن ز آب جوی = چرا ریزی از بهر برف آبروی(سعدی بوستان)

سعدی در این چند بیت آز و طمع را عامل آبرو ریزی بیان می کند؛ همانگونه که احادیث پلشت و کردار زشت را از فرومایگی می داند از حرص و آزی که در انسان پیش می آید برای دو دانه جو، دامن دُرِّآبرومندی خویش را به فنا داده است؛ دو جو بی ارزش کجا و دامنی پر از دُرگرانبها با آن همه ارزش کجا؟ قناعت سربلندی می آورد و لی شخص طمعکار همیشه سرش همطراز شانه و دوشش، از خجالت و بی آبرویی به زیراست.وقتی تو می توانی برای نوشیدن آب از جوی آب بنوشی چرا برای به دست آوردن برف آبروی خود را میریزی؟ درباره ی آبروی ظاهری نیز که انسان "دورو" برای خود دست و پا می کند نکته ای را آورده که نتیجه ای برایش پیش نمی آورد ودردی را ازین ریاکاری برایش درمان نمی شود:

منه آبروی ریا را محل = که این آب در زیر دارد وَحَل(گِل و لای)(سعدی بوستان)

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت = حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو(حافظ دیوان)

بلایی که آز بر سرانسان می آورد به تجربه ثابت شده، برای طمعکار زیان آور است نه سودمند. هر کس با طمع به دنبال سود برآمد به خاک مذلّت نشست و دارایی اش، دود شد و بر هوا رفت. سعدی هم در این باره آورده است:

طمعِ خام که سودی بکنم = سود، سرمایه به یکبار بِبُرد(سعدی بوستان)

- مِنَ النُّبلِ أن یَبذُلَ الرَّجُلُ نَفسَهُ وَیَصونَ عِرضَهُ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 728): ازنشانه های بزرگی این است که جانش را بدهد تا آبرویش را نگهدارد.

- اَلکَریمُ مَن صانَ عِرضُهُ بِمالِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 103): جوانمرد آبرویش را با ثروتش نگه می دارد.

- اَللَّئیمُ مَن صانَ مالَهُ بِعِرضِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 103): انسان فرومایه آبرویش برای نگهداشتن مالش هزینه می کند.

- مِنَ اللُّؤمِ أن یَصونَ الرُّجُلُ مالَهُ و یَبذُلَ عِرضَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 731): از نشانه های پستی انسان این است که ثروتش را نگهدارد ولی آبرویش را زیر پاگذارد.

رادمرد و نامرد (کریم و لئیم) در شعر و حدیث

رادمرد و نامرد (کریم و لئیم) در شعر و حدیث ، قسمت سوم

4. خوش گهر مالپرست نیست اما بدگهر ثروت را بر همه چیز برمی گزیند:

ثروت ابزار خیر و نیکی انجام دادن است؛ اگر روحیه ی انسان در گردآوری مال کشش پیداکند باعث می شود انسان آینده خود را خراب کند؛ مگر این که به خیر و نیکی بر دیگران برگردد

امام علی ع فرمود:

- حُبُّ المالِ یُقَوِّی الآمال وَ یُفسِدُ الأعمالِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل28ص380): عشق به ثروت آرزوها را توانمند می کند و کردار انسان تباه می گرداند.

- حُبُّ المالِ یُفسِدُ المَآل(غررالحکم ترجمه انصاری فصل28ص380): عشق به ثروت پایان کار را تباه می کند.

تنها راه برگشت از تباه آفرینی حُبّ مال، ثروت خود برای آینده ی پس از مرگ، توشه اندوختن و به فریاد ناداران رسیدگی و هزینه کردن است که می شود از لذت معنوی ترک این عشق فسادانگیز برخوردارشد. افزون بر این، اگر انسان دارای مکنت و مال و منالی شد و از آن برای رفاه و زندگی بیچارگان هزینه نکند قدرت و توان مالی اش به فنا خواهد رفت در سخن امام علی این نکته بیان شده است:

- مَن لَم یَحتَمِل مَؤُنَةَ النّاسِ فَقَد اَهَّلَ قُدرَتَهُ لإنتِقالِها (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77ص 701): هر قدرتمندی، هزینه زندگی مردم را فراهم نکند به یقین سزاوار از دست دادن قدرت مالی و امکانات دیگرش خواهد شد.

بخور هرچ داری فزونی بده = تو رنجیده‌ای؛ بهر دشمن منه

بخور هرچ داری به فردا مپای = که فردا مگر دیگر آیدش رای

که هم یک زمان روز تو بگذرد = چنین بُرده رنج تو دشمن خورد

تو رنجی و آسان دگر کس خورد؟ = سوی گور و تابوت تو ننگرد؟

ستاند ز تو دیگری را دهد = جهان خوانیش بی‌گمان بر جهد

هرآنگه که روز تو اندر گذشت = نهاده همه باد گردد به دشت

جهان را به کوشش چه جویی همی = گل زَهر خیره چه بویی همی

ز تو بازماند همین رنج تو = به دشمن رسد کوشش و گنج تو

ز بهر کسان رنج بر تن نهی = ز کم دانشی باشد و ابلهی(فردوسی)

- اَلکَرَمُ ایثارُ عُذوبَةِ الثّناءِ عَلیٰ حُبِّ المالِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص76): جوانمردی شیرینی و گوارایی ستایش را بر دوستی ثروت برگزیدن است.

- لایُکرِمُ المَرءُ نَفسَهُ حتیّٰ یُهینُ مالَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص847): انسان وقتی خود را بزرگ منش پندارد که ثروتش خوار بدارد.

- اَللُّؤمُ ایثارُ حُبِّ المالِ عَلیٰ لَذّةِ الحَمدِ و الثَّناءِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص76): بدسرشتی این است که عشق به ثروت اندوزی را بر شادمانی از ستایش و سپاس گزاری دیگران نسبت به خود برگزینی.

- اَللُّؤمُ ایثارُ المالِ عَلَی الرِّجالِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص48): از فرومایگی است که ارزش ثروت را بر مردم برگزیند.

5. جوانمردان بخشنده ثروت و وفادار به عهد و پیمان:

- کَثرَةُ البَذلِ آیَةُ النُّبُلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل66ص564): بخشش فراوان نشانه ی بزرگواری است.

- اَلکَرَمُ بَذلُ الجودِ وَ إنجازُ الوُعودِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص70): جوانمردی بخشش داشتن و انجام پیمان های برقرار شده بین مردم است.

- اَلکَریمُ مَن جادَ بالمَوجودِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص60): رادمرد کسی است که از آن چه دارد بخشش می کند.

- اَلمُروءَةُ تَحُثُّ عَلَی المَکارِمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص46): مردانگی انسان را به بخشندگی و گشاده دستی برمی انگیزاند.

- مِن شِیَمِ الکَرَمِ بَذلُ النَّدیٰ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 729): بخشش ثروت نشانه ی جوانمردی است.

- مَسَرَّةُ الکِرامِ بَذلُ العَطاءِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 80ص762): خشنودی جوانمردان در بخشش است.

- عادةُ الکِرامِ اَلجودُ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل53ص493): عادتِ جوانمردان بخشندگی است.

- سُنَّةُ الکِرامِ اَلجودُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 39ص432) روش بزرگمنشان جود و بخشش است.

- اَلسَّخاءُ عُنوانُ المُرُوَّةِ وَ النُّبلِ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص40): بخشندگی نشانه ی مردانگی و بزرگی است. لب ببند و کَفِّ پر زر برگشا = بُخل تن بگذار پیش آور سخا

ترک شهوت ها و لذت ها سخاست = هرکه در شهوت فرو شد بر نخاست(مولوی مثنوی معنوی)

- سُنَّةُ الکِرامِ تَرادُفُ الإنعامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 39 ص 432): روش رادمردان پی در پی از داشته هایشان به دیگران بخشیدن است.

به بخشندگی یاز و دین و خرد = دروغ ایچ تا بر تو بر نگذرد

ز بخشش منه بر دل اندوه نیز = بدان تا توان ای پسر ارج چیز

من ایرانیان را یکایک نه دیر = کنم یک سر از گنج دینار سیر(فردوسی)

بزرگی بایدت بخشندگی کن = که دانه تا نیفشانی نروید

هر که عَلَم شد به سخا و کَرَم = بند نشاید که نهد بر دِرم

توانگرا! چو دل و دست کامرانت هست = بخور؛ ببخش که دنیا و آخرت بری

خواهی که مُمَتَّع شوی از دنییٰ و عقبیٰ = با خلق کرَم کن چو خدا با تو کرم کرد (سعدی گلستان) جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش = چو حق بر تو پاشد، تو بر خلق پاش

کرم کن که فردا به دیوان نهند = منازل به مقدار احسان دهند

کرم ورزد آن سر که مغزی دروست = که دون همّتانند بی مغز و پوست

حدیث درست آخر از مصطفی است = که بخشایش و خیر دفع بلاست

ببخش ای پسر کآدمیزاده صید = به احسان توان کرد و وحشی به قید

عدو را به الطاف گردن ببند = که نتوان بریدن به تیغ این کمند (سعدی بوستان)

توانگرا! دل درویش خود به دست آور = که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر = که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند (حافظ دیوان)

- اَلکَریمُ إذا وَعَدَ وفیٰ وَ إذا تَواعَدَ عَفیٰ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص58): جوانمرد وقتی وعده دهد پیمانش را به طور کامل انجام می دهد و اگر دیگری پیمان شکنی کند او را می بخشد.

- اَلکَریمُ إذا أیسَرَ أسعَفَ وَ إذا أعسَرَ خَفَّفَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص58): هرگاه رادمرد در آسایش باشد به نیازمندان کمک می کند و هنگام سختی برخود آسان می گیرد.

- اَلوفاءُ سَجیَّةُ الکرام(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 14): پیمان را کامل ادا کردن روش جوانمردان است.

- اَلکَرَمُ مَعدِنُ الخَیرِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 22): جوانمردی و بخشش منبع بهترین هاست.

- اَلکَرَمُ أفضَلُ السُّؤدَدِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 27): بخشندگی برترین سروَری هاست.

- اَلمُروءَةُ بَرِیَّةٌ مِنَ الخَناءِ وَ الغَدرِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص55): مردانگی از ناسزاگویی و پیمان شکنی و خیانت بیزار است.

- اَلمُرُوَّةُ مِن کُلِّ خیانةٍ عَریَّةٌ بَریَّةٌ (غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص41): مردانگی از خیانت پاک و بیزار است.

- مِنَ الکَرَمِ اَلوَفاءُ بّالذِّمَمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل78 ص725): وفای به پیمان از خوش سیرتی و جوانمردی است.

- مَن وَفیٰ بِعَهدِهِ أعرَبَ عَن کَرَمِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص646): هرکس به عهد و پیمانش عمل کند جوانمردیش را آشکار کرده است.

خنک در جهان مرد پیمان منش = که پاکی و شرم است پیرامنش

بماند بدو رادی و راستی = نکوبد در کژّی و کاستی(فردوسی)

6. انسان پست فطرت برعکس نیکوسیرتان، نیرنگبازاست؛ برخلاف عهد و پیمان و وعده اش رفتار می کند:

بد سرشتان حد و مرزی را برای نیرنگبازی و نقشه کشی برای عهدشکنی خود ندارند "هرلحظه به شکلی بت عیار" می شوند و در صحرای بدی ها سیر می کند تا بتواند بیشتر به وادی دوزخ درآید. دروازه ی توجیه کردار خود تا پهنای آسمان می گسترانند که خود را مبرّا کنند بلکه تیرشان به عدف بخورد.

- وَعدُ اللَّئیمِ تَسویفٌ وَ تَعلیلٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل83ص780): وعده ی ناکس وقت کشی و بهانه تراشی است.

- اللَّئِيمُ إِذَا قَدَرَ أَفحَشَ وَإِذَا وَعَدَ أَخلَفَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص58): فرومایه هروقت توان مالی یا زور پیدا کند به زشتی روی آورد و هرگاه وعده دهد به آن عمل نمی کند.

چو پیمان آزادگان بشکنی = نشان بزرگی به خاک افگنی

ولیکن سرشت بد و خوی بد = تو را نگذراند به راه خرد(فردوسی)

نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان = مکن، کز اهل مروّت نیاید این کردار(سعدی بوستان)

- اَلمَکرُ سَجیَّةُ اللِّئامِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص24): فریبکاری خوی و روش فرومایگان است.

- اَلغَدرُ شیمَةُ اللِّئامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص 14): پیمان شکنی و خیانت، کار فرومایگان است.

که چون بدگُهر پرورم لاجرم = خیانت روا داردم در حرم(سعدی بوستان)

- اَلغِشُّ مِن أخلاقِ اللِّئامِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص46): دغلکاری و خیانت، کار بدسیرتان فرومایه است.

- اَللُّئیمُ یوجبُ الغِشَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص 28): ناکسی باعث فریبکاری است.

- مِن عَلاماتِ اللُّؤمِ اَلغَدرُ بالمَواثیقِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 727): از نشانه های پستی و ناکسی پیمان شکنی در باره پیمان های پذیرفته شده است.

إیّاکَ وَ الخَدیعَةَ فَإنَّ الخَدیعَةَ مِن خُلقِ اللّئیمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل5ص153): از خدعه و نیرنگ بپرهیز زیرا نیرنگ از اخلاق انسان های بدسرشت است.

7. نیکوسیرتان اهل عفو و گذشت نسبت به خطاهای دیگرانند ولی بدسیرتان اهل کینه و انتقام:

- اَلمُبادَرَةُ إلَی العَفوِ مِن أخلاقِ الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص60): روش بزرگمنشان به عفو و بخشش دیگران پیشی گرفتن است.

هر آن کس که پوزش کند بر گناه = تو بپذیر و کین گذشته مخواه

گناه از گنهکار بگذاشتن = پی مردمی را نگه داشتن(فردوسی)

- مُعاجَلَةُ الذُّنوبِ بِالغُفرانِ مِن أخلاقِ الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل80ص768): شتاب در بخشش گناهان دیگران از روش کریمان است.

-اَلعَفوُتاجُ المَکارِمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص21): عفو و بخشش، دیهیم و سرآمد نیکی های بزرگوارانه است.

- اَلمُبادَرَةُ إلَی الإنتِقامِ مِن شِیَمِ اللِّئامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص60): از روش های پست فطرتان پیش تازی برای انتقام گرفتن است.

- مُعاجَلَةُ الإنتِقامِ مِن شِیَمِ اللِّئامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل80ص768): شتاب برای انتقام گرفتن روش پست فطرتان است.

- لا يَكونُ الكَريمُ حَقوداً(غررالحكم ترجمه انصاری فصل86ص835): جوانمرد، كينه توز و بدخواه نمی باشد.

- اَللَّئيمُ إذا أَعطىٰ حَقَدَ وَ إذا اُعطِیَ جَحَدَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص58): ناکس هرگاه چیزی به کسی بدهد، كينه ورزد و هرگاه به او چیزی داده شود، حاشا می کند.

- ألأَمُ الخُلقِ ألحِقد(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8ص178): فرومایه ترین روش کینه توزی است.

- بِئسَ العَشيرُ اَلحَقودُ(غرر الحكم ترجمه انصاری فصل20ص341): کینه توز بد خویشاوندی است.

- مَن زَرَعَ الأحَنَ حَصَدَ المِحَنَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص718) : هرکس کینه در دل بکارد رنج و اندوه را درو می کند.

کینه ، بر دشمنان انسان می افزاید و از جمعی، افرادی را منها می کند پس تا می توان باید "لطف" را به کار گرفت که چار ساز و جوانمردی را پرچم. سعدی هم گفته است:

رفتگان را لطف باز آرند = نه به جنگش بتر بیازارند

عدو را به الطاف گردن ببند = که نتوان بریدن به تیغ این کمند

اگر تند باشی به یکبار و تیز = جهان از تو گیرند راه گریز

چو با دوست دشخوارگیریّ وتنگ = نخواهد که بیند ترا نقش و رنگ

به لطفی که دیدست پیل دمان = نیارد همی حمله بر پیلبان(سعدی بوستان)

دگردیو کین است پر خشم و جوش = ز مردم بتابد گهِ خشم هوش

وگر کینه از مغز بیرون کنی = به مهر اندر این کشور افسون کنی(فردوسی)

8. روش رادمردان رفتار نیکوست:

بالاتر از آن به کسانی که به او بدی کرده اند نیز نیکی می کنند:

- اَلکَریمُ مَن جازَی الإسائَةَ بِالإحسانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص64): جوانمرد کسی است که در جواب بدی دیگران، به نیکی پاداش می دهد.

بکوشید و خوبی به کار آورید = چو دیدند "سرما" بهار آورید

مکافات بد، گر کنی نیکوی = به گیتی درون داستانی شوی

نگیرد ترا دست جز نیکوی = گر از پیر دانا سخن بشنوی (فردوسی)

کسی نیک بیند به هردو سرای = که نیکی رساند به خلق خدای

نکویی کن امسال چون دِه تُراست = که سال دگر دیگری دهخداست

کرم پای دارد نه دیهیم و تخت = بده کز تو این مانَد ای نیکبخت

نکوکاری از مردم نیک رای = یکی را به ده می نویسد خدای(سعدی بوستان)

هرکه بِخراشَدَت جگر به جفا = هم چو کان کریم، زر بخشش

کم مباش از درختِ سایه فِکَن = هرکه سنگت زنَد، ثمر بخشش

ازصدف یادگیر نکته ی حلم = هر که سر بُرَّدَت، کمر بخشش(حافظ)

- مَن احسَنَ اِلیَ النّاسِ حَسُنَت عَواقِبُهُ وَ سَهَّلَت لَهُ طَرائِقُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 686) هرکس به مردم خوبی کند، سرانجامش به خوبی گراید و راه های زندگی اش برایش آسان شود:

جوانمردی و لطف است آدمیت = همین نقش هیولایی مپندار

چو انسان را نباشد فضل و احسان = چه فرق از آدمی تا نقش دیوار

به دست آوردن دنیا هنر نیست = یکی را گر توانی دل به دست آر

خواهی که خدای برتو بخشد = با خلق خدای کن نکویی(سعدی گلستان)

- اَلکَریمُ مَن بَدَأَ بِإحسانِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص33): جوانمرد کسی است که آغازبه نیکی نماید.

- عادَةُ الکِرامِ حُسنُ الصَّنیعَةِ (غررالحكم ترجمه انصاری فصل53ص493): روش خوش سیرتان نیکوکاری است.

- لِلکِرامِ فَضیلَةُ المُبادَرَةِ إلیٰ فِعلِ المَعروفِ وَإسداءُ الصَّنایعِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل71ص583): پیشدستی به کردار نیک و گسترش خوبیها برای نیکمردان، برتری است.

- الکَریمُ مَن بَذَلَ إحسانَهُ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل1ص44): بزرگوار کسی است که رایگان و بدون چشمداشت به دیگران نیکی کند.

- نِعمَ زادُ المعادِ اَلإحسانُ إلَی العِبادِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل81ص772): نیکی کردن به مردم خوب توشه ای برای آخرت است.

- مَن لَم یَرحَمِ النّاسَ مَنَعَهُ اللهُ رَحمَتَه(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 700): هر کس به مردم رحم نکند خداوند او را مهر و محبتش باز دارد.

- اَلکَریمُ یُجمِلُ المَلَکَةَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص26): جوانمرد همیشه سیمای خوب نشان می دهد.

- اَلکَرَمُ مَلِکُ اللِّسانِ وَ بَذلُ الإحسانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص54): جوانمردی، زبان را فرمانروا بودن (جلوحرف مفت زدن خود را گرفتن) و به مردم نیکویی کردن است.

- یُستَدَلّ عَلیٰ مُرُوَّةِ الرَّجُلِ بِبَثِّ المَعروفِ وَ بَذلِ الإحسانِ و تَرکِ الإمتِنانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88ص865): بررادمردی مرد به گسترش خوبی ها و نیکی به کاربردن و پرهیز از منت نهادن، پی برده می شود.

به پاداش نیکی بیابی بهشت = بزرگ آنک او تخم نیکی بکشت

به گیتی درآن کوش چون بگذری = سرانجام نیکی بر خود بری

همه دست پاکی و نیکی بریم = جهان را به کردار بد نشمریم

پشیمان نشد هر که نیکی گزید = که بد آب دانش نیارَد مَزید

همه نیکویی ها ز یزدان شناس = مباش اندرین تاجور ناسپاس

که دارد همی شرم و دین و خرد = ز کردار نیکی همی "بر" خورد

به نیکی گرای و به نیکی بکوش = به هرنیک و بد پند دانا نیوش

ز دارنده بر جان آن کس درود = که از مردمی باشدش تار و پود (فردوسی)

- أحسِن إلَی المُسیءِ تَملِکُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص109):به بدکردار نیکی کن تا او را به دست آوری و مالکش گردی.

ره نیکمردان آزاده گیر = چو استاده ای دست افتاده گیر

بد و نیک را بذل کن سیم و زر = که این کسب خَیر است و آن دفع شر (سعدی بوستان)

از همه مهمتر تأثیر نیکی است که عاملی بس مهم و والا در گردآوردن مردم بر دور نیکوکار است: کس نبیند که تشنگان حجاز = بر سر آبِ شور گردآید

هرکجا چشمه ای بُوَد شیرین = مردم و مرغ و مور گرد آید (سعدی گلستان)

مرغ جایی که علف بیند و چیند گردد = مرد صاحب نظر آنجا که وفا بیند و جود

سفله، گو، روی مگردان که اگر قارون است = کس ازو چشم ندارد کرم نامعهود(سعدی بوستان مواعظ)

رادمرد و نامرد در شعر و حدیث؛ قسمت دوم

قسمت دوم رادمرد و نامرد در شعر و حدیث

"سزای نیکی بدی است":

این ضرب المثل که می گوید: «سزای نیکی بدی است» خدمت کردن به انسان های پست فطرت است. از بس دامنه ی بی شرفان و ناکسان در فرزندان آدم گسترده شده و بدگهری فروان گشته است، این ضرب المثل هم به گمان بعضی برای همه به کار می رود؛ در حالی که آنچه ازمتون اخلاقی و دینی ما برمی آید، این ویژگی همه انسان ها نمی شود. دلیل این گفته، حدیث امام علی و شعر مولانا جلال الدین بلخی است:

- اذا أحسَنتَ اِلیَ اللّئیمِ و تَرَكَ بإحسانِكَ إلَيهِ (غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 17 ص 317):

هرگاه به فرومايه و ناکسی نيكى كنى، در پاسخ به نیکی ات، ترا بیفکند(به تو بدی رساند).

- این بود خوی لئیمان دَنی = بد کند با تو چو نیکویی کنی:

- عادَةُ اللِّئامِ اَلمُکافاتُ بِالقَبیحِ عَنِ الإحسان(غررالحكم ترجمه انصاری فصل53ص492): روش پست فطرتان این است که سزای نیکی را با بدی می دهند.

- مَسرَّةُ اللِّئام سوءُ الجزاءِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل80ص762)شادی فرومایگان در سزای نیکی را بدی دادن است.

مروت نباشد بدی با کسی = کز او نیکویی دیده باشی بسی

که چون بدگهر پرورم لاجرم = خیانت روا داردم در حرم(سعدی بوستان)

- إحذَرِ اللّئیمَ إذا أکرَمتَهُ و الرَّذلَ إذا قَدَّمتَهُ وَ السِّفلَةَ إذا رَفَعتَهُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل4 ص 143): هنگامی که به انسان فرومایه ای نیکی می کنی و بزرگش می داری، بترس؛ و هنگامی که انسان پستی را بر خود پیشی می داری از او بر حذر باش؛ و اگر انسان بد سرشتی را بالا آوردی از او بترس. امام علی ع برای ناکسی و بدسیرتی انسان دو رکن را به ما می شناساند که در هرکه باشد او از پست فطرتان خواهد بود نه جوانمردان: یکی آزمندی وطمع؛ دیگری بخل یا تنگ نظری برای هزینه کردن ثروت دنیا برای خود و دیگران. این دو بنیان یا ستون اصلی پستی انسان در دنیاگرایی است. در واقع همین دوصفت عاملِ بدی کردن دیگران در برابر خوبی آنان می شود:

- مَن جُمِعَ لَهُ مَعَ الحِرصِ عَلَی الدُّنیا، اَلبُخلُ بِها فَقَدِ استَمسَکَ بِعَمودَیِ اللَّومِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص712): هرکس حرص، طمع و بخل - آز و تنگ نظری- بر دنیا را باهم درخود جمع نماید به دو ستون ناکسی چنگ زده است. حال که به این دو صفت لئیمان رسیدیم، بد نیست بدانیم به طور ریشه ای بدانیم آفریدگار جهان این خصلت را برای چه در نهاد انسان گذاشته است؟ بر اساس فرمایش امام علی ع، خسیس بودن یا بخل و تنگ نظری، ابزاری برای نگهداشتن دین آورده شده تا انسان نسبت به دینداریش حساس باشد که آن را از دست ندهد تا به بزرگواری و رادمنشی برسد:

- مَن بَخِلَ بدِینِهِ جَلَّ؛ امّا: مَن بَخِلَ بِمالِهِ ذَلَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77 ص624): هرکس نسبت دینداریش بخل بورزد بزرگی یابد؛ و هرکس به ثروتش بخل داشته باشد خوار گردد.

در برابر این دسته ازنامردان، انسان های نیکوسیرت همیشه در مقابل خدمتی که از کسی به آنان می رسد درعمل و زبان همیشه از نیکوکار، سپاسگزاری می کنند و جبران خوش خدمتی دیگران را نه فراموش می کنند نه به آنان بدی روا می دارند بلکه خوبی دیگران در ذهنشان ماندگار است و دنبال فرصتی می گردند تا پاسخ مناسبی که در خور نیکوکار است با ارزش بالاتری برای او فراهم کنند.

قرآن به ما آموزش می دهد: هنگامی که به شما تَحیّت(سلام و درود یا کار نیکی) می نمایند بهتر از تحیت آنان یا مانند آن را جواب دهید. به یقین خداوند بر هر چیز حسابرس است: وَإِذَا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحسَنَ مِنهَا أَو رُدُّوهَا إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَىٰ كُلِّ شَيءٍ حَسِيبًا(سوره ی نساء، آيه ی 86).

- لَم یَتَّصَف بِالمُرُوَّةِ مَن لَم یَرعَ ذِمَّةَ أوِدّائِهِ وَ یُنصِفُ أعدائَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل74 ص599): به مروَّت و جوانمردی شناخته نمی شود کسی که حقوق دوستانش را رعایت ننماید و با دشمنانش به انصاف و میانه روی رفتار نکند.

پس نگهداشت حق و حقوق یا هواداری از داشته های دیگران وظیفه ی هر انسان باشرفی است که بداند این مسئولیت بر دوش چنین انسان خوش سیرتی است تا آن را به روش بهترو برترانجام دهد. افزون بر این، انسان نیکوسیرت، در مقابل بدی دیگران به آنان نیکی می کنند

اما انسان بدذات روشش برعکس است: همان اندازه که هرچه به نیکمرد خدمت کنی او پاسخ خوبی به شما خواهد داد، انسان بدسیرت بیشتر بر تباهی بدرفتاری اش افزوده می شود:

- اَلکَرامَةُ تُفسِدُ مِنَ اللَّئیمِ بِقَدرٍ تُصلِحُ مِنَ الکَریمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص94): نیکی کردن به همان اندازه که خمیرمایه ی انسان رادمرد را پرورش می دهد سبب تباهی فرد نامرد می شود.

نمونه هایی از روش رادمردان و نامردان در سخنان امام علی ع و اشعاری از برخی شاعران:

1. رادمردان سودمندند و دنبال برطرف کردن رنج ونیازهای دیگرانند و نامردان بر عکس:

بی توجهی به مشکل های دیگران که گامی برای رفع آن برندارد و به راحتی از کنار آنها بگذرد، روش جوانمردان نیست بلکه نامردی تمام عیار است:

هرکه بی باکی کند در راه دوست = ره زن مردان شد و نامرد اوست(مولوی مثنوی معنوی)

گرت از دست برآید دهنی شیرین کن = مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی(سعدی گلستان)

- خَیرُالنّاسِ مَن تَحَمَّلَ مَؤُونَةَ النّاسِ (غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل29 ص390): بهترین مردم کسی است که هزینه زندگی مردم را فراهم کند.

- اَلکَریمُ إذَا احتاجَ اِلیکَ أعفاکَ وَ إذَااحتَجتَ اِلیهِ کَفاکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص93): انسان رادمرد هنگامی که به تو نیازمند باشد برای برطرف کردن نیازش به تو برنمی گردد ولی اگرتو به او نیاز پیدا کنی همو نیازت را برآورده می کند.

- اَللّئیمُ إذَا احتاجَ اِلَیکَ أحفاکَ و إذَا احتَجتَ اِلَیهِ عَنّاکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص93): ناجوانمرد اگر به تو نیاز پیدا کند پی در پی به سراغت می آید تا کمکش کنی واگر تو به او نیاز پیدا کنی آزارت می دهد.

- اَلکَرَمُ تَحَمُّلُ أعباءِ المَغارِمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص46): رادمردی به دوش کشیدن بارسنگین تاوان های دیگران است.

به دستگیری افتادگان و محتاجان = چنان که دوست به دیدار دوست مستعجل(سعدی بوستان)

- اَللَّئیمُ لا مُرُوَّة لَهَ(غررالحكم ترجمه انصاری فصل34): ناکس جوانمردی ندارد.

بکوشید تا رنجها کم کنید = دل غمگنان شاد و بی‌غم کنید

بکوشید تا بردل هرکسی = ازو رنج بردن نباشد بسی

که درویش را شاد دارم به گنج = نیارم دل پارسا را به رنج

توانگرتر آن کو دلی راد داشت = درم گرد کردن به دل باد داشت

نباید نمودن به بی رنج رنج = که برکس نماند سرای سپنج(فردوسی)

خنک آن که آسایش مرد و زن = گزیند بر آسایش خویشتن

طریقت به جز خدمت خلق نیست = به تسبیح و سجّاده و دلق نیست(سعدی بوستان)

کار درویش مستمند برآر = که ترا نیز کارها باشد(سعدی گلستان)

2. جوانمردان آرامش آفرینند؛ ناجوانمردان، پدید آورِجنگ اعصاب، آزار رسان و شرّ زا:

- اَلکَریمُ یَعفو مَعَ القُدرةِ وَ یَعدِلُ فِی الإمرَةِ وَ یَکُفُّ إسائَتَهُ و یَبذُلُ إحسانَهَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص93): جوانمرد به زمان قدرتمداری از بدی دیگران در می گذرد به هنگام حکومت،عدل و داد برپا می کند از بدکرداری به مردم پرهیز می کند و از نیکی اش به مردم دریغ نمی ورزد.

- اللَّئيمُ لا يُرجىٰ خَيرُهُ؛ وَ لا يُسلَمُ مِن شَرِّهِ؛ وَ لا يُؤمَنُ مِن غَوائلِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص82): انسان فرومایه، نه به خيرش اميدى است؛ و نه از شرّش می شود در سلامت بود؛ و نه از گزندهايش می توان در امنیت قرار گرفت.

- اَلکَریمُ یَأبَی العارَ و یُکرِمُ الجار(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص 87): جوانمرد از ننگ سر باز می زند و همسایه را گرامی می دارد.

میازار کس را که آزاد مرد = سر اندر نیارد به آزار و درد

سرمایه ی "مرد سنگ و خرد" = ز گیتی بی آزاری اند خورد

بی آزاری و مردمی بهترست = کرا کردگار جهان یاورست

بی آزاری و مردمی بایدت = گذشته چو خواهی که نگزایدت

بی آزاری و راستی بایدت = چو خواهی که این خورده نگزایدت

بی آزاری و راستی برگزین = چو خواهی که یابی به داد آفرین

چو خواهی که آزاد باشی ز رنج = بی آزار و بی رنج آگنده گنج،

بی آزاری زیر دستان گزین = بیابی ز هر کس به داد آفرین

بی آزاری زیر دستان گزین = که یابی ز هرکس به داد آفرین

بی آزاری و سودمندی گزین = که این است فرهنگ آیین و دین

که پرهیز از آن کن که بد کرده ای = که او را به بیهوده آزرده ای(فردوسی)

دنیا نَیَرزد آن که پریشان کنی دلی = زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

اگر بد کنی چشم نیکی مدار = که هرگز نیارد گز، انگور، بار

رطب ناورد چوب خرزهره بار = چو تخم افکنی برهمان چشم دار

کنونت که دست است خاری بکَن = دگر کی برآری تو دست از کفن؟

بد اندیش توست آن و خون خوار خلق = که نفع تو جوید در آزار خلق

نخواهی که نفرین کنند از پست = نکو باش تا بد نگوید کست

مکن پنجه از ناتوانان بدار = که گر بفکنندت شوی شرمسار

خواهی که بر از مُلک سلیمان بخوری = آزار به اندرون موری نرسان(سعدی بوستان)

- ما أوحَشَ الکَریمُ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 79 ص 743): انسان بزرگوار کسی را نمی ترساند.

- اَللَّئیمُ یَدَّرِعُ العارَ وَ یُؤذِی الأحرارَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص 87): انسان بدنهاد و ناجوانمرد، جامه ننگ بپوشد و آزادمردان را آزار دهد.

چو خواهی که آزاد باشی ز رنج = بی‌آزار و بی‌رنج آگنده گنج،

بی‌آزاری زیردستان گزین = بیابی ز هرکس به داد آفرین(فردوسی)

- عادَةُ الأشرارِأذیَّةُ الرِّفاق(غررالحکم ترجمه انصاری فصل53ص493): خوی بدکرداران (اشرار) آزار رساندن به دوستانشان است.

- مِن عَلاماتِ اللُّؤمِ سوءُ الجَوارِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 728): از نشانه های فرومایگی بد رفتاری با همسایگان است.

- عادَةُ اللِّئامِ وَ الأغمارِأذیَّةُ الکِرامِ وَ الأحرار(غررالحکم ترجمه انصاری فصل53ص493): خوی و عادت بدسرشتان و ابلهان، آزار رساندن به جوانمردان و آزادگان است.

تو بیدار باش و جهاندار باش = خردمند و راد و بی آزار باش

به خیره میازار جان کسی = نباید که پیچی ز داور بسی

به بد کردن خویش و آزار کس = مجو ای پسر درد و تیمار کس(فردوسی)

زنبور درشت بی مروت را گوی = باری چو عسل نمی دهی نیش مزن(سعدی گلستان)

خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسد = رفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود(سعدی بوستان)

می کوش که تا ز اهل نظر خوانندت = وز عالَم راز بی خبر خوانندت

گر خیر کنی فرشته خوانند ترا = ور میل به شرّ کنی به شر خوانندت(کلیات عبید زاکانی رباعیات)

3. خوش سیرتان دنبال پاداش از دیگران نیستند ولی بدسیرتان دنبال دستمزد:

هیچ انسان وارسته ای نیست که اگر کار خیری انجام دهد به دنبال دستمزد گرفتن باشد؛ کار خیر و نیکی به دیگران چو نیت خدا پسندانه داشته است بیرون از دایره ی کوچک مزد و پاداش است.

- اَلکَریمُ یَرفَعُ نَفسَهُ فی کُلِّ ما أسداهُ عَن حُسنِ المُجازاةِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص90): رادمرد كسى است كه خود را بالاتر از اين بداند كه براى انجام نيكی هايش به مردم، از آنان پاداش نيكو بخواهد.

نه مزد و نه دارد کسی ز او سپاس = نه بپسندد آن مرد یزدان شناس(فردوسی)

مزد اینگونه کارها فقط از جانب آفریدگار جهان در دو گیتی به انسان بهره می رساند مگر شیطان با سلطه ای که بر ما ایجاد می کند ما را به طرف ریاکاری و نادیده گرفت خداوند متعال براند.

کار خیر درواقع به پاس و شکرانه ی نعمت های بی شمار پروردگار است که چنین وظیفه ای را بر دوش ما بار می کند زیرا خداوند این نعمت ها را به ما داده و ما مدیون حضرت خداوند پاک جَلَّ جَلالُهُ ربّی هستیم و باید کمر به خدمت خلق بربندیم.

- اَلکَریمُ یَریٰ مَکارمَ أفعالِهِ دَیناًعَلَیهِ یَقضیهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص90): رادمرد کردارهایش را وامی برگردن خویش می بیند که باید آن را بپردازد.

مولوی "لئیمان" را "بَد رَگان" نامیده و با مثالی چنین آورده است:

شکر آن نگزاردند آن "بَد رَگان" = در وفا بودند کمتر از سگان

مر سگی را لقمه نانی ز دِر، = چون رسد؛ بر در همی بندد کمر

پاسبان و حارس در می شود = گر چه بر وی جور و سختی می رود

هم بر آن در باشدش باش و قرار = کفر دارد کَرد غیری اختیار(مولوی مثنوی معنوی)

- اَللَّئیمُ یَریٰ سَوالِفَ إحسانِهِ دَیناً یَقتَضیهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص90): انسان ناکس خوبی هایی که در گذشته برای دیگران انجام داده، وامی می پندارند که آنان باید به او بپردازند.

رادمرد و نامرد(کریم و لئیم) در شعر و حدیث  

"رادمرد و نامرد": "کریم و لئیم" در شعر و حدیث: (قسمت یکم)

جوانمردی و بزرگی، زیوری گهربار و بار سنگینی بر دوشِ انسان های برگزیده ای است که ناخودآگاه دیگران را به ستودن آنان وامی دارد. روحیه ی بزرگمنشی در سرشت و خمیرمایه انسان نهفته است و در میدان رفتار، آشکار می شود. بسیار اندکند چنین رادمردانی که از همه جهت در این مسیر گام بردارند و عظمت و بزرگیشان همه جا به چشم می خورد. به دو جمله از سخنان امام علی ع در این باره بسنده می کنیم:

- ما تَزَیَّنَ الإنسانُ بِزینَةٍ أجمَلُ مِنَ الفُتُوَّةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 79 ص 749): انسان به زیوری زیباتر از فتوِّت و مردانگی آراسته نشده است.

- ما حَمَلَ الرَّجُلُ حَملاً أثقَلُ مِنَ المُرُوَّةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 79 ص 749): باری سنگین تر از مروّت و جوانمردی بر دوش انسان گذاشته نشده است.

دو گیتی بیابد دل مرد راد = نباشد دل سفله یک روز شاد(فروسی)

علت این که رادمردی، صفت ویژه ی افراد "بلند جایگاه" می شود و صیت و آوازه ی آنان در همه جا می پیچد، برداشتن زیان ها و بارسنگین گرفتاری ها از دوش مردم است که از همت والای آنان انجام پذیر می شود و خشنودی پروردگار جهانیان را برایشان فراهم می کند زیرا دل انسانی را شاد کرده اند. امام علی می فرماید: این کار عشق و محبت آفریدگار را در پی دارد:

- ما مِن عَمَلٍ أحَبُّ إلَی اللهِ تَعالیٰ مِن ضُرٍّ یَکشِفهُ رَجُلٌ عَن رَجُلٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 79 ص754): هیچ کاری نزد خداوند بلند مرتبه محبوبتر از این نیست که انسانی، زیان و ضرر کسی را برطرف نماید.

انسان نامرد، ناکس، ناجوانمرد، فرومایه، بی شرف، دون صفت، بدطینت، بدسرشت، بد سیرت، بد نهاد، بد ذات، بدگهر، سِفلَه، پَست فطرت، بی بُتّه و بی ارزش را اگر با انگشتت، عسل در دهانش بگذاری انگشتت را گاز می گیرد. وقتی مادرش او را از شیره ی جانش، شیر می داده، پستان مادرش را گاز می گرفته است. نمیشود به چنین فردی خدمت کرد او همیشه بر خلاف جریان آب و نورو نیکی ها شنا می کند به طور دقیق برعکسِ انسان جوانمرد، بزرگوار، خوش طینت، خوش نهاد، نیکوسیرت، گرانمایه، باشرف، ارجمند و رادمرد. معادل این دو گروه در عربی: "لئیم" و "کریم"؛ دو واژه ی متضادند در واقع " پست فطرت یا بد ذات" با "جوانمرد یا رادمرد" دو "منش" ضد همند؛ سرسازگاری ندارند؛ یکی در سرشت خود پایگاه زشتی ها و اهریمن است و دیگری پایگاه نیکی ها و خدایی بودن.

از ابلیس هرگز نیاید سجود = نه از بد گهر نیکویی در وجود

نیاید نکوکاری از بد رگان = محال است دوزندگی از سگان(سعدی بوستان)

لازم به یاد آوری است لئیم بودن یا کریم بودن فقط اختصاص به مردان در برابر زنان ندارد بلکه اینجا اصطلاح رادمرد و نامرد ربطی جنس مرد و زن ندارد؛ بلکه هردو را در بر می گیرد.

امام علی فرمود:

- ما أقبَحَ شِیَمَ اللِّئامِ وَ أحسَنَ سَجایَا الکِرامِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 79 ص 756): چه زشت است روش بدسیرتان و چه زیباست خوی و خصلت جوانمردان.

- اَلکَریمُ یَزدَجِرُعَمّا یَفتَخِرُبِهِ اللَّئیمُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص70): خوش سیرت از چیزی که بدسیرت به آن می بالد، آزرده می شود. ناکسان طوری سرشتشان ساخته شده که به هیچ وجه قابل اعتماد نیستند و نمی شود به آنها تکیه کرد؛ سست بنیادترین انسان ها همین ها هستند جز انتظار بدی نمی شود از آنان داشت. حدیث هم همین را می گوید:

- إياکَ أن تَعتَمِدَ عَلَى اللَّئيمِ فَإنَّهُ يَخذُلُ مَنِ اعتَمَدَ عَلَيهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل5 ص 148): از تکیه بر انسان ناکس دوری کن زیرا هرکس به او اعتماد کند خوار می شود(به او کمکی نمی کند).

اینک از اشعار شاعران بهره بریم تا برسیم به صفت ها و خوی و خصلت این دو دسته از آنان:

1. انوری در زمان سلطان سنجر (سده ششم هجری قمری) نیز در قصیده ی خود به خاقان سمرقند از "کریم" و "لئیم" و "خوب سِیَر" استفاده کرده است:

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر= نامه ی اهل خراسان به بر خاقان بر...

باز خواهد که غُزان کینه که واجب باشد = خواستن کین پدر بر پسر "خوب سیر"...

خبرت هست که از هر چه در او چیزی هست = در همه ایران امروز نمانده ست اثر

خبرت هست کزاین زیر و زبرشوم غُزان = نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر

بر بزرگان زمانه شده خُردان سالار = بر "کریمان" جهان گشته "لئیمان" مهتر...(اینترنت سایت گنجور؛ انوری)

2. سعدی نیز در گلستان و بوستانش از واژه های "بخشنده"، "کرامت"، "کرم پیشه"، "مُرُوَّت"، "جوانمرد" و "نیک مرد" برای "کریم" و از "لئیم"، "سفله"، "بد رگ"، "بد مرد"؛ "فرومایه"،"بنیاد بد" و "نا اهل" برای "ناکسان" آورده است: سعدی در نصیحت الملوک در باره ی مروَّت گوید:

مروت آن است که چون کسی از کسی خیری دیده باشد منّت آن بر خود بشناسد و حق آن به جای آورد...

سعدی از اوضاع بد دورانش با این بیت زیر چنین گوید:

"کریمان" را به دست اندر درم نیست = خداوندان نعمت را کرم نیست.

پرتو نیکان نگیرد هرکه "بنیادش بد" است = تربیت "نااهل" را چون گردکان بر گنبد است

ابر اگر آب زندگی بارد = هرگز از شاخ بید بَر نخوری

با "فرومایه" روزگار مبر = کز نیِ بوریا شکر نخوری:

(حدیث امام علی ع در این باره: با شخص پست همت رفاقت مکن:

- مَن دَنَت هِمَّتُهُ فَلا تَصحَبهُ-غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص712)

کمال است در نفس مرد "کریم" = گرش زر نباشد چه نقصان و بیم؟

مپندار اگر "سفله" قارون شود = که طبع "لئیمش" دگرگون شود

وگر در نیابد "کرم‌پیشه"، نان = نهادش توانگر بود همچنان

"مروّت" زمین است و سرمایه زرع = بِدِه کَاصل خالی نماند ز فرع

خدایی که از خاک مردم کند = عجب باشد ار مردمی گم کند

ز نعمت نهادن بلندی مجوی = که ناخوش کند آب استاده بوی

به "بخشندگی" کوش کآب روان = به سیلش مدد می‌رسد ز آسمان

گر از جاه و دولت بیفتد "لئیم" = دگر باره نادر شود مستقیم

سر "سفله" را گرد بالِش منه = سر مردم آزار بر سنگ بِه

چوبا "سفله" گویی به لطف و خوشی = فزون گرددش کبر و گردنکشی

سگی را لقمه ای هرگز فراموش = نگردد گر زنی صد نوبتش سنگ

وگر عمری نوازی سفله ای را = به کمتر تندی آید با تو در جنگ

"جوانمرد" اگر راست خواهی ولی ست = "کرم پیشه"ی شاه مردان علی ست

"کرامت"، جوانمردی و نان دهی است = مقالات بیهوده طبل تهی است

بد اندر حق مردم نیک و بد = مگوی ای "جوانمرد" صاحب‌خرد

که "بَد ‌مرد" را خصمِ خود می‌کنی = و گر "نیکمرد" است بد می‌کنی

تو را هرکه گوید فلان کس بد است = چنان دان که در پوستین خود است

توان کرد با "ناکسان" "بد رگی" = ولیکن نیاید ز مردم سگی

نهد عامل "سفله" بر خلق رنج = که تدبیر مُلک است و توفیرِ گنج

دنیا حریف "سفله" و معشوق بی وفاست = چون می رود هرآینه بگذار تا روَد

ره نمودن به خیر "ناکس" را = پیش اَعمیٰ چراغ داشتن است

نیکویی با بدان و بی ادبان = تخم در شوره بوم کاشتن است

گرت ز دست برآید چونخل باش "کریم" = گرت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد

ور "کریمی" دو صد گنه دارد = کرمش عیب ها بپوشاند

هرگز به مال و جاه نگردد بزرگ نام = "بدگوهری" که خبث طبیعیش در رگ است

(کلیات سعدی گلستان؛ بوستان)

3. فردوسی نیز از واژه ی "فرومایه"، "سفله"، ناجوانمرد، ناکس و "بدگهر"برای "لئیم" و برای "کریم" از واژه ی "رادمرد"، "گرانمایه"، "ارجمند" و "جوانمرد" بهره گرفته است:

ز نیکی"فرومایه" را دور دار = به بیدادگر مرد مگذار کار

شود خوار هرکس که هست "ارجمند" = "فرومایه "را بخت گردد بلند

دو گیتی بیابد دل "مرد راد" = نباشد دل "سفله" یک روز شاد

همان بد دل و "سفله" و بی فروغ = سرش پر ز کین و زبان پر دروغ

ستایش نیابد سر "سفله" مرد = بر سفله گان تا توانی مگرد

ز بهر پرستنده ای گرم گوی = نگردد جوانمرد پرخاشجوی

"گرانمایه "و پاک هرسه پسر = همه دل نهاده به گفت پدر

که ما را فزونی خرد داد و شرم = "جوانمردی" و داد و آواز نرم

چنین داد پاسخ که از مرد دوست = جوانمردی و داد دادن نکوست

که یزدان پیروزگر یار ماست = جوانمردی و مردمی کارماست

سراسر جهان پیش او خوار بود = جوانمرد بود و وفادار بود

"فرومایه" ضحاک بیدادگر = بدین چاره بگرفت جای پدر

دل شاد و بی غم پر از درد گشت = چنین روز ما ناجوانمرد گشت

مکافات باید بدان بد که کرد = نباید غم ناجوانمرد خورد

پراگنده گردد بدی در جهان = گزند آشکارا و خوبی نهان

به هر کشوری در ستمگاره‌ای = پدید آید و زشت پتیاره‌ای

چه پیش برادر چه پیش پدر = ترا ناسزا خوانم و "بدگهر"

بدو گفت کای "ناکس" بی خرد = ترا مردم از مردمان نشمرد

به چشمش همان خاک و هم سیم و زر = کریمی بدو یافته زیب و فر

سراسر جهان پیش او خوار بود = جوانمرد بود و وفادار بود

دو گیتی بیابد دل "مرد راد" = نباشد دل "سفله" یک روز شاد

توانگرتر آن کو دلی "راد" داشت = درم گرد کردن به دل باد داشت(اینترنت سایت گنجور؛ فردوسی)

4. جلال الدین بلخی نیز از واژه های "کریم" و "لئیم" در این موضوع استفاده کرده و به مناسب نیز برای لئیمان از واژه "بدگوهر" و "ناکس" نیز بهره جسته است.

پس کجا زارد کجا نالد "لئیم" = گر تو نپذیری به جز نیک ای "کریم"

از "لئیمی" حق آن نشناختی = مایه ی ایذا و طغیان ساختی

این بود خوی "لئیمان" دَنی = بد کند با تو چو نیکویی کنی

با "کریمی" گر کنی احسان سزد = مر یکی را او عوض هفصد دهد

با "لئیمی" چون کنی قهر و جفا = بنده‌ای گردد ترا بس با وفا

چون به قعر خوی خود اندر رسی = پس بدانی کز تو بود آن "ناکسی"

مال و منصب "ناکسی" کآرد به دست = طالب رسوایی خویش او شدست

"بَدگُهَر" را عِلم و فَن آموختَن = دادنِ تیغی به دَستِ راه‌زَن

تیغ دادن دَر کَفِ زَنگیِ مَست = بِهْ که آیَد عِلم، "ناکَس" را به دَست

عِلم و مال و مَنصَب و جاه و قِران = فِتنه آمَد دَر کَفِ "بَدگوهَران"

اَحمقان سَروَر شُدَستَند و زِ بیم = عاقِلان سَرها کِشیده دَر گِلیم(اینترنت سایت گنجور؛ مولوی)

5. حافظ هم در این باب از "کرَم"، "کرامت"، "کریم"، "پاک نهاد"، "پاکیزه سرشت" و"مروَّت" و در مقابل از "سفله" و "بدگهر" بهره گرفته است:

دگر "کریم" چو حاجی قوام دریا دل = که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد

نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند = خدای عز و جل جمله را بیامرزاد

آب و هوای فارس عجب "سفله" پرور است = کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم

حافظ آب رخ خود بر در هر" سفله" مریز = حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

ای صاحب "کرامت"! شکرانه ی سلامت = روزی تفقّدی کن درویش بینوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است = با دوستان "مروّت"با دشمنان مدارا

"سفله" طبع است جهان بر "کرمش" تکیه مکن = ای جهان دیده ثبات قدم از "سفله" مجوی

گر جان بدهد سنگِ سیه، لعل نگردد = با طینتِ اصلی چه کُند، "بدگهر" افتاد

عیب رندان مکن ای زاهد "پاکیزه سرشت" = که گناه دگران برتو نخواهند نوشت

نازنینی تو پاکیزه دل و "پاک نهاد" = بهتر آن است که با مردم بد نَنشینی

سخن سنجیده گو تا دوست را دشمن نگردانی = ز حرف بی "مروَّت" آشنا بیگانه می گردد(اینترنت سایت گنجور؛ حافظ. و دیوان حافظ)

قسمت چهارم:

5. پروین اعتصامی

راه من بست آن سیه کار "لییم" = راه او بر بند ای حیِّ قدیم

ما "فرومایه" نبودیم از ازل = تو "فرومایه "شدی ضرب المثل (اینترنت سایت گنجور؛پروین اعتصامی)

6. صائب

فقر سیاهرو محک بخل و همت است = محتاج، از "کریم" شناسد "لئیم" را

در خور احسان به سایل ظرف می بخشد کریم = سهل باشد گر سبوی ما درین دریا شکست

زیر بارمنت احسان، نمی ماند "کریم" = وام دریا را کند تسلیم از سیلاب ابر

در کف دست "کریمان" نیست گوهر را قرار = قطره را از بیقراری می کند سیماب ابر

صدف از ابر نیسان می کند بیجا گهر پنهان = نگیرد پس کریم از سایلان بخشیده ی خود را

در زیر بار قرض نماند کف "کریم" = با دستگیر خلق، خدا یار می‌شود

ز "سفله" جود نکردن کمال احسان است = غیور قدر سپهر "لئیم" می داند

چرا به راه خدا حبّه ای نمی بخشد = اگر بخیل خدا را "کریم" می داند

به دل مذکر حق باش ورنه طوطی هم = به حرف و صوت خدا را "کریم" می داند(اینترنت سایت گنجور؛ صائب)

7. عمرخیام

تا چند کنی خدمت "دونان" و "خسان" = جان بر سر هر طعمه منه چون مگسان(رباعیات خیام)

8. عبید زاکانی

جوانمرد را "الکریم" آورده و معنا کرده: آن که در جاه ومال طمع نکند!(کلیات عبیدزاکانی رساله تعریفات( لغتنامه)

سفارش قرآن به پیامبر در باره پیمانشکنان و خائنان:

سفارش قرآن به پیامبر در باره پیمانشکنان و خائنان:
آیه ی 13 سوره ی مائده: فَبِمَا نَقْضِهِمْ مِيثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً؛ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ؛ وَلَا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَىٰ خَائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ؛ فَاعْفُ عَنهُمْ وَاصْفَحْ؛ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ: «پس آنان را به سبب پیمان شکنیشان از مهرو رحمت خدا دور و سنگدلشان گردانیدیم. کلمات خدا را از جایگاه اش تغییر می دهند و از آنچه را که به وسیله آن پند داده شدند، فراموش کردند و جز شمار اندکی از ایشان، پیوسته همه ی شان خیانتگرند که آگاه هستی؛ پس تو از آنان درگذر و چشم پوشی کن ؛ زیرا خدا نیکوکاران را دوست دارد
با اینکه پیامبر مظهر رحمت خداست ولی باز هم آفریدگار جهان از آن حضرت می خواهد کردار و گفتار بد آنان را نادیده بگیرد و قلم عفو بر خیانت آنان بکشد و با تأکید بر این نوع گذشت و چشم پوشی از بدی های اینان، این روش را نیکوکاری برآورد می کند و می فرماید خداوند نیکوکاران را دوست دارد. آیا ما به فرمان خدا و روش پیامبر رفتار می کنیم؟
با توجه به آیه ی یادآوری شده، محسنین کسانی اند که خیانت دیگران را چشم پوشی کرده و می بخشند.

رفاه خواهی قرآن برای مردم

رفاه خواهی قرآن برای مردم:
در سوره ی نساء آیه ی 53: أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ فَإِذًا لَا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيرًا؛ از روحیّه ی برخی صاحبان قدرت در کشورداری می گوید که فرادستان بخیل و گداصفتی هستند زیرا به فکر آسایش مردم خود نیستند؛ اگر به قدرت برسند به اندازه "نقیر" هم اهل کمک به مردم نیستند!(نقیر: در لغت به معنای نقطه، حفره یا شکاف هسته ی خرما است. در قرآن کنایه است برای اشاره به ناچیزترین مقدار چیزی.) بلکه فقط دنبال ثروت اندوزی برای خود و وابستگانشان هستند نه خدمت به خلق.ترجمه ی آیه:
«آیا آنان بهره ای از حکومت دارند؟ اگراز قدرت حکمرانی برخوردار بودند به مردم کمترین بهره ای نمی رساندند».
برداشتی که از آیه می شود این است که نفس "مُلک داری" توجه به رفاه و آسایش مردم است و انتظار آفریدگار جهان از شهریاران همین است:" فرودستان دریابید" ولی متأسفانه دلسوزی حاکمان برای مردم، آنچه را خداوند در نظر دارد برآورده نمی شود. لازم است وقتی کسی قدرتمدار شد از همه جهت در اندیشه رفاه مردم جامعه باشد.

شهریار برتر منش و کارگزاران او

شهریار برترمنش و کارگزاران او:

روحیه ی انسان طوری است که اگر به پست و مقامی رسید کم کم خود پنداری "والاحضرت" بودن او را مثل نشتی آب، فرامی گیرد که از دیگران بهتر و برتر است که دارای این جایگاه شده است. نمی داند که جایگاه هیچگونه ارزش ذاتی ندارد بلکه اوست که برای جایگاه می تواند ارزش ایجاد کند یا عامل تنفر دیگران از چنین جایگاهی گردد: "شَرَفُ المَکانُ بّالمَکین". این یک سوی جریان است؛ سوی دیگرش نوع برخورد پایین دستان صاحب منصب که کُرنش کنانه او را از پلکان برتر منش شدن بالا می برند! افزون بر آن، ستایش های چاپلوسانه ی اطرافیان نیز باعث می شود باد برپوست کبر و غرور، وجود شهریار را به سمت برتری پنداری روان کند و خود بزرگ بینی به مرحله ی بُروز و پهن کردن بال و پر خود از باطن به آشکار می رسد. در این صورت شهریار که باید دنبال شکار دلها باشد برعکس، به برخورد های تند و تیز با دیگران روی می آورد و زمینه ی تنفّر، رفته رفته در بین مردم از حکومت پدیدار می شود. اینجا دیگر خرد از دایر مدار زمامدار پرواز می کند؛ می رود چون می داند دستانش بسته شده و جایی برای ابراز وجود ندارد و تکبّر، گوش شنوای او را کر کرده است و انعطاف پذیریش بر باد رفته است.

چراغ خرد پیش چشمت بمُرد = ز جان و دلت روشنایی ببرد

خرد درجهان چون درخت وفاست = وزو بار جستن دل پادشاست

چنان دان که نادان ترین کس توی = اگر پند دانندگان نشنوی

همان با خردمند گیرد ستیز = کند دل ز نادانی خویش تیز

امام موسی کاظم ع: ... لِأنَّ اللهَ جَعَلَ التَّواضُعَ آلَةَ العَقلِ؛ وَ جَعَلَ التَّکَبُّرَ مِن آلَةِ الجَهلِ ... یا هِشامُ إیّاکَ وَ الکِبرَ عَلیٰ أولیائی وَ الأستَطالَةَ بِعِلمِکَ فَیَمقُتَکَ الله... (تحف العقول با ترجمه علی اکبرغفاری فصل کلام موسی بن جعفر، درسفارش به هشام و وصف خرد ص 418و419): خداوند

فروتنی را ابزار خرد و تکبر را ابزار نادانی قرار داده است... ای هشام از تکبّر بر دوستانم و گرد فرازی به دانشت بپرهیز زیرا خدا بر تو دشمن می شود و با دشمنی و خشم خدا از دنیا و آخرتت بهره ای نمی بری.

- لا یَتَعَلَّمُ مَن تکبَّرَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص836):کسی که خودبرتربین باشد، اهل پذیرش علم و دانش(یا پند و نصیحتی) نمی شود.

به نیکی گرای و به نیکی بکوش = بهرنیک و بد پند دانا نیوش

ز پند و خرد گر بگردد سرش = پشیمانی آید ز گیتی برش

هرآن کس که جوید همی برتری = هنرها بباید بدین داوری

چو بر سر نهی تاج شاهنشهی = ره برتری باز جوی از بهی:

برتری و بزرگی که باید از راه خرد ورزی و فروتنی برای شهریار به وجود آید با خودشیفته شدن او گم می شود؛ نظرهای کارشناسانه ی دیگران بی ارزش می شود؛ احساس نیاز به تعریف و تمجید در برترمنش رخ می دهد؛ نسبت به انتقادکنندگان جبهه گیری و برخود کینه توزانه با خشم پدید می آید و گاهی تا مرز خذف فیزیکی اشخاص مُنتقِد پیش می رود و پذیرش خطا و پوزش خواهی، دیگر جایی در وجود زمامدار ندارد. پس کسی که بر کشوری شهریار می شود باید از راه درست، برتری خود را فراهم نماید نه از راه های ضد مردمی و شیطانی:

ستمگاره دیویست با خشم و زور = کزین گونه چشم تو را کرد کور

همی رای تو برترین گشتن است = نهان تو چون رنگ آهرمن است

مکن دیو را آشنا با روان = چو خواهی که بختت بماند جوان

دربرتری راه آهرمن است = که مرد پرستنده را دشمن است:

- اَلکِبرُمَصیدَةُ إبلیسِ العُظمیٰ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص39): خود برتربینی، بزرگترین دام ابلیس است.

فروتر بود هرک دارد خرد = سپهرش همی درخرد پرورد:

- اَلتَّواضُعُ ثَمَرَةُ العِلمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص 14): فروتنی میوه ی درخت دانش است.

فروتن بود شه که دانا بود = به دانش بزرگ و توانا بود:

- وَجیهُ النّاسِ مَن تَواضَعَ مَعَ رَفعَةٍ و ذَلَّ مَعَ مَنَعَةٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل83 ص 781): انسان آبرومند آن است كه با جایگاه رفیع و بلند، فروتن باشد و در حال بزرگى، كوچكى نمايد.

- الَعاقِلُ یَضَعُ نَفسَهُ فَیَرتَفِعُ؛ اَلجاهِلُ یَرفَعُ نَفسَهُ فَیَتَّضِعُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص25): انسان دانا خودش را فروتن می کند تا بالا می رود؛ انسان جاهل خودش را بالا می برد تا خوار می شود.

کسی کو فروتن‌تر و رادتر = دل دوستانش بدو شادتر

کسی کو فروتن ‌تر او رادتر= دل دوستانش از او شادتر:

- ثَمَرَةُ التَّواضُعِ اَلمَحَبَّةُ: میوه ی فروتنی، عشق و دوستی آفرین است.

به طور دقیق تکبر یا برترمنشی برای انسان نفرت و دشمنی می آفریند:

خردمندترین شهریاررا این حدیث بیان می کند:

- أعقَلُ المُلوکِ مَن ساسَ نَفسَهُ لِلرَّعیَّةَ بِما یَسقُطُ عَنها حُجَّتُها وَ ساسَ الرَّعیَّةَ بِما تَثبُتُ بِهِ حُجَّتُهُ عَلَیها(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8ص211): خردمندترین شهریار کسی است که خود را برای مردم به گونه ای مدیریت کند که راه بهانه گیری آنان را بر خود ببندد و مردم را طوری اداره کند که بتواند با دلیل و برهان کارهای خود را برآنان ثابت نماید. فردوسی هم در بیتی از شاهنامه می گوید: وقتی شهریار خداگرا باشد نمی خواهد که فرودستانش دارای درددلی نباشند:

که درد دل مردم زیردست = نخواهد جهاندار یزدان پرست

نخستین نشانِ خرد آن بود = که از بد همه‌ساله ترسان بود

یکی گوش بگشای بر پندگو = به گفتار بدگوی غره مشو

اگر پند من سر به سر نشنوی = به فرجام زین بد پشیمان شوی

که گر پند ما را شوی کاربند = همیشه بماند کلاهت بلند

و حدیث دیگری از امام صادق ع در باره ی خردمند :

لاَ يُعَدُّ العاقِلُ عَاقِلاً حَتّیٰ يَستَكمِلَ ثَلاثاً : إعطاءَ الحَقِّ مِن نَفسِهِ عَلَى حَالِ الرِّضا وَ الغَضَبِ و أن يَرضیٰ لِلنَّاسِ مَا يَرضیٰ لِنَفسِهِ وَ إستِعمالَ الحِلمِ عِندَ العَثرَةِ(تحف العقول با ترجمه علی اکبر غفاری ص331):

خردمند را باخرد نتوان شمرد تا آن گاه كه با سه چيز كامل شود:

1 . در حال خشم و خشنودى، حق را به حقدار بدهد؛

2 . براى مردم همان را پسندد كه براى خود مى پسندد؛

3 . با ديدن لغزش دیگران، بردبارى را به کار گیرد:

گشاده دلان را بود بخت یار = انوشه کسی کو بود بردبار

شهریاری که در درونش متکبّر شده، نسبت به لغزش وانتقاد دیگران حالت تدافعی می گیرد؛ آنان را نادان پنداشته و فاقد بصیرت می داند زیرا گمان می کند از طرف آنان کوچک شمرده شده و ارزش برتر بودنش، خدشه دار شده است. درحالی که چنین برداشت هایی از تکبر ناآگاهانه و پنهان او بر می خیزد.

- لاخَیرَ فی قَومٍ لَیسوا بِناصِحینَ وَ لایُحِبّونَ النّاصِحینَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86ص855) در گروهی که نه خود پنددهنده اند نه پنددهنده را دوست دارند هیچ خیری نیست.

- مَن نَصَحَکَ فَقَد اَنجَدَکَ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 77 ص 616): کسی که پندت دهد به یقین ترا بزرگ می خواهد.

وقتی شهریار، برتر منشی را روش خود کرد از پذیرش پند و اندرز سر باز می زند و خود را نیازمند به گفتار حکیمانه خردمندان نمی بیند و گام های استواری را به طرف خودکامگی و استبداد برمی دارد؛ به ستمگری هم ختم می شود که سختی های زیادی را برایش فراهم می کند و جایگاهش هم به طور یقین در گیتی پس از مرگ جهنم خواهد بود:

- بِئسَ الزّادُ اِلَی المَعادِ اَلعُدوانُ عَلَی العِبادِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل21ص342): ستم بر بندگان خدا بد توشه ای برای آخرت است.

به کوشش بجوییم خرّم بهشت = خنک آنک جز تخم نیکی نکشت

به گیتی درآن کوش چون بگذری = سرانجام نیکی بر خود بری

تو تا زنده ای سوی نیکی گرای = مگر کام یابی به دیگر سرای

بپرهیز و جان را به یزدان سپار = به گیتی جز از تخم نیکی مکار

مگرد ایچ گونه به گِرد بدی = به نیکی گرایی اگر بخردی

- وَیلٌ لِمَن سائَت سیرَتُهُ وَ جارَت مُلکَتُهُ وَ تَجَبّرَ وَ اعتَدیٰ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل83 ص781): بدسرنوشتی برای کسی است که روشش با مردم بد باشد و در دوران شهریاری اش جفاگر باشد و زورگویی و ستم روا دارد.

- أُبعُدواعَنِ الظُّلمِ فَإنَّهُ أعظَمُ الجَرائِمِ وَ أکبَرُ المَآثِمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل3ص134): از ستمگری دوری کنید زیرا برترین گناه و بزرگترین کردارهای نارواست.

- إيّاکَ وَالجَورِ فَإنَّ الجائِرَ لايَریحُ رائِحَةَ الجَنَّةَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل5ص150): از ستم کردن دوری گزین زیرا ستمگر بوی بهشت را نمی یابد.

- فِی الجَورِ اَلطُّغیانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل58ص513): در ذات ستم، طغیان گری وجود داد.

(طغیان و سرکشی ستمگر نسبت به آفریدگار جهان و مردم و همچنین سرکشی و طغیان ستمدیده در مقابل جباران.) در طول تاریخ هم دیده شده که مردم بر ضد ستمگران به قیام همه جانبه دست زده اند.

- إستَعِن عَلَی العَدلِ بِحُسنِ النّیَةِ فِی الرَّعیَّةِ وَقِلَّةِالطَّمَعِ وَ کَثرَةِ الوَرَعِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص121): برپیاده کردن عدالت در بین مردم و با کم کردن آز و زیاد کردن زهد، با نیت خوب کمک گیر.

- اَلکِبرُ داعٍ إلَی التَّقَحُّمِ فِی الذُّنوبِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص59): برترمنشی انسان را به گناه می کشاند.

ازین پندها هیچ گونه مگرد = چو خواهی که مانی تو بی‌رنج و درد

که خودکامه مردیست بی تار و پود = کسی دیگر آید نیارد درود

نیابد ستمگاره جز دار جای = همان رنج و آتش بدیگر سرای

- اَلتَّکَبُّرُ عَینُ الحِماقَةِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص31): برترمنشی، خودِ نادانی است.

- اَلتَّکَبُّرُ اُسُّ التَّلَفِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1ص35): گردنکشی اساس نابودی است.

- اَلکِبرُخَلیقَةٌ مُردیَةٌ مَن تَکَثَّرَ بِها قَلَّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص85): خودبرتربینی روشی است که انسان را فرو می افکند؛ هرکه بسیار به آن ببالد خود را کم ارزش کرده است.

دگر گفت کای شاه برترمنش = همی زشتگویت کند سرزنش

ز ضحاک تازی نخست اندرآی = که بیدادگر بود و ناپاک رای،

که جمشید برترمنش را بکشت = به بیداد بگرفت گیتی به مشت

بپرسید دشمن کرا بیشتر = که باشد بدو بر بد اندیش‌تر

مبادا که گیرد به نزد تو جای = چنین مرد گر باشدت رهنمای

کسی کو بود تیز و برتر منش = بپیچد ز بیغاره و سرزنش :

- مَن تَکَبَّرَ عَلَی النّاسِ ذَلَّ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 77ص 627): هر کس برتر منشی پیشه کند در چشم دیگران خوارگردد.

چنین داد پاسخ که برترمنش = که باشد فراوان بدو سرزنش

- مَن طَلَبَ الزّیادَةَ وَقَعَ فِی النُقصانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77ص749): هرکس افزون خواه باشد در کمی می افتد.

شهریار و زبان در شاهنامه با چاشنی احادیث


شهریار و زبان:

از نکات بسیار ضروری برای شهریار، توجه به سخن گفتن است که زبانی ساده، نرم و مهربان؛ زبانی بدون بدگفتن؛ بدون زخم زبان و آزار دادن دیگران؛ بدون دشمن سازی برضد خود و حکومتش؛ بدون تحقیر کردن یا کوچک شمردن دیگران؛ انتخاب گفتاری، کوتاه و دلنشین؛ راستگویی و یکرنگی؛ بیان دشواری های مردم و واقعیت های تلخ موجود در جامعه؛ تلاش برای رفع کمبودهای فراگیر؛ بیان کارهای سازندگی اش و پرورش امید درمردم کشورداشته باشد. نکته ی با اهمیت دیگر و در خور توجه این که: به راحتی پذیرای اشتباه های حکومت داریش باشد و آنها را بیان کند تا در چشم مردم، دارای ارج و قُربی بالا گردد؛ بداند از اقتدارش کم که نمی شود هیچ؛ بلکه با این روش، اعتماد مردم را به خود، افزون می نماید. همه ی آن چه به درست گفتاری شهریار برمی گردد در دانش و خردمندی او نهفته است. "چون که صد آمد، نَوَد هم پیش ماست":

سخن لنگر و بادبانش خرد = به دریا خردمند چون بگذرد،

همان بادبان را کند سایه دار = که هم سایه‌دارست و هم مایه دار

چو باید که دانش بیفزایدت = سخن یافتن را خرد بایدت

شنیده سخنها فرامش مکن = که تاجَست برتخت شاهی سخن.

(خداکند گوش شنوایی از شهریاران دیده شود):

- اَلا إنّ اَسمَعَ الأسماعِ مَن وَعیٰ اَلتَّذکیرَ وَ قَبِلَهُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 6 ص 161): آگاه باش؛ شنونده ترین گوش ها گوشی است که پند در آن ریخته شود و او بپذیردش.

(درباره ی راستی و یکرنگی بامردم به طور جداگانه به اندازه نیاز درجای دیگری بحث شده است):



شیرین سخن و نرم گفتار:

آن چه معجزه گر است و مار را از سوراخ بیرون می کشد به نرمنش در سخن و کردار شهریار برمی گردد که با مردم دااشته باشد:

- مَن عَذُبَ لِسانُهُ کَثُرَإخوانُهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل77ص615): هرکس شیرین زبان باشد برادرانش(یاورانش) زیاد شدنی اند.

- إذا مَلَکتَ فَارفَق(غررالحکم ترجمه انصاری فصل17ص309): هرگاه شهریار شدی با مردم به نرم منش باش.

- رأس السّیاسَةِ استِعمالُ الرِّفقِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل34ص413): بلندای سیاستمداری نرمی با مردم است.

درشتی زکس نشنود نرمگوی= به جز نیکویی در زمانه مجوی

اگر نرم گوید زبان کسی = درشتی به گوشش نیاید بسی

- عَوِّد لِسانَکَ حُسنَ الکلام تَأمَنِ المَلامَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل53ص492): زبانت را به خوش گفتاری عادت ده تا از سرزنش شنوندگانت در امان باشی:

به پنجم جهاندار نیکوسخن = که نامش نگردد به گیتی کهن

- مَن لَم یُجَمِّل قیلاً لَم یَسمَع جَمیلاً(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 703): کسی که گفتار زیبایی نگوید، سخن زیبا نمی شنود.

سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد = میارای لب را بگفتار سرد

روانت خرد باد و دستور شرم = سخن گفتن خوب و آواز نرم

دگر آنک دارند آواز نرم = خرد دارد و شرم و گفتار گرم

به پنجم که باشد سخنگوی گرم = به شیرین سخن هم به آواز نرم

ز بهر پرستنده ی گرمگوی = نگردد جوانمرد پرخاشگوی

- اِجمَلوا فِی الخِطابِ تَسمَعوا جمیلَ الجَوابِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 3ص139): با مردم خوش زبان باشید تا پاسخ زیبا بشنوید.

تو با دشمن ار خوب گویی رواست = از آزادگان خوب گفتن سزاست:

- ... وَلاتَشِن عَدُوَّکَ وَ إن شانَکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 85ص827): دشمنت را بدنام نکن اگر چه او ترا بدنام کرده باشد.

- لِسانُکَ إن أسکَتَّهُ أنجاکَ وَ إن أطلَقتَهُ أرداکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل76 ص609): اگر زبانت را نگهداری، نجاتت می دهد و اگر وِلَش کنی، ترا نابود می سازد.

خردمند باش و بی آزار باش = همیشه زبان را نگهدار باش:

- أُخزُن لِسانَکَ کَما تَخزُنُ ذَهَبَکَ وَ وَرَقَکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 2ص111): زبانت را به بندکش همان گونه که دینار و درهمت را حفظ می کنی.

- یُستَدَلُّ علیٰ عَقلِ الرَّجُلِ بِحُسنِ مَقالِه وَ عَلیٰ طَهارَةِ أصلِهِ وَ بِجَمیلِ أفعالِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88ص864): از گفتار نیک و نهاد پاک و کردار پسندیده ی انسان به خردمندی اش پی برده می شود.

سخن چون برابر شود با خرد = روان سُراینده رامش برَد

سبکسار تندي نمايد نخست = به فرجام کار اَندُه آرد درست

زبانی که اندر سرش مغز نیست = اگر درّ بارد همان نغز نیست

هرآن کس که اندر سرش مغز نیست = همه رای و گفتار او نغز نیست

سخن گفتن نغز و کردار نیک = نگردد کهن تا جهانست ریک

هرآن کس که اندر سرش مغز بود = همه رای و گفتار او نغز بود:

- یُستَدَلُّ عَلیٰ عَقلِ کُلِّ امرِءٍ بِما یَجری عَلیٰ لِسانِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88ص863): از آن چه بر زبان انسان روان می گردد به خرد او پی برده می شود.

اندیشیدن سپس سخن گفتن:

- التَرَوّی فِی القَولِ یُؤمِنُ الزَّلَلَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 47): هنگام سخن گفتن، اندیشه را به کار بستن انسان را از لغزش باز می دارد.

بر اندیشد آن کس که دانا بود = به کاری که بر وی توانا بُوَد:

- التَّدبیرُقَبلَ الفِعلِ یُؤمِنُ العِثارَ(غررالاحکم ترجمه ی انصاری فصل 1 ص55): به پایان کاری اندیشیدن پیش از انجام آن، انسان را از لغزش باز می دارد.

مرا اختر خفته بیدار گشت = به مغز اندر اندیشه بسیار گشت

بدانستم آمد زمان سخن = کنون نو شود روزگار کهن

ازاندیشه دل را مدار ایچ تنگ = که دوری تو از روزگار درنگ

چون وظیفه ی مهمی که شهریار به عهده دارد: "شکار دل هاست".که به او می گوید:

چنین داد پاسخ که هر کو زبان = ز بد بسته دارد نرنجد روان

بدان کز زبانست گوشش به رنج = چو رنجش نجویی سخن را بسنج

پشیمانی آید ترا ز این سخن = براندیش و فرمان دیوان مکن

بدو گفت مادر که تندی مکن = براندیشه باید که رانی سخن:

- فَکّر ثُمَّ تَکَلَّم تَسلَم مِنَ الزَّلَلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل59ص518): درباره ی آنچه می خواهی سخن بگویی بیندیش تا از لغزش برهی.

- ما زَلَّ مَن أحسَنَ الفِکرَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل79ص736): کسی که درباره ی چیزی درست اندیشید، نلغزید.

- إذا قَدَّمتَ الفِکرَ فی جَمیعِ أفعالِکَ حَسُنَت عَواقِبُکَ فی کُلِّ أمرٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل17ص319): هرگاه پیشاپیش درهمه کارهایت اندیشه را بکارگیری، درهرکاری فرجام نیکی برایت رخ می دهد:

به هر کار بهتر درنگ از شتاب = بمان تا برآید بلند آفتاب

همه کارها را سرانجام بین= که بدخواه چینه نهد دام بین

سخنگوی و روشن دل و پاک دین = به کاری که پیش آیدش پیش بین

- یُستَدَلُّ علیٰ نَبلِ الرَّجُلِ بِقِلَّةِ مَقالِهِ وَعَلیٰ تَفَضُلِهِ بِکَثرَةِ إحتِمالِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل88ص864): ازکم گفتاری و از برتری او به بسیاری بردباری انسان، می توان بر نیک سرشتی و بزرگی اش پی برد.

امّا درمقابل، انسان های بد سرشت و فرومایه، روششان گفتار زشت و سخنان زننده است که گند سخن آنان از ذاتشان بلند می شود:

به پنجم سخن مردم زشت‌گوی = نگیرد به نزد کسان آب‌روی

- سُنّةُ اللِّئامِ قُبحُ الکلام (غررالحکم ترجمه انصاری فصل39ص423): روش ناکسان، زشت گفتاری است.



سخن به قدرِ کفایت:

اگر گفتار به اندازه نیاز شنونده باشد، نه خستگی آور است، نه باعث زدگی و رنجش دیگران از گوینده می شود؛ نه شخصیت سخنران را سبک می کند:

- کَثرَة الکلامِ یَمُلُّ السَّمعَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل61ص536): سخنِ بسیار شنوایی را خسته می کند.

به هفتم سخن هرک دانا بود = زبانش بگفتن توانا بود

کسی کو به دانش توانگر بود = ز گفتار، کردار بهتر بود

سخن هرچ بر گفتنش روی نیست = درختی بود کش بر و بوی نیست

ازآن پس چو سستی گمانی برد = وز اندازه گفتار او بگذرد

تو پاسخ مر او را به اندازه گوی = سخن‌های چرب آور و تازه گوی

نباید که باشی فراوان سخن = به روی کسان پارسایی مکن

از اندازه بر نگذرانی سخن = که تو نو به کاری گیتی کهن

که برانجمن مرد بسیارگوی = بکاهد به‌ گفتار خویش آبروی

- إذا تَمَّ العَقلُ نَقَصَ الکَلامُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل17ص311): وقتی عقل کامل گردد، سخن گفتن کاهش می یابد.

- قِلّةُ الکَلامِ تَستُرُالعُیوبَ و تُقَلِّلُ الذُّنوبَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل61ص537): گفتار کم عیب ها را می پوشاند و گناهان را کم می کند.



سخن نباید خسته کننده باشد:

- رُبَّ کَلامٍ کَلاّمٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل35ص413): بسا سخنی که بیش از اندازه خسته کننده باشد.

- آفَةُ الکَلامِ اَلإطالَةُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل16ص308): به سخن آسیب زدن از طولانی صحبت کردن است.

- أقلِلِ الکَلامَ تَأمَنِ المَلامَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل37ص427): سخن را کوتاه کن تا از نکوهش برهی.

- قَرَنَ الإکثارُ بِالمَلَلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل61ص534): بسیار حرف زدن سخنران با خستگی مردم به هم نزدیکند.

سخن به که ویران نگردد سخن = چو از برف و باران سرای کهن

دل مرد بیکار و بسیار گوی = ندارد به نزد کسان آبروی

چنان دان که بی‌شرم و بسیارگوی = نبیند به نزد کسی آب‌روی:

- إحذَر فُحشَ القَولِ وَالکِذبِ فَإنَّهُما یُزریانِ بِالقائِلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل4ص143): از گفتار زشت و دروغ بپرهیز زیرا این دو به گوینده اش زشتی و بدنامی می رسانند.

ز گفتار بیهوده جز رنج نیست = چو خاموشی اندر جهان گنج نیست:

- إجتَنِبِ الهَذرَ فَأیسَرُ جِنایَتِهِ اَلمَلامَةَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 2ص 112): از بیهوده گویی دوری گزین که آسانترین زیانش نکوهش است.

به پنجم به گفتار ناسودمند = تن خویش دارد به درد و گزند:

- الحَصرُ خَیرٌ مِنَ الهَذَرِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص45): زبانِ بسته، بهتر از سخن بیهوده یا ژاژخایی است.

سخن گفتن کژ ز بیچارگیست = به بیچارگان بر بباید گریست

چو گفتار بیهوده بسیار گشت = سخن گوی در مردمی خوارگشت

مگوی آن سخن کاندرآن سود نیست = کزآن آتشت بهره جز دود نیست

بگو آن سخن ها که سود اندروست = سخن گفته مغز است و ناگفته پوست

سخنها که جان را بود سودمند = همی مرد بی‌ارز گردد بلند

سخن وقتی سودمند است که دارای نتیجه ی عملی باشد به عبارت دیگر که منتجّ به نتیجه گردد:

- لَن یُجدِیَ القَولُ حَتّیٰ یَتَّصِلُ بِالفِعلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل72 ص590): گفتار هرگز سودمند نیست مگر این که در پی اش کردار، پدید آید.



بد زبانی و زخم زبان:

بدزبانی زخم زبان با دیگران دشمن آفرین است و دردسر ساز؛ بدتر از همه دشمن سازی است که زبان سر دسته ی دشمن پروری بر ضد خودمان می شود:

ترا چند گویم سخن نشنوی = به پیش آوری تندی و بدخوی

که تندی پشیمانی آردت بار = تو در بوستان تخم تندی مکار

پشیمانی آیدت زین کار خویش = ز گفتار ناخوب و کردار خویش

هنر بی خرد در دل مرد تند = چو تیغی که گردد به زنگار کند

اگر بدگمانی گشاید زبان = تو تندی مکن هیچ با بدگمان

تو پاسخ مر او را به اندازه گوی = سخن‌های چرب آور و تازه گوی

که هرکس که بیداد گوید همی = به جز دود ز آتش نجوید همی

مزن برکم آزار بانگ بلند= چو خواهی که بختت بود یارمند

کسی را که مغزش بود پرشتاب = فراوان سخن باشد و دیر یاب

دگر آنک پرسد که دشمن کراست = کزو دل همیشه به درد و بلاست

چوگستاخ باشد زبانش به بد = ز گفتار او دشمن آید سزد:

- اَلإستِصلاحُ لِلأعداءِ بِحُسنِ المَقالِ و جَميلِ الأفعالِ أهوَنُ مِن مُلاقاتِهِم و مُغالَبَتِهِم بِمَضيضِ القِتالِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص82): دشمنان را با گفتار نیکو و کردار زیبا به راه آوردن، آسانتر است از رو به رو شدن و جنگیدن با آنان.

- نَکیرُ الجواب، مِن نکیرِ الخِطاب: بُوَد پاسخ گفتِ بد؛ بد جواب(غررالحکم ترجمه انصاری فصل82ص775)

چنین داد پاسخ که هر کو زبان = ز بد بسته دارد نرنجد روان

- لا تُسیئَ الخِطابَ فَیَسوئُک نَکیرَ الجَوابِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 85 ص 812):

مردم را با بد حرف زدن مورد خطاب قرارمده که پاسخ آنها ترا بد حال می کند.

کسی را نَدرَّد به گفتار پوست = بود بر دل انجمن نیز دوست

همه کار دشوارش آسان شود = ورا دشمن و دوست یکسان شود

دگر گفتِ مردم نگردد بلند = مگر سر بپیچد ز راه گزند:

- مِن اَماراتِ الخَیرِ کَفُّ الأذیٰ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77ص 701): از نشانه های برترین نیکی ها، دست از آزار دیگران کشیدن است.

سخنان نیش دار و مارگونه، طعنه زن، اثر بسیار بدی بر شنونده می گذارد و کینه آفرین است و انتقام زا. هستند افرادی که با همین زبان دیگران را بر ضد خود بر می انگیزانند امّا با گذشت زمان و پیش آمدن فرصت مناسب، پوست از کَلّه زخم زننده میکَنند. خردمندی با این زبان گواژه همنوا نیست.

سری را کجا مغز باشد بسی = گَواژه نباید زدن بر کسی

زبان را نگهدار باید بُدَن = نباید زبان را به زهر آژدن:

- رُبَّ کَلامٍ کَالحِسامٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل35ص413): بسا سخنی که مانند تیغ تیز می بُرد.

دگر گفت کان کو ز راه گزند = بگردد، بزرگست و هم ارجمند

- اللِّسانُ سَبُعٌ إن اَطلَقتَهُ عَقَرَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 42): زبان، درنده ای است؛ اگر رهایش کنی نیش می زند.

- طَعنُ اللّسانِ أمَضُّ مِن طَعنِ السّنانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل47ص471): زخم زبان سوزناک و دردآورتر از زخم نیزه است.

- رُبَّ لَغوٍ یَجلِبُ شَرّاً(غررالحکم ترجمه انصاری فصل35ص414): بسا سخن بیهوده ای که باعث بدی هایی(مثل جنگ و رنج) می شود.

رُبَّ کلام أنفَذُ مِنَ سِهامٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل35ص416): بسا سخنی که از تیر کاری تر باشد.

- زَلَّة اللّسانِ أشَدُّ مِن جُرحِ السِّنانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل37ص427): لغزش زبان بدتر از زخم نیزه است.

سه پاس تو چشم است و گوش و زبان = کز این سه رسد نیک و بد بی‌گمان:

- اَلعُیونُ مَصائِدُ الشِّیطانِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص 32): چشمان دام های شیطان است.

وقتی فردوسی می گوید سه چیز را مواظبت کن تا از آنها برایت گرفتاری پیش نیاید، یاد چند آیه ی قرآن در اینجا لازم است:

- حَتَّىٰٓ إِذا ما جآءُوها شَهِدَ عَلَيهِم سَمعُهُم وَأَبصارُهُم وَجُلُودُهُم بِما كانُوا يَعمَلونَ(سوره ی فصِّلت آیه ی 20): تا چون )بر در دوزخ( رسند آن هنگام گوش و چشم و پوست بدنهاشان بر آن چه همواره انجام می دادند، گواهى می دهند.

- وَلَا تَقفُ مَا لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ إِنَّ السَّمعَ وَالبَصَرَ وَالفُؤَادَ كُلُّ أُولَٰئِكَ كَانَ عَنهُ مَسئُولاً(سوره ی اسراء آیه ی 36): و از چیزی که به آن آگاهیِ حتمی یا دانش صد درصدی نداری، پیروی مکن زیرا از گوش و چشم و دل درباره ی آن پرسیده می شود.

- يَومَ تَشهَدُ عَلَيهِم أَلسِنَتُهُم وَأَيدِيهِم وَأَرجُلُهُم بِمَا كَانُوا يَعمَلونَ(آیه ی 24 سوره ی نور): روزی که زبان ها و دست ها و پاهایشان بر ضدشان به آن چه که همواره انجام می دادند، گواهی می دهند



دقت در ستایش و سرزنش:

- إذا مَدحتَ فَاختَصِر(غررالحکم ترجمه انصاری فصل17ص309): هرگاه کسی را ستایش کنی کم سخن بگو.

- إذا ذَمَمتَ فَاقتَصِر(غررالحکم ترجمه انصاری فصل17ص309): هنگامی که کسی را سرزنش می کنی کوتاه حرف بزن.

کسی کش ستایش نیاید به کار= تو او را ز گیتی به مردم مدار

هرآن گه که رشک آورد پادشا = نکوهش کند مردم پارسا

فردوسی در بخش دوران انوشیروان از پند های بوذرجُمِهر؛ کردار ده گروه را پذیرای سرزنش می داند:

1. حاکمِ دروغگو؛

2 . سپهبد حریص ثروت؛

3 . دانشمندِ بزهکار؛

4 . پزشکِ بیمار؛

5 . زاهدِ چسبیده به چیز های بی ارزش؛

6 . فرومایه ی پر بُخل؛

7 . خردمندِ خشمگین؛

8 . نادانِ رهنماگر؛

9 . تنبل و کار؛

10 . بی خردِ بد زبان؛

نکوهیده ده کار بر ده گروه = نکوهیده‌تر نزد دانش پژوه

یکی آنک حاکم بود با دروغ = نگیرد بر مرد دانا فروغ

سپهبد که باشد نگهبان گنج = سپاهی که او سر بپیچد ز رنج

دگر دانشومند کو از بزه = نترسد چو چیزی بود بامزه

پزشکی که باشد به تن دردمند = ز بیمار چون باز دارد گزند

چو درویش مردم که نازد به چیز = که آن چیز گفتن نَیَرزَد به نیز

همان سفله کز هر کس آرام و خواب = ز دریا دریغ آیدش روشن آب

وگرباد نوشین بتو برجهد = سپاسی ازآن برسرت برنهد

بهفتم خردمند کاید به خشم = به چیز کسان برگمارد دو چشم

بهشتم به نادان نماینده راه = سپردن به کاهل کسی کارگاه

همان بی خرد کو نیابد خرد = پشیمان شود هم ز گفتار بد

دل مردم بی خرد بآرزوی = برین گونه آویزد ای نیکخوی

فردوسی باور دارد که شهریار باید جلو بدگفتاری را بگیرد؛ نه خود چنین باشد نه کارگزارانش؛ تا این خاک پاک ویران نگردد. صفحه نکوهش را ببندد و بزرگی خدا را در حسابرسی منظور دارد دلش پر از واهمه ی آن روز باشد:

به گفتار ویران شد این پاک جای = نکوهش ز من دور و ترس از خدای

هرکس عیب و کردارِ زشت دیگری را با زبان نکوهش بیان کند، بداند: بدون برو برگرد، خودش، کرداری ازش سر می زند که به طور دقیق، همان کار سرزنش شده است؛ و شاید حتا بیشتر از آن چه نکوهش شونده انجام داده باشد، کوس رسوایی نکوهشگر به صدا در خواهد آمد.

مَن عَیَّرَ بِشَیءٍ بُلِیَ بِهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 621): هرکس دیگری را به عیبی سرزنش کند خودش به همان چیز گرفتار شود.

خاموشی یا دم فروبستن:

ازدیدگاه فردوسی وقتی انسان از آگاهی در هر دانش ویژه ای برخوردارنیست اگر خودش می داند آگاهی مورد نیاز را ندارد، نباید زبان به سخن گشاید. سفارش بزرگان دین نیز که آموزه های حکیم طوس است همین نکته هارا یادآوری فرموده اند:

دل از نور ایمان گر آگنده‌ای = ترا خامشی به که تو بنده‌ای

نماند کس اندر جهان رامشی = نباید گزیدن به جز خامشی

هرآن کس که دانش فرامش کند = زبان را به گفتار خامش کند

چو در انجمن مرد خامش بود = ازآن خامشی دل به ‌رامش بود

ز دانش چو جان تو را مایه نیست = بِهَ از خامشی هیچ پیرایه نیست

- قَوِّم لِسانَکَ تَسلَم (غررالحکم ترجمه انصاری فصل61ص536): زبانت را ببند سالم بمان.

- إسمَع تَعلَم وَاصمُت تُسلَم (غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص111): بشنو تا یادگیری ساکت باش تا سالم بمانی.

- إلزَمِ الصُّمتَ فَأدنیٰ نَفعِهِ السَّلامَةُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 2 ص 112): خاموشی را همراه باش که کمترین بهره اش در امنیت بودنت است.- اَلصُمتُ یَکسیکَ الوَقارَ و یَکفیکَ مَؤُونَةَ الإعتِذارِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 75): خاموشی لباس با ارزش گران سنگی و وقاررا بر تو می پوشاند وهزینه ی عذرخواهی را از تو برمی دارد.

تو در انجمن خامشی برگزین = چوخواهی که یک سر کنند آفرین:

- اُصمُت دَهرَکَ یَجِلُّ أمرُک(غررالحکم ترجمه انصاری فصل2 ص 110): دورانت را به خاموشی گذران کارت بالا می گیرد.

چنین داد پاسخ که گفتار بس = به کردار جویم همه دسترس:

- إنَّ الوَعظَ الّذی لایَمُجُّهُ سَمعٌ وَ لایَعدِلُهُ نَفعٌ ما سَکَتَ عَنهُ لِسانُ القَولِ و نَطَقَ بِهِ لِسانُ الفِعلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل9ص 232): پندی که گوش آن را بیرون نمی اندازد و سودی با آن برابری نمی کند، آن است که زبان گفتار، خاموش و زبان کردار، درباره اش به آن گویاست:

جهان را نمایش چو کردار نیست = نهانش جز از رنج و تیمار نیست

کسی کو به دانش توانگر بود = ز گفتار، کردار بهتر بود

بزرگی سراسر به گفتار نیست = دوصد گفته چون نیم کردار نیست (منتسب به فردوسی در اینترنت)

- الشّرفُ عِندَاللهِ سُبحانَهُ بِحُسنِ الأعمالِ لابِحُسنِ الأقوالِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1ص82): ارجمند شدن نزد خداوند پاک به کردار نیکوست نه به گفتار نیک.

ز گفتار نیکو و کردار زشت = ستایش نیابی نه خرم بهشت

یک رنگی درون و برون انسان گوهر کمیابی است به ویژه اگر شهریار دنبال ایجاد ترس در مردم از راه های گوناگون با سلطه داشتن بر آنان ایجاد کند، در این صورت دل مردم با او نخواهد بود. در ظاهر دوست و در باطن دشمن او می شوند:

همه دوستان بر تو بر دشمنند = به گفتار با تو به دل با منند

که ایرانیان بر تو بر دشمنند = بکوشند و بیخت زبن برکنند

رفتار شهریار باید به گونه باشد که نه خود دورو باشد نه بر دورو کردن مردم گام بردارد. یک دل و یک زبان بودن، خود دربردارنده ی عدل و انصاف نیز هست:

- أنصفِ النّاسَ مِن نَفسِکَ وَ أهلِکَ وَ خاصَّتِکَ وَ من لَکَ فیهِ هویً وَ أعدِل فِی العَدُوِّ وَ الصِّدِّیقِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل2ص120): از سوی خود، خانواده ات، نزدیکانت و هرکس که با اوهمگرایی داری درباره ی مردم با انصاف برخوردکن و با دشمنان و دوستان دادگری نما.

مگوی ای برادر سخن جز بداد = که گیتی سراسر فسونست و باد

فردوسی هم وقتی دل و زبان یکی نباشد، آن را به بی خردی یاد می کند و سرابی می داند:

دلت با زبان هیچ همسایه نیست= روان تو را با خرد مایه نیست

به هر جای چربی به کار آوری = چنین تو سخن پرنگار آوری

چو شوره زمینی که از دور آب = نماید چو تابد برو آفتاب

کسی را که از بن نباشد خرد = گمان بر تو بر مهربانی برد

امام صادق ع هم می گوید: کونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَیرِ ألسِنَتِکُم...(بحارالانوار ج 71 ص7): مردم را با غیر زبانتان به خوبی ها فراخوانید...

همان بهتر که برای رهنمایی دیگران از در کردار وارد شویم نه لَق لَق زبان که دردسر دنیا و آخرت را برای ما فراهم می آورد.



پرِش در میان سخن دیگران:

ادب فرمان می دهد هنگامی که کسی سخن می گوید نباید پابرهنه میان سخن او دوید تا کلامش به آخر برسد بعد ما سخن گوییم به قول سعدی در گلستان:

سخن را سر است ای خردمند و بُن = "میاور سخن درمیان سخن"...

خداوندِ تدبیرو فرهنگ و هوش = نگوید سخن تا نبیند خموش

پیامبر اکرم ص: مَن عَرَضَ لِأخیهِ المُسلِمِ فی حَدیثِهِ فَکَأنّما خَدَشَ وَجهَهُ(جامع الاحادیث ج 20 ص 215): هرکس درهنگام سخن گفتن برادر مسلمانش، سخنی گوید مانند آن است که بر چهره او چنگ زده باشد.

سخن چون یک اندر دگر بافتی = ازو بی‌گمان کام دل یافتی

سخنگوی چون بر گشاید سخن = بمان تا بگوید تو تندی مکن

به آموختن گر فروتر شوی = سخن را ز دانندگان بشنوی



هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد:

دقت در زمان و مکانِ سخن به میان آوردن، نکته ی ظریفی است که گوینده به ویژه بزرگان، همه جانبه آن را مدِّ نظر می گیرند.

فردوسی چنین گوید:

سخن پیش فرهنگیان پخته گوی = به هرکس نوازنده و تازه روی

ز نیکو سخن به، چه اندر جهان = به نزد سخن سنج فرّخ مهان

سخن بهتر از گوهر نامدار = چو بر جایگه بر برندش به کار:

امام علی ع نیز چنین فرمود:

- لِکُلِّ مَقامٍ مَقالٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل70 ص578): برای هر سخنی جایگاهی است.

کمان دار دل را ، زبانت چو تیر= تو این گفته های من آسان مگیر

بپرسید دانا که عیب از چه بیش = که باشد پشیمان ز گفتار خویش

هرآن کس که راند سخن بر گزاف = بود بر سر انجمن مرد لاف

به گاهی که تنها بود در نهفت = پشیمان شود زان سخنها که گفت

هزینه مکن سیمت از بهر لاف = به بیهوده مپراکن اندر گزاف

دو گیتی نیابد دل مرد لاف = که بپراگند خواسته بر گزاف

هم اندر زمان چون گشاید سخن = به پیش آرد آن لافهای کهن

به پیش کسان سیم از بهر لاف = به بیهوده بپراگند بر گزاف:

- اَدوَءُ الدّاءِ اَلصَّلَفُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل8 ص175): بدترین درد، لاف زدن و گزافه گویی است.

به قول حافظ:

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف = هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد

سفارش های دیگری از فردوسی در این باب:

سخن جز به یزدان و از دین مگوی = ز نیرنگ جادو شگفتی مجوی

چوخواهی که دانسته آید به بر = به گفتار بگشای بند از هنر

نباید شنیدن ز نادان سخن = چو بد گوید از داد فرمان مکن

چوباشد جهانجوی با فر و هوش = نباید که دارد به بدگوی گوش

همان با خردمند گیرد ستیز = کند دل ز نادانی خویش تیز

ورایدون که حاکم بود تیزمغز = نیاید ز گفتار او کار نغز

همان کو سخن سر به سر نشنود = نداند به گفتار و هم نگرود

روان در سخن گفتن آژیرکن = کمان کن خرد را سخن تیرکن

اگر دانشی مرد راند سخن = تو بشنو که دانش نگردد کهن

سرشت تن از چار گوهر بود = که با مرد هر چار در خور بود

ز دانا سخن بشنو ای شهریار = جهان را برین گونه آباد دار

هرآن گه که باشی تو با رای‌زن = سخن ها بیارای بی‌انجمن

به گفتارِ دانندگان راه جوی = به گیتی بِپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی = از آموختن یک زمان نَغنَوی

چو دیدار یابی به شاخ سخن = بدانی که دانش نیاید به بُن

سخن پرسد از بخردان جهان = بد و نیک دارد ز دشمن نهان

سخن هیچ مگشای با رازدار = که او را بود نیز انباز و یار

نصرت الله جمالی 21 بهمن 1404


هشیاری قابوس بن وشمگیر

هشیاری قابوس بن وشمگیر!

آورده اند که قابوس بن وشمگیر با ابوعلی سمنجور در جنگ بود. در لشگر قابوس شخصی ابوالفضل نام بود که با ابوعلی دوستی داشت و او را از نقشه های قابوس باخبر می کرد (درواقع نفوذی ابوعلی بود.) قابوس را ازین ارتباط ابوالفضل و ابوعلی با خبر کردند ولی قابوس با خردمندی ای که داشت به روی خود نیاورد! تا روزی که لشگریانش همگان مسلّح در برابر لشگر ابوعلی قرار گرفتند. آنگاه سپاهیان خود را مخاطب قرارداد و سخنرانی کوتاهی به این مضمون کرد: اندیشه به ذهن خود راه ندهید که بزرگان لشگر ابوعلی به من نوشته اند همین که دولشگر درگیر شدند ابوعلی را دست بسته به من خواهند سپرد! ابوالفضل به مجرد شنیدن این سخنان؛ خبر به ابوعلی رساند که: «داستان ازین قرار است مواظب باش !» ابوعلی وحشت زده شد و خود را از جنگ کنار کشید و "فرار را بر قرار" برگزید و لشگرش بدون جنگ و خونریزی مغلوب سپاه قابوس شدند. ( مرحوم محمدعلی انصاری در غررالحکم فصل16 ص306 ذیل فرمایش امام علی ع: آفَةُ الشُّجاعَةِ إضاعَةُ الحزمِ آورده است. با تغییر در نوشته ی مرحوم انصاری)

بدی یا بدگو داری

بدی یا بدگو داری

از قدیم گفته اند "بدی یا بدگو داری" بدگویان به نظام حکومتی ایران ما بیشتر از بدی های موجود درجامعه ی ماست. فضای مجازی که از دریا گذشته و به اقیانوس کبیری از "بدگویی" هم رسیده است! مسئولان سیاسی که به فکر آسایش مردم نیستند و انتقاد دلسوزان خود را نیز ازین گوش می شنوند و از آن گوش به در میکنند که اشتباه بزرگی است و مثل شاه که انتقاد پذیر نبود از این مسیر می روند!(رفتارشان این را نشان می دهد اگرچه گفتارشان نه!) خدا کند از سرنوشت او عبرت بگیرند.

غیر از فضای مجازی؛ده ها و شاید دوصد تلویزیون فارسی زبان هم مشغول "بدگویی" هستند.. جبهه ی تبلیغاتی کشور هم که از خوبیهای نظام بی خبر است و بیشتر به سر و کله ی هم میزنند.

کسی به فکر نیست که در اقدام ها و کارها و کردار خود دقت ومواظب باشد در مسیری که تهمت زدن را در انظار عمومی برایشان پیش می آورد، نروند و می گویند بَلَغَ ما بَلَغ ! برای دیدگاه مردم به اندازه ی پُرزه و پشیزی، ارزش قائل نیستند.

- مَن وَضعَ نَفسَهُ مَواضِعَ التُّهمَةِ فلا يَلومَنَّ مَن أساءَ بهِ الظَّنَّ .[نهج البلاغة : الحكمة 159.]

امام على عليه السلام : هر كس خود را در جايگاه هاى تهمت قرار دهد، نبايد كسى را كه به او گمانِ بد مى برد سرزنش كند.(بلکه باید خود را سرزنش کند که اسباب سوء ظن را فراهم آورده است)!

- إيّاكَ ومَواطِنَ التُّهْمةِ والمجلسَ المَظْنونَ بهِ السّوءُ ، فإنَّ قَرينَ السُّوءِ يَغُرُّ جَلِيسَهُ . [بحار الأنوار : 75/90/2 ]

امام على عليه السلام : از رفت و آمد به جاهاى تهمت برانگيز و مجالسى كه گمان بد به آنها برده مى شود بپرهيز؛ زيرا دوست بد همنشين خود را مى فريبد.

الان در طول این یکسال که دکتر گرانقدر پزشکیانِ دلسوز روی کار آمده و دنبال برطرف کردن نارضایتی ها بوده بفرماید چه گامی در این باره برداشته است؟ آهای مسئولان محترم وقت تنگ است و بدگویان در حال پیش روی و خالی کردن دل مردم نسبت به حکومت هستند؛ فرصت چندانی نمانده است و این وضع اداره کردن کشور بحران ها را افزایش می دهد.

برادران عزیز شما "بدگو" دارید. لطفاً به فکر باشید و مردم را از نارضایتی ها برهانید تا "بدگویانتان" شما را خاطره در تاریخ نکرده اند.

بد هستی یا بدگو داری؟

بدی یا بدگو داری

از قدیم گفته اند "بدی یا بدگو داری" بدگویان به نظام حکومتی ایران ما بیشتر از بدی های موجود درجامعه ی ماست. فضای مجازی که از دریا گذشته و به اقیانوس کبیری از "بدگویی" هم رسیده است! مسئولان سیاسی که به فکر آسایش مردم نیستند و انتقاد دلسوزان خود را نیز ازین گوش می شنوند و از آن گوش به در میکنند که اشتباه بزرگی است و مثل شاه که انتقاد پذیر نبود از این مسیر می روند!(رفتارشان این را نشان می دهد اگرچه گفتارشان نه!) خدا کند از سرنوشت او عبرت بگیرند.

غیر از فضای مجازی؛ده ها و شاید دوصد تلویزیون فارسی زبان هم مشغول "بدگویی" هستند.. جبهه ی تبلیغاتی کشور هم که از خوبیهای نظام بی خبر است و بیشتر به سر و کله ی هم میزنند.

کسی به فکر نیست که در اقدام ها و کارها و کردار خود دقت ومواظب باشد در مسیری که تهمت زدن را در انظار عمومی برایشان پیش می آورد، نروند و می گویند بَلَغَ ما بَلَغ ! برای دیدگاه مردم به اندازه ی پُرزه و پشیزی، ارزش قائل نیستند.

- مَن وَضعَ نَفسَهُ مَواضِعَ التُّهمَةِ فلا يَلومَنَّ مَن أساءَ بهِ الظَّنَّ .[نهج البلاغة : الحكمة 159.]

امام على عليه السلام : هر كس خود را در جايگاه هاى تهمت قرار دهد، نبايد كسى را كه به او گمانِ بد مى برد سرزنش كند.(بلکه باید خود را سرزنش کند که اسباب سوء ظن را فراهم آورده است)!

- إيّاكَ ومَواطِنَ التُّهْمةِ والمجلسَ المَظْنونَ بهِ السّوءُ ، فإنَّ قَرينَ السُّوءِ يَغُرُّ جَلِيسَهُ . [بحار الأنوار : 75/90/2 ]

امام على عليه السلام : از رفت و آمد به جاهاى تهمت برانگيز و مجالسى كه گمان بد به آنها برده مى شود بپرهيز؛ زيرا دوست بد همنشين خود را مى فريبد.

الان در طول این یکسال که دکتر گرانقدر پزشکیانِ دلسوز روی کار آمده و دنبال برطرف کردن نارضایتی ها بوده بفرماید چه گامی در این باره برداشته است؟ آهای مسئولان محترم وقت تنگ است و بدگویان در حال پیش روی و خالی کردن دل مردم نسبت به حکومت هستند؛ فرصت چندانی نمانده است و این وضع اداره کردن کشور بحران ها را افزایش می دهد.

برادران عزیز شما "بدگو" دارید. لطفاً به فکر باشید و مردم را از نارضایتی ها برهانید تا "بدگویانتان" شما را خاطره در تاریخ نکرده اند.

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت پایانی

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت پایانی

***

تا اینجا آنچه از شاهنامه در باره ی خرد به چشم آمد و دانسته شد، نوشته گردید. دراین میان، هر کس ویژگی خردمندان را نداشته باشد خود به خود بیرون از جرگه ی آنان است و در دار و دسته ی بیخردان جای دارد! ولی برای سخن پایانی، مناسب است اشعاری را که در باره ی "نادانان"، فردوسی فرموده، آورده شود:

در آغاز احادیثِ دلنشینی با روشنگری زاید الوصف از امام علی ع:

- أحمَقُ النّاسِ مَن ظَنَّ أنّهُ أعْقَلُ النّاس (غررالحكم ترجمه انصاری فصل 8 ص 188): نادان ترین کس آن است که خود را خردمندترین مردم بداند.

- اَجهَلَ النّاسِ المُغتَرُّ بِقَولِ مادِحٍ مُتَمَلِّقٍ؛ یُحَسِّنُ لَهُ القَبیحَ وَ یُبَغِّضُ اِلَیهِ النَّصیحُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 8 ص 202): نادان ترین مردم کسی است که گول ثناگوی چاپلوسی را بخورد؛ چاپلوسی که زشت را برایش زیبا آرایش نماید و پندگوی دلسوز را درنظرش کینه توز جلوه دهد (تا کینه او را در دل گیرد).

اَحمَقُ الحُمقِ الإغتِرارُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 8 ص 177): بیشترین حماقت ها فریب خوردن است.

در مقابل:

- اَعقَلُ النّاسِ أشَدُهُم مُداراةً لِلنّاسِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 8 ص189): خردمندترین انسان بیشترین نرمخویی را با مردم دارد

نشانه های نادان یا بیخِرَد

ابتدا به هفت خصلت انسان نادان در یک مجموعه از اشعار فردوسی، یکجا اشاره شده که آورده می شود:

- با خود پنداری، بدون گناه بر دیگران خشم می گیرد.

- ثروت و اندوخته ی خود را جایی هزینه می کند که سزاوار نیست به عبارتی سرمایه اش را بیهوده از بین می برد.

- اهل سپاس و شکرگزاری به پیشگاه آفریدگار جهان نیست چون شناختی از خود ندارد که چه موجود ناتوانی در این جهان با عظمت است.

- اسرار و راز خود را برای گردن فرازی (تکبر) بر دیگران می گوید.حدیث نیز همین را بیان می کند:

- با سخنان بیهوده به خود آسیب می زند.

- به چیزهایی تکیه می کند تا در امان باشد که قابل اعتماد نیستند و ناپایدارند؛ "از آب می خواهد کره بگیرد" به عبارتی برای امنیت خود به چیزهای محکم پناه نمی برد. به مثال فردوسی:پارچه ابریشمی پر نقش و نگار را از بوته ی خاردار می خواهد به دست آورد!

- در دروغ غوطه ور است.

انسان نادان با این ویژگی ها همیشه در رنج گرفتار است و به دیگران آسیب می زند . در سرشتش "گزند رساندن" به دیگران نهفته است بنا براین باید از بیخرد کناره گرفت که ضررش بیش از سودش می باشد:

چونادان که عادت کند هفت چیز = وزان هفت چیز[او] به رنج ست نیز

ز نادان که گفتیم هفتست راه = یکی آنک خشم آورد بی گناه

گشاده کند گنج بر ناسزای = نه زو مزد یابد بهر دو سرای

سه دیگر به یزدان بود ناسپاس = تن خویش را در نهان ناشناس

چهارم که با هر کسی راز خویش = بگوید برافرازد آواز خویش

به پنجم به گفتار ناسودمند = تن خویش دارد به درد و گزند

ششم گردد ایمن ز نا استوار = همی پرنیان جوید از خار بار

به هفتم که بستیهد اندر دروغ = به بی‌شرمی اندر بجوید فروغ

چنان دان توای شهریار بلند = که از وی نبیند کسی جز گزند

- باخردمند به ستیزه گری برمی خیزد:

همان با خردمند گیرد ستیز= کند دل ز نادانی خویش تیز

- اهل پندپذیری نیست در واقع خودسر است:

چنان دان که نادان ترین کس توی = اگر پند دانندگان نشنوی

- انجام کارهای بدتر:

ز نادان نیابی جز از بتری = نگر سوی بی دانشان ننگری

- بدسرشت و مذبذب است:

چنین دوستی مرد نادان بود = سرشتش بد و رای گردان بود

- نادان بد زبان است و از گفته خود ممکن است پشیمان شود (البته وقتی بفهمد بر زیانش بوده است):

همان بیخرد کو نیابد خرد = پشیمان شود هم ز گفتار بد

اهل آرزوی دور و دراز خودند که اگر زمینه اش فراهم شود دنیایی را به آتش می کشد:

دل مردم بیخرد به آرزوی = برین گونه آویزد ای نیک‌خوی

چوآتش که گوگرد یابد خورش = گرش درنیستان بود پرورش

- نادان، خود عرصه را بر خود تنگ می کند:

ز مردان بتر آنک نادان بود = همه زندگانی به زندان بود

نادان، دستش برسد بیدادگر می شود:

به شهری که بیداد شد پادشا = ندارد خردمند بودن روا

- بی خرد، تندرو می شود:

دل ومغز را دور دار از شتاب = خرد را شتاب اندرآرد به خواب

- نابخرد، بدکار است:

مگرد ایچ گونه به گرد بدی = به نیکی گرایی اگر بخردی

نصرت الله جمالی 31 تیرماه/سرطان 1404

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت هفدهم

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت هفدهم

*خردمند، به پیمانش وفا دار است:17

وفای به عهد در قرآن، پرچم و نشانه اش آیه ی " یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنوا! اَوفوا بِالعُقودِ" است: ای کسانی که به خدا ایمان آوردید به تمام قراردادها ،عهد وپیمان های خود وفا دار باشید (آیه ی یکُم سوره ی مائده ) که انسان را از لحاظ اخلاقی وادار می کند هر وعده ی موازی با شرع و انسانیت را که با آزادی کامل و خردمندی برای دیگران بر زبان روان می کند، به انجام رساند.

رسول الله ص: مَن كانَ یُؤمِنُ بِاللهِ وَالیَومِ الآخِرِ فَلیَفِ اِذا وَعَدَ(اصول كافی، ج2/ص364، حدیث 2): آن كس كه به خدا و روز جزا ایمان دارد باید به وعده خود وفا كند.

امام علی ع در این باره می فرماید:

- اَحسَنُ الصِّدقِ الوَفاءُ بِالعَهدِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 8 ص 209): نیکوترین راستی پیمان خود را با تمام و کمال انجام دادن است.

- اَلوَفاءُ حِصنُ السُّؤدَدِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 35): وفا داری - به عهد و پیمان و..- دژ سروری است.

رسول اکرم ص: اَقرَبُکُم غَدا مِنّى فِى المَوقِفِ اَصدَقُکُم لِلحَدیثِ وَ اَدَّاکُم لِلاَمانَةِ وَاَوفاکُم بِالعَهدِ وَاَحسَنُکُم خُلقا وَ اَقرَبُکُم مِن النّاسِ (امالی طوسی ص ۲۲۹): نزدیک ترین شما به من درایستگاه های قیامت، راستگوترین، امانتدارترین، وفادارترین به عهد و پیمان، خوش اخلاق ترین و نزدیک ترین شما به مردم است.

چون طرف عهدِ انسان، انسان دیگری است و خداوند به حق الناس اهمیت خاص قائل شده برای کسی که پیمانی را با دیگران می بندند؛ چه در گفتار و چه در نوشتار بر او لازم می شود به عهد خود همان گونه که وعده داده است، عمل کند. اگراز وفای به عهد خود شانه خالی نمود یا بر عکس آن عمل کرد، پیمان شکن است؛ چه بزرگ باشد و صاحب مقام عالی یا از افراد عادی جامعه. وفای به عهد از ویژگی های مؤمنان و انسان های با سرشت پاک است.

بنابراین تکلیف او را در ایمان داشتن یا بی دین شدن، احادیث و آیات قرآن که می دانید مشخص کرده و با هیچ چسب و ‌یا وسیله ی دوختنی مثل جوال دوز یا سوزن نمی شود ایمان به خدا و رسول را به او چسباند یا دوخت؛ یا به او تزریق کرد. در واقع وعده ی انسان یک نوع امانت است که انسان باید به آن پای بند باشد. اگر برخلاف وعده و پیمانش عمل نماید، نباید اورا انسان دینداری دانست بلکه "بی دین" است.

پیش از این در بحث « انسان دانا، گفتار و کردارش یکی است » در باره ی انسان های دوچهره و منافق مطلب را به اندازه ی نیاز آورده شد ولی به خاطر اهمیت موضوع به جاست حال که بحث خُلف وعده پیش آمد باز هم به نشانه های انسان چند چهره با استفاده از احادیث پرداخته شود تا شناخت روشنگری بیشتری درباره ی منافق پیدا کنیم: صفت بارزشان این است که "وفای به عهد" در جوهر وجودیشان نیست بلکه همیشه خُلف وعده می کنند و به پیمانشان پایبند نیستند.

از امام صادق ع: ثَلاَثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کَانَ مُنَافِقاً وَ إِنْ صَامَ وَ صَلَّى وَ زَعَمَ أَنَّهُ مُسْلِمٌ مَنْ إِذَا اُئْتُمِنَ خَانَ وَ إِذَا حَدَّثَ کَذَبَ وَ إِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ (تحف العقول سخنان امام صادق ۳۷۷): هرکس سه روش در او باشد منافق است؛ هر چند، روزه بگیرد و به نماز بایستد؛ اگر چه خیال کند مسلمان است! در امانت خیانت ورزد؛ در گفتار دروغ گوید؛ در عهد و پیمان بر خلاف وعده عمل کند.

تو پیمان که کردی به کژی مبر = نباید که خوانمت بیدادگر

بگردند یکسر ز عهد و وفا = به بیداد یازند و جور و جفا

دل پارسی با وفا کی بود = چو آری کند رای او نی بود

امام صادق ع در روایت دیگری فرمود: لاَ تَنْظُرُوا إِلَى طُولِ رُکُوعِ اَلرَّجُلِ وَ سُجُودِهِ فَإِنَّ ذَلِکَ شَیءٌ اِعتَادَهُ فَلَو تَرَکَهُ اِستَوحَشَ لِذَلِکَ وَ لَکِنِ اُنظُرُوا إِلَى صِدقِ حَدِیثِهِ وَ أَدَاءِ أَمَانَتِهِ (کافی ج ۲ ص ۱۰(: به طول رکوع و سجود مرد نگاه نکنید زیرا بدان عادت کرده و اگر آن را انجام ندهد بهراسد ولى به راستگویى و امانت دارى او بنگرید.

خردگیر کآرایش جان تست = نگهدارِ گفتار و پیمانِ تُست

پس یکی از نشانه های روشن برای دینداری انسان همین وفای به عهد است وقتی چنین نیست باید او را در جرگه دورویان و بی دینان وارد کرد که احادیت ذیل نیز به آن اشاره دارند:

امام علی ع: إنَّ الوَفاءَ بِالعَهدِ مِن عَلاماتِ اهلِ الدّینِ( سفینه البحار، ج2/ص675) : وفای به عهد از نشانه های مردم متدین است.

- لاعَهدَ لِمَن لا وَفاءَ لَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86 ص 847): کسی که وفادار نیست به هیچ پیمانی پای بند نیست.

- لااَمانةَ لِمَن لادینَ لَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86 ص 847): کسی که دیندار نیست امانتدار هم نیست.

- لا ایمان لِمَن لااَمانَةَ لَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل86 ص 846): کسی که امانتدارنیست به خدا ایمان ندارد.

در حدیث دیگری رسول خدا ص فرمود: لادینَ لِمَن لاعَهدَ لَهُ( بحارالانوار، چاپ بیروت، ج72/ص 96): كسی كه پای بند به پیمان خود نباشد دین ندارد.

ندانی که مردان پیمان‌شکن = ستوده نباشد بر انجمن

شما داد جویید و پیمان کنید = زبان را به پیمان گروگان کنید

چو خواهد که باشد به ایوان خویش = نگردد گریزان ز پیمان خویش

شما دست یکسر به یزدان زنید = بکوشید و پیمان او مشکنید

اگر با من از داد پیمان کنی = زبان را به پیمان گروگان کنی

چو گویی به سوگند پیمان کنم = که هرگز وفای تو را نشکنم

چو با من بسوگند پیمان کنی = همانا وفای مرا نشکنی

شما رای و فرمان یزدان کنید = به چیزی که پیمان دهد آن کنید

خنک درجهان مرد پیمان منش = که پاکی وشرمست پیرامُنش

مبادا که گردی تو پیمان شکن = که خاک است پیمان شکن را کفن

مکن یاری مرد پیمان شکن = که پیمان شکن کس نیرزد کفن

نیم من بداندیش و پیمان شکن = که پیمان شکن خاک یابد کفن

کس کو ز پیمان من بگذرد = بپیچید ز آیین و راه خرد

دو شاهِ دلارای یزدان پرست = وفا را بسودند بر دست دست

کزین پس دل از راستی نشکنیم = همی بیخ کژی ز بن برکنیم

وفادار باشیم تا جاودان = سخن بشنویم از لب بخردان

به گیتی کسی را نماند وفا = روان و زبان ها شود پر جفا

بپیوندم این مهر و آیین و دین = بدوزم به دست وفا چشم کین

وفا چون درختی بود میوه دار = همی هر زمانی نو آید به بار

هر آن کس که از راه یزدان بگشت = همان عهد او گشت چون باد دشت

کسی کو ز عهد جهاندار گشت = به گرد در او نشاید گذشت

بگردند یکسر ز عهد و وفا = به بیداد یازند و جور و جفا

هر آنکس که عهد نیا بشکند = سر راستی را بپای افگند

خیانت به دیگران دام بزرگ شیطانی است که پیمان شکنان را به ورطه بی آبرویی و نابودی سوق می دهد ولی فریبکاران خود به آن آگاه نیستند؛ وقتی چوب خُلف وعده ها و پایمال کردن پیمان خود را خوردند، شاید به هوش آیند که دیگر فرصت جبران "مافات" را از دست داده اند.

- اِیّاکَ وَ الخیانَةَ فَإنَّها شَرُّ مَعصِیَةٍ وَ إنَّ الخائِنَ لَمُعَذَّبٌ بِالنّارِ عَلیٰ خیانَتِهِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 5 ص 150): از خیانت کردن به دور باش زیرا بدترین نافرمانی خدا و گناه است و همانا خیانتکار به خاطر انجام خیانتش با آتش عذاب می بیند.

- اِیّاکَ وَ الغَدرَ فَإنَّهُ اَقبَحُ الخیانَةَ؛ إنَّ الغَدورَ لَمُهانٌ عِند اللهِ بِغَدرِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 5 ص 149): از نیرنگ بی وفایی بپرهیز زیرا زشتترین خیانت است به راستی که شخص پیمان شکن به خاطرمکر بی وفایی اش نزد خدا خوار و بی ارزش است.

دلت را چرا بستی اندر فریب = همی از بلندی نبینی نشیب؟

منه با جوانی سر اندر فریب = گر از چرخ گردان نخواهی نهیب

چرا ساختی بند و مکر و فریب = همانا بدیدی به تنگی نشیب

اگر در فرازی و گر در نشیب = نباید نهادن سر اندر فریب

سپهبد کِجا گشت پیمان‌شکن = بخندد بدو نامدار انجمن

به دل نیز اندیشهٔ بد مدار= بداندیش را بد بود روزگار

بترسد ز کار فریبنده دوست = که با مغز جان خواهد و خون و پوست

که گیتی سراسر فریبست و بند = گهی سودمندی و گاهی گزند

چنینست کارِ جهان فریب = پس هر فرازی نهاده نشیب

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت شانزدهم

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت شانزدهم

*خردمند روحیه ی سپاسگزاری دارد:16

سپاسگزاری از ویژگی های چشم پرکن خردمندان است. سرشت آنان انگار آمیخته با شکر و سپاس هم نسبت به آفریدگار جهان به پاس نعمت های بی شمارش و هم نسبت به انسان هایی که به او خدمت کرده اند اگر چه اندک باشد. گوهر وجودی شان طوری است که خوبی های دیگران را نمی توانند فراموش کنند.

تأکید قرآن و سنَّت، برشکر گزاری و توجه به نعمت ها و نیکی های آفریدگار و انسان ها به ماست.

...لَئِن شَكَرۡتُمۡ لَأَزِيدَنَّكُم... (سوره ابراهیم آیه ی 7): اگر شکرگزار باشید هر آینه برشما افزایش می دهیم.

سعدی را هم که شنیده ایم و برلبه سفره های قدیمی 70 سال پیش شاید دیده باشید که نوشته بودند:

" شکر نعمت، نعمتت افزون کند = کفر نعمت از کَفَت بیرون کند"

امام علی ع در جمله ی چه زیبا فرمود: لَم یُدرِکِ المَجدَ مَن عَداهُ الحَمدُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 74 ص599): کسی که ستایش پروردگار را به جای نیاورد به مجدد و بزرگی نرسد.

- ثَمَرَةُ الشُّکرِ زیادَةُ النِّعَمِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 23 ص 360): نتیجه ی سپاسگزاری فراوان شدن نعمت هاست.

- اَلشُّکرُ مَغنَمٌ؛ اَلکُفرُ مَغرَمٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 12): شکر خدا غنیمت آور است؛ کفران نعمت خدا غرامت آفرین است.

- إن أتاکُمُ اللهُ بِنِعمَةٍ فَاشکُروا(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 9 ص 271): اگر خداوند نعمتی به شما ارزانی داشت پس شکرگزاری کنید.

- اَلشُّکرُ یُدِرُّ النِّعَمَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 17): شکرگزاری و سپاس از خدا نعمت ها را افزون می سازد.

- اَلبَغیُ یَسلِبُ النِّعمَةَ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 17): ستم نعمت ها را می زداید.

- اَلکَریمُ یَشکُرُ القَلیلَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 42): انسان جوانمرد اندک چیزی را که به او بدهی سپاسگزاری می کند.

- اَللَّئیمُ یَکفُرُ الجَزیلَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 42 ): انسان فرومایه یا بد سرشت چیز زیادی هم به او بدهی ناسپاسی می کند.

- اُشکُر مَن آَنعَمَ عَلَیکَ وَ اَنعِم عَلیٰ مَن شَکَرَکَ فَإنَّه لا زَوالَ لِلنِّعمَةِ إذا شُکِرَت وَلا بَقاءَ لَها إذا کُفِرَت (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 2 ص 123): هر کس به شما هدیه ای داد یا نیکی کرد سپاسگزاری کن؛ و هرکس از تو سپاسگزاری کرد به او نیکی کن زیرا اگربرای نعمتی شکرگزاری شد پیوسته آن نعمت برقرار خواهد بود ولی اگر ناسپاسی صورت گیرد آن نعمت پایدار نخواهد ماند.

- إذا اُعطیتَ فَاشکُر(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 17 ص 309): اگر هدیه ای به شما داده شد سپاسگزاری کنید.

- شُکرُ النِّعَمِ یُضاعِفُها و یَزیدُها(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 40 ص 441): سپاسگزاری از نعمت ها باعث افرایش آنها می شود.

اینک اشعاری از فردوسی در این باره:

خردمند و بینا دل آنرا شناس = که دارد ز دادار کیهان سپاس

به نیکی گرای و غنیمت شناس = همه ز آفریننده دار این سپاس

خرد یافته مرد یزدان شناس = به نیکی ز یزدان شناسد سپاس

دگر آنک دارد ز یزدان سپاس = بود دانشی مرد نیکی شناس

سپاس از جهاندار هر دو جهان = شناسنده آشکار و نهان

سپاس از جهاندار فریادرس = نگیرد به سختی جز او دست کس

به دانش ز یزدان شناسد سپاس = خنک مرد دانا و یزدان شناس

بدو هستم امید و هم زو هراس = وزو دارم از نیکوی ها سپاس

ز دادار دارنده یکسر سپاس = که اویست جاوید نیکی شناس

کزین بگذری سفله آن را شناس = که از پاک یزدان ندارد سپاس

دگر دیو بی دانش وناسپاس = نباشد خردمند و نیکی شناس

پشیمان شود دل کند پرهراس = که جانش به یزدان بود ناسپاس

دهم آنک از کس ندارد سپاس = به نیکی وهم نیست یزدان شناس

همه نیکویها ز یزدان شناس = و زو دار تا زنده باشی سپاس

سپاس از خداوند پیروزگر = که او آورد رنج و سختی بسر

چو نیکی نمایند پاداش کن = ممان تا شود رنج نیکی کهن

ز کردار هر کس که دارم سپاس = بگویم به یزدان نیکی شناس

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس = به دلش اندر آید ز هر سو هراس

چو کردار با ناسپاسان کنی = همی خشت خشک اندر آب افگنی

دگر هر که با مردم ناسپاس = کند نیکویی مانَد اندر هراس

ازین ننگ دارد خردمند مرد = به گِرد در ناسپاسی مگرد

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت پانزدهم


خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت پانزدهم

*خردمند مردم آزار نیست: 15

اذیت وآزار، رنج و گرفتاری، بیم و ترس، رعب و وحشت، از جانب انسان دانا بر مردم فرود نمی آید برعکس، انسان عاقل و خدا گرا به دنبال فراهم آوردن زمینه ی برداشتن چنین زنجیرهای سختی آفرین از دوش و دست و پای مردم است تا مردم به آسایش و راحتی برسند. قرآن، سوره ی اعراف آیه ی157، راه و روش پیام آورش را چنین بیان می کند: اَلَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ:

همان كسانى كه از فرستاده‌ی خدا، پيامبرِ "جامعه ی مکه" پيروى مى‌كنند: صفاتش به ‌صورت نوشته در تورات و انجيلِ نزدشان است، مى‌يابند كه آنان را به نیکی فرا می خواند و از زشتی بازمى‌دارد؛ چیزهای پاكيزه را برآنان ‌حلال مى‌شمرد؛ و ناپاكي‌ها را بر ایشان آنان حرام مى‌كند؛ و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر دوش و گردنشان بود، برمى‌دارد؛ پس كسانى رستگارند كه به او ايمان آورده، ياريش كردند و از نورى كه بر او نازل شده، پيروى نمودند.

پیامبرگرانقدراسلام نیز در یک جمله کوتاه، مسلمانی را اذیت و آزار نرساندن به انسان ها می داند:

المُسلِمُ مَن سَلِمَ المُسلمونَ مِن لِسانِهِ و يَدِهِ(كنز العمّال، 738؛ صحیح بخاری حدیث 10، برگرفته از اینترنت): مسلمان کسی است که گفتار و کردارش باعث اذیت و آزار دیگران نباشد. مفهوم مخالفِ این حدیث متواتر می شود: در صورتی که مردم در امن و آسایش نباشند پس آن شخص آزار رساننده، مسلمان نیست.

هشدار امام علی ع هم جدا شدن دیگران از انسان را نتیجه بار سنگینی است که بر دوش آنان می گذارند: إِذَا احْتَشَمَ الْمُؤْمِنُ أَخَاهُ فَقَدْ فَارَقَهُ (حکمت ۴۷۲ نهج البلاغه) درباره ی مذمت و نكوهش اذيت و فراهم كردن اسباب خشم و غضب ديگران است كه هر كسي برادر مؤمن خود را با رفتار و كردارش به خشم و غضب آورد یا بارسنگینی بر دوش آنان اندازد که باعث خشم و نفرت مردم شود؛ در واقع اسباب جدايي و فاصله گرفتن او را فراهم كرده است. اذيت و آزار، به خشم آوردن برادران مؤمن امري اختلاف افکن و ناپسند است و محبت و مهر به بزرگان حکومت هم را از دل مردم، پاک می کند و بر عکس کینه و نفرت بزرگان را در دلشان جایگزین و افزون می کند:
- عَاتِب أَخَاكَ بِالاِحسَانِ إِلَيهِ، وَ اردُد شَرَّهُ بِالاِنعَامِ عَلَيهِ: برادرت را (هنگامى كه خطايى از او سر مى زند) با نيكى كردن به او سرزنش كن! و آزارش را با انعام و هدیه ای به او برطرف کن (نهج البلاغه صبحی صالح حکمت ۱۵۸) این سخن حضرت امیر به قدرت مداران جامعه نهیب می زند روش خردمندانه در بر خورد با دیگران چنین رفتاری است. روش های دیگر، عاقلانه که نیست هیچ؛ بلکه باعث بدبختی دنیا و آخرت زورمداران است. پس فرومایگان بی خرد را نباید به شغل هایی گمارد که باعث رفتار نابخرادنه با مردم شوند زیرا دودش به چشم بزرگان خواهد نشست. زیرا فرومایگان را خدمت کردن نتیجه اش جز "سزای نیکی بدی" نخواهد بود.
صائب تبریزی می گوید:
عنان به دست فرومایگان مده زنهار = که در مصالح خود خرج می کنند ترا

قرآن می‌فرماید: فَمَن عَفا وَ أَصلَحَ فَأَجرُهُ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمينَ (سوره ی شوری، آیه ی۴۰)

هرکس خطای دیگران را مورد بخشش قرار دهد و دنبال اصلاح امور (امت اسلام) باشد پس اجرش با خداست؛ خداوند ستمگران را دوست ندارد .
از این آیه استنباط می شود :
کسی که دیگران را نبخشد و دنبال اصلاح خطاها نباشد و همیشه بر طبل اختلاف و سختگیری بر مردم بکوبد، روشش ریشه در ستم دارد و ستمگر محسوب می شود . مواظب باشیم: در دام این گونه افراد نیفتیم که همراهی با این دسته ما را از ستمگران خواهد کرد.
برگردیم و به دنبال رفع گرفتاری و از بین بردن سختی های مردم باشیم . نه اینکه به قول ضرب‌المثل: تو که باری ز دوشم بر نداری ! چرا باری به دوشم می گذاری؟
بابا طاهر این ضرب المثل را به شعر آورده است :
فلک در قصد آزارم چرائی = گلم گر نیستی خارم چرائی

تِه که باری ز دوشم بر نداری = میان بار سربارم چرائی

دشمنی با دیگران همان آزار و اذیت رساندن است:
امام علی دشمنی کردن، بغض و کینه داشتن نسبت به یکدیگر را نهی فرموده و آن را به ماشین ریش تراشی یا قیچی مو کوتاه کنی تشبیه کرده است که باعث سقوط و از بین رفتن و نابودی می گردد: (نهج البلاغه صبحی صالح خطبه ی ۸۶ صفحه ی ۱۱۸ و نهج البلاغه ی فیض الاسلام خطبه ی ۸۵ ص ۲۰۸) لا تَباغَضوا فَإنّها الحالِقَةُ. در حدیثی از رسول الله هم شبیه آن آمده به طور تفصیلی که در کتب صحاح برادران اهل سنت هست:
(عن الزُّبير بن العوَّام رضي الله عنه أنَّ النَّبيَّ صلى الله عليه وسلم قال(: دَبَّ إلَيكُم داءَ الأُمَمِ قَبلَكُم: الحَسَدُ وَالبَغْضَاءُ، هِيَ الحالِقَةُ، لا أقولُ تَحلقُ الشِّعرَ، وَلٰكِن تَحلُقَ الدِّينَ، والذي نفسي بيده لا تَدخلوا الجنَّة حتى تؤمنوا، ولا تؤمنوا حَتىٰ تَحابُّوا، أفلا أُنبِّئكُم بما يُثبِّتُ ذلك لَكُم؟ أفشوا السَّلام بينكم [4670] رواه التِّرمذي (2510)، وحسَّنه الألبانيُّ في ((صحيح سنن التَّرمذي)) (2510)

این حدیث در "تنبیه الخواطر و نزهة النواظر" مجموعه ی ورّام ج 1 ص 127 با تغییر اندکی چنین آمده است:

دَبَّ إِلَيْكُمْ دَاءُ اَلْأُمَمِ قَبْلَكُمْ اَلْحَسَدُ وَ اَلْبَغْضَاءُ وَ اَلْبِغْضَةُ هِيَ اَلْحَالِقَةُ لاَ أَقُولُ حَالِقَةُ اَلشَّعْرِ وَ لَكِنْ حَالِقَةُ اَلدِّينِ وَ اَلَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لاَ تَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ حَتَّى تُؤْمِنُوا وَ لَنْ تُؤْمِنُوا حَتَّى تَحَابُّوا أَلاَ أُنَبِّئُكُم بِمَا يُنبِتُ ذَلِكَ أَفشُوا اَلسَّلاَمَ بَينَكُم: ازبیماری های امت های قبل حسد و کینه توزی به شما سرایت کرده است نمی گویم کینه توزی، موهای سرشما را کوتاه و می تراشد نه، بلکه دینتان را می تراشد. سوگند به آن که جان محمد در دست اوست: وارد بهشت نمی شوید مگر این که مؤمن باشید و تا وقتی به هم محبت نداشته باشید مؤمن نیستید. آیا به شما نگویم چه چیزی باعث محبت می شود؟ سلام را در بین خود آشکارا رواج دهید.

وقتی پیامبر اسلام با یک سلام، دنبال ایجاد محبت وعشق ورزی مردم به یکدیگر است، جایی برای آزار و اذیت دیگران در اسلام باقی نمی ماند. و مؤمن همان است که پیامبراسلام فرمود.

اگر مردم جامعه از همه جهت در آسایش باشند: امنیت جاده ها و شهرها ، ساماندهی اوضاع اقتصادی مردم که در رنج و عذاب برای لقمه نانی نباشند؛ سلامت جامعه از لحاظ بهداشت و رفع بیماری ها از جسم و جان مردم؛ نشان می دهد سران جامعه به این حدیث صحیح و متواتراهل حدیث جهان اسلام عمل کرده است.

امام علی ع: کَسبُ العَقلِ کَفُّ أذیٰ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 69 ص 572): خرد یابی از اذیت و آزار دیگران دست کشیدن است. ولی انسان های بدسرشت، خوی و خصلتشان آزار رسانی است.

- اَللَّئیمُ یُدَرِّعُ العارَ و یُؤذِی الأحرارَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 87): انسان پست فطرت جامه ی ننگ بر تن کند و آزاد مردان را بیازارد.

- اَللَّئیمُ لایُرجیٰ خَیرُهُ وَلا یُسلَمُ مِن شَرِّهِ وَلا یُؤمَنُ مِن غَوائِلِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 82): امیدی به خیر انسان بدسرشت نیست؛ نمی شود از بدی اش در سلامت بود؛ و از گرفتاری هایش نمیتوان در امان ماند.

اگر انسان به خدا ایمان داشته باشد نمی تواند در اندیشه ی اذیت کردن باشد؛ یا جایی گام بردارد که به مردم آزار رساند:

- اَلمُؤمِنُ مَن تَحَمَّلَ أَذَی النّاسِ وَلا یَتَأَذّیٰ أحَدٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 103): مؤمن کسی است که اذیت رسانی دیگران به خودش را بر دوش می کشد وهیچ کس را نمی آزارد.

- اَلحازِم ُ مَن کَفَّ أذاهُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل1 ص45): انسان دور اندیش، مردم آزارنیست.

- اَلجَهلُ مُمیتُ الأحیاءِ وَ مُخَلِّدُ الشِّقاءِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 1 ص 54): نادانی زنده ها را می کُشد و بدبختی همیشگی را در پی دارد.

بدان کس دهد کو سزاوارتر = خرددارتر هم بی آزارتر

نباید نمودن به بی رنج رنج = که برکس نماند سرای سپنج

همه راستی باید و مردمی = ز کژّی و آزار خیزد کمی

به خیره میازار جان کسی = نباید که پیچی ز داور بسی

بی آزاری زیردستان گزین = بیابی ز هرکس به داد آفرین

بی آزاری و مردمی بهترست = کرا کردگار جهان یاورست

بی آزاری و مردمی بایدت = گذشته چو خواهی که نگزایدت

بی آزاری و راستی بایدت = چو خواهی که این خورده نگزایدت

بی آزاری و راستی برگزین = چو خواهی که یابی به داد آفرین

بی آزاری و سودمندی گزین = که این است فرهنگ و آیین دین

میازار کس را ز بهر درم = مکن تا توانی به کس بر ستم

میازار کس را که آزاد مرد = سر اندر نیارد به آزار و درد

نیاید جهان آفرین را پسند = که جویند بر بیگناهان گزند

بترس از خدا و میازار کس = ره رستگاری همین است و بس

بپرهیزد از هرچ ناکردنیست = نیازارد آن را که نازردنیست

چو روز تو آید جهاندار باش = خرد مند باش و بی آزار باش

تو بیدار باش و جهاندار باش = خردمند و راد و بی آزار باش

هر آنکس که اندیشه ی بد کند = به فرجام بد با تن خود کند

که پرهیز از آن کن که بد کرده ای = که او را به بیهوده آزرده ای

دگر گفت کان کو ز راه گزند = بگردد بزرگست و هم ارجمند

چنین داد پاسخ که کردار بد = بسان درختیست با بار بد

اگر نرم گوید زبان کسی = درشتی به گوشش نیاید بسی

سه دیگر که بر بد توانا بود = بپرهیزد ار ویژه دانا بود

به گیتی درآن کوش چون بگذری = سرانجام نیکی برِ خود بری

جز از داد و خوبی مکن در جهان = چه در آشکار و چه اندر نهان

خود آزردنی نیست در دین ما = مبادا بدی کردن آیین ما



راه اصلاح مخالفان از دیدگاه حضرت امیر ع:

انسان همیشه مخالفان و موافقانی دارد؛ برای کم کردن مخالفان، نظر امام علی این است که راه مقابله با آنها ایجاد رعب و وحشت افکندن بر دل آنها نیست بلکه برترین روش، نیکی کردن به آنان است.

پس احسان و نیکی دلرباست. احسان یعنی نیکی کردن به دیگران. قرآن می فرماید: اگر نیکی نمودید به خود نیکی کردید و اگر بدی نمودید به خود بد کرده اید : اِن اَحسَنتُم اَحسَنتُم لِاَنفُسِکُم و اِن اَسَأتُم فلها(اسراء آیه ی 7). این نیکی به دیگران برگشت و بازتابش به خود نیکوکار است یعنی هم برایش در دنیا دارد و هم اثر در آخرت.

یکی از بهره های دنیایی، گرایش دل ها به نیکی کننده است و چه عاملی از این بهتر که دل های دیگران را به سوی نیکوکار بکشاند. این نتیجه را در بیان حضرت رسول الله (ص) مشاهده فرمایید: جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَى حُبِّ مَن أَحسَنَ إِلَيْهَا و بُغضِ مَن أَسَاءَ إِلَيهَا (من‏لايحضره‏الفقيه ج4 ص419): دل ها بر دوستی کسی که به او نیکی کند، سرشته شده و کینه ونفرت از کسی که به او بدی روا دارد آمیخته شده است . واژه ی "جُبِلَت" با "جَبَل"- یعنی کوه - هم ریشه است که در زمین ریشه دارد و از زمین هم سر بر آورده است. طوری این نیکی در دل نیکی شونده اثر گذاشته که هم ریشه دارد و هم نمایان از آن گرایش به نیکی کننده است.

حضرت امیر(ع) نیز از اثر نیکی به دیگران این نکته را می فرماید که نیکوکار مالک قلب و دل نیکوشونده می شود: بِالإحسانِ تُملَكُ القُلُوبُ» (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 18 ص 335).

- اَلإنسانُ عَبدُ الإحسانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص15): انسان بنده ی کسی است که به او نیکی کند. احسان دارای چنین قدرتی ست. با چه قدرتی می توان آن را مقایسه کرد. هیچ قدرتی دارای چنین اثر ریشه داری نیست. کجایند آن هایی که می خواستند با غیر از این مسیر، به جلب قلوب دیگران برسند. نه شمشیر چنین توانی دارد و نه لشکر. از همه مهمتر، این که: بخشیدن دیگران به خاطر بدی کردنشان به ما، برترین نیکی به حساب می آید.

- اَلعَفوُ اَحسَنُ الإحسانِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 1 ص 13): عفو و بخشش دیگران بهترین نیکی است.

در ضرب المثل فارسی داریم:

"احسان همه خلق را نوازد؛ آزادان را چو بنده سازد".

ریشه ی نیکی به دیگران به داشتن صفت "رحمان" خدایی در ذات انسان بر می گردد. اگرانسان این صفت خدا را داشته باشد به دنبال محبت کردن به مردم است. دوست داشتن مردم به این صفت خدایی بر می گردد.

امام علی ع هم: احسان و نیکی به دیگران را همان محبت و دوستی می داند: أَلإِحسانُ مَحَبَّةٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص9)

در فرمایش دیگری امام علی ع، گستره ی کمند محبت را بندگی دیگران به نیکوکار می داند به عبارت دیگر: هستند افرادی که به آنها نیکی می شود و آنها قدر شناسی می کنند و همیشه فرمانبر نیکی کننده اند.

- كَم مِن إنسَانٍ اِستَعبَدَهُ إحسَانٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 63 ص550): چه بسیارند انسان هایی که بنده ی نیکی کردن شده اند. یا جمله ای شبیه به این حدیث:

- اَلإحسانُ یَستَعبِدُ الإنسانَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 28): نیکی کردن به انسان اورا بنده می سازد.

البته یادآوری این نکته لازم است که انسان های فرومایه یا بدسرشت که سزای نیکی را با "بدی" می دهند ، خوی و خصلتشان بر خلاف نیک سرشتان است. امام علی ع:

- اللَّئيمُ لا يُرجىٰ خَيرُهُ؛ وَ لا يُسلَمُ مِن شَرِّهِ؛ وَ لا يُؤمَنُ مِن غَوائلِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص82): انسان فرومایه، نه به خيرش اميدى است؛ و نه از شرّش می شود در سلامت بود؛ و نه از گزندهايش می توان در امنیت قرار گرفت.

- إحذَرِاللّئیمَ إذا أکرَمتَهُ و الَّرذلَ إذا قَدَّمتَهُ وَ السِّفلَةَ إذا رَفَعتَهُ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 4 ص 143): هنگامی که به انسان فرومایه ای نیکی می کنی و بزرگش می داری، بترس؛ و هنگامی که انسان پستی را بر خود پیشی می داری از او بر حذر باش؛ و اگر انسان بد سرشتی را بالا آوردی از او بترس.

آری احسان و نیکی عاملی می شود که روحیه عناد و دشمنی از دیگران، برتو فروکش کند و نیروی بازدارنده ای می گردد تا خیالت از آنان راحت گردد. از طرف دیگر نیکی کردنت، بیشتراز درگیری تو برآنها، بر خشمشان درونیشان می افزاید و باعث می شود به نیکی گرایند و خود را اصلاح کنند. برایشان سخت خواهد گذشت که چرا به جای عتاب وعقاب به ما، از درِ مهربانی باما وارد شده است؟

- اِنَّ اِحسانَکَ الی مَن کادَکَ مِن الأضدادِ و الحُسّادِ لَأغیَظُ عَلَیهِم مِن مَواقِعِ إسائَتِکَ مِنهُم و هُو داعٍ الی إصلاحِهِم(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل نهم ص251): خوبى كردن تو به دشمنان و بد خواهانت از بدى كردنت به آنها در ايشان مؤثرتر است و موجب اصلاح آنان مى شود.

در احادیث دیگری نیز از همین باب، نیکی کردن را ابزار گرایش به شخص نیکوکار بیان می کند که فقط متن حدیث را می آوریم:

- اَحسِن تَستَرِقّ (غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 2 ص108): به مردم نیکی کن تا فرمانبر تو شوند.

- اَحسِن اِلَی المُسیئِ تَملِکُهُ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 2 ص 109): با بدکردار نیکی کن تا صاحبش شوی.

- اَحسِن الی مَن شِئتَ و کُن اَمیرَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 2 ص 112): به هرکس خواهی نیکی کن تا امیرش گردی.

- اَلإحسانُ تَستَرِقُّ الإنسانَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل اول ص 35): نیکی کردن به دیگران طوق بندگی را بر گردن او می اندازد. نه با رعب و وحشت افکنی!

در اصل: "النَّصرُ بِالرُّعب" هم حد و مرزی دارد نه راه نامتناهیِ خون ریزی برای آفرینش ترس و هراس افکنی! النّصرُ بِالرُّعبِ را باید از سنت پیامبر یاد گرفت و به کار بُرد. شبی که برای "فتح مکه" بیرون مکه ماندند و آتش در جای جای اردوگاه خود روشن کردند، مصداق بارز "رعب" است. پیامبر می توانست با "لشکر"خود، گروه های کشتار درست کند و چند تن از سران مکه را بکُشد و پیروزی بر مکه را زودتر و آسانتر به انجام رساند ولی با توقف شبانه و آتش افروزی بدون خونریزی توانست بر اهل مکه پیروز شود. این روش خردمندانه آن حضرت بود.

بنابراین در برخورد با مخالفان نباید بیشتر دنبال ایجاد کینه و دشمنی بود. همان بهتر که از روش ارائه شده توسط سنت رسول الله و فرمایش امام علی استفاده نماییم تا جامعه در آرامش باشد. خواست آفریدگارجهانیان و یاران پاکِ نیک کردار، نیکی کردن به دیگران است که بهره ی این جهانی و آن جهانی را دارد. حال سفارش های حکیمانه ی فردوسی را بیاوریم تا هماهنگی اورا با سفارش های خداگونه ی اسلام برنِگریم:

ز گیتی جهان‌آفرین را پرست = ازو دان به هر نیکی زور دست

خداوند گردنده خورشید و ماه = روان را به نیکی نماینده راه

خداوند جان و خداوند رای = خداوند نیکی ده و رهنمای

به نیکی گرای و به نیکی بکوش = بهرنیک و بد پند دانا نیوش

نگر تا نداری به بازی جهان = نه برگردی از نیک پی هم‌رهان

همه نیکی‌ات باید آغاز کرد = چو با نیک‌نامان بُوی هم‌نورد

به گیتی درآن کوش چون بگذری = سرانجام نیکی بر خود بری

نباید که بینند رنجی به راه = مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه

به شادی بباش و به نیکی بمان = تو شادان بداندیش تو با غمان

ترا باد پیروزی از آسمان = مبادا به جز داد و نیکی گمان

پرهیز و جان را به یزدان سپار = به گیتی جز از تخم نیکی مکار

بیا تا همه دست نیکی بریم = جهانِ جهان را به بد نسپریم

مگرد ایچ گونه به گرد بدی = به نیکی گرایی اگر بخردی

چو نیکی کنش باشی و بردبار = نباشی به چشم خردمند خوار

که خوبی و زشتی ز ما یادگار = بماند تو جز تخم نیکی مکار

بپرهیز و جان را به یزدان سپار = به گیتی جز از تخم نیکی مکار

هرآن کس که او این هنرها بجست = خرد باید و حزم و رای درست

هرآن کس که دارد روانش خرد = به چشم خرد کارها بنگرد

همیشه خرد پاسبان تو باد = همه نیکی اندر گمان تو باد

همیشه خردمند و امیدوار = نبیند جز از شادی روزگار

خرد را کنی با دل آموزگار = بکوشی که نفریبدت روزگار

گر ایدونک بد بینی از روزگار = به نیکی همو باشد آموزگار

بپیچی دل از هرچ نابودنی ست = به بخشای آن را که بخشودنی ست

به کاری نیازد که فرجام اوی = پشیمانی و تندی آرد بروی

همان نیز با مرد بدخواه رای = اگر پندگیری به نیکی گرای

هرآن کس که نیکی فرامش کند = خرد را بکوشد که بیهُش کند

تو تا زنده ای سوی نیکی گرای = مگر کام یابی به دیگر سرای

دگر دیو بی دانش وناسپاس = نباشد خردمند و نیکی شناس

دگر آنک دارد ز یزدان سپاس = بود دانشی مرد نیکی شناس

به نیکی به هر کار کوشا بود = همیشه به دانش نیوشا بود

ز نیکی مپرهیز هرگز به رنج = مکن شادمان دل به بیداد گنج

به هر کار با هر کسی داد کن = ز یزدان نیکی دهش یاد کن

ستوده ‌ترآن کس بود در جهان = که نیکش بود آشکار و نهان

چو بخشایش آورد نیکی‌دهش = به نیکی بباید سپردن رهش

به نیکی ببست از همه دست بد = چنانک از ره هوشیاران سزد

خنک شاه با داد و یزدان پرست = کزو شاد باشد دل زیردست

به داد و به بخشش فزونی کند = جهان را بدین رهنمونی کند

نگه دارد از دشمنان کشورش = به ابر اندر آرد سر و افسرش

به داد و به آرام گنج آگند = به بخشش ز دل رنج بپراگند

گناه از گنهکار بگذاشتن = پی مردمی را نگه داشتن

به پاکان گرایید و نیکی کنید = دل و پشت خواهندگان مشکنید

بکوشید تا رنجها کم کنید = دل غمگنان شاد و بی‌غم کنید

به کوشش بجوییم خرم بهشت = خنک آنک جز تخم نیکی نکشت

سرانجام جای تو خاکست و خشت = جز از تخم نیکی نبایدت کشت



دینداری راستین:

اسلام از زبان علی ع به ما دستور می دهد اگر کسی در مقابلت ایستاد و نسبت به روِشت در دینداری انتقاد کرد و منظورش این بود که از مسیر اشتباهی که می روی ترا به مسیر درست دینداری بکشاند، باید به او محبت کنی نه اینکه با او روش خصمانه داشته باشی و با او برخورد دشمنانه بنمایی.

- اَحبِب فِی اللهِ مَن یُجاهِدُکَ عَلی صَلاحِ دینٍ وَ یَکسِبُکَ حُسنَ الیَقینِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 2 ص 116): به خاطر خدا دوست بدار کسی را که با تو بر سر دین به مبارزه بر می خیزد تا اصلاح کند و ترا به یقین درستی برساند.

- اَلعَقلُ حَیثُ کانَ آلفٌ و مَألوفٌ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل اول ص 44): خرد هرجا باشد با دیگران، اُنس گیرنده و اُنس پذیر است .

اگر انسان باخرد، لگام گسیخته نیست؛ برخود، چیرگی دارد؛ نمی گذارد روحیه ی درگیری با ديگران اورا از راه در کند. چه در خانه، چه در اجتماع و در محيط کار؛ به يقين کردار خردمندانه و عاقلانه اي انجام می دهد و همچنين شيطان را از خود دورمی کند؛ دعوا و در گيري را به زباله دان ريخته و بوي تعفن خشم و کينه توزي را از خود دفع می نماید؛ راه نشاط و مهرورزي را به روي خود گشوده است. امام صادق در اصول کافي ج 2 ص 119 مي فرمايد: مازُويَ الرفقُ عن اهل بيتٍ الاّ زوي عَنهُمُ الخَير: نرمش از هيچ اهل خانه اي باز داشته نشد مگر اين که از خير و نيکي محروم شدند.

‏رسول الله ص فرمود: عَلَيْكُم بِالْعَفوِ فَإِنَّ الْعَفوَ لَا يَزِيدُ الْعَبدَ إِلَّا عِزّاً فَتَعَافَوا يُعِزَّكُمُ اللهُ (کافی، ج ۲ ص ۱۰۸): بر شما باد به گذشت، زیرا گذشت جز عزت برانسان نیفزاید، از یک دیگر بگذرید تا خدا شما را برتری دهد.

امام علی ع: عُقوبَةُ العُقَلاءِ اَلتَّلویحُ؛ عُقوبَةُ الجُهَلاءِ التَّصریحُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 55 ص 501) باخردان انسان بدکار را با اشاره و کنایه برخورد می کنند؛ نادانان با بدکردار آشکارا و بدون کنایه به سزایش می رسانند.

- عَلَیکَ بِالرِّفقِ فَإنَّهُ مِفتاحُ الصَّوابِ وَسَجیَّةُ اُولِی الألبابِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 49 ص 480): برشما باد به نرمش با دیگران زیرا آن کلید قفل درستی و منش خردمندان است.

- عَلَیکُم بِالإحسانِ اِلَی العِبادِ وَ العَدلِ فِی البِلادِ تَأمَنوا عِندَ قیامِ الأشهادِ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 51 ص 486): برشما باد به نیکی کردن به بندگان خدا و به عدل و داد در شهرها تا در رستاخیزکه گواهان بر شما به پا می ایستند درامنیت باشید.

- أبلغُ ما تَستَدَرُّ بِهِ الرَّحمَةَ أن تُضمِرَ لِجَميعِ النّاسِ الرَّحمَةَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 8 ص 212): رساترین راه به مهربانی خدا برای خود این است که برهمه مردم مهرورزی داشته باشی.

در این حدیث واژه ی " تُضمِرَ " يعني بايد نيتت، نيت مهرباني به دیگران باشد. در حديث ديگري نيز از امام صادق نقل شده که از "نيت بد" به ديگران سخن مي گويد و آن را با واژه ي "مُضمِر" آورده و بدخواهان ديگران را هرکه باشد، بي دين مي نامد! بي دين بي کردار!

ريش بلندش تا قد شالش باشد! سبيلش را با تيغ بتراشد! لبانش مانند ماهی در آب با ذکرگویی مدام باز و بسته شود! معتکف در مسجد الحرام باشد! حافظ قرآن باشد! اهل جهاد و زکات و خمس باشد! هرکه باشد: مداح باشد! نماز شبخوان باشد! فايده ندارد؛ کرداری از او در پيشگاه آفریدگار جهانیان پذیرفته نمي شود.

امام صادق مي فرمايد: لا يَقبَلُ اللهُ مِن مُؤمِنٍ عَمَلاً وهُوَ مُضمِرٌ عَلى أخيهِ المُؤمِنِ سوءً : خداوند از مؤمني که نسبت به برادر مؤمنش نيت بدي داشته باشد هيچ عملي را نمي پذيرد.(کافي ج 2 ص 361)

وقتي نسبت به ديگران بدخواه باشيم و به فکر مکر و حيله با آنان حرکت کنيم براي خود چیزی نخواهیم داشت! هيچ، هيچ ،هيچ ! ولي با مهرورزي، خدايي شدن است.

این هم اشعارحکیمانه ی شاهنامه ی فردوسی در این باره:

خداوند کیوان و گردان سپهر = ز بنده نخواهد به جز داد و مهر

بفرمان اویَست گردان سپهر = ازو بازگسترده هرجای مهر

نیاید پسند جهان آفرین = که تو دل بپیچی ز مهر و ز دین

که ما بنده باشیم و فرمان کنیم = روانها به مهرش گروگان کنیم

به یزدان پناهید و فرمان کنید = روان را به مهرش گروگان کنید

پذیرفتم از پاک یزدان که من = بکوشم به خوبی به جان و به تن

کسی را که او پروراند به مهر = بر آن کس نگردد به تندی سپهر

ز یزدان وز ما بدان کس درود = که از داد و مهرش بود تاروپود

ز دارنده بر جان آن کس درود = که از مردمی باشدش تار و پود

ز ما باد بر جان آن کس درود = که داد و خرد باشدش تار و پود

شما مهربانی به افزون کنید = ز دل کینه و آز بیرون کنید

به مهر و به داد و به خوی و خرد = زمانه همی از تو رامش برد

ز درویش چیزی مدارید باز = هرآن کس که هست از شما بی‌نیاز

که من جز به مهر این نگویم همی = سرانجام نیکی بجویم همی

نباید که جز داد و مهر آوریم = وگر چین به کاری به چهر آوریم

بدانی که ما راستی خواستیم = به مهر و وفا دل بیاراستیم

شما مهربانی به افزون کنید = ز دل کینه و آز بیرون کنید

یکایک چو گویی که گسترد مهر = نخواهد نمودن به بد نیز چهر

که گیتی فراوان نماند به کس = بی‌آزاری و داد جویید و بس

زچیز کسان دور دارید دست = بی‌آزار باشید و یزدان‌پرست

خنیده به گیتی به مهر و وفا = ز آهرمنی دور و دور از جفا

مرا آن زمان این سخن بُد درست = ز دل مهربانی نبایست شست

پشیمان نشد هر که نیکی گزید = که بد آب دانش نیارد مزید

بداند بد و نیک مرد خرد = بکوشد به داد و بپیچد ز بد

به گیتی همه تخم زفتی مکار = بترس از گزند و بد روزگار

بپرهیز و جان را به یزدان سپار = به گیتی جز از تخم نیکی مکار

بد آید به مردم ز کردار بد = بد آید به روی بد از کار بد

که هر کو نیاید به راه خرد = ز کردار ترسم که کیفر برد

بگویش که آن کس که بیداد کرد = بشد زین جهان با دلی پر ز درد

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت چهاردهم

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت چهاردهم

*خردمند، پندپذیر و اندرزگو می باشد: 14

پند و اندرز، بهره بری از عمر فنا شده دیگران است که از خود به تاریخ سپرده و تاریخ آنها را برای ما به یادگار گذاشته تا با بهره گرفتن از آنها از تباه شدنِ وقت و عمرگرانمایه ی ما، پیشگیری شود و این کا ر فقط از انسان های خردمند برمی آید نه دیکتاتوران و نابخردان! مستبدان که خود را از همه داناتر می دانند. بیخردان هم که نیاز به پند گرفتن ندارند!

امام علی ع مىفرمايد: العاقلُ مَن وَعَظَتهُ التَّجارُب(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 41): عاقل كسى است كه تجربهها، او را پند دهد.

- مَن عَقَلَ کَثُرَ إعتبارُه(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 652): هرکس خردش را به کار گیرد پندپذیریش بسیارمی شود.

- اَلعاقِلُ مَنِ اتَّعَظَ بِغَيرِه(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 1 ص 46): عاقل كسى است كه اندرز ديگران را بپذیرد. اما انسان چون موجود شگفت انگیزی است! هرکجا منافع واقعی و منافع "توهُّمی" اش اقتضا نماید، پندپذیر نمی شود بلکه خود را به کری می زند:

- الجاهِلُ لا يَرْتَدِعُ و بالمَواعِظِ لا يَنْتَفِع(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 68) :نادان، نصيحت بردار نيست (از کژروی دست بردار نیست) و از پند و اندرز بهره برداری نمی کند.

- إنّ مَعصيَةَ النّاصِحِ الشَّفيقِ العالِمِ المُجَرَّبِ تُورِثُ الحَسرَةَ وَ تُعقِبُ النَّدامَةَ(نهج البلاغه خطبه ی 35): برتافتن و سر پیچی از پندگوی دلسوزِمهرورزِ فهميده ی كارآزموده، حسرت به بارآورد و پشيمانى و افسوس را در پى دارد.

انسان هرچه «پندپذيرى» را در خود افزايش دهد، در حقيقت وجود خود را پالايش كردهاست تا راه برای خردورزی و پذیرش اندرز دلسوزانِ خردمند، هموار گردد.

- المَواعِظُ صِقالُ النُّفوس و جَلاءُ القلوبِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 49): پند و اندرز نفس آدمى را صيقل مىدهد و زنگار دلها را مىزدايد.

از طرف دیگر، انسان خردمند چون روحیه ی دلسوزی برای ناآگاهان دارد، روشش با آنان بر اساس اصلاح اشتباه ها و ناهنجاری های دیگران است. برخوردش مانند پزشکی است که به مداوای مریض خود می پردازد. هرکجا نیاز باشد و هرجا زمینه اش فراهم گردد که بتواند در تنهایی با بیمار خود به پند و اندرز پردازد. طبيب يا پزشك هنگام معاينه با اهانت و تحقير به مداوا نمىپردازد. اگرمىخواهد عمل جرّاحى هم داشته باشد، با پتك بر سر مريض نمىكوبد! بلكه بيهوشش مىنمايد تا درد را احساس نکند و افزون بر آن، پزشك هميشه مريض را به بهبودى اميدوار مىنمايد تا با تلقين هم بتواند در بيمارِ خود، تأثيرگذارد.

- يَنبَغي لِلعاقلِ أنْ يُخاطِبَ الجاهِلَ مُخاطَبَةَ الطَّبيبِ المَريضَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 87 ص861): خردمند بايد با جاهل رفتار پزشك را داشته باشد.

- إستَصبِحوا مِن شُعلَةِ واعِظٍ مُتَّعِظٍ وَ اقبَلوا نَصيحةَ ناصِحٍ مُتَيَقِّظٍ وَ قِفوا عِندَ ما أفادَكُم مِنَ التَّعليمِ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 3 ص136): از فروغ نورپند دهنده ای که خود پندپذیراست، روشنایی برگیرید و نصیحت دلسوزانه ی نصیحتگرِ بیدار دل را بپذیرید و بر آن چه از آموزشش برایتان سودمند است، بایستید.

- مَن اَعرَضَ عَن نَصيحةِ النّاصِحِ اُحرِقَ بِمَكيدَةِ الكاشِحِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 675): كسي كه از پند و اندرزِ نصيحت كننده، روی گرداند به نیرنگ دشمن بسوزد.

- اَلجاهِلُ مَنِ استَغَشَّ النَّصیحَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 51): نادان کسی است که پند دهنده را خیانتکار بداند.

- مَن نَصَحَکَ اَشفَقَ عَلَیکَ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 623): هرکس ترا نصیحت کرد به تو مهر ورزیده است.

- مَن وَعَظَکَ اَحسَنَ اِلَیکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 623): هر کس ترا پند و اندرزآموخت به تو نیکی کرده است.

- مَن نَصَحَکَ فَقَد أنجَدَکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 616): هرکه پندت دهد بدان که ترا به بزرگی رساند.

- اَلمَواعِظُ صِقالُ النُّفوسِ وَ جَلاءُ القُلوبِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص49): پند و اندرزها، نفس آدمی را صیقل می دهد و زنگار دل ها را می زداید.

هستند برخی که دارای پُست های والا و آنچنایی ولی شوربختانه خود را خدای خرد می دانند و پند دیگران در گوششان نمی نشید که از آن راهکاری جدید بیابند راه چاره ای برای رفع ناملایمات پیدا کنند. شاید گمان می کنند چون شعل مهمی دارند از خردمندی هم سرآمد دیگرانند. زهی خیال باطل!

- مَن خالَفَ النُصحَ هَلَکَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 614): هرکس برخلاف پندِ اندرزِگو، رفتار کند به نابودی خودش دست یازیده است.

فردوسی با مثال سپهبُدی روشنگری می کند. و "اندرزشنو" را کسی می داند که با گوش شنوا داشتن از گزند حوادث و رخداد ها خود را می جهاند. زیرا با پندپذیری عقل خود را به کار بسته است. انگارهمین احادیث را نیز فردوسی با زبان پارسی و اشعار ماندگارش برای ما به یادگار گذاشته و از پند و اندرز شهریاران دست نکشیده است:

چنان دان که نادان ترین کس توی = اگر پند دانندگان نشنوی

ولیکن سپهبد خردمند نیست = سر و مغز او از در پند نیست

ز پند من ار مغزتان شد تهی = همی از خردتان نبود آگهی

ز پند و خرد گر بگردد سرش = پشیمانی آید ز گیتی برش

اگر پند من سر به سر نشنوی = به فرجام زین بد پشیمان شوی

تو اندر زمین تخم کژی مکار= هرآنکس که او پند ما داشت خوار

همی بشنوی چند پند و سخن = خرد یار کن چشم دل بازکن

بسی دادمش پند و سودش نکرد = دلش خیره بینم همی روی زرد

پذیرفت ازو هر که بشنید پند = همی جَست هر کس ز راه گزند

کسی که پند پذیر نیست در واقع شیطان در دلش آن چنان نیرومند است که فرمانبردار اوست و نمی گذارد "پند نیوش" باشد:

به دل دیو را راه دادی کنون = همی نشنوی پند این رهنمون

گر این پند من یک به یک نشنوی = به آهرمن بدکنش بگروی

همه پند دیوان پذیری همی = ز دانش سخن برنگیری همی

به اندرز من سر به سر گوش دار = پذیرنده باش و بدل هوش دار

چو اندرز پیران نهادند پیش = نرفتند بر خیره گفتار خویش

به نیکی گرای و به نیکی بکوش = به هر نیک و بد، پند دانا نیوش

پذیرفته ام پند و اندرز او = نیابد گذر پای از مرز او

بدو گفت هر چیز کامد ز پند = تن پاک و جان ترا سودمند

خریدارم این رای و پند ترا = سخن گفتن سودمند ترا

همه گوش دارید پند مرا = سخن گفتن سودمند مرا

گنه کرده را پند پیش آوریم = چو دیگر کند بند پیش آوریم

که گر پند ما را شوی کاربند = همیشه بماند کلاهت بلند

ازین پندها هیچ گونه مگرد = چو خواهی که مانی تو بی رنج و درد

به مهرش بدادم بسی پند خوب = نمودم بدو راه و پیوند خوب

دلت خیره بینم همی پر ستیز= کنون هرچ گفتم همه ریزریز

همه برگ وی پند و بارش خرد = کسی کو خرد پرورد کی مُرَد

ز گیتی همی پند مادر نیوش = به بد تیز مشتاب و چندین مکوش

تو پند پدر همچنین یاددار = به نیکی گرای و بدی باد دار

یکی گوش بگشای بر پندگو = به گفتار بدگوی غره مشو

شوم گویمش هرچ آید ز پند = ز من گر پذیرد بود سودمند

دلت گر پذیرد یکی پند من = بجویی بدین کار پیوند من

پذیرفت سر تا به سر پند اوی = همی جُست از آن کار پیوند اوی

در جای جای اشعار فردوسی سه نکته از "پند" قابل توجه است:

- پند دهنده باید دانا باشد.در غیر این صورت "کوری عصا کش کور دگر شود" که سودی ندارد و به گفته ی فردوسی:

کسی را کِجا کور بُد رهنمون = بماند به راه دراز اندرون

- پند دهنده دلسوز باشد مانند پدر و مادر.

- پند سودمند باشد.

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت سیزدهم

خرد در شاهنامه با چاشنی حدیث قسمت سیزدهم

*خردمند اهل دانش است: 13

از ویژگی های انسان دانا، دانش پژوهی و آموختن است که بیشتر به سلاح دانش مجهز شود تا بتواند پله های ترقی را در رشد خود و جامعه، فراهم کند. سفارش فردوسی بر دانش افزایی است:

چنان دان که هرکس که دارد خرد = به دانش روان را همی پرورد

چو باید که دانش بیفزایدت = سخن یافتن از خرد بایدت

بیاموز و بشنو ز هر دانشی = که یابی ز هر دانشی رامشی

ز دانش دربی نیازی مجوی = و گر چند ازو سختی آید بروی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی = از آموختن یک زمان نغنوی

میاسای ز آموختن یک زمان = ز دانش میفگن دل اندرگمان

زمانی میاسای ز آموختن = اگر جان همی خواهی افروختن

به آموختن گر فروتر شوی = سخن را ز دانندگان بشنوی

نگه کن به جایی که دانش بود = ز داننده کشور به رامش بود

تأکید اسلام هم بر تحصیل علم و دانش است چه علوم معنوی و چه علوم مورد نیاز در رشته ها و زمینه های مختلف و کسب تخصص های کاربردی لازم. به احادیثی در این باره اشاره می شود:

قالَ رَسُولُ اللّه ص: عَلَيكَ بِالْعِلْمِ فَاِنَّ الْعِلْمَ خَليلُ الْمُؤمِنِ، وَالْحِلْمَ وَزيرُهُ، وَالْعَـقلَ دَليلُهُ، وَالْعَـمَلَ قَيِّمُهُ، وَالرِّفْـقَ اَبُـوهُ، وَاللِّـينَ اَخُـوهُ، وَالصَّبرَ اَميرُ جُنُودِهِ. (نهج الفصاحه، نشر سازمان انتشارات جاويدان، ح 1961): بر توباد به فراگیری دانش؛ زیرا دانش، یار مؤمن است؛ و بردبارى، وزيرش؛ و خرد، راهنماى اوست؛ و کردار، سرپرست او؛ و مدارا، پدر او؛ و نرمی، برادر او؛ و صبر، امير سپاهيان اوست.

قَالَ رَسُولُ اللهِ ص: عَلّمُوا و يَسِّرُوا وَ لاَ تُعَسِّرُوا وَ بَشِّرُوا وَ لاَ تُنَفِّرُوا و إذا غَضِبَ أحَدُکُم فَلیَسکُت (نهج الفصاحه، ح 1957): آموزش دهید و آسان بگیرید و سخت مگیرید؛ گشاده رو باشید و مردم را از دین بی زار مکنید و چون یک نفرتان خشمگین شد، خاموشی را برگزیند.

امام علی ع: العِلمُ یُنجیکَ والجَهلُ یُردیکَ( غررالحکم ترجمه انصارری فصل 1 ص 10): دانش، رهایی ات می دهد و نادانی به نابودی می کشاندت.

- العِلمُ اَصلُ کُلِّ خَیرٍوَالجَهلُ کُلِّ شَرٍّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل1 ص29): دانش، بنیان همه ی نیکی ها و نادانی بنیان همه ی بدی هاست.

- اَلعِلمُ رُشدٌ لِمَن عَمِلَ بِه(غررالحکم ص 45): دانش برای کسی که آن را بکار بندد، ابزار پیشرفت اوست.

- اَلعِلم ُ یَهدي اِلَی الحَقِّ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 60): دانش، انسان را به حق رهنمون می شود.

- اَلعلمُ بِالله ِاَفضلُ العِلمَین(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 65): دانشِ خدا گرایی برترین دو دانش است(دانش معنوی و دانش دنیایی).

- اَلعلمُ یُنجي مِنَ الإرتِباکِ و الحَیرَةِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 67): دانش، انسان را ازپریشانی(گیجی) و سرگردانی می رهانَد.

- اَلعالِم ُمَن لایَشبَعُ مِنَ العِلمِ وَ لا یَتَشَبَّع بِهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 69): دانشمند کسی است که از فراگیری دانش، سیر نمی شود و خود را به سیری نمی زند.

- اَلعَقلُ والعِلمُ مَقرونانٍ في قَرَنٍ لایَفتَرقانِ ولایَتَبایَنانِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص 71): خرد و دانش باهم هستند واز یکدیگر جدا نیستند و اختلافی با هم ندارند.

- اِحذَروا مُجالَسَةَ الجاهِلِ کَما تَأمَنُ مِن مُصاحَبَةِ العاقِلِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 4 ص 143): ازهمنشینی با نادان بپرهیز(که آسوده خاطر نخواهی بود)همانگونه که (برعکس)، ازهمنشینی با خردمند آسوده و در آرامشی.

- اَلجَهلُ مَوتٌ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص6): نادانی مرگ است.

- العالِمُ حَیٌّ بَینَ المَوتیٰ؛ الجاهِلُ مَیِّتٌ بَینَ الاَحیاءِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 1 ص98 و 99): دانشمند زنده ای در بین مردگان است؛ نادان مرده ای در میان زندگان است.

فردوسی نیز در باره ی اوصاف دانش و دانشمند، شاهنامه را به زیور این کمال آراسته است:

ز دانش چوجان تو را مایه نیست = به از خامشی هیچ پیرایه نیست

ز دانش نخستین به یزدان گرای = که او هست و باشد همیشه به جای

به دانش ز یزدان شناسد سپاس = خنک مرد دانای یزدان شناس

به دانش بود مرد را ایمنی = ببندد ز بد دست اهریمنی

به دانش نگر دور باش از گناه = که دانش گرامی تر از تاج و گاه

کسی کو به دانش توانگر بُوَد = ز گفتار، کردار بهتر بُوَد

دگر آنک دانش مگیرید خوار = اگر زیر دستست و گر شهریار

به دانش روان را توانگر کنید = خرد را ز تن بر سر افسر کنید

فروتن بود شه که دانا بود = به دانش بزرگ و توانا بود

نگهدار تن باش و آنِ خرد = که جان را به دانش خرد پرورد

به دانش دو دست ستیزه ببند = چو خواهی که از بد نیابی گزند

چو بایسته کاری بود ایزدی = به یک سو شود دانش و بخردی

خرد همچو آب است و دانش زمین = بدان کاین جدا وآن جدا نیست زین

که ناخوش بود دوستی با کسی = که مایه ندارد ز دانش بسی

هرآنکس که دانش نیابی برش = مکن ره گذر تا زِیَد بر درش

تن مرده چون مرد بی دانش ست = که دانا به هرجای با رامش ست

بدانش بُوَد بی گمان زنده مرد = چودانش نباشد بگِردَش مگرد

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت دوازدهم

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت دوازدهم

* خردمند با هواى نفس مخالفت مى‏كند:

خواسته های درونی ما که گویای زیاده طلبی و بیرون از حد و مرز خرد و وجدان ماست و بیرون از قوانین دین باشد، هوای نفس نام دارد. کسی که افسار برخواهش های نفسانی خود بزند وآن را از تجاوز بازدارد، انسان خردمندی است.

رسول اکرم ( ص ) می‌فرماید: اَعدیٰ عَدُوِّک نفسُکَ الّتی بَینَ جَنبَیکَ (تنبيه الخواطر: ج1ص259): "دشمن ترین دشمن تو همان خودت هستی که در میان دو پهلویت قرار گرفته" فردوسی نیز برهمین خصم پنهان در وجود ما هوشیارانه سخن می گوید که انسان را به کژراهه می کشاند.

دلت گر به راه خطا مایل است = تو را دشمن اندر جهان خود دل است

بِنِه کینه و دور باش از هوا = مبادا هوا بر تو فرمان روا

علت این که هوای نفس از برترین دشمنان است چون راه را بر خرد انسان مسدود می کند و نمی گذارد عقل رهنما باشد تا انسان را از بدی ها برهاند زیرا دشمنِ خرد ماست که دوست خالص انسان است . از رسول اکرم ص: صَدیقُ‌ کُلُّ امرِءٍ عَقلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهلُهُ (المحاسن ج 1 ص194 ).

از امام علی ع نیز همین حدیث ذکر شده است که نکته ای را نیز در بردارد و می رساند آنچه امام علی فرموده در واقع فرمایش پیامبر اسلام است: صَدیقُ کُلِّ امرِءٍ عَقلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهلُهُ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل 44 ص 456): دوست هر کسی خرد اوست و نادانی اش دشمن است.

- العاقِلُ مَن غَلَبَ هَواهُ وَلَم يَبِع آخِرَتَهُ بِدُنياه(غررالحكم ترجمه انصاری فصل 1 ص86): عاقل بر هواى نفس خود پيروز مى‏شود و آخرتش را به دنيايش نمى‏فروشد. غلبه بر اميال نفسانى، نشانه‏ى بارز هر انسان خردمندى است زيرا مى‏داند كه اطاعت و پيروى از نفس يعنى اعتماد به خود داشتن.

- العاقلُ مَن هَجَرَ شَهوَتَهُ و باعَ دُنياهُ بِآخِرِتِه(غررالحكم ترجمه انصاری فصل 1 ص68): خردمند كسى است كه شهوتش را دور سازد و دنيايش را به آخرتش بفروشد.

- العاقلُ مَن عَصىٰ هَواهُ في طاعَةِ رَبِّه(غررالحكم ترجمه ی انصاری فصل1 ص69) : خردمند در فرمانبرى از پروردگار خود با هواى نفسش مخالفت مى‏نمايد.

پس نبايد از اين نكته غافل شويم كه در وجود انسان، رقيب قوى دستى برای "خرد" وجود دارد كه اگر دير بجنبد، بايد ميدان را براى آن خالى كند. همان‏گونه كه رسولان وحى، دشمنانى از شياطين جِنّ و اِنس داشته‏اند و سد راه مسير تكاملى انسان براى رسيدن به كمال مطلق و عقل كل مى‏شدند و مى‏شوند، عقل آدمى نيز دشمنى دارد كه راه را بر آن مى‏بندد و نمى‏گذارد هميشه در فعّاليّت فطرى خود سير نمايد.

چون انسان در اين مسير منحرف مى‏شود و گوش به فرمان عامل سقوط خود يعنى "هواى نفس" مى‏دهد و آن را چون خداى خود اطاعت و "امر برى" مى‏كند، چگونه مى‏تواند از نظريّات عقلى‏اش مطمئن باشد و ذرّه‏اى احساس خطا و اشتباه نكند؟ قرآن نيز همين نكته را گوش زد مى‏كند كه: اَفَرَأَيتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلٰهَهُ هَواه(سوره یجاثيه آیه ی 23)...: آيا ديدى كسى را كه هواى نفس خود را "اِلٰه" خود برگزيد؟ بزرگان ما سفارشِ پرهيز و دقّتِ نظرِ به آن را گوش‏زد كرده‏اند.

- قاتِل هَواكَ بِعَقلِك(نهج البلاغه، حكمت 424): با عقلت به مبارزه‏ى هواى نفست برو.

- الهَوىٰ عَدُوُّ العقلِ (غررالحكم ترجمه ی انصاری فصل1 ص13): هواى نفس، دشمنِ عقل‏است.

که گر بر خرد چیره گردد هوا = نیابد ز چنگ هوا کس رها

- كَم مِن عَقلٍ اَسيرٌ تَحتَ هوىٰ اَميرٍ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 63 ص549): چه بساعقلی که اسير هواى نفس است.

سراسر ببندید دست از هوا = هوا را مدارید فرمانروا

- طاعَةُ الهویٰ تُفسِدُ العَقل(غررالحكم ترجمه انصاری فصل47 ص469): فرمانبرداری از هواى نفس، عقل را نابود می کند.

امام على ع از ما انتظار دارد:

- حَقٌّ عَلَى العاقِلِ اَن يَقهَرَ هَواه قَبلَ ضِدِّه(غررالحکم ترجمه انصاری فصل28 ص 385) اگر مى‏خواهيد خردمندیتان را حفظ كنيد قبل از اين كه بر ضد دشمنانتان برخیزید با هوای نفس خود مبارزه كنيد.

- افَةُ العَقلِ الهَوىٰ (غررالحکم ترجمه انصاری فصل16 ص 304): چيزى كه عقل را تباه مى‏کند، هواى نفس است:

با توجه به اينكه "هوىٰ" و "عقل" هر كدام، داراى ميدان خاصّ خود هستند، امام علی ع معتقد است: این دو به هيچ وجه با هم جمع نمى‏شوند:

- لا يَجتَمِعُ العَقلُ و الهَوىٰ(غررالحکم فصل ترجمه انصاری 86ص 836).پس جایی که خرد، مغلوب خواسته های نفسانی گردد، زمینه ی خداگرایی انسان هم نابود می شود که در اشعار فردوسی هم همین نظر امام علی را می توان یافت:

هوا چونک بر تخت حشمت نشست = نباشی خردمند و یزدان پرست

خردمند کآرد هوا را به زیر = بود داستانش چو شیر دلیر

گر او بر خرد برگزیند هوا = به کوشش نروید ز خارا گیا

به کژی ترا راه نزدیکتر = سوی راستی راه باریکتر

نخستین نشان خرد آن بود = که از بد همه ساله ترسان بود

هوا را مبرپیش رای وخرد = کزآن پس خرد سوی تو ننگرد

ولیکن سرشت بد و خوی بد = تو را نگذَرانَد به راه خرد

وگر برگزینی زگیتی هوا = بمانی به چنگ هوا بینوا

وگر بر خرد چیره گردد هوا = نخواهد به دیوانگی بر گوا

سفارش فردوسی این بزرگمرد اندیشه، توجه به مبارزه با هواپرستی و خودخواهی ست تا راه را بر خرد نبندد. اومعتقد است اگر دل انسان اسیرهوای نفس گشت و شیطان از این مسیرلگام براو زد، خرد دیگرجایی در وجود هوای نفس پرست ندارد. خرد که جایی نداشت درآن صورت کارهای شخص، عاقلانه به حساب نمی آید. انسان در چنگال نفس خود اسیر می شود؛ خرابی و نابودی از مسیرهواپرستی بر همه جا سایه می افکند. تأکید و سفارش او بر بستن راه بر این دشمن درون است و همگام با نفس بودن، نیاز به شاهد وگواه ندارد که چنین شخصی را فاقد خرد قلمداد کنیم. از بی عقلی هم زمینه ی رشدی فراهم نمی شود به قول حکیم طوس بر سنگ خارا گیاهی نخواهد رویید. فقط انسان باخرد است که قدرتمندانه بر هوای نفس پیروز می شود و خشم و کینه و آز در وجود او نمی تواند راه برای سلطه ی خواهش های خودخواهی را بر او هموار نماید:

هوا را مده چیرگی بر خرد = چنان کن تو هرکار اندر خورد

چو چیره شود بر دلت بر هوا = هوا بگذرد همچو باد هوا

وگر چیره گردد هوا بر خرد = خردمندت از مردمان نشمرد

چوبگرفت جای خرد آرزوی = دگر شد به رای و به آیین و خوی

- غَلَبَةُ الهَویٰ یُفسِدُ الدّینَ و العَقلَ(غررالحکم ترجمه ی انصاری فصل 57 ص 508): چیره شدن خواهش های نفسانی؛ دین و عقل را نابود می کند.

کسی را کِجا پیش رو شد هوا = چنان دان که رایش نگیرد نوا

کسی کو بود برخرد پادشا = روان را ندارد به راه هوا

خرد را کند پادشا بر هوا = بدانگه که خشم آورد پادشا

همان دوری از کژی و راه دیو= بترس از جهانبان و کیهان خدیو

شما را هوا بر خرد شاه گشت = دل از آز بسیار بیراه گشت

جهان سر به سر گفتی از آتش است = هوا دام آهرمن سرکش است

سراسر ببندید دست از هوا = هوا را مدارید فرمانروا

که گر بر خرد چیره گردد هوا = ز چنگ هوا کس نیابد رها

که گر بر خرد چیره گردد هوا = نیابد ز چنگ هوا کس رها

هوا را مبر پیش رای وخرد = کزان پس خرد سوی تو ننگرد

همه شهر ویران کنند از هوا = نباید که دارند شاهان روا

خردمند مردم که دارد روا؟ = خرد دور کردن ز بهر هوا

شنیدم که هرکو هوا پرورد = به فرجام کردار کیفر بَرَد

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت یازدهم

خرد در شاهنامه با چاشنی احادیث قسمت یازدهم

*انسان عاقل دادگر است:

انسان خردمند اهل داد و عدالت و انصاف است. نه اهل قلدری! قلدری و تجاوز، دل ها را از انسان فراری می دهد ولی انصاف و عدل دلها را به سوی انسان می کشاند. انسان قدرتمند باید لگام نفس خویش را بکشد تا قدرت انصاف و عدل را در خود پرورش دهد که بتواند دل ها را به قول فردوسی، شکار کند:

خداوند پیروز یار تو باد = دل زیردستان شکار تو باد

امام علی ع:

- قُلُوبُ الرِّجالِ وَحشِیَّةٌ؛ مَن تَأَلَّفَها اَقبَلَت اِلَیهِ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 61 ص 538): مردم دل هایشان رمنده هست؛ هرکس با آنها اُنس بگیرد مردم به طرفش روی می آورند.

- إذا وُلَّیتَ فَاعدِل(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 17ص310): وقتی زمامدار شدی دادگر باش.

- مِن عَلاماتِ العَقلِ، اَلعَمَلُ بِسُنَّةِ العَدل(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 78 ص 734): از نشانههاى خردمندی، دادگری است. قدرت نباید انسان را مست کند بلکه در حین قدرت آنچه زیبنده انسان عاقل است، بخشیدن خطاکار است:

- کُن عَفواً فی قُدرَتِک...(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 67 ص 568): در قدرتمندی بخشایشگر باش

- کُن جَمیلَ العَفوِإذا قَدَرتَ؛ عامِلاً بالعَدلِ إذا مَلَکتَ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 67 ص 566): به هنگام قدرت ببخش به زیبایی؛ و به هنگام شهریاری عدالت را پیشه کن.

- مَن عَمِلَ بِالعَدلِ حَصَّنَ اللهُ مُلکَهُ(غررالحکم ترجمه انصاری فصل 77 ص 677): هر کس به عدل و داد با مردم رفتار کند، خداوند حکومتش را نگه می دارد.

نتیجه عفو و بخشش شادکامی مردم است:

خردمند کز دشمنان دور گشت = تن دشمن او را چو مزدور گشت

وگر شاه با داد و بخشایش است = جهان پر ز خوبی و آسایش است

دل زیردستان ما شاد باد = هم از داد ما گیتی آباد باد

کسی کو به بخشش توانا بود = خردمند و بیدار و دانا بود

چو شاهی به کاری توانا بود = ببخشاید از داد و دانا بود

که هر کس که در شاهی او داد داد = شود در دو گیتی ز کردار شاد

وگرشاه با داد و فرّخ پی است = خرد بی گمان پاسبان وی است

به داد و دهش دل توانگر کنید = بر آزادگی بر سر افسر کنید

به داد و دهش گیتی آباد دار = دل زیردستان خود شاد دار

اگر دادگر باشد و نیک نام = بیابد ز گفتار و کردار کام

ز کردار بد دور و دور از گزند = شهنشاه کاو داد دارد خرد

بداند بد و نیک مرد خرد = بکوشد به داد و بپیچد ز بد

به بیدادگر بر مرا مهر نیست = پلنگ و جفاپیشه مردم یکیست

ز یزدان و از ما بر آن کس درود = که "تارش" خرد باشد و "داد" پود

بی مناسبت نیست درباره ی "تار" و "پود" نکته اش را بیاوریم تا برای همگان روشن شود:

در اشعاری، اصطلاح هایی را فردوسی بکار می برد که نکته ی حساسی را یادآوری می کند: "تار" و "پود" این دو اصطلاح قالی بافی و گلیم بافی است. بنیان قالی یا فرش یکی "تار" است که به آن "چِلِّه" نیز می گویند "چله" یا "تار" یا "نخ" به طور ردیفی از آغاز بافتن قالی تا پایان قالی در ارتفاع فرش وجود دارد. تار ردیف هم قرارگرفته که وقتی پشم را می ریسیدند تا به صورت رشته درآورند و در بافتن فرش از آن استفاده کنند، یک تار از جلو ویک تار از پشت همان تار جلو را می گیرند و به آن یک ریشه می گویند که همگام با هم یا به طور افقی تمام تارها با بافتن رشته های رنگی پشم یا کُرک هم سطح یک رَک(رچ) کامل در فرش بافته شود. وقتی یک رک تمام شد؛ نوبت پود فرا می رسد. پود بین دوتار پشت و رو از یک طرف چپ یا راست قالی برده می شود تا روی بافته شدن یک رک قرار گیرد که ضخامت آن حد اقل دوسه برابر چله یا تارهای قالی است. البته بعد تارهای جلو و عقب باید جایشان عوض شود تا یک نخ دیگری بین تارها برده شود که به آن "دستی" می گویند و با شانه بر روی آن می کوبند تا آنچه بافته شد و پود روی آن را به خوبی در برگیرد و تارهای برعکس شده در جای خود قرار گیرند اگر دستی را نگذارند شُل یا آزاد بر روی پود و داخل تارها قرار گیرد به طور کامل روی پود قرار نمی گیرد و در اصطلاح می گویند این رک "جیر" شده است و چله یا تارها از پشت قالی پیداست که کار بافنده را خراب می کند و فرش مشتری خریداری ندارد! حال متوجه می شوید که منظور فردوسی از تار و پود چیست؟ این فرش زیبایی که با پشم رنگارگ بر زیر پای خود می بینید و محکم است و بر زیر پای شما از هم نمی گسلد، تار و پود است که آن را سالم نگه داشته است! عدالت و خرد کار همان تار و پود را برای انسان و جامعه انجام می دهد و نمی گذارد اوضاع زمانه بر ضد شما سنگر بگیرد و بدی بر شما چیره گردد.

نباید که باشد کسی برفزود = توانگر بود تار و درویش پود

که خودکامه مردیست بی تار و پود = کسی دیگر آید نیارد درود

ز دارنده بر جان آنکس درود = که از مردمی باشدش تار و پود

ز ما باد بر جان آنکس درود = که داد و خرد باشدش تار و پود